غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «موسیقی» ثبت شده است

شب آفریدی، شمع آفریدم

خاک آفریدی، جام آفریدم


بیابان و کوه‌سار و زاغ آفریدی

خیابان و گل‌زار و باغ آفریدم


آنم که از سنگ آیینه سازم

آنم که از زهر نوشینه سازم


دارم این آهنگ رو که غزل شاکری خونده گوش میدم و ذوق میکنم به دلایل بسیار ولی خب مهمترینش اینه که چون دارم تمرین های شکرگزاری رو انجام میدم سوژه واسه شکرگزاری های بعدی تو ذهنم شکل گرفته و خب از این بابت خوشحالم :)


آهنگ تموم میشه آخرش یه آقایی با صدای خیلی غمگین می گه : غمگین ترین آهنگ ها در وبسایت ناکامان😂 از پارادوکسی که بین احساس من از شنیدن آهنگ وجود داشت و نظر اون آقاهه با اون سایتشون 😉 خنده  م گرفته و قطع هم نمیشه!!



پ.ن: اگر حالتون خوب نیست به هر دلیلی،  توصیه می کنم تمرین های کتاب معجزه را انجام بدید. بهتون قول میدم معجزه رو تو حالتون ببینید.

۶ نظر ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۰۷:۵۵
صبا ..

دیشب رفتیم اپرای عقل و عشق و آدمی از همای. فوق العاده بود، هر چی بگم خوب بود کم بود، من که از همون اول چشمام خیس بود، موهای تنم سیخ! چقدر لازم داشتم یه همچین چیزی رو برم. چقدر متن داستان و اشعارشون و شکل اجراشون فوق العاده بود، کلا احساساتم از اول درگیر شد؛ وقتی تموم شد اصلا دلم نمیخواست بلند شم. میخواستم همونجا بمونم و بازم هم اجرا بشه :) (اینجا در موردش بخونید)


من خود خدا را دیده ام

 بی منتـــــها را دیده ام

 در من خدا جوشیده است

 چشم از گنه پوشیده است

 جانم بهش اکنده شد

 دردل خدایم زنده شد

 شادم بسویش میروم

 مستانه کویش میروم

 شادم به دارم میکشید

 در شهر یارم میکشید

 مست از خدایم میکنید

 زین تن رهایم میکنید

و ....


عشق گر خواهی بباید 

خویش را شیدا کنی

خویش را باید بسوزی

عشق را پیدا کنی

دردها باید کشیدن

رنج ها باید چشیدن

خویش را باید بسوزی

عشق را باید بسازی




اینم شعر پایانی ش:

