غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است


ای درآمیخته با هر کسی از راه رسید
می توان از تو فقط دور شد و آه کشید
 
پرچم صلح برافراشته ام بر سر خویش
نه یکی، بلکه به اندازه ی موهای سفید
 
سال ها مثل درختی که دم نجاری ست
وقت روشن شدن اره وجودم لرزید
 
ناهماهنگی تقدیر نشان داد به من
به تقاضای خود اصرار نباید ورزید
 
شب کوتاه وصالت به «گمان» شد سپری
دست در زلف تو نابرده دو تا صبح دمید
 
من از آن کوچ که باید بروی کشته شوی
زنده برگشتم و انگیزه ی پرواز پرید
 
تلخی وصل ندارد کم از اندوه فراق
شادی بلبل از آن است که بو کرد و نچید
 
مقصد آنگونه که گفتند به ما، روشن نیست
دوستان نیمه ی راهید اگر، برگردید
 
کاظم بهمنی
۵ نظر ۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۲
صبا ..


وسط گلدان بگونیای توی بالکن، یک ساقه سبز نسبتا زمخت سبز شد. بهش محل نگذاشتم. اول به این دلیل که قیچی دم دستم نبود و آخرین باری که سعی کرده بودم چیزی را با دست و دندان از گلدان در آورم، سخت شکست خورده و عقب نشینی کرده بودم. دوم هم به این علت که خب آنجا یک گلدان بود و اویی که بدون دعوت وسط گل‌ها سبز شده بود هم یک جور گیاه محسوب می‌شد. مردم بی‌خودی برایش حرف درآورده‌اند و هرز صدایش می‌کنند. 

دو روز بعد دیدم دوستمان اندازه یک نیمچه درخت شده و موجوداتی ناشناخته ازش آویزان‌اند. میوه‌هایی عجیب که اسمشان در دایره لغات میوه‌ایم نبود. راستش این بار کمی دلخور شدم. بگونیاهای نازنینم داشتند زیر آفتاب داغ ماه تیر می‌سوختند و مثل زباله‌ای بی‌ارزش کف بالکن می‌ریختند و آن وقت دوست هرزمان (مردم خوب اسمی روش گذاشته‌اند!) نه تنها سرحال بود که زادو ولد هم کرده بود. این بار آمدم از ریشه ساقطش کنم. نشد. می‌دانید چرا؟ چون قیچی دم دستم نبود و من از آنهایی هستم که می‌توانم نقشه‌های جنایت را به دلیل در دسترس نبودن آلت قتل به روزی دیگر موکول کنم. خودش و میوه‌های عجیب مسخره‌اش را خصمانه نگاه کردم و گفتم «این بازی تموم نشده. یه روز که حوصله داشته باشم میام و نابودتون می‌کنم» درختچه چیزی نگفت. خودش و میوه‌هایش زیر باد گرم تابستان رقصی آرام کردند و لابد دم گوش هم گفتند « ولش کن، بهش محل نذار» 

فکر می‌کنید روز بعد با چه منظره‌ای روبرو شدم؟ درختچه‌ی ناخواسته دست بچه‌هایش را گرفته و به ولایتشان رفته بود؟ نه دیگه. همان جا بود. میوه‌ها از سبزی و کالی در آمده بودند و کم کم داشتند رنگ می‌گرفتند. لعنتی‌ها دیگر سن مدرسه رفتنشان بود. یک نگاه به لشکر بگونیای خشکیده انداختم و یک نگاه به رفیقِ کلفت سبزمان. پرسیدم «آخه چه جوری؟» منظورم این بود که آخه چه طور همه چیزتان اینجوری روی دور تند است؟ باز هم جوابی نداد. کم کم داشتم باور می‌کردم علف مَلَف‌ها فارسی نمی‌فهمند. علف مَلَف‌های مسخره. 

