غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «درس و مشق» ثبت شده است

امروز اعلام کردم بنده غلط کردم که گفتم قبل از سفرم به ایران گزارشی قراره به شما تحویل بدم :) یعنی چیزی که در چشمان هری دیده می شد این بود که من گذاشته بودم خودت به این نقطه برسی و الا که این برای ما کاملا واضح و مبرهن بود :) 

 

حالا ببینم شدت ضربان قلبم پایین میاد یا نه! چون که به نظر من زندگی ما (شما رو البته نمی دونم!!)  دقیقا مثل ضربان قلبمون هست! پر از بالا و پایین و البته در همون حین یه ریتم پیوسته باید حفظ بشه.  حالا من می خواستم به اون ریتم پیوسته سرعت بدم! قلبمم همین جوری سرعت گرفته بود داشتیم با هم می رفتیم تو کلم ها :)) البته می خواستم یک ماه کلا خاموشش کنم که مثل اینکه باید همین جوری پیوسته پیش بریم.

 

هری در حین اینکه خیلی رفتارش دوستانه و صمیمی هست، از اون طرف هم به شدت محترمانه و ظریف برخورد میکنه.

 

تا الان هر موقع خواسته که من تو جلسه ای حتما حتما شرکت کنم، فقط قبلش ازم می پرسه که امروز می تونی توی جلسه ی فلان به ما ملحق بشی؟ 

 

این ما گفتنش هم خیلی برای من جلب توجه کننده هست، یعنی هیچ موقع نمیگه من می تونم مثلا به فلان سوالت جواب بدم، یا من می خوام که فلان چیز این مدلی پیش بره و ... همیشه میگه ما، یا مثلا فلانی و من فلان چیز بررسی کردیم یا انجام دادیم. 

 

هیچ وقت مستقیم نمی گه فلان کار رو انجام بده، همیشه میگه من پیشنهاد میکنم. حتی برای چیزهای معمولی. 

 

هر سوالی هم ازش بپرسی، حتی مثلا جلسه فلان ساعت چند هست، هیچ وقت محکم نمیگه مثلا ساعت 3-4 ، میگه فکر میکنم که ساعت 3 تا 4 باشه. 

 

تو تمام کارهای مربوط به من صبر میکنه که حتما متیو تایید کنه روند کار رو. حتی وقتی متیو باشه و داره چیزی رو توضیح میده، مدام از متیو می پرسه که درست میگم! این همه احترامش به کار گروهی و اعضای گروه واسه من خیلی ارزشمنده و البته من در مقابلش فکر میکنم چقدر آدم بی ادبی هستم با اون انگلیسی حرف زدنم:|

۱۲ نظر ۰۷ آبان ۹۸ ، ۰۸:۱۴
صبا ..

"درد است که آدمی را راهبر است. 
در هر کاری که هست، تا او را دردِ آن کار و هوس و عشقِ آن کار در درون نخیزد، او قصدِ آن کار نکند
 و آن کار بی درد در او را میسر نشود
 – خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نجوم و غیره.
تا مریم را دردِ زِه پیدا نشد، قصد آن درختِ بخت نکرد که:

 او را آن درد به درخت آورد، و درختِ خشک میوه‌دار شد.

 تن همچون مریم است، و هر یک عیسی داریم: 
اگر ما را درد پیدا شود، عیسای ما بزاید، 

و اگر درد نباشد، عیسی، هم از آن راهِ نهانی که آمده، باز به اصل خود پیوندد؛ الا ما محروم مانیم و از او بی بهره."

فیه مافیه، مولوی
(زه: زایش)

 

پ.ن: دوستام که ازم می پرسند اوضاع خوبه؟ میگم همه چی خوبه ولی خب رسیدم به بخش زایمان کارم :))  الان فهمیدم مولانا هم از همین اصطلاح استفاده میکرده :))

۶ نظر ۰۹ مهر ۹۸ ، ۰۲:۲۱
صبا ..

این یادداشت به مرور و طی روزهای مختلف نوشته شده است :)

 

خب اول این پست من رو بخونید. اون روزا من خیلی حالم بد بود ولی نمی تونستم تشخیص بدم چی حال من رو اینقدر بد میکنه! با آقای لی هم حرف زده بودم و نتایج کارم رو نشونش داده بودم و اون برعکس من خیلی خوشحال بود و میگفت همه چیز خوبه. یه روز با ساوا حرف زده بودم اون حالش از من بدتر بود، منم بهش توصیه کردم تو که اسکالرشیپ ت از گرنت استاد نیست و اینقدر حالت بد هست، خب سوپروایزرت رو عوض کن. بعد از مکالمه اون روزم با ساوا متوجه شدم که این وسط فقط من مشکل نیستم ولی هنوزم نمی فهمیدم دقیقا مشکل من چیه. گذشت و گذشت و من و جد و آبادم :) با هم اینقدر فکر کردیم و مقاله خوندیم که یه راه حل برای ادامه کارم پیدا کنیم و به هیچ نتیجه ای نرسیدیم! یه سری تئوری ضعیف داشتم که کاملا حسی بود و وقتی برای گزارش 6 ماهه م رفتم با کوسوپروایزرم حرف زدم و گفتم ایده ام اینه زد خودمو و آقای لی رو با خاک یکسان کرد و اومدم بیرون. این وسط ساوا هم سوپروایزرش رو در یک حرکت انتحاری عوض کرد و من فکر میکردم این میتونه یه برگ برنده باشه برای من که آقای لی رو به سمتی که میخوام ببرم. اما زهی خیال باطل، هی ما باهاش حرف زدیم هی دیدیم ایشون یه چیز دیگه میگه کلا. هی حرف زدیم هی دیدیم اون فقط میگه تو خوبی، نتایجت خوبه و بشین مقاله ش رو بنویس. 

