غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۱۹۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حرف دل» ثبت شده است

بعد از کلی شخم زدن فیس بوک دو جا رو پیدا کردم که واسه شب های قدر برم و البته زهرا هم لطف کرد و همراهی م کرد. اولیش مرکز اسلامی امام حسین بود که بین المللی بود و نه ویژه فارسی زبانان. شب نوزدهم رفتیم اونجا. خیلی مرکز مرتبی بود. ما که حوالی 6:30 رسیدیم ولی هنوز غذا واسه افطار داشتند و سالن غذاخوری شون جدا بود. خلاصه همه چیزش منظم و برنامه ریزی شده بود. قرار بود یه سری early aamal داشته باشند واسه کسایی که نمیخوان بمونند. یه سری اذکار را دسته جمعی تکرار کردند و بعدش هم قرآن رو به سر گرفتند. بعدش سخنرانی بود که ما دیگه بلند شدیم. من خیلی جوش رو دوست داشتم. خیلی خلوت بود اون ساعتی که ما بودیم. چند تا خانم ایرانی هم بودن ولی بیشتر فکر کنم لبنانی بودن. بعدشم من اومدم خونه خودم جوشن کبیر خوندم.


شب 21 ام رفتیم هیئات ایرانی. خیلی از خونه های ما دور بود. بازم ساعت 6:30 اینا رسیدیم. اون موقع که ما رسیدیم خیلی خلوت بود و کلی تحویل مون گرفتند و واسه مون افطاری آش رشته و نون پنیر و ... با نون بربری آوردن. جو کاملا ایرانی بود، کم کم شلوغ شد، و مدل های مراسم های ایرانی زن ها با بچه ها می اومدن و بچه ها هم گریه و جیغ ، کلا شلوغ شد خیلی و البته جالبتر اینکه خیلی ها با چادر مشکی می اومدن. البته بیشتر از 50% جمعیت رو بعدا افغانی ها تشکیل دادند. یه حاج آقا هم آورده بودن که سخنرانی کنه و انگلیسی هم مسلط بود ، وسط حرفاش بین فارسی و عربی و انگلیسی هی کانال عوض می کرد و یه جور خنده داری شده بود. اینجا هم اول قران به سر گرفتن و حاج آقا وسط قران به سر هم کوتاه نمی اومد یه تیکه های انگلیسی می اومد :))) ما آخر قران به سر بلند شدیم. بعدشم من اومدم خونه خودم جوشن کبیر خوندم. ولی کلا انگار رفته بودیم ایران و برگشتیم :)


دیشب هم که شب 23 بود، من جایی نرفتم و خونه فقط جوشن کبیر خوندم. 


امسال به این بندهای جوشن کبیر خیلی ارتباط برقرار کردم:


یاعُدَّتى‏ عِنْدَ شِدَّتى‏، یارَجآئى‏ عِنْدَ مُصیبَتى‏، یا مُونِسى‏ عِنْدَ وَحْشَتى‏، یاصاحِبى‏ عِنْدَ غُرْبَتى‏، یا وَلِیى‏ عِنْدَ نِعْمَتى‏، یاغِیاثى‏ عِنْدَ کرْبَتى‏، یادَلیلى‏ عِنْدَ حَیرَتى‏، یاغَنآئى‏ عِنْدَ افْتِقارى‏، یامَلْجَأى‏ عِنْدَ اضْطِرارى‏، یامُعینى‏ عِنْدَ مَفْزَعى‏ 11



یا عِمادَ مَنْ لا عِمادَ لَهُ، یا سَنَدَ مَنْ لا سَنَدَ لَهُ، یا ذُخْرَ مَنْ لا ذُخْرَ لَهُ، یا حِرْزَ مَنْ لا حِرْزَ لَهُ، یا غِیاثَ مَنْ لا غِیاثَ لَهُ، یا فَخْرَ مَنْ‏ لا فَخْرَ لَهُ، یا عِزَّ مَنْ لا عِزَّ لَهُ، یا مُعینَ مَنْ لا مُعینَ لَهُ، یا اَنیسَ مَنْ لا اَنیسَ‏ لَهُ، یا اَمانَ مَنْ لا اَمانَ لَهُ 28 



یا مَنْ‏ کلُّ شَىْ‏ءٍ خاضِعٌ لَهُ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ خاشِعٌ لَهُ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ کآئِنٌ لَهُ، یا مَنْ‏ کلُّ شَىْ‏ءٍ مَوْجُودٌ بِهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ مُنیبٌ اِلَیهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ خآئِفٌ مِنْهُ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ قآئِمٌ بِهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ صآئِرٌ اِلَیهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ یسَبِّحُ‏ بِحَمْدِهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ هالِک اِلاَّ وَجْهَهُ 37



