غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

با دوست کنج فقر بهشتست و بوستان
بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری
 
 
پی نوشت: امروز همکار دچار یاس فلسفی شده بود و با اینکه نه فقدان جاه و توانگری داره و نه فقدان دوست!! اغلب اوقات از زندگی ناراضیه! گاهی در مقام دوست، پارتنر و همسر و ... جوابگو نیست. باید با دوست اصلی دوست بود. اینا رو که نمی تونستم به اون بگم. اومدم خونه ولی همچنان تو ذهنم داشتم توضیح میدادم که رسیدم به این بیت سعدی. اینجا نوشتمش جهت یادآوری به خودم.لبخند

۰ نظر ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۵
صبا ..

یک جور ویروس در برخی فایل های word  و البته برخی فایل های PDF  هست که وقتی بازشون میکنی، یادت را به تمام دوستان مجازی و غیر مجازی، تمام ایمیل ها، تمام سایت هایی که عضو هستی، تمام اکانت های شبکه های اجتماعیت، تمام عبادت های عقب افتاده ت، تمام کتاب های نخوانده، تمام آهنگ های دانلود نشده، تمام پرسش هایت از گوگل، حتی مورد داشتیم تمام حمام های نرفته زندگیت می اندازد، و تا به تمامشان سر نزنی و رسیدگی نکنی و به وقت خواب نرسی این ویروس از فعالیت باز نمی ایستد.خنثی

 

تجربه ش را دارید آیا؟

۰ نظر ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۴
صبا ..

خیلی وقته که میخوام این شعر رو بگذارم تو وبلاگ ولی مصادف شد با مود پایین روحی خودم، و خب خیلی مسخره بود که کسی که دنیا رو با یک عینک دودی تیره می بینه بخواد از پیام ظفر، نور و صبح شعر بگذاره، واسه همین صبر کردم تا زمانی که بتونم عینک دودی سیاه رو از روی چشمام بردارم و نور مستقیم بخوره تو چشمام. و البته صبح هم باشه.

صبح جمعه تون بخیر باشهلبخند

 

چه زیباست که چون صبح، پیام ظفر آریم

گل سرخ،
گل نور،
ز باغ سحر آریم.

چه زیباست، چو خورشید، درافشان و درخشان

زآفاق 
پر از نور، 
جهان را خبر آریم .

همانگونه که خورشید، بر اورنگ زر آید،

خرد را بستاییم و
بر اورنگ زر آریم.

چه زیباست، که با مهر، دل از کینه بشوییم.

چه نیکوست 
که با عشق،
گل از خار برآریم.

گذرگاه زمان را، سرافراز بپوییم.

شب تار جهان را
فروغ از هنر آریم.

اگر تیغ ببارند، جز از مهر نگوییم

وگر تلخ بگویند،
سخن از شکر آریم.

بیایید،
        بیایید،
                  ازین عالم تاریک

دل‌افروزتر از صبح،
                      
                      جهانی دگر آریم

فریدون مشیری

 

پی نوشت: می تونید این شعر رو با صدای همایون خان شجریان نیوش کنید.

۰ نظر ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۳
صبا ..

فشار روانی بر روی اینجانب کمتر شده و امروز در یک حرکت شیک و مجلسی رفتیم کل کارانه ای را که دیروز به حسابمان واریز شده بود، به دو قسمت نامساوی چشمکتقسیم کرده و دو کارت هدیه برای پدر و مادر محترم ستاندیم. بعدش هم رفتیم گل فروشی و چند شاخه گل دادیم برایمان تزیین کنند. و مهمترین قسمت ماجرا آنجا بود که منتظر اتوبوس بودیم بیاییم خانه ، خانم میانسال بغل دستمان به گل ها نگاه کرد یول و گفت قشنگه، چند خریدیسوال بعد هم یک نیشگون از گل ها گرفت و گفت طبیعی هستاعینک .بعدش یک پیرزن خیلی پیر کنارمان نشست، گفت قشنگه، برای عروسیه سوالخواستگاریهسوال گفتیم بخددااااااااااااااااااا برای مامانمان هست، (کی با سه تا شاخه گل عروسی میکنه ،آخه!!! تازه به این زشتیخنثی ). بعد در را باز کردیم و آمدیم داخل خانه، گل به بغل، سلام میکنیم، مامان میگه: سلا، یعنی میم آخرش را هم نگفتا! بلافاصله کی بهت گل دادهسوال بخخخخخخدددداااا خودم خریدم برای شما، اصلا برای خودم، برای همه مون.

خواستم از این تریبون به اونی که باید گل بخره و نمی خره اعلام کنم، مرد حسابی دیگه شورش رو در آوردی ها. ببین چند نفر معطل تو هستندعصبانی هر کی این پیام رو می خونه دست به دستش کنه تا برسه به دست اونی که باید برسهقلب. والاااااااااانیشخند


۰ نظر ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۲
صبا ..

