غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

سلام


دلم خیلی گرفته،


سال 91 با همه خوبی ها و بدی هاش، با همه فرازها و نشیب هاش داره تموم میشه


و من وقت کم آوردم، حال دانش آموزی رو دارم که می خوان برگه ش رو به زور بگیرن.


هنوز خیلی چیزا مونده بنویسم.


جای خیلی ها خالیه تو زندگیم.


و چقدر زود دیر می شود.


۰ نظر ۲۶ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۱۳
صبا ..

سلام


خدایا روی صحبتم مستقیما با خود، خودته


اگه لیاقتم بهشتت هست خواهش میکنم از حالا به فکر یه اینترنت پرسرعت باش، اصلا خدایا یا اینترنت نداشته باشه یا ...


خدایا دلم میخواد تجهیزات اینترنتی بهشتت رو ببینم.متفکر کاش بشه تا اراده کنی پیامت به ذهن مخاطب منتقل بشه. هر فایلی که تصور کنی با به حرکت دانلود بشه و خیلی کاش های دیگه...



خدایا اگه لیاقتم جهنمت هست خواهش میکنم، تمنا دارم با سرعت اینترنت پایین شکنجه م نکن. خدایا اینجوری نباشه که ایمیل هام رو نشونم بدی بعد نتونم بازشون کنم. وای خدا سرب داغ بریزی تو گوشم بهتر از صبر کردن واسه دانلود دو تا فایله.گریه


 

دورهـــــــــــــــــــــــــــــــــا آوایی است که مرا می خواند.


۰ نظر ۲۳ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۱۱
صبا ..

سلام


 


امروز دکتر بهم گفت تا یک ماه بخاطر زانوهات رو صندلی نماز بخون.


شب که اومدم خونه و برای اولین بار رو صندلی نماز خوندم، خیلی حس بدی داشتم.


دیگه نمی تونم در مقابلت به خاک بیافتمگریه


می دونم مهم دل آدمه، ولی ...


ولی آرامشی که تو سجده کردنه  تجربه شیرین و والایی هست و معتقدم 


وَاسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ وَإِنَّهَا لَکَبِیرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخَاشِعِینَ


می دونم هنوز با خشوع خیلی فاصله دارم ولی بازم ته دلم امید دارم.


 


بازم شکرت که بعضی چیزا رو می فهمم.


 

۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۱۰
صبا ..

سلام


اصلا دلم نمی خواد آدم ها رو بر اساس جنسیتشون جدا کنم.


تمام عرفایی که من می شناسم، انسان های والایی بودند و همگی مرد.


اما


چرا اکثر مردها (همشون نه) اشتباه دیگران در نظرشون خیلی بزرگ و نابخشودنی هست؟(منظورم اشتباهات واقعا بزرگ نیست، مسائل پیش پا افتاده ای که روزی 1000 تاش رو خودشون مرتکب میشن)


چرا وقتی دقیقا اشتباهات مشابه خودشون رو یادآوری میکنی به خونت تشنه میشن؟ (خوبه که حالا اشتباهاتشون به نسبت خانم ها 1:10 هست)


خلاصه که این موجودات سیاره مریخ، موجودات خاصی هستند که بعضی اوقات دلم می خواد بعضی هاشون رو بریزم تو چرخ گوشتی از نو بسازممتفکر بس که ... الله اکبر


خدایا واقعا چه قدرتی داری که این موجودات رو خلق و handle می کنی.


بعضی موقع ها فکر میکنم و می بینم خوبه که من اهل سیاره ونوس و ظریفو کم زورم و گرنه هر روز با این جماعت مریخی گلاویز بودم که کمی منطق و تواضع و احترام به دیگری رو یادشون بدم. 


خدایا بابت ونوسی خلق کردنم شکرت.

۰ نظر ۱۶ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۰۹
صبا ..