یَا حَبِیبَ مَنْ لا حَبِیبَ لَهُ یَا طَبِیبَ مَنْ لا طَبِیبَ لَهُ یَا مُجِیبَ مَنْ لا مُجِیبَ لَهُ یَا شَفِیقَ مَنْ لا شَفِیقَ لَهُ یَا رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ یَا مُغِیثَ مَنْ لا مُغِیثَ لَهُ یَا دَلِیلَ مَنْ لا دَلِیلَ لَهُ یَا أَنِیسَ مَنْ لا أَنِیسَ لَهُ یَا رَاحِمَ مَنْ لا رَاحِمَ لَهُ یَا صَاحِبَ مَنْ لا صَاحِبَ لَهُ 59


----


چند وقت پیش (2 ماه پیش شاید) شوآن قرار بود برای من قهوه درست کنه و بهش گفته بودم من شیر معمولی نمی خورم و شیر بدون لاکتوز می خورم. بعد دیروز باز دوباره خواست قهوه درست کنه و من اصلا یادم نبود شیر ندارم و بهتره شیر معمولی نخورم! که یهو شوآن وقتی شیر رو تو لیوانم ریخت گفت وای ببخشید من یادم نبود تو نباید از این شیرها بخوری! گفتم خودمم یادم نبود :)) اشکال نداره ! ولی کلی فکر کردم، به همین بندهای دعای جوشن کبیر که تو دو شب قبلش برام خیلی پررنگ بودن، که روزی که من اومدم اینجا هیچ کس رو نمی شناختم! بدون اینکه دوست و رفیقی و انیسی داشته باشم و حالا این دخترک مهربون چینی حواسش به حساسیت هایی که خودمم حواسم بهشون نیست هست. دخترکی که هیچ درکی از خدا و دین نداره ولی برای من خود خداست، خود حرف خداست اون جایی که میگه  یَا شَفِیقَ مَنْ لا شَفِیقَ لَهُ! 


گوشیم هنوز درست نشده و همچنان گوشی زهرا دستم هست، در حالی که گوشی که دست خودش هست هم کم مشکل نداره و وقتی اعلام معذبی میکنم؛ میگن مگه قراره چند بار تو زندگیت گوشی ت مشکل داشته باشه که ما کوتاهی کنیم و من فقط تو ذهنم میاد  یَا رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ. 


دیروز یه کم بی حوصله و یا شاید ناامید بودم، دوست نروژی مون یک کلیپ انگیزشی واسم می فرسته و میگه فقط برای خنده هست و من فکر میکنم که یامُعینى‏ عِنْدَ مَفْزَعى!


و تک تک این اسماء خدا رو میتونم تو آدمهای دور و برم ببینم و من به این فکر میکنم که فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ. 

۱۱ نظر ۰۸ خرداد ۹۸ ، ۰۴:۳۴
صبا ..

فکر میکنم بی احساس ترین موجود زمین هستم، نه از این جهت که احساساتی نمی شوم؛ البته مسلم است که احساساتی می شوم و انواع احساسات را هم در طول روز تجربه می کنم، شاید درست ترش این باشد که دیگر هیچ اثری از مهربانی در خودم نمی بینم. احساس می کنم بی رحم شده ام و سنگ! دل کندن از همه چیز ، همه کس و همه جا شده است پیشه ام و مثل آب خوردن می ماند برایم و این مرا می ترساند چرا که ترسناک شده ام. 

البته یک جور احساس سِر شدگی هم دارم، هنوز هم فکر میکنم همه چیز موقت است و قرار است اتفاق دیگری بیافتد و شکل بازی (زندگی) تغییر کند. 

نمی توانم عمیق فکر کنم آخر همه افکارم هیچ چیز نیست! چون انگار هیچ کاره ام در زندگی اطرافیانم و خودم ؛ احساس عجز می کنم؛ احساس می کنم یک نخ نامرئی است که مرا به جلو می برد و حس نمی کنم که این منم که دارم زندگی میکنم! زندگی برای خودش دارد می رود! و مرا هم با خودش می برد. نه! احساس نارضایتی ندارم؛ ولی یک چیز(های)ی کم است. 

شاید باید دوباره روحی در من دمیده شود!! 

۹ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۳:۵۹
صبا ..

از اون وقتاست که باید می رفتم حافظیه!

اینجا هی میخوام برم از تو قفسه دیوان حافظ بردارم ولی حتی دیوانم نیست! 

دلم آهنگ های حافظیه ای میخواست که بشینم روی پله های حافظیه و دیوان بگیرم تو دستم من حرف نزنم ولی حافظ جواب بده !


با گوگل مپ رفتم حافظیه! اشکم دراومد! آهنگ هم پخش کردم و مجازی خودمو بردم حافظیه.

   اینم فال حافظم:

میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را    که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است     چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد
من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار                 اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد
خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت         دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد
۶ نظر ۰۱ اسفند ۹۷ ، ۱۵:۵۳
صبا ..

