غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

دوستی پیام داده که سلام عزیززمم و ... بعد از اینکه من احوال پرسی کردم میگه غرض از مزاحمت فلان چیز رو داری؟ میگم نه عزیزم شرمنده! و این میشه آخرین جمله مکالمه ما!!


این اولین دوست نیست و آخرین دوست هم نیست که چنین برخوردی می کنه! یکی پول می خواد و وقتی میگی نداری دیگه همون جا مکالمه تموم میشه؛ یکی می پرسه فلان چیز رو بلدی و وقتی میگی نه! مکالمه همونجا تموم میشه! و بعضی ها هم سوال می پرسند و بعد از اینکه جواب سوالشون رو کامل گرفتن میرن تو کما :))


تو اداره هم پیش اومده طرف اومده تو اتاق ما! بهش میگیم کارت به اینجا ربطی نداره! یه جور غضب آلود نگاه کرده و رفته! یا در رو محکم بهم می کوبه !! یا زیرلبی میگه انگار ازشون کم میشه این کار رو هم انجام بدن!! و...


آدم ها به ما بدهکار نیستند و تعهد هم ندادن که تمام خواسته های ما رو در لحظه پاسخگو باشند؛ ما هم طلبکار نیستیم! کمی .... داشته باشیم. (جای خالی رو شما پر کنید.)


مرسی. اه

۹ نظر ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۰۱
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۵۷
صبا ..

دیروز داشتم از اداره بر میگشتم؛ از سر خیابون مون تا سرکوچه سوار اتوبوس شدم، سه تا ایستگاهه! اتوبوس هم به نسبت شلوغ بود، ردیف آخر قسمت مردانه،سمت چپ دو تا خانم نشسته بودند، قسمت سمت راست هم یه خانم وصندلی کناریش خالی بود! خانمی که سمت چپ نشسته بود یه دختر بچه نهایتا 4 ساله تو بغلش بود! از این بچه ها که شرارت از صورتشون می باره! زبون در میارن و اخمو و بدعنق هستند! من که قصد نشستن نداشتم، چون هم شلوغ بود و چند نفر دیگه ایستاده بودن! هم می خواستم پیاده بشم ولی یه لحظه نگاه دختربچه با نگاهم گره خورد و با سر و چشمش به صندلی خالی اشاره کرد که بیا بشین! یه لحظه احساس کردم که همه خوشی های عالم رو بهم دادن، رفتم کنارش بهش گفتم فقط بخاطر پیشنهاد مهربانانه ی تو میشینم خانم کوچولو! بعدش اون به ادا درآوردنش ادامه داد :)  


----------------------

تلویزیون روشنه من تصویرش رو نمی بینم ولی میشنوم که آقاهه می گه من خدا رو تو مغازه "تاتو پاک کنی" پیدا کردم، قبل از اون آتئیست بودم ولی حالا میخوام تلاش کنم دنیا رو بعد از زندگیم جای بهتری کرده باشم. 

همون لحظه میاد به ذهنم که خدا چه جاهایی کمین می کنه :) و یاد دیالوگ مشهور مارمولک!! می افتم که به ازای هر آدم تو این دنیا یه راه برای رسیدن به خدا وجود داره :)

۵ نظر ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۵۸
صبا ..
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد  
 قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت   
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند           
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش   
که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم   
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی  
 دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ   
که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد
۲ نظر ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۳۶
صبا ..

من به شما میگم بیاین همگی با هم کتاب "معجزه" رو بخونیم، گوش نمی دین!! چرا واقعا؟؟؟؟؟؟


1)امروز روز چهاردهم تمرین بود و قرار بود بخاطر برنامه های خیلی ساده از قبل شکرگزاری کنم. من به دلیل شوق زیادی که برای سرکار رفتن دارم :))  صبح ها همیشه دیر می رسم!! البته اکثر اوقات خیلییییییی دیرتر از بقیه هم میرم خونه و اصلا دیر رفتن صبحام به هیچ کس مربوط نیست ;)  ولی امروز صبح چشمام رو که باز کردم گفتم بخاطر اینکه ساعت 8 می رسم اداره سپاسگزارم. دیرتر از همیشه پاشدم، کارهای روتین و ... رو انجام دادم. از درخونه که رفتم تا سرکوچه برسم ، هی برنامه های امروز و علی الخصوص ساعت 8 رسیدنم رو مرور کردم وبابتش سپاسگزاری کردم. ساعت چند بود اون موقع؟ 7:43 . رفتم سر خیابون یه دو دقیقه وایسادم که یه ماشین خودش واسم وایساد! بعدش گفتم مسیرتون نزدیک اداره!! هست؟ گفت نه! ولی سر خیابون که رسیدیم واینستاد همین جوری رفت!! گفتم مگه تا کجا مسیرتون هست؟ گفت اون ور پیاده تون میکنم! خلاصه به اندازه دو کورس من رو برد و گفت اینجا تاکسی بهتر گیر میاد! همون لحظه یه تاکسی گرفتم برای نزدیک اداره ولی تا جلو در اداره بردم و دقیقا ساعت8:00:51 انگشت زدم :)


