غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۷ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

یکی از چیزهایی که همه مهاجرها به اینجا متفق القول می گند این هست که روزها با سرعت بیشتری سپری میشه و زمان خیلی زود می گذره.


دوستی می گفت چون خوش می گذره زود می گذره :) 


خلاصه که من هم به این حرف ایمان آوردم که خیلی زود می گذره. من حتی به اینجا نوشتن هم نمی رسم و خیلی از برنامه هام عقب هستم. خیلی. همین دیروز بود که آخر هفته بود و هزار جور اتفاق افتاد، ولی الان هم آخرین ساعت یک آخر هفته دیگه با کلی اتفاقات دیگه هست:) 


و دیگه اینکه باورم نمیشه که داریم وارد ماه بهمن میشیم. من همچنان تو شهریور هستم. 

--------------

آشپز درونم فعال شده، و بوهایی که از غذاها درمیاد من رو به یاد مامان  و خونه می اندازه. اون شبی که قلیه میگو درست کرده بودم اینقدر خوشحال بودم که فکر میکردم رفتم خونه و برگشتم، بس که طعم و بوی خونه می اومد :) یه سری طعم ها هم فقط مخصوص مامان هست و وقتی من هم می تونم اونجوری با اون عطر و طعم چیزی رو درست کنم، احساس میکنم ژن های مامان درونم خودنمایی می کنه :)

-------------

دختردایی بابا متولد 1317 هست. از اونهایی که جزو اولین زن هایی بوده که دانشگاه شیراز رفته و ... سالهاست آمریکا زندگی میکنه و من 3-4 بار بیشتر ندیدمش. البته همیشه دورادور ارتباط بوده. من که اومدم اینجا پیگیر احوالاتم بود تا خودش بهم زنگ زد و کلی باهم حرف زدیم. انگار مثلا با دوستم حرف زدم بدون احساس هیچ اختلاف سنی ای و... . حالا هم هر از گاهی بهم پیام میده و تشویقم میکنه به یه سری کارها. خیلی حس خوبی دارم از اینکه باهاش در ارتباطم :)

------------

جنی اینا مسافرت هستند و مسئولیت خونه و غذا دادن به جفری با من هست. شبها که از دانشگاه میام، میاد جلوی در استقبالم :) خواهری میگه، تو خواب هم نمیدیدی یه روزی مسئولیت یه گربه رو بهت بسپارن! و واقعا هم تجسم چنین مساله ای حتی چند ماه پیش هم دور از عقل بود واسم :) 

------------

دیروز 4 امین ماه میلادی هم تموم شد که من اومدم اینجا. خدا رو شکر میکنم بخاطر همه آدمهای خوبی که سر راهم قرار گرفتند و بخاطر همه اتفاقات خوبی که تو این مدت برام رقم خورده و ازش ممنونم که به بهترین شکل مراقبم بوده :) 

۲۵ نظر ۳۰ دی ۹۷ ، ۱۶:۰۰
صبا ..

بالاخره جناب لی پذیرفتند که مساله تعریفی شون پاسخی نداره و من امروز دوباره در نقطه شروعم.


ناراحت نیستم چون خیلی چیزا یاد گرفتم و اگر جواب میداد همین روزها باید نوشتن مقاله ش را شروع می کردم ولی بجاش الان قراره موضوعی را شروع کنم که پروپوزال اولیه م در همون مورد بود و از علاقه مندی های شدید من هست.


الهی به امید تو.

۱۸ نظر ۲۶ دی ۹۷ ، ۰۲:۴۱
صبا ..

دیروز با اینکه دوست جان بدون اینکه من چیزی بهش بگم متوجه شد که حرفاش باعث شده ناراحت بشم و معذرت خواهی کرد ولی من بازم ناراحت بودم، نه از اون، چون حرفاش بی جا هم نبود ولی به قول خودش تکونش زیادی بود و دردم اومده بود.  وقتی رفتم خونه خیلی خسته بودم و البته اینکه انتظار داشتم از تست های دیروزم جواب بهتری بگیرم ولی جوابش ضدحال بود و همین جوری با این جواب های ضدحال دارم روزهام رو یکی پس از دیگری از دست میدم. 

