غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوروز» ثبت شده است

اگه الان ننویسم این سکوت همچنان ادامه پیدا میکنه.


پس باید بنویسم.


من دوست داشتم عید بریم سفر غرب کشور که استقبال نشد. سال تحویل دسته جمعی داشتیم با بخشی از بستگان مادری و خیلی تند تند سال تحویل شد و وارد 97 شدیم، آخر شب با چند تا از مهمونا رفتیم عید دیدنی جناب حافظ!  یکم چند تا عید دیدنی رفتیم و از قبل قرار بود دوم ظهر خونه عمو بزرگه تو شهر اجدادی مون باشیم. نوادگان تهرانی هم بودند، بابا هم افتخار داد و همکاری کرد و بعد از سالها باهامون اومد، عمه خانم هم بعد از ما تشریف آورد و خلاصه 3 روز در جوار نوادگان پدری گذروندیم و البته که خیلی خوش گذشت و فقط جای گروه قم خالی بود که حتی یه نماینده هم بینمون نداشتند. من پنجم باید می رفتم سرکار که با اصرارهای شدید کل نوادگان 5 ام رو هم مرخصی گرفتم و شب قبلش تا ساعت 2 بامداد پانتومیم بازی کردیم و از بس خندیدیم و جیغ جیغ کردیم بابا هر از 10 دقیقه بهمون تذکر می داد که نصف شبه.  همون پنجم برگشتیم شیراز. تو گروه خانوادگی زدم که ما رسیدیم شیراز. در جواب نوشتن "... و مرسی که اینقدر شاد و روحیه بخش بودین..خدا خیرتون بده" و من کلی بابت این جمله خوشحال شدم.


 این فروردین میشه یازدهمین سالی که زندایی رو نداریم. هنوزم بعد از 11 سال باورش سخته که اون زن شاد و مهربون و جوون و خوش پوش و کدبانو و در عین حال با ایمان بین ما نیست. هیچ مهمونیی نیست که اسمش نیاد و هیچ شادی نیست که بیاد تو ذهنمون و زندایی در کنارش نباشه. امسال فرصتش شد که بریم سرخاک همه اموات، از اون همه آدمی (واقعا خیلی زیاد هستند) که بین ما نیستند، فقط خاطره زندایی و عمه هست که شیرین هست، که همیشه هست، که نبودنشون هنوزم دل آدم رو چنگ میزنه، بس که مهربون بودن. همونجا با خودم عهد کردم که شادی و مهربونی در هیچ شرایطی ازم دور نشه. دیگه تو این سن می دونم که زندگی بالا و پایین داره، و یه جاهایی آدم کم میاره ولی زندایی حتی تو درداش هم خودش رو نباخت، حتی تو سخت ترین روزهاش هم شادی رو از هیچ کس دریغ نکرد و همین شادی بود که نمی گذاره یادش حتی از خاطر دوستای من هم پاک بشه.


از ششم رفتم سرکار و مهمونی و مهمون و ... یه کار خیلی قشنگی که شهرداری شیراز انجام داده بود این بود که جلوی حافظیه مراسم بسیار بسیار متنوع و شاد برگزار می کردند و از گروه های موسیقی مختلف دعوت می کردند و مراسم مشاعره داشتند و ... یه شبی که ما اونجا بودیم دکتر آذر رو دعوت کرده بودن و خیلی خوب بود... و البته نوازنده های مختلف هم هر گوشه واسه خودشون می نواختند و مردم هم دورشون جمع می شدند و لذت می بردند، همه اینها در حالی بود که فضا معطر بود از بوی بهارنارنج و گل های شب بو و واقعا من که دلم می خواست تا صبح همونجا بمونم. اینجوری شد که ما تو کل تعطیلات 3 بار به دیدار جناب حافظ رفتیم.


یه چند روزی هم یه موج استرس هم بهمون وارد شد که بهمون یادآوری بشه، همش هم خوشی و مهمونی و خندیدن نیست. 


و دوباره مهمونی و مهمون و پایان تعطیلات.


جمع بندی تعطیلات: درسته که در کنار بستگان خیلی خوش گذشت ولی من احساس خسران داشتم بعد از تعطیلات. فکر میکنم حتما باید تجربه سفر به یه جای جدید تو تعطیلاتم باشه که این حس خسران از بین بره. 