2)تو چند روز گذشته مجبور شده بودم یه ریسک خیلی حیاتی بکنم، که اگر جوابش منفی می شد ضرر مالی می کردم و کلی عواقب منفی دیگه :( و اگر جوابش مثبت می شد یه آخیـــــــــــــــــش خیـــــــــــــلی بزرگ، تو تمرین های دیروز رو این ریسکم خیلی تمرکز کردم و قرار هم نبود زودتر از یک هفته تا 10 روز دیگه جوابش بیاد. ولی ساعت 10 امروز جوابش اومد و من شدم یه آخیـــــــــــــــــــــــش و هــــــــــــــــــورااااااا. 


3)فردا اگر خدا بخواد داریم می ریم سفر :)


بی نهایت بـــــــــــــــــار ســــــــپاســــــــــــــگزارم :)





فردانوشت: نرفتیم سفر! مامان وبابا و خواهری شدیدا مریض شدن :|

۸ نظر ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۰۹
صبا ..

شب آفریدی، شمع آفریدم

خاک آفریدی، جام آفریدم


بیابان و کوه‌سار و زاغ آفریدی

خیابان و گل‌زار و باغ آفریدم


آنم که از سنگ آیینه سازم

آنم که از زهر نوشینه سازم


دارم این آهنگ رو که غزل شاکری خونده گوش میدم و ذوق میکنم به دلایل بسیار ولی خب مهمترینش اینه که چون دارم تمرین های شکرگزاری رو انجام میدم سوژه واسه شکرگزاری های بعدی تو ذهنم شکل گرفته و خب از این بابت خوشحالم :)


آهنگ تموم میشه آخرش یه آقایی با صدای خیلی غمگین می گه : غمگین ترین آهنگ ها در وبسایت ناکامان😂 از پارادوکسی که بین احساس من از شنیدن آهنگ وجود داشت و نظر اون آقاهه با اون سایتشون 😉 خنده  م گرفته و قطع هم نمیشه!!



پ.ن: اگر حالتون خوب نیست به هر دلیلی،  توصیه می کنم تمرین های کتاب معجزه را انجام بدید. بهتون قول میدم معجزه رو تو حالتون ببینید.

۶ نظر ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۰۷:۵۵
صبا ..

دیروز جعبه عینکم که حاوی عینک و هندزفری هست رو خونه جاگذاشته بودم. دو وسیله شدیدا ضروری برای من! به همکار آقا میگم عینکمو جا گذاشتم؛ میگه مگه عینک میزدی😣😃😣 گفتم اگه به نظر شما نمیزدم حتما نمیزدم دیگه !!


-------


امروز رفتیم بیرون شهر لب یه رودخونه! یه جا رفتم واسه خودم تنها نشستم که از صدای آب؛ منظره زیبا لذت ببرم. حس کردم باید سنگ بندازم تو آب! خب شروع کردم با سنگای کوچولو! بعد چند تا سنگ به ابعاد ۵*۵ و این حدودا رو امتحان کردم از طنین شون تو آب خوشم اومد! بعد حس کردم محکم تر پرتاب کنم و افکار منفی ذهنم رو به این شیوه تخلیه کنم! خیلی حس خوبی داشت و هی ولع داشتم سنگا رو بزرگتر کنم! کار به جایی رسید که سنگای به بزرگی ۳۰*۳۰ رو به زور و دردسر بلند میکردم پرت می کردم تو آب😁😄😊 خودم خنده م گرفته بود ولی حسش خیلیییی خوب بود! یعنی یه رضایت و لذت خاص داشت. بعد خواهری اومده میگه تویی؟؟ من گفتم کی داره اینجا چیزی می سازه یعنی؟ گفتم نقش پدر پسرشجاع رو بازی میکنم میخوام سازه آبی بسازم؛ ولی حیف که رودخونه داره پر میشه!!


بعدا که داشتم به حرکت خودم و اتفاق ها و رویدادهای زندگیم فکر می کردم به این نتیجه رسیدم که احتمالا خدا هم که داره هی سنگ پرت می کنه؛ قصدش ساختن پلی؛ سازه آبی چیزی هست و من از مرحله پرتم😊😆

۳ نظر ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۵۸
صبا ..