غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۱۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

امروز از آن روزهای پر از احساسات متفاوت بود، از آن روزها که اگر خسته نبودم یه طومار نقد سیستم اداری (بخوانید دانشگاه) مزخرفمان را می نوشتم و از آدم های دسته ی یک پست قبلم مثال می آوردم، از آنها که باید ادب را از ایشان بیاموزی. اما خوشبختانه خسته ام و منتقد درونم زودتر از من خوابیده لبخند

اما آن قسمتی از درونم که بیدار است می خواهد بگوید گاهی اوقات که ماژیک در دست، سر کلاس و رو به تخته توضیح می دهم و مثال می زنم، دلم می خواهد از خودم جدا شوم و بروم ته کلاس بنشینم و از مثال هایم و توضیحاتم لذت ببرم. خودشیفته نیستم ها!! می خواهم چیز دیگری بگویم، فی البداهه کنفرانس دادن هایم دیگر برایم عادی شده، اما این فی البداهه درس دادن را که وسط جملاتم خودم به یک مفهوم جدید پی می برم، که وسط توضیحاتم انگار یکی جهت می دهد مثال هایم را، انگار یک نوار با برنامه ریزی ضبط شده حالا پخش می شود، اصلا برایم عادی نیست، یک جور خاص است، انگار یکی از غیب دستت رو می کشد به یک راه صحیح، کلمات را دهانت می گذارد، یک جور که نتیجه اش خوب می شود، یک جور که نتیجه اش برای خودت هم مکاشفه است، هیچ وقت فکر نمی کردم شاید به این دلایل هم معلمی را شغل انبیا گویند، همیشه به آن طرفش فکر می کردم که یاد می دهی و هدایت می کنی، اما امروز لذت هدایت شدن را با تمام وجود حس کردم. 

و من تو را شاکرم بایت این تجربه شیرین، مهربان مربی عالمیان.

۰ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۴۱
صبا ..

آدم های زندگیم را بر اساس آثاری که بر زندگیم دارند و آخرین یافته های ذهنم طبقه بندی می کنم:


1) آدم هایی که در جهت رسیدن به اهدافشان اسباب اذیت و آزار دیگران را فراهم می کنند، و از هیچ تلاش وقیحانه ای برای رسیدن به منفعت بیشتر کوتاهی نمی کنند. تعداد آدم های این دسته در زندگی من خیلی خیلی کم است. همیشه طلبکار بودنشان واینکه مثل کبک سرشان را در برف فرو می برند، درد مرتبط بودن با این موجودات را بیشتر و بیشتر می کند.


2) آدم هایی که به سبب رفتارهای تربیتی ناصحیح، مشکلات و شرایط سخت زندگی، آسیب روانی دیده اند و رفتارهایشان نه از سر بد ذاتی که ناخودآگاه اسباب سلب آسایش دیگران را فراهم می کند و کم و بیش باعث آزارند. گاه پیش می آید که دلسوزی هایشان دردش بیشتر از بدجنسی هایشان است.  


3) آدم هایی که تمام تلاششان را می کنند که بی حاشیه باشند، که ناراحتت نکنند که آزارت ندهند، اما تلاش خاصی هم برای همدلی، همفکری و خوشحال کردنت انجام نمی دهند. توقعی ندارند و توقعی هم ایجاد نمی کنند. معمولا آدم های کمرنگی هستند که دلتنگ دیدنشان نمی شوی اما از دیدنشان خوشحال می شوی. این آدم ها را دوست دارم.


4) آدم هایی که تلاش می کنند که ناراحتت نکنند، آزارت ندهند، خوشحالت کنند، کمکت کنند، کمرنگ نیستند، پیشرفتت خوشحالشان می کند، نبودنشان دلگیرت می کند، دیدنشان ذوق زده ات می کند. این آدم ها فرشته های زندگی من هستند. فرشته هایی که شاید شکل رابطه اجازه ندهد بهشان بگویی که چقدر دوست داشتنی اند اما خودت از داشتنشان لذت می بری. کم اند افراد این گروه و مثل گنج می مانند.


پی نوشت: خود من ترکیبی از دسته های 2 و 3 و 4 هستم حتی از  دید یک فرد هم می توانم جزو این 4 دسته به طور همزمان باشم. اما دسته بندی ام بر اساس اغلب اوقات هست و نه همیشه. فرشته ها و گنج ها هم از مشکلات مصون نیستند اما ظرف وجودشان آنقدر بزرگ است که تعداد مواقعی که جزو دسته 2 و 3 قرار می گیرند بسیار کم است. 