تا امروز دو کتاب خوندم:

1) مادام بواری: نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجسته‌ترین آثار او به‌شمار می‌آید.

دوستش نداشتم! روایت زندگی یک زن فرانسوی بود که برای من هیچ چیز آموزنده ای نداشت و صرفاً یک رمان بود.


2)احتمالا گم شده ام از سارا سالار. برنده ی جایزه بهترین رمان اول سال های ۸۸ – ۱۳۸۷ از بنیاد ادبی هوشنگ گلشیری.

یه شب که داشت دورهمی می داد مهمونش گفت آخرین کتابی که خونده این بوده و به نظرش خیلی خوب بوده.

ولی من اصلا دوستش نداشتم. حداقل موقع خواندن کتاب مادام بواری یه سری چیزها واسم جدید بود ولی این انگار نشسته بودی و به نشخوارهای ذهنی یه زن نسل جدید ایرانی که به زور توش داشت روشن فکری رو بهش نسبت می داد، می خوندی. خدا رو شکر که کوتاه بود و زود تمام شد.


از اینکه زندگی به نظم و روتین برگشت خوشحالم. 


باز دیشب دخترعمه تو گروه نوشته : "دست بنیانگذران نهضت شادی در خانواده نوادگان ....... درد نکنه. صبا و خواهری جان.نهضتتان مستدام باد" و من از خدا عمیقا می خواهم که این نهضت مستدام باشد برای همه مان. 




۴ نظر ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۱۵
صبا ..

اینجا نوشته بودیم:

«سال 96 را سال "تلاش لحظه به لحظه، پوست کلفتی لحظه به لحظه و لذت لحظه به لحظه" برای خودمان نام نهادیم باشد امید که در پایان سال بنویسیم که لحظه به لحظه به آرمان هایمان پایبند بودیم.»


آمده ایم که بنویسیم ما به آرمان های مان پایبند بودیم. سال 96  سال عجیب و غریبی بود! و این سطرها را کسی می نویسد که در خودش کرگدنی را کشف کرده است که می تواند شرایط سخت را تاب بیاورد. و چقدر همین چند کلمه "پوست کلفتی لحظه به لحظه" به دادم رسید در مواقعی که کم آورده بودم.


امسال دو بار تمرینات معجزه شکرگزاری (56 روز) و 70 روز هم یک تمرین دیگر را انجام دادم. یعنی 1/3 سال حواسم بود که ذهنم به اتحراف نرود و تمرین کند و تکرار کند و نیمه پر لیوان را ببیند. از همکاریش سپاسگزارم.


از همکاری جسمم سپاسگزارم که در 96 با وجود پستی و بلندی های بسیار شدید، شاهد تکان های شدید جسمی نبودم.


اهداف ریزی در دفترم مانده که تیک نخورده است و کاملا منتقل می شود به سال بعد. 


جمع بندی مارتن 96 می شود که از عملکرد خودم راضی بودم و کم کاری و  اشتباه فاحش نداشتم. 


معنویتم لحظه به لحظه کم شد. 


رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار


دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود


در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن


سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود


ولی یاد گرفتم راضی باشم و شاکر در تمام لحظات حتی ناخوشی ها. نتیجه گرا نبودم. تمرکزم فقط بر روی خودم بود و اصلاح رفتار و عملکرد خودم. کم اشتباه نکرده ام ولی خب می دانم اشتباه برای درس گرفتن لازم است و هنوز با آن ایده آلی که دلم میخواهد فاصله بسیار دارم ولی امید دارم که روزی می رسم به آن وضعیت.


خوشحالی ها و ناراحتی هایم اما کاملا متعادل شده، پذیرفتم بخش عمده ای از رویدادهای زندگی در اختیار من نیست و ارتباط مستقیم با عملکرد من ندارد. قانون طبیعت ست و چون من به کل قانون دنیا مسلط نیستم دلیل بر بی عدالتی و مصلحت و ... نیست. همه دانه های گندم خوشه گندم نمی شوند و همه گامت ها جنین! پس مسلم است که همه ی تلاش های من هم بارور نشود و به ثمر ننشیند و یا شکل به ثمر نشستنش یا زمانش مطابق با تصورات من نباشد.