من داشتم شام می خوردم و حرف های معمولی با جنی میزدیم که یکهو دیدم من دارم داستان زندگیم رو براش تعربف میکنم! و از همه احساساتی که داشتم و دارم براش میگم! و اونم فقط داره منو همراهی میکنه آخرش اومد بغلم کرد و گفت منم مثل خواهرتم اینجا و من واقعا گیجم از قدرت این زن در جلب اعتماد من! از خودم که بی اندازه محتاطم در بیان مشکلاتم!  بهش گفتم که برام هدیه ای از طرف خداست ولی باید ثبتش می کردم.

این روزها دارم می بینم که آدمها برای ارتباط با هم نه نیاز به زبان مشترک دارند، نه فرهنگ مشترک و نه خیلی چیزهای مشترک دیگه، فقط کافیه سخاوت داشته باشند در اظهار محبتشون، فقط کافیه بخوان که بشنوند آدم های دیگه رو و اون موقع هست که با کوچکترین اشتراکات هم میشه رابطه  های عمیق ساخت.

۱۰ نظر ۲۰ دی ۹۷ ، ۰۵:۰۰
صبا ..

مادر جنی یه ویلا جنوب سیدنی داره و جنی چند بار بهم گفته بود یه بار بهت میگم که بیایی اونجا :) جمعه من دانشگاه بودم که مسیج داد ما خونه بوندینا هستیم و تو و سین هم می تونید بیاین پیش ما و شنبه شب هم بمونید :) منم با سین هماهنگ کردم و البته دوتا میتاپ هم قرار بود برم و اونا رو هم کنسل کردم و قرار شد بعداز ظهر شنبه تا صبح یکشنبه بریم ویلای مامان جون ؛) 

با قطار به اندازه ۴۰ دقیقه باید می رفتیم به سمت جنوب و بعدش هم با فری می رفتیم بوندینا. فری ش شبیه مینی بوس قدیمی ها بود که می رفت دهات😀 و یکی هم می اومد تو کرایه ها رو جمع می کرد! ولی همه چیز واسه ما جدید بود.

خلاصه رسیدیم ویلای مامان جون و عجب ویلایی بود قشنگ ۲۰ متر با اقیانوس فاصله داشت و ویوی پنجره ش محشر بود و تو خونه هم بسیار چیدمان زیبا و لاکچری داشت و همه دیوارها از نزدیک زمین تا نزدیک سقف پر بود از تابلوی نقاشی. 

ویلا دو تا ساختمون مجزا بود و اتاق من و سین ساختمون پایین بود! ساختمون پایین دو اتاق خواب و سرویس بهداشتی بود که تو هر کدام ۴ تا تخت به صورت دو طبقه و چراغ مطالعه و آینه دیواری خوشکل و کلی مخلفات دیگه بود! 

جنی و جاناتان و بچه هاشون و دوست لی لی که کلا میشدن ۶ تا بچه ۱۰ تا ۱۶ سال بودند. یه کم که نشستیم گفتن خب بریم شنا! هوا ابری و بادی بود😐 و یه نم بارون هم گاهی می اومد. ما هم گفتیم خب الان که یخ میزنیم ! دیگه کار داشت به شرط بستن میرسید که قبول کردیم و رفتیم و البته اولش از شدت سرما جیغ زدیم ولی خب زود عادی شد. 

دو _سه تا کایاک کوچیک داشتن که سوار شدیم  و موج زد و تا مرز غرق شدن رفتیم 😀🙄  و خودشون هی شنا کردن و شنا کردن و شنا کردن! یه توپ داشتن تو آب باهاش بازی میکردن بعد موج میزد میرفت اون وسطای آب؛ اینا شنا می کردن میرفتن می آوردن یه جا که استفانی اندازه ۲۰۰۰ متر شنا کرد!  

جاناتان هم منو آماده می کرد که با سگش روبرو بشم😕 آخه من فوبیای حیوانات دارم و پیشرفتم تا الان این بوده که چند بار به جفری دست زدم.

دیگه کم کم بارون زیاد شد و برگشتیم خونه.

ما شام با خودمون برده بودیم و اونا هم شام درست کردن و شام خوردیم. بچه های جاناتان بحث رو کشوندن به فمنیزیم و بازار کار و ... فقط باید میدیدن که پسر ۱۲ سالش چطوری بحث و استدلال میکرد و ما دهانمون از تعجب باز مونده بود. وقتی جاناتان باشه کلا یه کم بحث مذهبی هم داریم همیشه.

بعد هم رفتیم سراغ بازی های بچه ها؛ کلی کارت داشتن و آشا (پسر جاناتان) یه بازی رو سعی کرد برامون توضیح بده من که میخواستم گریه کنم بس که نمی فهمیدم چی میگه :| 

دیگه نمی دونم چی شد که رفتیم اون ور نشستیم؛ تو ویلا پیانو بود و جاناتان هم شروع کرد به گیتار زدن و بچه ها هم چند تا ترانه رو همخوانی کردن خیلی قشنگ بود خیلی زیاد.

طبق قانون ساعت ۹ کم کم بچه ها خوابیدن.

تمام شب بارون شدید بود و وقتی هم صدای بارون قطع میشد صدای موج ها می اومد و من فکر می کردم چطوری باید از خدا بخاطر این همه عشق و محبت و احساس امنیت و زیبایی تشکر کنم. آدم هایی که غریبه هستند ولی همه تلاششون رو میکنند که بهت عشق و محبت و امنیت بدن.

صبح من و سین پا شدیم رفتیم یکساعت پیاده روی و از زیبایی ها لذت بردیم. وقتی برگشتیم همه بچه ها بیدار بودن و داشتن بازی می کردن و استف هم داشت صبحونه درست می کرد واسشون؛ تست فرانسوی؛ برای ما هم درست کرد. از شب قبل هم قرار بود جاناتان صبحانه بهمون پنکیک بده که وقتی بیدار شد اونم رفت سراغ پن کیک درست کردن و با شربت (شیره) افرا !! خوردیم که خیلی عالی بود. 

پیشنهاد دادن که بریم صخره های اطراف رو ببینیم و جاناتان گفت که ما رو تا ورودی پارک ملی می رسونه موقعی که میخواست سوار ماشین بشه به من میگه به بابات نگو که سوار ماشین یه مرد استرالیایی که پیژامه تنش بود شدی !!😀 گفتم بابام در جریانه و باید آماده باشه که وقتی رفتم ایران خودمم با پیژامه برم بیرون!! بعدش یه نگاه بهش کردم میگم بدون کفش؟؟؟!! میگه من فقط میخوام رانندگی کنم کفش لازم نیست😀 و اینجوری بود که اوج استرالیایی بودن رو به نمایش گذاشت.

از ورودی پارک ملی ۳ کیلومتر راه بود تا صخره ای به نام "کیک عروسی" که یه صخره سفید مستطیل شکل خیلی بزرگ لب اقیانوس بود ولی مسیر ۳ کیلومتری تا رسیدن به اون صخره بسیار زیبا و چشم نوازتر بود از دید من. این پیاده روی و دیدن صخره ها پایان خیلی قشنگی بود برای آخر هفته ای که جنی و خانوادش برامون ساختند.

و من واقعا ناتوانم در شکرگزاری بخاطر این همه زیبایی و عشق و محبت در کنار هم.

۱۱ نظر ۱۷ دی ۹۷ ، ۱۶:۲۳
صبا ..
قرار بود برای دیدن آتیش بازی سال نو بریم یکی از نقاطی که ویوی خوبی داره و مثلا قرار بود ایرانی های زیادی اونجا جمع بشن. غیر از دیدن آتش بازی ، دیدن مدیریت کردن جمعیت و تجمع به این بزرگی هم برای من جذاب بود.
سین خونه ما بود و صبح ساعت 9 از خونه رفتیم بیرون. به محل مورد نظر که نزدیک شدیم جمعیت کثیری در حال پیاده روی بودن و مسیرها پر از کیوسک های راهنما بود که به طرف در ورودی مجموعه هدایتمون می کردن. درهای اصلی باغ رو بسته بودن و در واقع جاهایی بودن که براشون بلیط فروخته شده بود. 
از ساعت 10:20 که ما به محل ورودی رسیدیم تا ساعت یک تو صف بودیم!! یک نفر انتهای صف با یه تابلو بزرگش دست وایساده بود که نشون می داد اینجا انتهای صف هست. اینجا تو خیابون و لب ساحل و تو پارک و کوه که میری خیلی خیلی کم پیش میاد که صدای موزیک بشنوی. ولی تو این صف هر از گاهی صدای موزیکی شنیده می شد. همه به اندازه یک روزشون خوراکی و زیرانداز و وسایل لازم رو توی چمدون و غیره آورده بودن. از ساعت یک به بعد هم چند تا دیگه از بچه های دانشگاه مون به ما ملحق شدن. 
تو صف هم با یه دختر سویسی آشنا شدیم که 19 سالش بود و با ویزای working holiday  چندماهی بود که اومده بود استرالیا و با یه خانواده استرالیایی تو ولونگونگ زندگی می کرد. خودش تنها بود.  یه نیمچه دعوای کوچیکی هم شد. که دیگه ما به این دختره گفتیم ما هیچ کدوممون قرار نیست مست باشیم تا آخر شب و گروهمون صمیمی و دوستانه هست و اون هم می تونه تا شب با ما باشه و اون هم بهمون اعتماد کرد و با ما اومد.
دم در ورودی محوطه هم وسایل رو بازرسی می کردن و چیزای اضافه مثل چتر بزرگ و ... رو می گرفتند و کیسه زباله هم می دادن. از همون محوطی ورودی که صف بود هم تعداد بسیار زیادی سرویس بهداشتی سیار که مجهز هم بود تعبیه کرده بودن و هر از 10 دقیقه یک نفر می رفت و سرویس ها رو تمیز کرد. چند جا هم آبخوری ها سیار گذاشته بودن. تو محوطه اصلی هم تعداد زیادی ماشین های غرفه ای که اغذیه فروشی هستند بود.

وارد محوطه اصلی که شدیم وحشتناک شلوغ بود. یعنی اونجاهایی که ویو به harbour bridge داشت که گویا از شب قبل اومده بودن خوابیده بودن. همه هم بسیار فشرده به فاصله یک سانت تو حلق هم نشسته بودن !! زیر درخت ها هم کلا جای سوزن انداختن نبود.

خلاصه ما یه جا وایسادیم یکی از بچه ها رفت یه دوری زد و زنگ زد به شوهرش که بیاین یه جای بهتر پیدا کردم. رو یه صخره و زیر یه درخت و یه نمای نصفه از harbour bridge داشت و اطرافش هم چون صخره بود و بلندی کسی نمی تونست بشینه و مورد اکازیونی بود :) رفتیم اونجا نشستیم و دوستای این دوستامون هم که 2 تا زوج دیگه بودن اومدن.  یکی دوساعت بعدش هم چند نفر دیگه بهمون اضافه شدن که من هنوز نمی دونم لینک آشنایی اینا کی بود! :) ولی بچه های باحالی بودن.  دیگه کم کم با هم آشنا شدیم و حرف زدیم و هی خوراکی هامون رو قسمت کردیم و دو سه باری هم رفتیم گشتیم.

 ساعت 6 بود که بارون شروع شد. بارون نگو سیل بگو :)  اولش که چتر در آوردیم و نشسته گرفتیم روسرمون! ولی هی بارون بیشتر و بیشتر شد اونایی که پایین نشسته بودن که عملا زیرپاشون سیل راه افتاد و همه بلند شدن، خلاصه یه وضع ناجوری شده بود. همینجوری بارون اومد و اومد دیگه کلا همه وسایلمون خیس شده بود و بچه هام خیلی خیس شده بودن و سردشون بود. یکی از زیراندازمون ضدآب بود دیگه چند نفری جمع شدیم زیر اون (8-9 نفر) و شروع کردیم شعر خوندن دسته جمعی و ترانه درخواستی اجرا کردن :)) هیچ ترانه و شعری هم که بیشتر از دو بیتش رو بلد نبودیم و همش ختم به خنده می شد :) 
بچه ها چند تاشون 3 هفته بود اومده اینجا! می گفتن قبل از اومدن همه می گفتن به ایرانی ها خیلی نزدیک نشید! (زیر اون زیرانداز به صورت فشرده ما خودمون رو جا داده بودیم) ولی ما تو ایران هم به هیچ ایرانی اینقدر نزدیک نشده بودیم که اینجا الان اینقدر نزدیکیم :)

