غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حافظ» ثبت شده است

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد  
 قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت   
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند           
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش   
که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم   
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی  
 دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ   
که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد
۲ نظر ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۳۶
صبا ..

حوصله ام که سر برود گیر میدهم به جناب حافظ :)


دقیقا عین این کلمات را می پرسم: آیا خبری در راه است؟ 

(۱۰۰۱ پرونده در ذهن من باز است و من فقط دلم می خواهد این ۱۰۰۱ پرونده به خیر بسته شود؛ فقط همین؛ چگونگی اش هم دخلی به من ندارد!! )

 می فرماید: 

خوش خبر باشی ای نسیم شمال

که به ما می‌رسد زمان وصال


حتما برایتان پیش آمده که یک زمان هایی؛ یکی هیچ کاری هم برایتان نمی کند ولی جمله ای می گوید که آتش درونتان سرد می شود و حالا جناب حافظ با این غزلش نقش همان دوست خوب حرف زننده ی هیچ کار نکننده را بازی می کند برای من و دلم و پرونده های بازم :)

۳ نظر ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۷:۴۲
صبا ..

تو همچو باد بهاری گره گشا می باش!

۴ نظر ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۴
صبا ..

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

۳ نظر ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۸
صبا ..

ساعت ۱۴ است و نشسته ام در محوطه حافظیه و این یادداشت را می نویسم.

آخرین بار یادم نمی آید کی آمده ام حافظیه. توی سال ۹۶ که می دانم نیامده ام. دو ماه است که عزمم را جزم کرده ام که بیایم اما صف طولانی دم در و خستگی منصرفم می کرد. 

البته ترس از تفال به دیوان حافظ هم؛ مثل ترس از دعا کردن درونم رخنه کرده بود. می ترسیدم از چیزی که خواهم شنید که نکند ذره ای ناامیدم کند یا ... .

امروز ولی تصمیم گرفتم منتظر غروب نشوم و مستقیم از سرکار آمدم و چه کار خوبی کردم.

دم در مرد قناری به دست فال فروش یه فال زوری بهم داد.


رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند

ای صاحب فال: مدتی است که دچار سختی شده ای و روزگار سختی را می گذرانی و صبر و شکیبایی پیشه خود کرده ای و منتظر گشایشی هستی. بر تو بشارت باد که به زودی خبر خوشی بتو خواهد رسید که غم و اندوه تو را کاملا برطرف خواهد کرد و در روزهای آینده روزها و ایامی خوش و طولانی را شروع خواهی کرد. انشاءالله.


اشک توی چشمانم است. به فال نیک می گیرم. فالی که نیتش تمام وجودم بود.

۲ نظر ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۵
صبا ..

چون سر آمد دولت شب‌های وصل


بگذرد ایام هجران نیز هم

*********************

اعتمادی نیست بر کار جهان


بلکه بر گردون گردان نیز هم

---------------------


جناب حافظ بهمان فرموده اند تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز! 

حال من از میان برخواسته ام! ولی خب کجا بشینم؟ یعنی همین جوری بایستم؟!!

۰ نظر ۱۹ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۷
صبا ..

یروز ظهر استاد ۱ زنگ زده بودن و من گوشیم پیشم نبود و بعدش مسیج داده بودن و پیشنهاد شروع پروژه جدید داده بودن البته با الفاظ مخصوص خودشون!! نمی دونم چه حکمتیه که تا می خوام خاطرات بد استاد۱ رو فراموش کنم و از خوبی هاش یاد کنم انگار که ریمایندر داشته باشه و سر یه تایم خاصی ذات پلیدش رو دوباره یادآوری میکنه!! بعد از یادداشت دیروز کلی به مغزم فشار آوردم که چطور مکالمه باهاش رو پیش ببرم که بازنده نباشم که خدا کمک کرد و تونستم توپ رو بندازم تو زمینش. امیدوارم لازم نباشه که تو یکی دو روز آینده یه ایمیل بهشون بزنم و یه سری مسائل رو یادآوری کنم!!

دیشب به اندازه ۲۰ دقیقه!! رفتم شب شعر عاشورا. فقط به اندازه دو تا شاعر موندم دلم می خواست بیشتر بمونم ولی نمیشد.

سرما خوردگی هم امروز کمرنگ تر بود.

امروز ظهر هم با محبوب عزیز حرف زدم و کمک کرد که کمی حالا بهتر بشه. دلم می خواست دختر گلش رو محکم بغل کنم.

می خواستم موقع غروب آفتاب برم حافظیه که دیر شد و وقتی هوا تاریک شد رسیدم. بعد از مدت ها فال حافظ گرفتم و چقدر آرومم کرد.