راستش یک جورهای از روحیه‌ی علف هرزی خوشم آمده. خودش می‌آید و خودش از خودش مراقبت می‌کند و خودش رشد می‌کند و خودش گلدان را به تسخیر در می‌آورد و خودش امپراتوری تشکیل می‌دهد و خودش جوری حکمرانی می‌کند که انگار اینجا از ازل به نام‌اش بوده. نه آب می‌خواهد، نه توجه و ناز و نوازش و التماسِ «گل قشنگم لطفا نمیر، منو تنها نذار»

علف‌های هرز به هیچ چیز وابسته نیستند. چه چیزی بیش از آنها می‌تواند سمبل روی پای خود ایستادگی باشد؟ علف‌های هرز می‌دانند که کسی دوستشان ندارد، می‌دانند که همه دنبال از ریشه در آوردنشان هستند، اما چه می‌کنند؟ یک گوشه توی تاریکی می‌نشینند زانوهایشان را بغل می‌کنند و استتوسِ «هیشکی منو دوست نداره» می‌نویسند؟ نه. رشد می‌کنند، برگ می‌دهند، بالا می‌روند و بچه‌های عجیب می‌زایند. 

گلدان را نگاه می‌کنم. تقریبا چیزی از بگونیا‌های زیبایم باقی نمانده. در عوض درختچه‌ای با میوه‌های آویزانِ مسخره آنجاست. این بار دنبال قیچی نمی‌گردم. نمی‌دانم، شاید کسی که اینقدر عاشق زندگی ست، باید بیشتر از این‌ها زنده بماند.

این داستان کوتاه از آنالی اکبری بود. 

واقعیت جامعه ما همینه. هر روز و هر روز علف های هرز زیادی به دنیا میان و عرصه رو برای بقیه تنگ می کنند. اینقدر هم زاد و ولدشون و مقاومتشون به انواع بلایا زیاد هست که نمیشه به ریشه کن شدنشون امید داشت.

خدایا ولی من نمی خوام تسلیم بشم. اگر اون علف هرز حق حیات داره من هم دارم. بقیه گیاهان مفید سیاره ت هم دارند. بهمون توان بده که تسلیم نشیم که ادامه بدیم با راهکارهای جدید؛ با کمترین آسیب. یا شاید حتی بدون آسیب. هدایتمون کن که خودمون علف هرز نباشیم. 

۲ نظر ۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۲:۵۴
صبا ..

پنج شنبه که شنیدم مریم میرزاخانی داره آخرین روزهای مبارزه با سرطان رو طی می کنه؛ شوکه شدم.

و حالا...

و مرگ حقیقت انکار ناپذیر. 

و انسان ضعیف ترین در برابر این حقیقت.

و چقدر هستند کسانی که آرزوی مرگ دارند و آرزوی مرگشان را دارند و باز هم ضعیف ترین در برابر این حقیقت.

۴ نظر ۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۳:۵۰
صبا ..
  •      آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیفتد
  • رویا ببارد
    دختران برقصند
    قند باشد
    بوسه باشد
    خدا بخندد به خاطر ما
    ما که کاری نکرده ایم !!


    ۰ نظر ۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۶:۲۴
    صبا ..

    ذهن من کلا در حال بررسی هست. بررسی دقیقه ها و لحظه ها. بررسی اینکه خوشبختم یا نه؟ راضی ام یا نه؟

    به زندگیم از زوایای مختلف و از بعدهای مختلف نگاه میکنم! از زندگی کاری ام راضی نیستم و خب حق هم دارم! زندگی خانوادگی ام درگیر مسائل ساده ای نیست و راه حل ساده ای هم نداره! زندگی پژوهشی و تحصیلی ام رضایتبخش نیست! با خود آرمانی ام و اهداف فردیم فرسنگ ها فاصله دارم! زندگی عاطفی ام هم که ....،  وضعیت سیاسی و اجتماعی محیط اطرافم یه چیزی فراتر از فاجعه است و ... ولی هیچ کدوم از اینها دلیل نمیشه که من احساس خوشبختی نکنم، یا من از ماهیت کلی زندگی ام ناراضی باشم. 