یکی از چیزهایی که واقعا به زندگی امیدوارم میکنه استاد2 هست! گاهی نمی تونم درک کنم که چطور یک بشر دوپا می تونه اینقدر حواسش به همه چیز باشه و این همه با شعور باشه!

خداوند حافظشان باد.

۰ نظر ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۱
صبا ..

کاش یه قرصی، قطره ای ، پمادی ، آمپولی وجود داشت برای درمان لجبازی، بعد هر کی لجبازیش عود می کرد، می رفت مستقیم می زد تو رگ تا نیم ساعته جواب بده! البته خود فرد لجباز که اصولا اگر درک این رو داشت که داره لجبازی میکنه و به خودش و بقیه ضرر می زنه که 90% مشکلات حل بود، ولی به هر حال میشد چند قطره ریخت تو آب میوه بخوردش داد!

کاش از همین قرص و دواها واسه سایر امراض دلی و فکری و روانی وجود داشت!!

بعضی موقع ها خود فرد هم متوجه بیماری دلش و روحش هست و آزار هم می بینه ولی ناتوان تر از اونی هست که بتونه از پس خودش و بیماریش بر بیاد. اینجور موقع ها اگر تزریق وریدی انجام میشد ، چه محشری میشد!!

پس این دانشمندا چی کار میکنند؟؟؟

۰ نظر ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۳
صبا ..

اصطلاح صدق کردن رو از سارا یاد گرفتم. آدم وقتی صحیح زندگی کنه تو این دنیا صدق میکنه، مثل پیدا کردن جواب یه معادله چند مجهولی! که مثلا میگیم ایکس اگر 2 باشه تو این معادله صدق می کنه، یعنی معادله برقرار می مونه یا جواب معادله میشه 2. 

وقتی استرس دارم، تنش دارم، یعنی تو این دنیا صدق نمی کنم. یعنی یه چیزی اضافه یا کمه! می دونم چیا اضافه هستند! ولی می ترسم کمشون کنم و حسرت بخورم که چرا کمشون کردم، یعنی این وجدان لعنتی نمی گذاره! میگم لعنتی چون از صحت عملکردش مطمئن نیستم! جامعه و فرهنگ ما یک سری حس گناه اشتباهی یا زیادی به ما تحمیل کرده !  باید تو رابطه خودم با خودم هم به حالت win- win برسم.

۰ نظر ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۰
صبا ..

از تفریح برگشتم و یک روز در جوار طبیعت که کمک کنه بتونم از پس این همه انرژی منفی بربیام. از هیچ کاری که کمک بکنه بتونم انرژیم رو حفظ کنم کوتاهی نمی کنم. ولی واقعیت این هست که من تو محیط شدیدا منفی کار میکنم، خوشبختانه همکارانم خوب هستند، نه اینکه همکار غیر خوب نباشه، اما نیمه پر لیوان خوبی همکارانم رو نشون میده، اتاقمون شده شبیه گلخونه، هر کی میاد به به و چه چه می کنه و از گل هامون تعریف میکنه! و هر کی میاد با این درخواست من مواجه میشه که اگر گل جدیدی دارین که ما نداریم، واسمون بیارید. سرکار کم پیش میاد که کسی منو بدون خنده ببینه، راحت می خندم، چند روز هست که قراره عود ببرم و گاهی عود روشن کنیم که کمی انرژی منفی فضا گرفته بشه. به اصرار و پیگیری من شروع کردیم با همکارا میریم کلاس یوگا، من تجریه خوبی از یوگا دارم و واقعا ضرورتش رو حس می کردم.

اما، اما، گاهی علت سردردهای شدیدم  فقط و فقط  از کیس های مختلفی که سرکار پیش میاد و قدرت هضمش رو ندارم، هست. گاهی دلم می خواد به معنای واقعی کلمه زار بزنم، ولی قدرتش رو ندارم. مدام به خودم تلقین میکنم که من از پسش بر میام، من نمی شکنم و ... ولی واقعیت اینه که دارم کم میارم. بعضی دردها خیلی سنگینه، خیلی.

------------

اخبار در مورد فیش های نجومی و التزام دستگاه غذا(قضا) برای برخورد میگه، بیشتر از یکساله که با همه وجودم تلاش میکنم اخبار رو پیگیری نکنم. ولی نمیشه کر و کور شد. از اینکه احمق فرض میشیم احساس انزجار دارم، احساس خشم دارم از اینکه تو شهر ما که اسمش شهر گل و بلبله فقط 5% پزشکای فقط یکی از بیمارستان های دولتیش حقوق ماهیانه شون بالای یک میلیارد تومان هست. بیشتر از 60% پزشکانش کارانه ای بالای 300 میلیون میگیرند و بقیه کف حقوقشون 60 میلیون تومان هست. احساس خریت دارم که اونقدر سر مردم رو گرم کردند به 100 تا مدیر و فیش حقوقی شون و حق و سهمشون از سفره انقلاب!!