می شود این دنیا را جای بهتری کرد اگر بخواهیم.


آغاز بهار 97 بر شما مبارک باد.


با آرزوی سلامتی و شادی و بهترین ها در همه امور زندگی برای دوستان انگشت شمار ولی بسیار دوست داشتنیم.


1:33 بامداد 29 اسفند 1396 - شیراز


۲ نظر ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۳۴
صبا ..

آغاز سال نو، با شادی و سرور
هم‌دوش و هم‌زبان، حرکت به سوی نور

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌ وبلاگی سلام، هم‌ وبلاگی سلام

مجددا آغاز بهار و آغاز سال 1396 را تبریک عرض میکنم.

سال 96 را سال "تلاش لحظه به لحظه، پوست کلفتی لحظه به لحظه و لذت لحظه به لحظه" برای خودمان نام نهادیم باشد امید که در پایان سال بنویسیم که لحظه به لحظه به آرمان هایمان پایبند بودیم.

در راستای تحقق این لحظه به لحظه گی سعی نمودیم از تک تک ثانیه های تعطیلات استفاده بنمائیم. 

روز 26 ام اسفند ساعت 13 تعطیلات ما شروع شد که ما ساعت 14:30 سفرمان را آغاز بنمودیم و ساعت 1:00 بامداد 5 فروردین خاتمه سفر را اعلام و ساعت 8:04 همان روز سال کاری مان را شروع نمودیم.

در طول سفر مسیر ابیانه، کاشان، قم زیبا* و قزوین و رشت و انزلی و لاهیجان را بازدید نمودیم و سعی کردیم طبق برنامه پیش برویم که البته کاشان در برنامه مان نبود ولی به دلیل کوتاهی زمان بازدید ابیانه وقت کردیم 2 ساعتی را در کاشان بگذارنیم و البته در راه بازگشت به وطن پارک ناژوان اصفهان و آکواریمش را مورد التفات قرار دادیم.  جای همگی دوستان خالی سفر بسیار دلنشینی بود. علی الخصوص قسمت ابیانه و لاهیجان علی الخصوص تالاب سوستان لاهیجان. 

شعری که در بک گراند در کل سفر و علی الخصوص در لاهیجان در مغزمان تکرار می شد "و خدایی که در این نزدیکسیت" بود! 

در راستای تحقق پوست کلفتی لحظه به لحظه باید عرض بنمائیم که از نخستین ساعات شروع سال 96، یعنی همان 30 اسفند 95 اینجانب مورد حمله گلو درد و گوش درد عفونی قرار گرفته و از مزایای پوشش کلیه لباس های چمدان جهت مواجهه با تب لرز که منجر به سهولت حمل و نقل چمدان ها می شد بهره بردم و تا صبح امروز مفتخرم که اعلام کنم 3 شیشه شربت دیفن هیدرامین از نوع کامپاند، یک شیشه شربت دکسترومتروفان  و مقادیر نامعدودی قرص کلداکس و کلداستاپ و مقادیر معدودی کپسول آموکسی سیلین مصرف نموده و از موهبت معافیت از روبوسی در برخورد با میهمانان و میزبانان نوروزی برخوردار بوده ام و بدین وسیله اعلام می دارم اولین چالش پوست کلفتی را با موفقیت پشت سرگذارندم.

از آنجایی که سیستم دفاعی بدنمان در سال 95 نشان داد که مقاومتش در حد پرچین های خونه مادربزرگه است، ما در این فکریم که پروژه سیستم دفاعی بدنمان را در سال 96 پس از اجرای یک مزایده صوری!! به 3 پاه پاس داران که مجری تمام پروژه های مهم ملی و برخی پروژه های برون مرزی است واگذار نمائیم. از پیشنهادات شما در این زمینه استقبال می شود.

و اما هدف لذت لحظه به لحظه را گذاشتیم حالت پیش فرض ذهنی مان و دم به دم به خودمان یادآوری میکنیم که فرصت زندگی کم است و نه فقط دریاب دمی که با طرب می گذرد بلکه بساز دمی که با طرب بگذرد. 