من پیام آورده ام مردم پیام آورده ام پیام آورده ام

ای مردمان عاشق شوید

من نه از سوی خدایم

من نه زین عالم جدایم

من نه زان اهل ریایم

از شمایم مردمان عاشق شوید

من نه زرتشتم نه موسی

من نه فرعونم نه عیسی

من نه در غارم نه در مسجد نه معبد نی کلیسا

از شمایم مردمان عاشق شوید

همچو ابراهیم و مانی نیستم

من در عمری جاودانی نیستم

از زمینم ، آسمانی نیستم

از شمایم مردمان عاشق شوید

من عصا را اژدها هرگز نخواهم کرد

اژدهای دهر را باید عصا کردن

جان تک فرزند خود را بی بها هرگز نخواهم کرد

در میان آبها تنها رها هرگز نخواهم کرد

زان که جان خویش را باید فدا کردن

من پیام آورده ام مردم پیام آورده ام ای مردمان عاشق شوید 


دیشب که ما رفتیم شب آخر بود! یعنی تمدید شده بود! قبلا که یه بار همای اومده بود شیراز، من تا تصمیم بگیرم شب چندم برم و برم بلیط بگیرم، همه صندلی ها فروخته شده بود. اینم اصلا نمی دونستم اپراست! فقط واسم مسیج اومد که برنامه همای تمدید شده و من از رو همون لینک رفتم بلیط بگیرم. پرداخت وجه رو که زدم، اومد که عملیات با شکست مواجه شد! ولی بعدش مسیج کد پیگیری بلیط اومد، و پول هم برگشت به حسابم! یعنی من بلیط گرفته بودم بدون پول :) دیشب که مراسم تموم شد، رفتیم گفتیم اینجوری شده، کلی هماهنگی و زنگ، تا آخر رفتیم پیش مسئول IT سایت، براش توضیح دادم باورش نمی شد!  کلی هم تشکر کرد که اومدیم گفتیم، همونجا پول رو کارت به کارت کردم و تشکر کرد ولی همش نگران بود ما اشتباه کرده باشیم. البته من 10 گردش آخر حسابم رو هم گرفته بودم بهش دادم. دوباره امروز زنگ زده که مطمئنید پول از حسابتون کم نشده دوباره، یه 10 گردش دیگه بگیرید! میگم خب نشده باهاتون که تعارف نداریم! میگه من حتما دارم پیگیری میکنم که اشتباه شده پول رو برگردونم! خلاصه اینم تجربه جالبی بود، البته هنوز 72 ساعت نشده و شاید دوباره کسر شد از حسابم!


همون دیشب قبل از اینکه بریم اپرا، سمیه جانم :* یه شعر فی البداهه واسم کامنت گذاشته بود، که من رو برد رو ابرها از خوشحالی، شعر رو میگذارم اینجا که اگر بلاگ یه روزی خواست کامنتها رو مثل پرشین بلاگ قلع و قمع کنه، یادگاری دوست ادیب و مهربونم رو داشته باشم.


خوب قد کشیده‌ای پا به پای این نهال

بارها شکفته‌ای ز اشتیاق این خیال

ای نسیم صبحدم ای صبای مشک‌بار

پر شدم ز شادیِ شُرب شربت وصال


۲ نظر ۲۸ دی ۹۶ ، ۲۰:۱۴
صبا ..

خواهری تحقیق فرمودن علت اینکه من یهو پِلی میشم اینه:


علت اینکه آهنگی در مغـــز شما دائما تکرار میشود این است که:

مغزتان ، آن را به عنوان موضوعی ناتمام فرض کرده مخصوصا اگر تنها قـسمتی

از آهنــگ را حفظ باشید احتمال تکرار آن در ذهنتان بسیار بیشتر میشود.

 

و اما آهنگ امروز صبح که خیلی دوستش دارم:

من بهارم تو زمین 

من زمینم تو درخت 

من درخت ام تو بهار 

ناز انگشت های بارون تو باغ ام میکنه 

میون جنگل ها تاق ام میکنه. 

تو بزرگی مثل شب. 

اگه مهتاب باشه یا نه 

تو بزرگی مثل شب. 

خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو . 

تازه ، وقتی بره مهتاب و ،هنوز 

شب ِ تنها 

باید 

راه دوری بره تا دم دروازه ی روز 

مث شب گود و بزرگی 

مث شب. 

تازه ، روزم که بیاد 

تو تمیزی 

مث ِشبنم 

مث ِ صبح. 

تو مث ِ مخملی ابری 

مث ِ بوی علفی 

مث ِ اون ململ ِ مه ِ نازکی 

اون ململ ِ مه 

که رو عطر علفا ، مثل بلاتکلیفی 

هاج و واج مونده مردد 

میون موندن و رفتن 

میون مرگ و حیات . 

مث ِ برفائی تو . 

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه 

مث ِ اون قله مغرور ِبلندی 

که به ابرای سیاهی و بادای ِ بدی می خندی... 


من بهارم تو زمین 

من زمین ام تو درخت 

من درختم تو باهار، 

ناز انگشتای بارون ِ تو باغ ام میکنه 

میون جنگل ها تاق ام میکنه.


احمد شاملو

با صدای خشایار اعتمادی

۰ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۵
صبا ..

امشب رفتیم کنسرت گروه رستاک. 


جاتون خالی خیـــــــــــلی خوب بود. خیلی خوب تونستم خدا رو حس کنم!!! هارمونی و نظم و هنر و خلاقیت شون فقط تداعی کننده خدا واسم بود!