    بارها نوشتم و باز هم می نویسم از اینکه هستی رو تجربه میکنم کاملا راضی ام. زمان هایی بوده که دلم خواسته توی یک زمان دیگه یا یک مکان دیگه زندگی کنم ولی باز هم این دلیل نمیشه که حالا  که در جایگاه فعلی هستم کلا ناراضی باشم. اون نارضایتی هایی که بالا ذکر کردم نشون دهنده اهداف من و مسیر تلاشم هست. هر چند که تلاش هام گاهی هیچ کم و کسری نداشته ولی نتایجی که بدست اومده هم هیچ تناسبی با تلاش هام نداشته! هر چند که خیلی چیزها اصلا به تلاش من بستگی نداره ولی باز هم هیچ کدوم از اینها دلیلی نمیشه که من تلاش نکنم که ثانیه های زندگیم رو، اون ثانیه هایی که برنامه ش مال خودم هست و قابل کنترل، به فکر به نارضایتی و شکایت بگذرونم. لحظه های زندگی هر کدومشون فقط یکبار هستند و من دوست دارم تجربه های جدید و تا اونجایی که ممکنه شاد رو تو اون لحظه ها بگنجونم. دوست دارم همون طور که تو اهداف امسالم گفتم دریابم و بسازم دم هایی رو که با طرب می گذرند.

    در راستای همین افکار، تصمیم گرفتم برای تولد امسالم یه مهمونی تولد خانمانه بگیرم (تو خانواده ما تمام مهمونی ها، من جمله تولدها، خانوادگی هست). مهمون ها رو که دعوت کردم همگی خوشحال شدند و استفبال کردند. 4شنبه ظهر یه یک ساعتی مرخصی گرفتم و رفتم واسه خودم دو تا عطر خوشبو خریدم. عطرها رو با یه کاغذ کادوی خوشکل کادو کردم و به عنوان اولین هدیه گذاشتم رو میز!! و اولین کادو بازش کردم و به همه گفتم کادوی خودم به خودمه و شما هم ایده بگیرید و به خودتون کادو بدین. همه مهمونا گفتند که چقدر به همچین مجلسی نیاز داشتند و کلی لحظات پر از شادی در کنار هم داشتیم و شب واقعا دوست داشتنی و به یادموندنی بود.

    چند روز هم پیش ر جان گفت که همو بببینم. آخه از بعد از مراسم عروسی ش فقط تلفنی حرف زده بودیم! واسه امروز صبح قرار صبحانه گذاشتیم تو یه هتل. و یه صبحانه فوق لاکچری رو صرف کردیم و از هر دری حرف زدیم و وقتی به این نتیجه رسیدیم که داریم می ترکیم!! بلند شدیم اومدیم بیرون. پیاده راه افتادیم و سر از خونه ر جان در آوردیم. چقدر خوب بود دیدن خوشبختی دوستی که همیشه دوست داشتی شادی و آرامش و خوشبختی ش رو ببینی. 


    شروع  سال جدید رو دوست داشتم و احساسم، واقعا شادی بود. 

    ۷ نظر ۱۶ تیر ۹۶ ، ۲۰:۳۴
    صبا ..
    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    ۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۸:۳۵
    صبا ..

    بعضی موقع ها ارباب رجوع هامون یه جوری قربون صدقه میرن و دعا می کنند که الهی هر چی از خدا می خوای بهت بده و ... که فکر می کنم دنیا این همه چرخید و چرخید تا من برسم به این نقطه که یه همچین دعایی بهم برسه.

     خدایا تو قطعا صدای انسان های دلشکسته رو می شنوی.

    ۱ نظر ۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۵:۲۹
    صبا ..
    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    ۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۸:۳۵
    صبا ..

    امروز بالاخره موفق شدم کتاب تکونی کنم.

    ۶ تا کارتن کتاب!! از تمام نقاط خونه دراومد که قرار شد خیلی هاش رو اگر پذیرا باشند اهدا کنیم.