۱ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۴۰
صبا ..

دفترچه انتخاب رشته ی ارشد آمده، از سر کنجکاوی و بررسی وضعیت آموزشی حاضر می روم ظرفیت های گرایش خودم را نگاه میکنم،  36 تا دانشگاه غیرانتفاعی هر کدام 15 نفر می گیرند. دانشگاهی که در شهر خودم است را دیده ام، ساختمان یک مهد کودک از آن بزرگتر و با امکانات تر است و از قضا کادر علمی اش نیز متبحرتر. حتی یک هیات علمی هم ندارد!! 

به کجا می رویم؟؟ زمانی سیستم دانشگاه هایمان قیف وارونه بود، اما حالا اتوبان دوبانده است!! آخر این اتوبان کجاست؟؟ 

۰ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۴۰
صبا ..

از کلاس بر میگردم، عجله دارم چون باید تا ساعت 4 مقاله ویرایش شده را به استاد2 ارسال کنم. ماهی گلی* به اندازه کافی حرصم را سر کلاس در آورده. مسیری را که تاکسی خور است با تاکسی می آیم. از اینجا به بعد یا باید پیاده بروم یا با اتوبوس. سوار اتوبوس می شوم. چون روز تعطیل است تعداد اتوبوس ها کمتر و توفقشان در ایستگاه اول بیشتر است. سعی می کنم حرص نخورم. راننده می آید. اتوبوس حرکت میکند و به محض اینکه از پایانه خارج می شود جلوی نانوایی که آن طرف خیابان است توقف میکند. راننده پیاده می شود می رود به سمت نانوایی، بعد از یک نفر، نانش را می گیرد و می آید جلوی نانوایی و نان ها را خنک می کند و با بقیه افراد آنجا خوش و بش میکند وبا طمانینه بسیار نان ها را در پلاستیک می گذارد. کل مسافران اتوبوس عصبانی شده اند و نق می زنند. مردی که تازه وارد دوران کهنسالی شده بلند بلند فریاد می زند و اعتراض میکند. راننده بالاخره رضایت می دهد که برگردد و ان غول آهنی را از گوشه خیابان براند. کارد به من می زدند خونم در نمی آمد.  کمی با خانم بغل دستی حرف می زنیم. او هم دل پری دارد از همه کس و همه جا. مرد تازه کهن سال وقتی راننده می آید خاموش می شود. به اولین ایستگاه که می رسیم راننده با نیش ترمزی در ایستگاه توقف می کند، 2 مرد 50 - 55 ساله سوار می شوند که راننده حرکت می کند، پیرمردی از بیرون فریاد می زند که هوووووی وایسا! راننده می ایستد و کلی به تریج قبایش برخورده که چرا پیرمرد به او هوووی گفته و با پیرمرد اوقات تلخی میکند، اگر مرد بودم و.... چند ایستگاه بعد پیاده می شوم می روم به راننده می گویم نانوایی رفتن شما به ما ربطی دارد؟؟!! می گوید نه، می گویم پس به چه حقی ما در نانوایی معطل می کنی، بماند که چه ها می گوید و می گویم و گازش را میدهد و می رود. 

خدایا چه به سر غیرت مردمان سرزمین من آمده است !! آدم هم این قدر تو سری خور!! به کجا می روند این غرغروهای پستو نشین ترسو!! وطنمان شده مهد ظالم پرور !!

*ماهی گلی : شاگرد محترمم است که آی کیواش در حد ماهی گلی است.

۰ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۳۸
صبا ..

در طی وب گردی هایمان به این شعر رسیدیم که بسیار خوشمان آمد اما هیچ اثری از شاعرش نیافتیم:

ناب تویی
جعل منم
اصل تویی
بدل منم
ای تن تو، خاک بهشت
مضطرب از ازل منم
جنس تو از قصیده هاست
سفسطه گر ، دغل منم
ای حس خوش یمن غزل
آواز مبتذل منم
جای تو روی چشم همه ست
افتاده از چشا منم
نایاب مرمر تنت
تن زخمیه بلا منم
حضور تو یه حادثه ست
درگیر انزوا منم
تو اول هر آیه ای
تفسیر انتها منم
بالغ تویی
عاقل تویی
صوفی و اهل دل تویی
مشکل منم
غافل منم
درمان هر مشکل تویی
خاک تویی
زمین تویی
غبار رو هوا منم
منزه و پاک تویی
به حیله مبتلا منم ....

۰ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۴۲
صبا ..

سرفه هایم همچنان ادامه دارد، به اصرار مامان می روم کلینیک که نظر دکتر مورد تایید مامان را هم بدانم، وقت های دکتر تمام شده و منشی اش می گوید فردا بیا، برای جلوگیری از اینکه دست از پا درازتر به خانه برگردم می روم طبقه دوم که دندانپزشکی است، یکی از دندان هایم کمی درد دارد، عکس برایم نوشته می شود در صف رادیولوژی هستم که با دختر جوانی نهایتا 20 ساله و خوش چهره شروع به صحبت میکنیم. از مراقبت دندان و ... می گوییم که می گوید من 21 سالم است اما به دلیل بارداری دندان هایم اینقدر آسیب دیده و حالا مجبور به عصب کشی شده ام. اصلا تصور نمی کردم که متاهل باشد، چه رسد به اینکه مادر هم باشد. بحث به جایی می رسد که می گوید کودکش شیرخشکی است و خودش خواسته که شیر خشکی شود، چون وقتی نوزادش متولد شده، شب ها بیدار نمی شده که به او شیر دهد و مادرش (مادربزرگ نوزاد) مجبور بوده که نوزاد را با شیر خشک سیر کند. توی دلم گفتم مرحبا به مادرت با این دختر بزرگ کردنش!! و شوهر دادنش و طفلک آن طفل شیرخوار!!

دندانم خدا رو شکر هیچ مشکلی نداشت و در راه برگشت به خانه یه کادوی کوچولو می گیرم که بروم دیدن ریحانه 34 روزه. ریحانه دختر یکی از قدیمی ترین دوستانم هست که به دلیل نسبت فامیلی پدر و مادرش و مشکلات ژنتیکی شان، با کلی استرس و تذر و نیاز خوشبختانه سالم به دنیا آمد. مادربزرگ ریحانه تعریف می کرد، که یک روز صدای گریه ی بلند مادر ریحانه را می شنود و سریع به اتاق می رود که ببیند بین مادر و دختر چه رخ داده!! مادر ریحانه از اینکه تلاشش برای شیر دادن نوزاد از شیر خودش با شکست مواجه شده، اینگونه پریشان شده بود! دوستم داشت از غصه و استرس دق می کرد که نوزادش شیرخشکی شده و نمی تواند با شیره جانش دخترش را تغذیه کند.

2 مادر کاملا متفاوت در یک روز.

چقدر آدم ها متفاوتند.

*: امروز مجددا رفتم کلینیک که پزشک محترم نظرش را در مورد سرفه هایم بگوید. خوشبختانه هیچ مشکلی نبود و گفت ناشی از حساسیت هست.

اما پزشک محترم فوق العاده مودب و خوش برخورد بود، دو جمله آخرش وقتی خواستم از اتاقش خارج شوم این بود : خیلی خوش آمدین، اگر مشکلتون حل نشد من هر روز اینجا در خدمتتون هستم و پاسخگوی سوالاتتون.

آدم ها واقعا موجودات جالبی هستند.

۰ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۴۱
صبا ..

وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً

و چیزی را که بدان علم نداری دنبال مکن ، زیرا گوش و چشم و قلب ، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.

 

--- این روزها سرم مملو از نقد سی ا سی،  دینی و اجتماعی است، برای این حرف ها باید برم یک چاه پیدا کنم، غار تنهاییم جوابگو نیست!

۰ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۴۱
صبا ..

اَعْطِنی بِمَسْئَلَتی اِیّاکَ
عطا کن به من به خاطر درخواستی که از تو کردم


جَمیعَ خَیْرِ الدُّنْیا وَجَمیعَ خَیْرِ الاْخِرَهِ
همه خوبی دنیا و همه خوبی و خیر آخرت را


وَاصْرِفْ عَنّی بِمَسْئَلَتی
و بگردان از من به خاطر همان درخواستی که از تو کردم

اِیّاکَ جَمیعَ شَرِّ الدُّنْیا وَشَرِّ الاْخِرَهِ
همه شر دنیا و شر آخرت را

۰ نظر ۱۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۴۰
صبا ..