-----------

به این فکر میکنم که با حقوق 1.5 میلیاردی یک ماه یکی از پزشکای شهرم چقدر میشه از دردهای هر روزه ای که سرم رو به مرز انفجار می بره جلوگیری کرد! دلم برای بچه ها می سوزه! دلم نمی سوزه، گاهی احساس میکنم نکنه دلم از سنگه که میتونم هر روز همچین چیزهایی ببینم و هیچ کاری نکنم!

-----------

پیرزن 80 ساله ای که سالها تو بلاد شیطان بزرگ زندگی کرده میاد اشک میریزه و بس که بغض داره قدرت حرف زدن نداره ! به ما میگه شما نمی فهمید کجا زندگی میکنید! کشور من اینطوری نبوده! 

---------

هر روز صبح که بیدار میشی حتما یه انفجاری، یه کشتاری، یه انقلابی، یه جای دنیا اتفاق افتاده و کاش سهم کشور من توشون هیچ بود. به خودم دلداری میدم، که خدا داستان خلقت آدم رو که الکی تو کتاب های آسمانیش تکرار نکرده! اون موقع که نهایتا 5 نفر آدم!! رو این کره خاکی زندگی میکرد، هابیل و قابیل نتونستند در صلح و آرامش به سر ببرند و آخرش یه سوژه واسه کشتار پیدا کردند. خدا برای چی این داستان رو گفته؟ یعنی توفع صلح و سازش بین آدم ها نداشته باشید! از اولش قرار به جنگ و کشتار بوده! الانم نه وضع بدتر شده و نه هیچ چیز دیگه ای! سرعت رسانه بالا رفته و خبرا زود پخش میشه!

----------

جدیدا به این نتیجه رسیدم که به جای اینکه فکر کنم، دعاکنم! چی بهتره که خدا بهم بده! به این فکر کنم که من چه کاری می تونم برای خدا انجام بدم! با تمام حس های منفی که هر روز باهاش میجنگم! بعلاوه مشکلات فردی و خانوادگی و غیره و غیره و با وجود اینکه شدیدا با علی (ع) موافقم که ارزش این دنیا  و حکومت و قدرتش از آب بینی بز هم کمتر است. اما همین که به من فرصت تجربه هستی داده شده ازش ممنونم و عملا نعمت بر من تمام شده، ایمان دارم که آدمیزاد پکیج کاملی هست که از پس این دنیا که عجوز هزار داماد هست بر میاد و با وجود همه بدبختی هاش قابلیت لذت بردن و عشق بازی هم درون پکیجش تعبیه شده. پس بجای اینکه دنبال نقص و کاستی این پکیج بگردم و اینکه چطوری به خدا حالی کنم که چیزی که خلق کرده بنجل هست و بهتره به فکر چاره واسه پکیجش باشه، تمرکزم رو بگذارم رو اینکه قابلیت های مختلف پکیجش رو تو عمل بهش نشون بدم و هم خودم کیف کنم و هم احتمالا او!!

----------

به این فکر میکنم، که اصولا چه کاریه که از بنی آدم انتظار داشته باشم! هر موقع که کاری از دستم برمیاد براشون انجام میدم، فقط این نکته فراموش نشود که انتظار نداشته باشی که نیکی هایی که در دجله انداختی و رو ایزد در بیابان بازت دهد! اما اینجا پاشنه آشیلم هست! آدمیزاد بذر نفرت، خریت و هزار کوفت زهرمار دیگر همیشه همراهش هست! نه که من آدم کینه ای باشم! ولی بعضی ها گاهی طوری می چرزاننت، گاهی طوری خریت و جفتک پرانی می کنند! که اگر کاری هم از دستت بربیاد از ترس جانت جرات انجامش را نداری. و احتمالا این قضیه در مورد خودم هم در شرایط مشابه برقرار است!!

---------

از منفی نویسی نفرت دارم. ظاهرا این نوشته تمام آیتم های یک نوشته منفی را دارد اما چیزی که برای من روشن است این است که من امید دارم. نه امید به تغییر دنیا! نه امید به رسیدن به صلح و سازش در نهایتا چند سال باقیمانده از زندگی من! نه تعدیل حقوق مدیران و پزشکان. نه! من امیــــــــــــــد دارم که از پس این دنیا برمیام.


۰ نظر ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۸
صبا ..

تو سرم پر از حرفه، پر از حرف های امیدوار کننده، پر از حرف های ناامید کننده، پر از تحلیل، پر از همه چی. 

تو دلم، هم آشوبه، هم آرامش. هم دلتنگی، هم صبر.

من اینجا از احساساتم و افکارم می نویسم ولی اینقدر افکارم که جاشون تو سرم هست و احساساتم که جاشون تو دلم هست، متنوع ، متناقض، و زیاد هست که انتخاب یکی شون برای نوشتن حقیقتا ظلم بزرگی است به بقیه شون و منم که هر چی باشم ولی ظالم نیستم عینک اینه که به سکوت رسیدم، ولی حقیقتا کم کم دارم سر می رمخنثی.


۰ نظر ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۷
صبا ..