با امید به تحقق شعارمان.

و در ضمن هر چی آرزوی خوبه مال تو

و قم زیبا سرزمینی است که یکی از عموهای بنده  به همراه فرزندانش در آنجا سکنی دارند و بس که یکی از عموزاده ها در گروه خانوادگی مان تصاویر زیبا از کانال قم زیبا را به اشتراک گذاشته است صفت زیبا تبدیل به بخش لاینفک اسم شهر قم شده است

۰ نظر ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۵۷
صبا ..

خب آمده ام که سال 95 ام را بدرقه کنم و بسپارمش به خاطره ها!

یک ماه است که دارم در ذهنم این پست را تایپ میکنم! می نویسم و پاک میکنم! 

امروز دیگر روز آخر است و باید بنویسم!

چند روز است که دفتر اهدافم 95 را آورده ام و به نوشته هایم نگاه میکنم! به آنچه انتظار داشتم که می شد و آنچه شده است فکر کردم!

امروز یکبار دیگر آخرین پست اسفند 94 را خواندم.

سال 95 سال سختی بود! واقعا سخت بود! توی حساس ترین بازه های زمانی، بدترین شرایط جسمی و روحی را تجربه کردم! بارها شکستم و شکست خوردم و  دوباره بلند شدم! بارها اهدافم مرور کردم! بارها همه چیز را به چالش کشیدم و دوباره از اول! تصمیمات پرریسک گرفتم! به معنایی واقعی کلمه توکل کردم و سعی کردم فقط کِشت کنم و تمرکزم را از نتیجه بردارم!

از اول اسفند، هر روز به این فکر میکنم که امتیاز کلی 95 ام چند می شود؟ منصفانه از 100 چند حقم هست؟ از اول اسفند به این فکر میکنم چرا با اینکه این همه سخت بود ته دلم خوشحالم! از اول اسفند به این فکر میکنم که امتیاز دستاوردهای ماراتن 95 از 100 چند می شود؟ و هی هر روز محاسبه میکردم! و هی روز سعی میکردم که منصف باشم! و هر روز این یادداشت در ذهنم ویرایش می شد!

امتیازدهی ام هم با ریسک است ولی به عملکرد خودم، به تلاشم، به اینکه شکستم، دوباره بلند شدم! به اینکه خطا کردم و سعی کردم درس بگیرم از خطایم، از 100 نمره 80 را می دهم. کمتر حقم نیست! 

توی بخشی از یادداشت سال پیش نوشته بودم:

"وقت هایت را چگونه سپری کردی!! که در واقع ثانیه به ثانیه عمرت پی چه گذراندی؟"

همه سعیم را کردم که دریابم لحظه لحظه های این یکسال را! و خب مسلم است که کاملا موفق نبوده ام ولی امتیاز 80 منصفانه است! سعی کردم که تک بعدی نباشم! که حواسم به همه چیز باشد! معلوم است که همیشه نبود! معلوم است که از دستم در رفت که یک جاهایی خطا کردم! معلوم است که همه جاهایی که باید سکوت می کردم، سکوت نکردم ولی سعیم را کردم!

و اما امتیاز دستاوردهای 95 ام از 100 شاید به 10 هم نرسد! ولی باکی نیست! 

من همان قمار بازیم که وصفش این است:

خنک آن قمار بازی که بباخت آن چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر!

96 هم از دیدگاه من قمار دیگری است که شدیداً مشتاقش هستم که بروم در دلش! که تجربه کنم چیزهای جدید را! چه شیرین! چه سخت و چه حتی طاقت فرسا! از اینکه روحم کش می آید حس رضایت میکنم! واین دلیل آن است از ابتدای اسفند ته دلم حس خوشحالی موج می زد! که سختی امسال کش آورد ظرفیتم را! 

----------

سفر نوروزی مان را اگر خدا بخواهد فردا شروع میکنیم! سفر عصاره تجربه کردن است، عصاره نو شدن! و من به هر نحوی از سفر استقبال میکنم! که البته برنامه ریز تمام سفرها خودم هستم

---------

برای دوستان خوبم مثل همیشه بهترین ها آرزو میکنم! ممنونم که امسال هم همراهیم کردید. اگر ناخواسته خاطری مکدر شد به بزرگواری خودتان ببخشایید.

بهارتان پیشاپیش مبارک! 

با آرزوی شادکامی و سلامتی و سربلندی.

ارادتمند شما

صبا

25/12/95 ساعت 19:10.

۰ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۰
صبا ..


به نام خدا

سلام سلام.

عیدتون مبارک. سال نو مبارک.

خب بالاخره من تونستم به وصال لب تاپم برسم! یک هفته رفتیم سفر، سفر به سرزمین پل ها! خوزستان! سفر خیلی خوبی بود جای همه دوستان خالی! خرمشهر و آبادان و اهواز و مسجد سلیمان  کجایی یار بندر!! نیشخند عزیزم کجایی؟دقیقا کجایی؟! چشمک و شوش و دزفول و شوشتر و بهبهان. از آرام عزیزم یاد گرفتم هر شهر و روستایی که وارد شدیم برای مردم اون شهر طلب خیر و برکت و رحمت کردم. تا اونجایی که تونستیم سعی کردیم جاذبه گردشگری و تاریخی خاصی رو تو این مسیر جا نگذاریم و تا دلتون بخواد امامزاده رفتیم. تالاب بین المللی شادگان و معبد زیگورات و کاخ آکروپل و مجموعه آسیاب ها و آبشارهای شوشتر واقعا بی نظیر بودن. شهر دزفول خیلی دوست داشتنی بود، خیلی تمیز و رود دز واقعا انرژی بخش بود، و مدام این جمله در ذهنمون می اومد که چی می شد رودخانه شهر ما هم بجای اینکه خشک باشه این هم آب داشت اون وقت ما چقدر بانشاط تر می بودیم (نیست که حالا مشهوریم به بی نشاطیزبان). خلاصه که سفر خیلی خوبی بود و من اصلا فکر نمی کردم خوزستان تا این حد زیبا باشه! و البته باعث تاسف هست که استانی با این همه ثروت که بخش عمده ای از اقتصاد کشورمون بر پایه ثروت های این استان هست با سوء مدیریت و ... دچار مشکلات اساسی باشهخنثی

------------

از پنجم مثل یه کارمند وظیفه شناس رفتم سرکارمژه خیلی دلم می خواد کیس هایی متنوعی که سر کار اتفاق می افته رو یه جا یادداشت کنم که هم هضمشون واسه خودم سبک بشه و هم این حس شکرگزاری که لحظه به لحظه درونم شکل گرفته رو هم به بقیه منتقل کنم ولی خب بخاطر یه سری معذوریت ها فعلا باید از این مساله صرفه نظر کنم.

---------

یکی از دوستان دبیرستانم بعد از 15 سال اومده بود شیراز، ششم تا بعدازظهر با او بودم. یه شیرازگردی مختصری داشتیم. فکر نمی کردم بعد از این سفر،  وقتی که تو خیابون ها و اماکن تاریخی شهر می گردم همچنان قند در دلم آب بشه، ولی به محض اینکه پام رو گذاشتم توی حافظیه و نوای موسیقی اونجا به گوشم رسید، احساس کردم تمام سلول هام خوشحالند، از عمق وجودم خدا رو شکر کردم که درختای شهرم، بوی بهارنارنجش و گل ها و حتی شلوغی این روزها با وجود همه کاستی ها و سوء مدیریت ها همچنان برام تازه و روح نواز و جذاب هست.

--------

در راستای پیشانی نوشتم این دفعه که یکی پرسید کن یو اسپیک اینگیلیش و البته آدرس نمی خواست، می خواست بدونه فالوده چیه؟؟

---------

خاله بازی و مهمون اومدن هامون امروز عصر تموم شد! البته بخش عمده و همیشگی ش و من بی نهایت از این مساله خوشحالم! البته ما فقط یک جا عید دیدنی رفتیم !

---------

یکی از نرم افزارهای گرونی رو که خیلی بهش نیاز داشتیم بچه ها تونستند کرک کنند، همیشه این کرک کردن ها دو تا حس در من زنده میکنه، 1)اینکه ما دزدهای قابلی هستیم!! 2) آخ جون دیگه با خیالت راحت و بدون هزار جور دنگ و فنگ میشه کار کرد. 

