غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی

سوالات خاص

دوشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۰۴ ب.ظ

عاشق اون وقتایی هستم که مامانم میاد تو اتاق و من دارم نماز میخونم ولی همچنان سوالش رو می پرسه: 

مثلا  چایی می خوری؟ حالا این رو میشه مثلا یه جوری جواب داد که البته چون در اتاق پشت سر من هست بازم جواب دادن سخته ولی من واقعا نمی دونم در جواب شام چی می خورین وسط نماز باید چی کار کنم؟ :)


-------------------


یا تو اداره ، تو اتاقمون من  فقط خانم هستم، بعد بارها و بارها پیش میاد طرف از در میاد  تو و تو چشمای من زل میزنه و میگه آقای همکارآقا؟!! و دقیقا میشه از تو چشماش خوند که منتظره من بگم بله خودم هستم. 

چند روز پیش بود که من به همکار آقا اشاره کردم  و میگم ایشون هستن و خداییش خنده ام گرفته بود و فکر کنم یه لبخندی هم رو لبم پدیدار شد، بعد طرف یه جوری نگاه میکرد که انگار مثلا من خودم هستم و دارم الکی پاسش میدم :)) 

۹۷/۰۲/۱۰

نظرات  (۳)

واااای چقدر بامزه بود این پستت. کلی خندیدم صبا جون. یعنی منم با مامانم همین مشکل رو داشتم. مثلا خواب بودم ازم سوال میپرسید بعد بیدار میشدم جواب ویدادم. بعد میگفت ای وای خواب بودی!؟؟؟ بعد من میگفتم : نه واسه اینکه بخندیم خودمو میزنم به خواب....:دی
پاسخ:
اگه بخوام از این دست ارتباطات با مامانم رو بنویسم میشه کتاب نوشت :))

خدا همه مامانا را حفظ کنه :)
خوب چرا الکی پاس میدی صبا جون؟ :دی 
پاسخ:
دیگه هر کس باید یه جوری کارشکنی کنه منم فقط همین از دستم برمیاد :))
ای خدااااااا :))))
پاسخ:
:)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی