غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

پست های چند روز گذشته م خیلی تلخ بود، ولی واقعیت این هست که من روزهای خیلی خیلی سخت تر رو پشت سر گذاشتم و اصلا الان مساله اونقدر حادی وجود نداره!!! بخشی از این سیاه نمایی درون ذهن من بخاطر همون سگه سیاه هست :) و بخش دیگرش بخاطر این هست که آینده بسیار بسیار نامعلوم هست و متغیرهای خیلی زیادی همزمان با هم در حال تغییر هستند و خب تا یه ثبات نسبی برسیم احساس اضطراب طبیعی هست و بخش بعدی ش هم عذاب وجدان و احساس ناکارآمدی هست.


از همه اینها که بگذریم من فعلا فقط میتونم اون سگ نامحترم رو چخ :)) کنم بره و بقیه قسمت ها رو زمان حل میکنه ؛ البته الان میدونم که حل میکنه معنیش این نیست که همه چیز گلستان میشه البته شایدم شد ولی منظورم این هست که به هر حال با گذشت زمان حساسیت ها کمتر میشه؛ به یه چیزهایی عادت میکنیم ، مسائل جدیدی پیش میاد و ...


اهان این رو هم بگم؛ من سالهاست زمانم فول تایم پر بوده و اکثر روزها می دونستم چه برنامه ای دارم و کی وقت خالی دارم و مثلا امروز نوبت حمامه؛ یا فیلم دیدن یا ... . تو 20 روز گذشته من عصرهام نسبتاً خالی بوده و همین خالی بودن جا رو برای اون سگ سیاهه باز کرده :)  عملا جنبه اوقات فراغت ندارم :)) 


خدا رو شکر میکنم بخاطر همه مشغله هایی که داشتم.


این پست رو نوشتم اولا که حال و هوای اینجا کمی عوض بشه و بگم من در حال چخ کردن اون سگه هستم و اگر خدا بخواد دره موج سینوسی رو پشت سرگذاشتم و دارم سعی میکنم به حالت نرمال برگردم.


ممنونم که همراهم هستید. یه باغ گل تقدیم به دوستای گلم. 

۱۰ نظر ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۱
صبا ..

از ظهر قرار شد با مامان بریم شاه‌چراغ؛ واسه دعای کمیل هم موندیم. 

واسم جالب بود؛ چند روزه که هی تو دلم میگم کاش ایمانت ایمان پیرزن بی سوادی بود که مطمئنه از خونه ای که درش میره و از صاحبخونه ش؛ نه اینکه حالا حتی دعا هم نمی تونی بکنی و فکر میکردم نتونم با دعا ارتباط برقرار کنم. ولی از لحظه اول انگار من بودم که داشتم حرفام رو می گفتم و البته نه به شکل دعا؛ دقیقا حالم حال کسی بود که وسط جهنمه و خدا تنها ولش کرده و رفته!!  همه اون ناباوری ها؛ همه اون انتظارات ؛ همه اون ترس ها و گله و شکایات حرفهای من بود ؛ اینکه اصلا حالا که یادت رفته یا حبیب القلوب صادقینی! چرا با این دسته آدمها حبسم کردی و اینجوری شکنجه م میکنی!  


وسط دعا یهو به ذهنم اومد نکنه قبلا یه جای دیگه زندگی کردم و اینجا همون جهنمی هست که وعده ش رو می دادند و دارم تقاص گذشته م رو پس میدم!! گذشته ای که هیچ خاطره ای ازش ندارم!! 


ولی بعدش یادم اومد که بی انصافیه که بگم همش جهنم بوده؛ ولی یادم اومد که بارها تکرار کردم که

خلصنا من النار یا رب. 


امید؛ آرامش و رضایت از لحظه ها رو ازت خواستم. لطفا ازمون دریغ نکن.


 

۳ نظر ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۰
صبا ..

واقعیت این است که سگ سیاه افسردگی بدجور پاچه ام را گرفته و من هم به جبرانش هیچ کوتاهی در گرفتن پاچه دیگران نمیکنم :)


اینقدر همه مسائل پیچیده و نگران کننده است که فقط دلم می خواهد دنیا تمام شود تا همه چیز تمام شود. می دانم که اگر زندگی خودم تنها همین الان تمام شود حجم بزرگی غم و اندوه و مشکل به زندگی اطرافیانم تحمیل می شود؛ دلم گور دسته جمعی می خواهد تا ذهنم شاید پس از مرگ بتواند آرام باشد!!


می دانم که کره زمین در بین کهکشان راه شیری و سایر اجرام نقطه آبی کوچکی بیش نیست و مسائل و مشکلات ما یک میلیاردیم این نقطه آبی در زمان حال هست؛ با همه حقارت خودمان و مشکلاتمان و این که بود و نبودمان هیچ تاثیری در این دم و دستگاه عظیم ندارد ؛ ترجیحم نبودن است؛ نه که تجربه بودن همه اش درد باشد و بدبختی و رنج ولی وقتی عاجر می شوی از حل مسائل حقیر زندگیت! وقتی حقارت خودت و مشکلاتت (که همه اش هم از جبر جغرافیاست) مدام جلوی دیدگانت است وقتی تمام افعالت مشکوک به غلط بودن است؛ از سر استیصال و ناچاری ترجیح می دهی که تمام شود تجربه این هستی که شاید ، شاید بتوانی سبکی را هم تجربه کنی. 