سوار اتوبوس می شوم و کنار یک پیرزن بیش از 75 ساله می نشینم. کتابی دعا مانند در دستش هست و مشغول مطالعه. بدون کمترین کنجکاوی متوجه می شوم سوره انعام می خواند. دلم از گرسنگی ضعف می رود اما هیچ چیز به جز یک شکلات درون کیفم یافت می نشود. شکلات را که به دهانم می گذارم شیرینی اش گلویم -که دوران نقاهتش را می گذارند- را تحریک می کند و جهت جلوگیری از خفه شدن چند تا تک سرفه می کنم. بیش از 5 ایستگاه از ایستگاهی که من سوار شده ام گذشته, ترافیک هم باعث کندی حرکت شده, حاج خانم قرائت سوره انعامش به پایان می رسد, قرآنش را می بندد و رو به من جمله ای می گوید, نمی شنوم و

می گویم بله؟

پیرزن: برای سرفه ت باید به دکتر روی

من: انتهای بیماریم است,

پیرزن: تک سرفه ها نشان از این است که ریه ات مشکل دارد

با لبخند نگاهش میکنم

پیرزن: دکترها می گویند چنین سرفه هایی برای دیگران خطرناک است

توی دلم قهقهه می زنم و می گویم ای بابا پس تو نگران خودت هستی منو باش رو دیوار کی یادگاری می نویسم!! خنده ام رو قورت می دهم و ساکت می نشینم اما افکارم قلقلکم می دهند, دلم می خواهد به او بگویم مادر جان تو از کجا می دانی دکتر نرفته ام , از کجا می دانی برای تو خطرناک است و ... که پیرزن با خانم پست سری، سر پنجره بگومگویشان می شود که پیرزن می گوید باد برای چشمانم مضر است، کسی مجبورتان نکرده که آنجا بنشینید!! (اتوبوس حتی جای ایستادن هم ندارد) و ... از جان دوستی پیرزن خنده ام می گیرد ، اما فکرم می رود جای دیگر، مکالمه ی من با پیرزن برآیندش فقط خنده بود اما اگر واقعا ریه ام مشکل جدی داشت باز هم می خندیدم، اگر مثل زن دایی خدا بیامرز یا زن عموی آرام و بی زبانم در اثر شیمی درمانی سرفه امانم را می برید باز هم به حرف های پیرزن میخندیدم، پیرزن فراموشم شد، اما یادم آمد که من هم زمان هایی بی آنکه به شرایط کلی فردی واقف باشم نقدش کرده ام، برایش دل سوزانده ام و چه بسا نسخه ها که نپیچیده باشم بی آنکه به این فکر کنم که شاید دردش اساسی تر از آنی باشد که نشان می دهد، که شاید اصلا دردی ندارد و من بد برداشت کرده ام. قبل از اینکه پیرزن پیاده شود به خودم قول می دهم که قبل از هر نقدی، هر دلسوزی و تجویز نسخه ای به این فکر کنم که شاید پیش تر از من یکی حاذق تر نسخه اش را پیچیده باشد و شاید اصلا نیاز به نسخه نداشته باشد. دلسوزی خوب است اما آدابی دارد و جان دوستی نیز.  :)

 

* امشب شب لیله الرغائب هست. موانع استجابت دعا را می خواندم. کینه یکی از آن ها بود. خدایا قدرت بخشش عطا بفرما،  نفرت چیزی هست که قبل از هر چیز و هر کس خود فرد را از پا در می آورد. خدایا آرزوی امشب من برای خودم این است که قلبم هیچ گاه لانه نفرت و کینه نباشد و بتوانم ببخشم. 

۰ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۳۹
صبا ..

دیروز بالاخره موفق شدم که بعد بیش از یک ماه به تعویق انداختن برم فیلم "چ" رو ببینم. جزو معدود دفعاتی بود که به قول خواهری از اینکه امدیم سینما نه تنها که پشیمان نشدیم، لذت هم بردیم. فیلم یه روایت واقعی بود از مقاومت مردم پاوه. یک بخشی از تاریخ این کشور خیلی خوب و حقیقی به تصویر کشیده شده بود. دو روز از شخصیت یکی از مردان این کشور نمایش داده شد. ای کاش که صنعت سینمای کشورمون هر از گاهی تجربه ساختن چنین فیلم هایی را تکرار کند.

۰ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۳۷
صبا ..