دیروز با اینکه دوست جان بدون اینکه من چیزی بهش بگم متوجه شد که حرفاش باعث شده ناراحت بشم و معذرت خواهی کرد ولی من بازم ناراحت بودم، نه از اون، چون حرفاش بی جا هم نبود ولی به قول خودش تکونش زیادی بود و دردم اومده بود.  وقتی رفتم خونه خیلی خسته بودم و البته اینکه انتظار داشتم از تست های دیروزم جواب بهتری بگیرم ولی جوابش ضدحال بود و همین جوری با این جواب های ضدحال دارم روزهام رو یکی پس از دیگری از دست میدم. 

من داشتم شام می خوردم و حرف های معمولی با جنی میزدیم که یکهو دیدم من دارم داستان زندگیم رو براش تعربف میکنم! و از همه احساساتی که داشتم و دارم براش میگم! و اونم فقط داره منو همراهی میکنه آخرش اومد بغلم کرد و گفت منم مثل خواهرتم اینجا و من واقعا گیجم از قدرت این زن در جلب اعتماد من! از خودم که بی اندازه محتاطم در بیان مشکلاتم!  بهش گفتم که برام هدیه ای از طرف خداست ولی باید ثبتش می کردم.

این روزها دارم می بینم که آدمها برای ارتباط با هم نه نیاز به زبان مشترک دارند، نه فرهنگ مشترک و نه خیلی چیزهای مشترک دیگه، فقط کافیه سخاوت داشته باشند در اظهار محبتشون، فقط کافیه بخوان که بشنوند آدم های دیگه رو و اون موقع هست که با کوچکترین اشتراکات هم میشه رابطه  های عمیق ساخت.

۱۰ نظر ۲۰ دی ۹۷ ، ۰۵:۰۰
صبا ..

امروز صبح 3 ماه شد که وارد سیدنی شدم.


هنوزم باورم نمیشه اینجا ایران نیست و خیلی خیلی دورتر از ایرانه!


هنوز باورم نمیشه همه چیزم تغییر کرده، آب و هوام، فصل و روز و شبم. تعطیلاتم، نحوه معاشرتم و کلماتی که باید بهشون فکر کنم تا بتونم باهاشون صحبت کنم و گاهی حتی ناتوانم از صحبت کردن چون بلد نیستم منظورم رو همون جوری که میخوام برسونم ویا اصلا نمیدونم اون چیزی که شنیدم درست بوده!


اینجا غارتنهایی من بوده و هست درسته که اینجا هم خودم رو سانسور کردم ولی الان می خوام بعد از سه ماه بنویسم که این همه تغییر اصلا واسه من سنگین نبود، شاید چون هنوز باور نکردم که اینجا دارم زندگی میکنم. 

گاهی فکر میکنم شاید اصلا خواب هستم و خب تو خواب هست که مدیریت این همه تغییر سختی نداره ولی واقعیت اینه که من بیدارم ولی یه جوری سِر و بی حس هستم. همش منتظرم شروع بشه و فکر میکنم هنوز روزهای واقعی شروع نشده!! 


واقعیت دیگه اینه که فکر میکنم اصلا این 3 ماه هیچ کاری نکردم، رفتم دانشگاه و اومدم چیزهای جدیدی یاد گرفتم ولی معلوم نیست تلاش های این سه ماهه م اصلا نتیجه ای داشته باشه! بجز یه کتاب کوچولو دیگه هیچی نخوندم! بجز یکی دو تا فیلم و سریال دیگه هیچ فیلمی ندیدم. واقعا نمی دونم چرا به نظرم میاد شروع یه مقطع تحصیلی تو یه کشور دیگه اصلا کاری نبوده و من باید چیکار می کردم که امروز می تونستم به خودم بگم آفرین! 

و من همچنان منتظرم که شروع بشه که منم یه کاری کنم و بتونم به خودم آفرین!

۱۲ نظر ۲۸ آذر ۹۷ ، ۰۵:۰۱
صبا ..

می خواستم مقاومت کنم و ننویسم ولی نمی تونم رو کارم تمرکز کنم.


یکی از معایب ارتباط داشتن با ایرانی ها اینه که حس ناامیدی و دلتنگی رو رواج میدن؛ حتی اونهایی که واقعا نمی خوان. 


البته فکر کنم من تا حدود زیادی عجیب و غریبم! که احساس بیگانگی زیادی با اینجا ندارم و اگر هم چیزی برام جدیده یا مورد علاقه م نیست فشار چندانی بهم نمیاره و کاملا همه چیز برام تا الان قابل تحمل و مدیریت و حتی بهتر از انتظارم بوده و البته اینکه من همه چیز رو با اون اداره داغوونمون مقایسه می کنم و در همه حال اینجا برنده میشه. بعدش هم مگه به این زودی میشه تو لایه های عمیق یه جامعه نفوذ کرد؟!