کاش بودم چون کتاب افتاده در کنجی خموش


تــــــــا نگـــــردد روبرو جـــز مــردمِ دانـــــــــا مرا


سلام


دلم میخواد برم از این کشور، برم یه جای دور، یه جایی که آدماش زمان واسشون ارزش داشته باشه، یه جایی که وقتی صبح بیدار میشی نگران نباشی که قیمت همه چیز تغییر کرده، نگران نباشی که همون یه ذره پس اندازت هم بی ارزش شده.


یعنی همه جای دنیا هر کسی بیشتر بتونه سر مردم رو کلاه بگذاره، درآمدش بیشتره، من فقط میخوام برم ببینم که آیا آسمان همه جا همین رنگ است؟


 


واقعا خوشا آنان که هر از بر ندانند.


چقدر سخته که از صبح که پا میشی بخوای چشمتو ببندی تا شب بشه واقعا چشمات بسته بشه.


هر روز و هر لحظه به وجود منجی آخرالزمان بیشتر معتقد میشم، بیشتر نیاز به وجودش رو لمس میکنم.

۰ نظر ۱۳ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۰۸
صبا ..

سلام


این روزا خیلی چیزا هست که بهم فشار میاره!!


هیچی سر جای خودش نیست و فلک به مردم نادان زمام مراد رو داده!!!


چند روز پیش با عزیزی در جستجوی خانه ای برای شروع زندگیشون از این آژانس املاک به اون یکی می رفتیم.


یه جا بود که تقریبا 10 تا کارشناس داشتو و چندتاشون دختران جوانی بودند که اینقدر رسمی و با کلاس لباس پوشیده بودن و رفتار میکردن که باورت نمی شد نون سفره شون از دلالی بدست میاد. چقدر دردم میاد وقتی که تنها سرمایه کارشون حرف هست اونم نه هر حرفی، حرفی که به سختی میشه از توش چند کلمه راست بیرون کشید.


چقدر دردم اومد وقتی وارد دکانی (بخوانید آژانش املاکی ) شدیم که مرد حرف فروش مشغول ویدئو چت بود و عملا تفریح. فکرش رو که کردم اگه حتی یه معامله ظریف هم انجام بده اون روز 1 میلیون وجه رایج این مملکت رو میبره سر سفره زن و بچش!!! بدون اینکه حتی از سرجاش تکونی خورده باشه ، دریغ از اینکه یه سلول خاکستری مغزش لحظه ای بکار گرفته شده باشه!!!


یاد خیلی ها که می افتم دردم بیشتر میشه.


کی درمان دردهای منه؟


مثل همیشه پناه بردم به همدم همیشگیم، پروردگار بلند مرتبه...


دردم میاد از بنده هات، دردم میاد از این آشفته بازار، دردم میاد از دویدن و نرسیدن


از سراب پیش رو، از امید واهی


خدایا من سال ها هم بدوم، سال ها هم درس استحمار رو پاس کنم، نمیتونم این جماعت دون رو درک کنم


آینده من دست این حرف فروشاست


داشت یادم میرفت تو دانایی وتوانا و حکیمی و عظیم و بخشنده و مدبر و...


یک دفعه بهم گفتی من به موسی م گفته ام" حتی نمک طعامت را هم از من بخواه"


ربی که حواسش به نمک غذای موسی هست مگه میشه حواس به حرف فروشا نباشه، مگه میشه دردای منو نبینه، مگه میشه حاصل تلاش منو بهم نده.


 


آروم گرفتم و گفتم چشم، بازم صبر میکنم.لبخند


۱ نظر ۱۳ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۰۶
صبا ..

سلام


دقیقا 3 سال و 10 روز پیش این وبلاگ متولد شده.


من تو این 3 سال فقط 1 پست زدم!!! لبخند وبلاگ نویس حرفه ای به من میگن چشمک


خیلی حرف ها تو دلم هست که می خوام گفته بشه.


تجربه این 3 سال نشون داده که سخن صیقل فکر هست.


میام و حرف های دلتنگیم رو میگم حرف هایی که می خوام شنیده بشه.


یا حق

۰ نظر ۱۲ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۰۵
صبا ..