    خیلی از کتاب ها؛ کتاب های دوره کارشناسی و کلاس های متفرقه من بودند. کلی تجدید خاطره شد. اول همشون پر از شعر بود. کلی دلم سوخت که چه چیزایی بلد بودم؛ مسلط بودم و حالا هیچی ازشون یادم نیست. خیلی صفحه کتاب خونده شده بود که فقط واسه همون روزا بود. انگار داشتم ثانیه ای عمرم رو جلوی چشم خودم می ریختم دور. دلم خیلی سوخت.

    یه سری نوار کاست های کتاب زبان و فلاپی و ... هم بود که با اینکه خیلی سال هم نگذشته ولی خیلی نوستالژیک و قدیمی به نظر می رسید. چند تا فیلم VHS و کاربن و چیزای اون روزا...

    یه کتاب بود به اسم سایت های اینترنتی. بعد مثلا آدرس سایت آمازون و یاهوو و msn و ... توش بود و جلوش یه خط توضیح نوشته بود. :D یک عالمه جزوه منسوخ شده!! خلاصه عتیقه هایی بودن.

    مامان هم بالاخره راضی شد دست از کتاب های آشپزی و شیرینی پزیش برداره. یک عالمه کاغذ که توش دستور انواع شیرینی بود رو با طیب خاطر گفت بریزید دور؛ گفت همش تو کانالای تلگرام و اینترنت هست!!


    ۰ نظر ۰۹ تیر ۹۶ ، ۲۳:۳۴
    صبا ..

    روز سوم رمضان تمرین های معجزه شکرگذاری را شروع کردم. روزهای زیبایی نبود ولی از صبح حواسم جمع بود که سوژه ای برای شکرگذاری شبانه ام شکار کنم و به هر سختی بود هر شب به یک اتفاق خوب روزم فکر میکردم.

    روزهای سختی بود ولی همه امیدم به شب های قدر بود.

    مدت های مدیدی بود که از دعا کردن می ترسیدم از از اینکه ندیده گرفته شوم، نشنیده ازم گذر شود.

    اصلا کسی که سراپای وجودش مجموعه ای از خواسته های تکراری است چه نیازی به گفتن است.

    ولی می دانستم که من به او نیاز دارم. 

    خودش خواست که شیوه دعا کردنم تغییر کند. 

    از او خواستم که خیر دنیا و آخرتمان را در مسائل مان قرار دهد. به شیوه اش فکر نکردم. فقط خواستم که به راه درست هدایتمان کند و مشکلاتمان را اسباب خیر قرار دهد. خواستم ما را در مسیر حل مساله قرار دهد. و چقدر آرامم می کرد که این مدل دعا کردن.

    و چقدر این ماه رمضان به موقع بود.

    مسائل به حالت تعلیق در آمد. فرصت فکر کردن و دنبال راه حل گشتن فراهم شد.

    زندگی کاری و فردی طبق روال پیش رفت. بدون وقفه. باورم نمی شد این همان منم!

    برنامه ریزی سفر کردم برای پایان رمضان.

    مزد 28 روز تمرین معجزه شکرگذاری سفر به طبیعت بکر و باشکوه و زییای یاسوج بود.

    تنگ تامرادی از زیباترین پدیده های آفرینش هست، اولین آبشارش انگار آغوشی بود برای کسی که دنبال آغوش امن الهی می گشت. آغوشی برای خائفین.

    طبیعت بکر بهترین درمان است برای تمام دردها. و چقدر احساس آرامش و لذت می کردم از ضربه زدن آب های سرد و خروشان به پاهایم.

    یک ماه و این همه تغییر. 

    خوشحالم از اینکه هدایت شدم به مسیری که برایم آرامش و یقین به همراه داشت.

    ورد زبان آن روزهای ترسم این بود: اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ.


    دیگر یاد گرفته ام بجای اینکه دعایی کنم که نهایتش سرخوردگی و طلبکاری باشد از او بخواهم که نیکوترین خیرم را سرراهم قرار دهد. پذیرفته ام که چیدمان زندگی من، چیدمانی عادی نیست، پس خواسته هایم، نوع دعا کردنم و مسیر سلوکم هم نباید شبیه بقیه باشد.

    ۱ نظر ۰۸ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۲
    صبا ..