----------

سال خوبی رو در پیش داریم! مگه نه؟

۰ نظر ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۲۲
صبا ..

این اسفند اصلا درست و حسابی اینجا ننوشتم! نوشتن به انسجام فکرم کمک میکند. این روزهای پایانی سال کمی شلوغ است و مدیریت زمان سخت. یکی از آرزوهایم این است البته آرزو نه هدف هایم این است که بتوانم بهینه از زمان استفاده کنم. احتمالا این آخرین یادداشت سال 94 در اینجا خواهد بود، اگر خدا بخواهد برنامه مان این است که یکی - دو روز قبل از سال نو به سفر برویم. باید جمع بندی کنم 94 را. 94 ای که سال صبر صبر صبر نام نهاده بودمش. چقدر سریع گذشت و چقدر آزمون و خطا داشتم امسال. وقتی که روزها می گذشت به نظر می رسید که دارد خیلی سخت می گذرد و حالا که دور شده ایم و بر قله سال 94 ایستاده ام می بینم که نه! چندان هم سخت نبود. دیگر آن سیستم ارزیابی که هر سال یه سری چیزها رو می کوبد بر فرق سرم که دیدی محقق نشد!! خاموش شده، انگار که دارم به این ایده آلم که زندگی لذت بردن از مسیر است نه رسیدن به جای خاصی و مقصد از پیش تعیین شده ای، نزدیک می شوم. راحتتر لذت می برم. قند در دلم آب می شود و لبخند بر کل وجودم می نشیند وقتی درختان جوانه زده را می بینم. وقتی آرایش ابرهایش محو تماشایم می کند.

راحتتر رنجش ها را فراموش میکنم. به ندرت کینه به دل میگیرم. و قدرت کنترل کلامم بیشتر شده، کم حرف تر و آرام تر شده ام. که البته هنوز خیلی با آنچه که می خواهم فاصله دارم ولی همین اندک بهبود هم امیدوارم می کند. ترس هایم را بیشتر می شناسم و به فکر راه حل برای مقابله با آنها هستم. اینها یعنی 94 پرماجرا سال بدی نبوده است. یعنی کمی پخته تر شده ام هر چند که اهداف مادی بسیاری در این سال محقق نشد که مهم نیست ، مهم اینست که من همچنان انگیزه دارم و اینبار تجربه ام بیشتر از قبل است. 

-------------

یاد گرفته ام که زندگی این دنیایم، با همه نداشته هایم، منتی است از طرف او. اگر گاهی گلایه می کنم از کم ظرفیتی ام است و الا ته ته قلبم باورش این است من همه وجودم بدهکار اوست، که هر چه داده است همه اش لطف است و رحمت. خلاف ادب است که طلبکارانه از او چیزی بخواهم و یا کودکانه نداشته هایم را با دیگران مقایسه کنم و پا بر زمینش بکوبم که چرا این را ندادی و چرا آن را ندارم. خودت کمکم کن که در کلام و رفتارم هم آنچه قلباً به ان ایمان دارم را جاری کنم.

----------

هفته ای یک روز می روم حافظیه! جلسات مولانا و حافظ شناسی! همان روزی که با دلِ بشدت گرفته و خسته و عمیقا درمانده از راه اداره رفتم حافظیه کشفش کردم! با مسئول کلاس ها همان روز صحبت کردم و دقیقا روزی را انتخاب کردم که هم بتوانم از محضر جناب مولانا استفاده کنم و هم خواجه ی اهل راز.

استاد مولاناشناسی مان موضوع صحبت این هفته را به مولانا و عید اختصاص داد. اینکه برای عارف لحظه به لحظه و در هر دم و بازدمی عید است. چرا که الله بدیع و عالم هر لحظه تجلی نویی از وجود اوست. مگر نه اینکه ما سالی یکبار نو شدن زمین را جشن می گیرم، در فطرمان نو شدن ماه و مطهر شدن روحمان را و .... را جشن می گیریم، اما عارف لحظه به لحظه نو شدن هستی اش را درک میکند و این است که غم به دل عارف راه ندارد و همیشه مست می عشق است.