 

۹ نظر ۲۵ مرداد ۹۸ ، ۰۲:۴۹
صبا ..

وقتی در ریسرچت کانهو حمار در گل گیر کرده ای و کم مانده که سر به بیابان نهی! و جناب حافظ اینگونه دلداری می دهد: 



ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی


من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی :(  


بوی یک رنگی از این نقش نمی‌آید خیز


دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی


سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن


ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی


دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر


از در عیش درآ و به ره عیب مپوی


شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار (حافظ جان اینجا زمستان است و در دیار شما بهار:( )


بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی


روی جانان طلبی آینه را قابل ساز


ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی


گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گوید


خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی


گفتی از حافظ ما بوی ریا می‌آید


آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی




خدایا بیابان های استرالیا را نزدیکتر قرار بده :)

۸ نظر ۲۹ خرداد ۹۸ ، ۰۳:۵۲
صبا ..

بالاخره پس از مرارت های بسیار امروز صورت مساله به صورت جزئی واضح شد. 


حالا می ریم که وارد چالش های بعدی بشیم :)


قضیه این بود که من این عید نباید می رفتم ایران و خدایا ازت ممنونم که همه جوره داری از من مراقبت می کنی. 


فردا نوشت: موقعی که داشتم این پست رو می نوشتم داشتم از دلشوره و تپش قلب خفه می شدم ولی چون می خواستم تاریخش ثبت بشه و یه جورایی خودم رو آروم کنم نوشتم. کمتر از یکساعت بعدش سیل شهر قشنگم رو فرا گرفت و ایکاش این سیل بلای طبیعی بود :| 

۴ نظر ۰۵ فروردين ۹۸ ، ۱۲:۱۵
صبا ..

بالاخره جناب لی پذیرفتند که مساله تعریفی شون پاسخی نداره و من امروز دوباره در نقطه شروعم.


ناراحت نیستم چون خیلی چیزا یاد گرفتم و اگر جواب میداد همین روزها باید نوشتن مقاله ش را شروع می کردم ولی بجاش الان قراره موضوعی را شروع کنم که پروپوزال اولیه م در همون مورد بود و از علاقه مندی های شدید من هست.


الهی به امید تو.

۱۸ نظر ۲۶ دی ۹۷ ، ۰۲:۴۱
صبا ..

سلام 


ممنون میشم تو این مورد باهام همفکری کنید:


استاد2 پیشنهاد داده که اینجا هم سوپروایزر دومم باشه! از بچه ها که پرسیدم واسه بعضی هاشون سوپروایزر دوم فقط یه اسمه و یه امضا ولی واسه بعضی ها نه و همکاری فکری داره، مخصوصا فیلدهای کاری ما که بین رشته ای هست لازم هست گاهی یکی از اون رشته تو یه سری مفاهیم یا ارزیابی کارت نظارت داشته باشه. استاد2 هم اون یکی رشته ای هست.


حالا چرا من تردید دارم: از موقعی که من قرار شده بیام استرالیا برخلاف انتظاری که می رفت استاد2 ارتباطش با من کمتر شده؛ البته قطعا سرشون شلوغ شد ولی خب من فکر میکردم برخورد دیگه ای داشته باشند. مساله دوم آخرین مقاله تز ارشد من هست که تقریبا 4-5 ماهه بخاطر همین سرشلوغی استاد2 عقب افتاده و بعد از ریوایز دیگه سابمیت نشده و هر سری هم گفتند دارن گرنت فلان رو می نویسم و سرم شلوغه و ...

کسی که تا این حد سرش شلوغه؛ پس وقت چندانی هم نباید برای کارهای آتی داشته باشه، درسته؟ 

و البته منم آدم وابسته ای نیستم یعنی تو کارم تا زمانی که واقعا به نقطه 100% ناامیدی نرسم خودم کارم رو پیش می برم و از کسی کمک نمی گیرم. از اون طرف هم تا الان ارتباط من با استاد2 رابطه تقریبا پایاپای بوده؛ یعنی اگر اون برای من نفعی داشته من اگر بیشتر واسش نفع نداشتم کمتر هم نداشتم. میخوام بگم این پیشنهاد واسه این نیست که کمکی به من باشه، قطعا منافع ایشون در نظر گرفته شده و قطعا بیشتر از سهم منافع من هم خواهد بود.

از اون طرف هم همونطور که قبلا گفتم موفقیت تو محیط کاری اینجا بر پایه روابط هست، و اگر نت ورک قوی داشته باشی راحتتر می تونی کار بگیری. من الان اصلا نمی دونم بعد از اتمام دکتری م اینجا خواهم ماند یا نه ولی خب به هر حال حتی اگر احتمال ضعیفی هم باشه؛ عقل حکم میکنه که من از حالا حواسم به روابطم باشه و ارتباط با استاد2 یعنی من وارد شبکه ارتباطاتش شدم و لینک هایی خواهم داشت. 


به نظر شما چی کار کنم؟


۱۲ نظر ۱۵ آبان ۹۷ ، ۰۲:۰۸
صبا ..