و البته دلم می خواهد دنیا تمام شود که شاید بتوانم با صاحبش ملاقات کنم و شوق این ملاقات و شنیدن پاسخ سوال های همیشه بی جوابم و امید به فهمیدن علت این همه زشتی بیشتر تشویقم می کند به نبودن. 


کاش صبحی نیاید.



تا اینجا رو دیشب نوشته بودم . ولی منتشرش نکردم چون نوشته ام تلخ بود زیاد؛ دیروز یک روز شدیدا سخت و بد کاری بود که نتیجه اش افکار فوق هست و میخوام این یادداشت اینجا باشه تا بدونم که محیط کار می تونه چه به سر روان آدم بیاره.


البته که من درگیر افسردگی هستم و درگیر فشارهای شش گانه از شش جهت! ولی قصد وا دادن ندارم! این روزهای سخت هم میگذره و البته روزهای سخت تری هم در راهه که اگر بخوام به این افسردگی دامن بزنم از پسش برنمیام.

۸ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۰
صبا ..

از کرامات جناب معاون این هست که هر کاری که به ما مربوط هست رو وقتایی که شأن نزول فرمودند در دفترشون، طوری دستور میدن که انجام نشه و کارهایی که اصلا به ما مربوط نیست و انجام شدنش خلاف قانون هست براحتی انجام میشه.


یکی از شاهکارهاشون تو هفته گذشته این بوده: 

یک سری پرونده داریم که یه سری فرم ثابت روشون قرار می گیره و ما این فرم های ثابت رو خودمون پر میکنیم بر اساس محتویات پرونده و جناب معاون امضا می کنند. یه روز من سرمای زشتی خورده بودم و خیلی بی اطلاع صبح سرکار نرفتم، یکی از همکارا هم همون روز صبح اطلاع داده بودن که دو ساعت دیر میان؛ جناب معاون هم اصولا شبیه شهاب سنگ هستند و یهو تو آسمان اداره بارش میکنند! بعد همکار آقا اون روز صبح خودش تنها بوده و 30 تا از همون پرونده هایی که روشون فرم قرار داره رو میز همکار بوده و! فرم ها هم خالی! بودند، خودش تنها هم خیلی کاری از دستش بر نمی اومده که میگه بگذار لااقل امضای این پرونده ها رو بگیرم تا کارا یه کم جلو بره (طبق شناختی که از رئیسش داره :)))  ). بعد 30 تا پرونده رو با فرم خالی شون می فرسته اتاق جناب معاون و 10 دقیقه بعد پرونده ها با فرم های امضا شده برمیگرده !!! بعد از نیم ساعت یک پرونده دیگه رو جناب معاون می فرسته اتاق ما و میگه این یکی رو یادتون رفته فرمش رو پرکنید :|  پرش کنید تا امضاش کنم!! 


بعد ملت شریف ایران دنبال 9 میلیارد دلار و دکل و خود خلیج فارس و دریای خزر می گردن!  نمی دونند که آقایون اصلا نمی دونند چی رو  چرا امضا میکنند!؟


البته طبق اون چیزی که ما از جناب معاون می بینیم گاهی اوقات خوب میدونه چی رو باید امضا کنه و  البته که مشت نمونه خروار هست :(



۱ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۴
صبا ..

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو  خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

قیصر امین پور

۱ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۱
صبا ..

مراسم عقد و عروسی خواهرم به خوبی و به شادی برگزار شد و بار سنگینی از روی دوش همه مون برداشته شد.


من که نقش تنها خواهر عروس رو داشتم هم حجم کارها و مسئولیت هام خیلی زیاد بود، هم به شدت استرس داشتم که آیا واقعا خواهرم انتخاب صحیحی داشته و آیا واقعا خوشبخت خواهد شد. شدت استرسم اینقدر زیاد بود که تقریبا از 4 شنبه غذا خوردنم به صفر رسید تا دیشب! خدا رو شکر بدو بدوهای این چند وقت نتیجه خوبی داشت و مراسمی با کمترین حاشیه برگزار شد و فامیل هم ابراز داشتند که خیلی بهشون خوش گذشته و مراسم متفاوتی بوده. 


هنوز هم نگران خواهرم هستم! و این نگرانی و ترس و بی اعتمادی بخاطر ترس کلی من از آدم هاست که بخاطر محیط کارم خیلی خیلی بیشتر از حجم نرمال هست. 


امیدوارم که همه زوج ها با درایت و مهارتشون در کنار هم تا همیشه خوشبخت باشند و چالش های زندگی را با موفقیت و سربلندی پشت سر بگذارند.



۱۲ نظر ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۴
صبا ..