کلا من تو موسیقی خیلی بهتر میتونم با خالق زیبایی و نظم ارتباط برقرار کنم. بسی کیفور شدم.


متشکرم خدا! که ظهور کردی. فقط بی زحمت! یه جاهای دیگه هم هست که خیلی بهحضورت نیازه! اونجاها هم یه سر بهمون بزن! یا یه ردپایی بگذار. متشکرم.بنده ناتوان و همیشه طلبکارت. صباخجالت

۰ نظر ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۸
صبا ..

مشاورم معتقده من احساساتم تیزه! و بیشتر این تیزی هم سمت خودم هست! یعنی من بیشتر به خودم آسیب می زنم تا اینکه مثلا بخوام رفتارهای آسیب زا برای دیگران داشته باشم. خب منم با حرفش موافقم! از اون طرفم من شوق خیلی چیزها رو دارم! چیزها خیلی ساده! و با چیزهای خیلی روتین و عادی خوشحال میشم! بیشتر از بقیه ذوق داشته ها، شادی هاشون و ... رو دارم، البته خب خیلی رو خودم کار کردم که متعادل تر بشم! که کمتر حرص بخورم! ولی هیچ وقت دلم نمی خواد از خوشحالی و شادیم واسه چیزهای کوچیک کم بشه! بعد چند روز پیشا در راه بازگشت به منزل داشتم فکر میکردم که اصلا مگه قراره همه متعادل باشند! خب من همینجوری خوبم دیگه! حالا درسته روده ام شبیه تور مژگانه! ولی خب دنیا به آدم هایی مثل منم نیاز داره دیگه خجالت همه آدم ها بخوان روی خط میانه باشن پس کی ذوق چیزهای الکی رو کنه! کم کم بحث به تنوع خلقت و خدا هم کشیده شد که ضمیر ناخوداگاهم مجددا با یک موسیقی متناسب وارد میدان شد:

من اگه نباشم کی واسه همیشه تورو میپرسته
کی برات میمیره کی نمیشه خسته
کی تورو میذاره روی دوتا چشماش
کی اگه نباشی میگیره نفس هاش

البته همون اول گفت مخاطبش اوس کریم هست.

منم دیدم شاهد از غیب رسید دیگه! راضی شدم که حتما من باید باشمنیشخند

 

پ.ن:  عنوان و شعر متن از ترانه من اگه نباشم اثر کامران و هومن!!!


۰ نظر ۲۹ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۲
صبا ..

به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی

چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست

یه عمری راهه و در قدرت ما نیست

باید پارو نزد، وا داد

باید دل رو به دریا داد

خودش می بَرَدت هرجا دلش خواست

به هرجا برد بدون ساحل همون جاست

به امیدی که ساحل داره این دریا

به امیدی که آروم میشه تا فردا

 به امیدی که این دریا فقط شاماهی داره

به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره

دل ما رفته مهمانی به یک دریای طوفانی...

باید پارو نزد وا داد

باید دل رو به دریا داد

خودش می بردت هرجا دلش خواست

به هرجا برد بدون ساحل همون جاست...

۰ نظر ۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۹:۴۲
صبا ..

امیدم را مگیر از من خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا 
من دور از آشیانم سر به آسمانم بی نصیب و خسته
ماندم جدا ز یاران از بلای طوفان بال من شکسته
از حریر دلم رفته رنگ هوس درد خود به که گویم در درون قفس
آه در درون قفس
وه که دست قضا بسته بال مرا روز و شب ز گلویم ناله خیزد و بس
آه ناله خیزد و بس
میزنم فریاد هرچه باداباد وای از این طوفان وای, وای از این بیداد

 

آخرین تیر ترکشم وقتی کم میارم، وقتی خسته ام، وقتی ناامیدم، وقتی میخوام فرار کنم، اینه که با یک کامیون کتاب برم تو کلبه جنگلی دور از آبادی زندگی کنم. شبیه فانتزی می مونه ولی خیلی دقیق به همه چیزش فکر کردم. البته به این زودی ها عملیش نمیکنم، گذاشتم واسه روز مبادا. فقط یه مشکل وجود داره، سر همه تصمیم گیری ها می رسم به اینجا:

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم

گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم

و تو این موضوع، همیشه می رسم به اینکه آیا مأموریتت این بوده که بیایی تو این کره خاکی و بخزی تو یه گوشه سبز و خوش آب و هوا و کتاب بخونی!! یعنی تا این حد بی مصرف!!ناراحت 

-------------------------

دخترانم که معرف حضورتون هستند! همون هفت هشت تایی که تو فانتزی هام عاشقشون هستم! اسم دوتاشون رو گفتم اینجا: باران و دل آرام، البته مهرشید و دریا و مهرسا، ساحل هم هستند. دقیقا دارم به این فکر میکنم که از حالت فانتزی به واقعیت تبدیلشون کنم. خیلی وقت پیش ها به این فکر کرده بودم که وقتی 35 سالم شد برم 2 تا بچه رو به فرزندی قبول کنم. ترجیحا دو تا خواهر، و بیارم و بزرگشون کنم. ولی خب با کارمند بودن و دست تنها و البته خونه پدری زندگی کردن جور در نمیاد! به این فکر کردم که اون بچه ها می تونند تو یک خانواده دو والدی بزرگ بشن و من اگر بیارمشون یه جورایی دارم بهشون ظلم میکنم. حالا دارم به این فکر میکنم که یک روزی به جای اینکه دو تا بچه بیارم و بزرگ کنم، من برم پیش اون بچه ها و یک شیرخوارگاه بزنم، واسه نگهداری فرشته هایی که معصومند و بی پناه. مدام این میاد تو ذهنم که هر چیزی که درونت بهش احساس نیاز داری یا تجسم میکنی یک پاسخ در دنیای بیرون واسش وجود داره. و دختران فانتزی من هم قطعا تجسم خارجی دارند.

-----------------

طبق شناخت مختصری که از خودم دارم، آدم مادی و پول پرستی نیستم، تمام عقده ها و حسرت های زندگیم از بچگی بر میگشته به چیزهایی که با پول نمی شده خریدشون، (البته که خیلی چیزهای  مادی رو دلم میخواست یا میخواد داشته باشمشون ولی حسرتشون رو ندارم) با تلاش هم نمی شده بدستشون آورد. یه چیزایی نبودن و من هم نقشی تو نبودشون نداشتم، بودنم هم نقشی تو بوجود آمدنش نداره، نبودشون هم درد داره، اینجور نیست که به سادگی بشه ازشون چشم پوشید یا فراموششون کرد، هر تقی به توقی میخوره، همشون خبردار جلوم صف میکشن. هر موقع خواستم حرص مادی و مالی بزنم آخرش رسیدم به اینکه خیلی چیزها رو نمیشه خرید، پس حرص نزن و دنبالش هم نرو. تنها چیزی که آرومم میکرد این بود که خودم میشم منبع جایگزین اون نبوده ها. نمی گذارم حسرت ها و عقده هام تکرار بشه. ولی دستم خیلی کوتاه تر از این حرفاست...

----------------

ولی یه روزی یک کلبه سبز و مجهز یه جای بکر فراهم میکنم و میشنیم واسه دخترانم کتاب می خونم و نمی گذارم حسرت های من تو اونا تکرار بشه. اون روز شاید دور باشه ولی می رسه.


۰ نظر ۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۸
صبا ..

خیلی وقته که میخوام این شعر رو بگذارم تو وبلاگ ولی مصادف شد با مود پایین روحی خودم، و خب خیلی مسخره بود که کسی که دنیا رو با یک عینک دودی تیره می بینه بخواد از پیام ظفر، نور و صبح شعر بگذاره، واسه همین صبر کردم تا زمانی که بتونم عینک دودی سیاه رو از روی چشمام بردارم و نور مستقیم بخوره تو چشمام. و البته صبح هم باشه.

صبح جمعه تون بخیر باشهلبخند

 

چه زیباست که چون صبح، پیام ظفر آریم

گل سرخ،
گل نور،
ز باغ سحر آریم.

چه زیباست، چو خورشید، درافشان و درخشان

زآفاق 
پر از نور، 
جهان را خبر آریم .