بعدش که اومدم خونه دیدم آماده پذیرایی از مهمون هستند. دوستمون که یه دختر ناز و گوگولی ۵ ماهه داره قرار بود بیاد. کلی خانم کوچولوی ناز رو محکم بغل کردم. خدا حافظ همه ی فرشته های کوچولو باشه.

امیدوارم هفته خوبی پیش روی همه مون باشه.

 پی نوشت: عنوان یک مصرع از فال حافظ امروز هست. 

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۲
صبا ..

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گداصفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم

که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا

که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد

جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند


۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۲۴
صبا ..

امروز ظهر شروع کرده واسه خودش می خونه:

 

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی‌مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر ره روی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

 

کاملا همین جوری ها، بعد که یکمشو خوند دیدم عجب تناسبی با شرایط داره، آخه صبح که صورتم رو می شستم تو آینه گفته بودم که من شاد میشم، من خوشحالم میشم.

-----------

چند روز پیش هم که در حال ترس بودم واسه شروع یه کاری شروع کرد اینو خوند:

http://www.aparat.com/v/UtI3k

-----------

کلا واسه خودش یه موجود مستقل شده، پیشنهاداتی میده آدم می مونه که چطور اینقدر بجا و ظریف و زیرپوستیه!!

ذهن ناخودآگاهم رو میگم.لبخند


۰ نظر ۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۸:۲۳
صبا ..

خیلی وقت پیش، زری جانقلب بهم توصیه کرده بود کتاب "حدیث بندگی و دلبردگی" را بخوانم که مجموعه سخنرانی های دکتر سروش در تفسیر دعای ابوحمزه ثمالی هست. من هم گذاشتم و همزمان با ماه رمضان شروعش کردم، کل کتاب 132 صفحه بود و من دیروز موفق شدم به پایان برسانمش!! البته به طور موازی دو تا کتاب دیگر هم در این فاصله خواندم ولی خب سرعت پایینم ربطی به مطالعه آن دو کتاب دیگر نداشت. نیاز به تامل بسیار داشت این کتاب و باید در مود خاصی می بودم تا از پسش بربیایم و البته گذشته و آینده ام را نیز باید تحلیل میکردم.

نکات برجسته کتاب از دید من (البته کل کتاب برجسته و قابل هایلایت بود):

 شکرگزار کسی است که قدرت شناخت نعمت و به کارگیری آن را در بهترین راه دارد. بهره برداری درست از نعمت، خود نعمت بزرگی است.

 

ما اصلا نبودیم و قبلا کاری نکرده بودیم تا مستحق این نعمت ها بشویم. از او طلبکار نبودیم و با کارهایی که میکنیم، طلبکار نیز نخواهیم بود. برای اینکه او خود، سرمایه و سود را به ما داده است.

    

أنَّ الرّاحِلَ إلِیکِ قَرِیبُ المَسافَه : کسی که به سوی تو راه می پیماید راهش کوتاه هست. (به زودی به مقصد خواهد رسید) 

خودم نوشت: قضیه کوتاه ترین مسیر و زاویه قائمه

نکته: مسافر راهش را کوتاه کرده است. یعنی آنکه براه افتاده، نه آنکه هنوز ایستاده است. پس شما تا راه نیافتاده اید مسافتی طولانی در پیش رو دارید. ولی همین که قدم در راه می گذارید، راه کوتاه می شود. گویی مسیر به نحوی است که شما را می دواند.

 

 چون که قبضی آیدت ای راه رو         آن صلاح توست آتش دل مشو 

چونک قبض آید تو در وی بسط بین  تازه باش و چین میفکن در جبین

(خودم نوشت: برای همه قبض رخ می دهد، همان موج سینوسی است)

 

 به قول مولوی، ما در این عالم تنها وظیفه مان همین کوبیدن امیدوارانه در است.

 

 اصولا زمان حکمی از خود ندارد. حکم زمان برگرفته از موجوداتی است که ظرف زمان را پر می کنند. یعنی فضیلت شب ها و روزها به خود آدمیان بر می گردد. مولوی در این باره تعبیر قابل تأملی دارد:

هر که بی روزیست روزش دیر شد

یعنی روزی که در آن «روزی» به دست نیاید، آن روز واقعا روز نیست. تعریف روز را باید از روی روزی کرد. اگر «روزی» داشتیم، روز است و مبارک و گرنه روز ما دیر شده است، یعنی هنوز روز ما نرسیده است.

 

 باده از ما مست شد نی ما از او       قالب از ما هست شد نی ما از او

 

هر جا ما تعبیر نزول داریم ، شما بدانید صعودی در کار است.


دعا ابراز بندگی است، نه ابزار زندگی.

 

 راه خلوتگه خاصم بنما تا پس از این         می خورم با تو و دیگر غم دنیا نخورم (حافظ)

 

 

ممنون زری جانقلب


۰ نظر ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۳۰
صبا ..