دیشب شاید 3 ساعتم نخوابیدم، چون سین استوری گذاشته بود از شدت دلتنگی به گریه افتاده ... سین سه هفته بعد از من اومده و تو شرایطی وارد شده که می تونم بگم بهتر از من هم بوده... اون دختر ایرانیه اون روز می گفت من 8 ماه اول اینجا مشکل غذا خوردن داشتم... و هنوز بعد از 11 سال خودش رو با اینا مچ نمی دونست و فلانی می گفت که .... دارم به این فکر میکنم که واقعا من خیلی بی احساس و غیرعادی هستم؟!  

نمی دونم واقعا الان چمه! ولی یه احساس گنگی دارم که در اثر همنشینی با اینهاست؛ احساس دوگانگی که دلم نمیخوادشون، دلم فقط آدم جدید می خواد، آدمی که مثل خودم باشه؛ نه که اینها اونقدرا فرق داشته باشند ولی ... 

 

۵ نظر ۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۳:۱۶
صبا ..

از ظهر قرار شد با مامان بریم شاه‌چراغ؛ واسه دعای کمیل هم موندیم. 

واسم جالب بود؛ چند روزه که هی تو دلم میگم کاش ایمانت ایمان پیرزن بی سوادی بود که مطمئنه از خونه ای که درش میره و از صاحبخونه ش؛ نه اینکه حالا حتی دعا هم نمی تونی بکنی و فکر میکردم نتونم با دعا ارتباط برقرار کنم. ولی از لحظه اول انگار من بودم که داشتم حرفام رو می گفتم و البته نه به شکل دعا؛ دقیقا حالم حال کسی بود که وسط جهنمه و خدا تنها ولش کرده و رفته!!  همه اون ناباوری ها؛ همه اون انتظارات ؛ همه اون ترس ها و گله و شکایات حرفهای من بود ؛ اینکه اصلا حالا که یادت رفته یا حبیب القلوب صادقینی! چرا با این دسته آدمها حبسم کردی و اینجوری شکنجه م میکنی!  


وسط دعا یهو به ذهنم اومد نکنه قبلا یه جای دیگه زندگی کردم و اینجا همون جهنمی هست که وعده ش رو می دادند و دارم تقاص گذشته م رو پس میدم!! گذشته ای که هیچ خاطره ای ازش ندارم!! 


ولی بعدش یادم اومد که بی انصافیه که بگم همش جهنم بوده؛ ولی یادم اومد که بارها تکرار کردم که

خلصنا من النار یا رب. 


امید؛ آرامش و رضایت از لحظه ها رو ازت خواستم. لطفا ازمون دریغ نکن.


 

۳ نظر ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۰
صبا ..

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو  خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

قیصر امین پور

۱ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۱
صبا ..
أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ 

وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ 

الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ 

وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ 

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا 

إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا

فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ

وَإِلَى رَبِّکَ فَارْغَبْ 

خدایا من منتظر روزی هستم که که بتونم بگم بار گرانم را از پشتم برداشتی ؛ باری که داشت پشت من را می شکست، منتظر روزی هستم که با افتخار به اینکه به حرف تو ایمان داشتم به هر کسی که در شرایط سخت قرار داره نه دو بار که ده بار و صد بار بگم با هر سختی آسانی است.



۵ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۴:۴۸
صبا ..

الان دقیقا به تاریخ و ساعت سالگرد تولدم هست.


و من فقط به این فکر میکنم که:

"آیا میان آن همه اتفاق 

من از سر اتفاق زنده ام هنوز؟!"


قطعا که اتفاقی نیست! یکی از معانی اسم واقعیم هدیه هست، معنی که مامانم به خاطرش اصرار داشته که اون اسم رو برای من انتخاب کنه و من همیشه فکر میکردم و اعتقاد داشتم که باید جوری زندگی کنم که شبیه هدیه ی زندگی پدر و مادرم و البته اطرافیانم باشم. الان وسطِ وسط زندگیم هستم و می دونم که هدیه نبودم ولی تلاشم رو کردم. ولی حالا که هنوز زنده ام و در سالگرد جدید تولدم دوباره فرصت زندگی بهم داده شده باید بیشتر حواسم به این باشه که در فرصت باقیمانده به رسالتم عمل کنم و حداقل با بودنم یا با شنیدن اسمم لبخندی بر لبان اطرافیان بیارم.

رسالت سنگینی ست مخصوصا در این روزهایی که ... ولی خب حتما از پسش بر می اومدم که روزهایی کودکی و نوجوانی ام چنین فکری در ذهنم شکل گرفته است.


16 تیرماه 1397 - شیراز



۸ نظر ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۰
صبا ..