همانگونه که خورشید، بر اورنگ زر آید،

خرد را بستاییم و
بر اورنگ زر آریم.

چه زیباست، که با مهر، دل از کینه بشوییم.

چه نیکوست 
که با عشق،
گل از خار برآریم.

گذرگاه زمان را، سرافراز بپوییم.

شب تار جهان را
فروغ از هنر آریم.

اگر تیغ ببارند، جز از مهر نگوییم

وگر تلخ بگویند،
سخن از شکر آریم.

بیایید،
        بیایید،
                  ازین عالم تاریک

دل‌افروزتر از صبح،
                      
                      جهانی دگر آریم

فریدون مشیری

 

پی نوشت: می تونید این شعر رو با صدای همایون خان شجریان نیوش کنید.

۰ نظر ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۳
صبا ..

و را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها ....

خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی، ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

محمد علی بهمنی

 

گوش دادن به این تصنیف با صدای همایون شجریان خالی از لطف نیست.


۰ نظر ۲۸ تیر ۹۵ ، ۲۲:۰۵
صبا ..

هر از گاهی از ضبط ماشین آهنگ "بازم تابستون اومد"  شهرام شب ... پخش میشه و من همیشه به پارادوکسی که توش هست کلی میخندم، گفتم این قسمت رو تو روز اول تابستون واسه شما هم بگذارم یه کم بخندیم با هم:


بیا درهارو واکنیم با هم بشیم مهربون

بیا با همسایمون برقصیم تو خیابون

بیا که سبزه کوه و دشت و بیابون

بیا با هم سفر کنیم پر بکشیم به آسمون

هوا هوای تازه،وقت راز و نیازه

از اینجا تا شهر غم راهی دور و درازه

بیا نگو نمیشه،سنگو نزن به شیشه

که وقت عاشق شدن تابستونه ،تابستونه،تابستونه همیشه


بعدا نوشت این قسمت: امروز روز جهانی موسیقه، برای همین پستم رو با موسیقی شروع کردمچشمک


---

یک چهارم از سال و نیمی از رمضان گذشت. روزه گرفتن امسال من شده سوژه! دو روز روزه میگیرم بعد در حد مرگ!! مریض می شم بعد خیلی سریع خوب میشم! دو باره دو روز روزه میگیرم از دوباره به مرگ نزدیک میشم و ... تا امروز که نیمه رمضانه 3 بار این اتفاق افتاده، روز اولی که روزه گرفتم کلی خدا رو شکر کردم که سالمم و بهم اجازه و فرصت روزه داری داده شده، معلوم نیست قرار بوده چه بلایی سرم بیاد که اینجوری از سرم می گذره.


---


پارسال همین موقع ها تقریبا بود که متوجه یه دروغ بزرگ شدم! دروغی که شاید مستقیما تو زندگیم تاثیری نداشت ولی از اینکه سال ها از اعتمادم سوء استفاده شده دچار شوک بودم و مدام منتظر بودم مثل این فیلم های "کلید اسرار" یه اتفاقی بیافته که منجر بشه به اینکه ازم معذرت خواهی بشه! امسال تو سالگرد بر ملا شدن اون دروغ متوجه شدم که عمق اون دروغ خیلی فراتر از اون چیزی بوده که من فکر میکردم، و خب با اینکه من هیچ نقشی تو دروغ شنیدنم نداشتم، احساس حماقت میکنم! حس شکست! و کلی حس بد دیگه! و جالب اینجاست که اون دروغ هایی که سال ها شنیدم اینقدر واسم شیرین بوده، که هنوز که هنوزه دلم نمی خواد تصویر اون آدم دروغگو را خراب کنم فقط دلم میخواد ازم دلجویی و معذرت خواهی باشه. خیلی در مورد این مساله تو دفترم نوشتم که بتونم سنگینی موضوع رو واسه خودم کم کنم. یا شاید بتونم فراموش کنم ولی خب نشد... اینجا نوشتم شاید اثری داشته باشه!


۰ نظر ۰۱ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۸
صبا ..