بارون کم کم بند اومد ولی بچه ها سردشون بود! بالاخره رضایت دادیم از روی اون صخره بیایم پایین و شروع کردیم چرخیدن و دست زدن و شعر خودندن. حتی عمو زنجیرباف هم خوندیم :) چند تا خارجی دیگه هم اومدن بهمون اضافه شدن و با ما دست می زدن:) تا شد ساعت 8:30 .
اولین آتیش بازی ساعت 9 بود و بعدیش هم 12. یه کم گشتیم که یه جای با ویوی بهتر برای دیدن آتیش بازی پیدا کنیم و به یه جای نسبتا معمولی رضایت دادیم. بخاطر بارون همه زمینا خیس بود و همه اونایی که از صبح جاگرفته بودن عملا جایی برای نشستن نداشتن. 

آتیش بازی ساعت 9 برگزار شد و خیلی هم زیبا بود. ما تصمیم گرفتیم برای ساعت 12 نمونیم و برگردیم خونه. با بچه ها تا نزدیکترین ایستگاه اومدیم و روز خاطره انگیزمون رو تموم کردیم :) و سال تحویل تو خونه بودیم و البته اون موقع هم داشت بارون می اومد.

پ.ن 1: درسته که بارون های اینجا حسابی برنامه های آدم رو بهم می ریزه ولی تمام روزهایی که تا الان خیلی واسه من خاطره انگیز شدن دقیقا همین روزهای بارونی ظاهرا ضد حال هستند. 

پ.ن 2: سال تحویل میلادی یه جور بسیار نامانوسی بود. سال تحویل ما و کلا تقویم ما خیلی با مسماست. اینجا که وسط تابستونه ولی جاهای دیگه دنیا شروع سال وسط زمستون و اینجوری سال رو تحویل کردن خیلی یه جوریه :| سفره هفت سین ما و اینکه رسم داریم خانوادگی دور هم باشیم حتی اگر در فضای عمومی هستیم و اون همه مفهموم و معنی که در شروع سالمون اتفاق می افته، اصلا قابل مقایسه با سال تحویل اینجا نیست. تجربه دیدن یکی از زیباترین آتیش بازی های دنیا در شب سال نو میلادی خوب بود ولی شاید لزومی به تکرارش در سالهای بعد نباشه!

پ.ن 3: 2018 سال پر از اتفاق های مختلف برای من بود، پر از آدم های جدید و تجربه های جدید. امیدوارم 2019 سال بهتری برای کره زمین و تک تک ساکنانش باشه. آرزوی قلبی من همچنان حول حالنا الی احسن الحال هست.

۸ نظر ۱۱ دی ۹۷ ، ۱۲:۲۰
صبا ..
روز کریسمس رفتیم کلیسا مراسم عشای ربانی!! خیلی شلوغ بود و هر کاری کردن ما هم باهاشون کردیم :) همون موقع مراسم تشییع زنعموم بود و من به اون فضا واقعا نیاز داشتم. یه روز دیگه هم رفتیم کوهستان آبی  بی نهایت زیبا بود و خود خدا با عظمتش اونجا بود اصلا :) یه روز هم رفتیم ولونگونگ دوستای سین اونجا هستند و البته گردشمون رو از معبد بودایی ها شروع کردیم. بزرگترین معبد نیمکره جنوبی هست و آرامشش بی نظیر بود. با دوستای سین هم کلی دوست شدم. واسه ناهار هم رفتیم مال اونجا و ما رفتیم از مغازه ترکی غذا بگیریم من اومدم سفارشم رو بگم، آقاهه گفت : آر یو پرشن؟ من: یس :)، آقاهه سلام ؛ خوبید؟ چی می خورید؟  :)  نفری دو دلار هم بخاطر ایرانی بودن بهمون تخفیف داد. 

------------------

الان اینجا کاملا تابستونه و مدارس تعطیله و فصل سفر کردنه. 
جنی اینا قرار بود از 29 دسامبر تا اوایل ژانویه برن سفر به یه کلبه خانوادگی که نزدیک کانبراست و آب و برق هم نداره. سالهاست که سال نو رو اونجا می گذرونند. 
البته پسرش قرار بود اول با خانواده دوستش برن به یکی از پارک های ملی نزدیک کانبرا برای دوچرخه سواری در کوه. که اونا امروز صبح رفتن. سین هم قرار بود از امشب بیاد پیش من.
اما دیشب که اومدم خونه متوجه شدم که جناب جفری عمل کرده و مریضه! گربه همسایه بهش حمله کرده و زیرگلوش رو زخمی کرده و عفونت داده. حالا برنامه سفر جنی اینا تغییر کرد. دیشب قرار بود دختر دوستشون (آنی) که پرستار گربه هست از فردا بیاد و کاملا اینجا بمونه و این مدت از جفری مراقبت کنه، اما مثل اینکه توی تاریخ ها اشتباه کرده بود و اون نمی تونه بیاد. خلاصه امروز صبح جنی روز سختی رو داشت چون باید جایی یا کسی رو برای مراقبت از جفری پیدا می کرد و در نهایت پس از هماهنگی ها و زنگ های بسیار قرار شد این چند روز جفری بره به پانسیون شبانه روزی دامپزشکش!! 

این وسط پسره جنی که رفت فکر می کرد آنی قراره بیاد و پیش جفری بمونه و صیح جنی می گفت خدا رو شکر که بخاطر نگهداری از جفری و بیماریش خیال پسرک راحته و استرس نداره تو سفر.

یه دور هم دختر جنی باهاش بحث کرده (دخترش نمیخواد باهاشون بره مسافرت ولی شب ها میره خونه مادربزرگش) که اگه یه بلایی سر جفری تو این مدت بیاد چی و خلاصه کلی نگرانی و عصبانیت از خودش در ور کرده که آرامش جفری داره بهم می خوره.

دیشب به سین میگم ببخشید شنبه هم نمی تونی بیایی اینجا و یه کم توضیح دادم واسش. میگه کاش منم گربه بودم :))

ولی من از صبح دارم به بچه هایی که تو کشور من تو مدرسه سوختند فکر میکنم؛ به دانشجوهایی که تو راه دانشگاه می میرن و میگم کاش همه ما گربه بودیم :| آخرش طاقت نیاوردم و وقتی جنی گفت که لی لی عصبانیه بخاطر اینکه جفری تو مریضی باید جابه جا بشه و ممکنه بمیره، گفتم هزاران بچه تو دنیا دارن از فقر می میرن و نیازمند آغوش و مهر و عطوفت هستند و این اصلا عادلانه نیست که اینجا حیوانات اینقدر بهشون خوش می گذره و اونجا اونا در حسرت امکانات اولیه زندگی هستند:| به لی لی بگو به اونا فکر کنه :| و جنی میگه بهتره بچه ها با مرگ جفری مواجه بشن و بالا و پایین زندگی رو ببیند و زندگی همینه. و من دلم آتیش می گیره برای بچه هایی که تو آتیش می سوزنند و هیچ کس هم قبلش آماده شون نکرده برای دیدن زشتی های دنیا! کِی قراره دنیای اون بچه ها خوشی داشته باشه؟ کی قراره  کودکی این همه طفل معصوم رو به شرطی که زنده بمونند بهشون برگردونه؟! 
نقش من تو این دنیا چیه؟

۷ نظر ۰۷ دی ۹۷ ، ۱۲:۵۹
صبا ..
واسه شب یلدا قرار شده بود با بچه ها دور هم جمع بشیم. طبقه ی آخر خوابگاه باربیکیو و ... داره و 3 تا از بچه ها خوابگاه هستند و قرار شد مراسمون اونجا برگزار بشه. دو تا از بچه ها مسئول جوجه شدند. دو تا دیگه هم سالاد اولویه و من و سین هم میوه که انار و هندوانه بود. مراسم ما شنبه بود که بتونیم صبحش کاراش رو انجام بدیم. سین قبل از ناهار اومد خونه ما و ناهار رو با هم خوردیم. به جنی اینا هم گفته بودم ناهار با ما باشند می خواستم سبزی پلو با ماهی درست کنم اولش قبول کردن ولی چون آخر سال هست و مهمونی دور همی کریسمس زیاد دارند، جایی دعوت شدن و دیگه اونا پیش ما نموندن. 
من و سین هم هندونه ها و انارها رو خوشکل کردیم و البته واسه جنی هم توضیح داده بودم که یلدا داریم و داستانش رو گفته بودم و اونا هم ذوق تزیینات ما رو کردن. دیگه رفتیم خوابگاه و بچه ها هم کم کم اومدن و نصفشون رو هم که اولین بار بود میدیدم. 14 نفر شدیم و فعلا تونستیم تقریبا 3 طبقه رو پوشش بدیم و البته هنوز تعداد زیادی ایرانی دیگه همین دور و بر هست که اگر بشه این جمع رو به شیوه خوب گسترش داد خیلی اتفاق خوبیه.  دیگه بساط خوردنی ها رو چیدیم و ... ویوی خوابگاه هم خیلی عالی بود طبقه 21 و کل سیتی رو به صورت شفاف میدیدی.  
چون اولین بار بود مهمونی می گرفتیم قبلش استرس داشتیم که حاشیه ای درست نشه!! که خدا رو شکر خیلی خوب پیش رفت و همه خیلی خوب برخورد کردن. یکی از بچه ها هم مشهدیه و کل گروهشون و استادشون ایرانین و دو تا چینی فقط دارند که میگفتند صبح ها که میریم چینی ها هم میگن "سلام" و خلاصه داستانهاشون رو با لهجه مشهدی و انگلیسی تعریف می کرد و شده بود یه استندآپ کمدی بسیار خنده دار. خوش گذشت و به خوبی تمام شد.
-----------------------------

جمعه یه ایمیل اومد که چون در آستانه تعطیلات و سفر هستیم حواستون باشه اگر مسافرت به ایران دارید اگر اونجا مورد حمله تروریسیتی قرار گرفتین و بازداشت شدین دولت استرالیا کاری نمی تونه براتون انجام بده :| من فکر میکردم چون من دانشجوی ایرانیم فقط واسه بچه های ایرانی اومده ولی برای همه این ایمیل ارسال شده بود :| دقیقا زمانی که من بخاطر حال و هوای شب یلدا  پر از احساس عشق و دوست داشتن و امنیت بودم نسبت به خونه، به کشورم، به آداب و سنن و تقویم دقیق مون و ... !! :(((

-----------------------------
امروز روز آخری هست که اومدیم دانشگاه و یک هفته تعطیل هستیم. البته فکر کنم بجز بچه های چینی و یه تعداد ایرانی کسی امروز نیامده!! امشب شب کریسمس هست و حال و هوای عید رو به شدت می تونی حس کنی. 
----------------------------

صبح که از خواب بیدار شدم خبر فوت زنعموم رو تو گروه های خانوادگی خوندم :(  زنعموم سالها بیمار بودن و درد می کشیدن و زمینگیر شده بودن و این اواخر دیگه خیلی حالشون بد بود. بنده ی خدا از درد راحت شد. من ولی هنوز نمی تونم باور کنم :(  کلا کسایی که مثلا سالی یکی دوبار میدیدمشون رو هیچ وقت مرگشون رو باور نمیکنم و فکر میکنم سرجاشون هستند و فقط ما خونه شون دیگه نمی ریم!! روحشون شاد. عموم خیلی روزهای سختی رو گذروند با مریضی زنعموم؛ خدا به دلش صبر بده. 

--------------------------
آقای لی اومد گفت ناهار بریم رستوران؛ اصلا حوصله شون رو نداشتم و نرفتم. اولش هم تصمیم گرفتم برم و یه کم در مورد یلدا براشون حرف بزنم ولی اینکه برم ناهار واسه خودم بگیرم و دوباره برم پیش اونا و بشینم غذا خوردنشون رو ببینم در توانم نبود واقعا :| 

۱۸ نظر ۰۳ دی ۹۷ ، ۰۴:۱۱
صبا ..