-----------

سال 95 را سال مکتوب می نامم. باید بر نوشتن تمرکز کنم. نوشتن برنامه های روزانه و اهداف کوتاه مدت و بلند مدت. قلم انرژی خاصی دارد. باید تمرین کنم که بر زمان مدیریت کنم. وقتی به معاد فکر میکنم، به نظرم جدای از کیش و آئین هر انسانی، جدای از زمان و مکان تولد هر بشری، اولین سوالی که از او پرسیده می شود این است که وقت هایت را چگونه سپری کردی!! که در واقع ثانیه به ثانیه عمرت پی چه گذراندی؟ نگران سرافکندگی ام در جواب به این سوالم!

-------------

دوستان بزرگوارم در سال 94 بسیار مایه قوت قلبم بودند. عمیقا میگویم که دوستتان دارم و هر موقع که بخواهم دعایی کنم در ردیف اولین کسانی هستید که به ذهنم می آیید. بهترین ها را همیشه از خدا برایتان می خواهم و امیدوارم سال 95 را به نیکی، به شادی، به سلامتی و به دل خوش آغاز کنید. اگر ناخواسته باعث رنجش خاطری شده ام یا دلی را به دردآوردم با تمام وجود عذرخواهی میکنم و امیدوارم که بزرگواری کنید و ببخشید. ممنون میشوم اگر در دعاها و انرژی های مثبتتان هم یادی از من بکنید.

 

یا حق.

94/12/23 

۰ نظر ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۱۸
صبا ..

وقتی که خانه ی آدم آنقدر شلوغ است که به سختی جای خوابیدن پیدا می شود، و دقیقا همان روزها دغدغه ی مقاله ریوایز خورده ات را داری، که باید تا جمعه سابمیت شود و در همان حال جواب آن یکی مقاله ات هم می آید که باید به کامنت هایشان جواب بسیط بدهی و تا جمعه بعد تحویل بدهی،تازه از چهارشنبه هم باید بروی سرکار، و استاد2 هم هی بپرسد چه خبر از کارها و تو هی بهانه بیاوری، آیا نشانه ی مرضی حاد است که ته دلت بخواهی که مقاله سومی هم ریوایز بخورد و جوابش در همین چند روز بیاید؟

ما که به فال نیک می گیریم اینچنین بهاری را حتی با وجود استرس ها و شلوغی های کلافه کننده اشلبخند


۰ نظر ۰۲ فروردين ۹۴ ، ۱۹:۳۰
صبا ..

بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی

به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی

دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی

که خاک مرده بازآید در او روحی و ریحانی

به جولان و خرامیدن درآمد سرو بستانی

تو نیز ای سرو روحانی بکن یک بار جولانی

به هر کویی پری رویی به چوگان می‌زند گویی

تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی

به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم

به چوگانم نمی‌افتد چنین گوی زنخدانی

بیار ای باغبان سروی به بالای دلارامم

که باری من ندیدستم چنین گل در گلستانی

طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن

که دردت را نمی‌دانم برون از صبر درمانی

 

نوروزتون مبارک.

---------------

سال 93 را سال صبر نامیده بودم، سال 94 را هم دوباره اینچنین می نامم، سال صبر، صبر، صبر. 

این روزها، روزهای شلوغی است برخلاف آخرین روزهای هر سال خبری از دل گرفتگی های آنچنانی نیست، در این روزهای شلوغ، کل بستگان ساکن در سایر شهرها هم نوا با سعدی (علیه الرحمه) شده اند که:

خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز

که برکند دل مرد مسافر از وطنش

و بدین سان همان یک ذره وقت سرخاراندن را هم از ما گرفته اندگاوچران

امید که همه سلامت باشند و شاد، خدایمان هم برکتی به وقت و انرژی و عمل به برنامه ریزی هایمان عطا فرماید. آمین.

۰ نظر ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۱۹:۲۹
صبا ..
و به نام او که بهار را آفرید

اولین نوشته در سال 93 در این وبلاگ بالاخره پا به عرصه هستی نهاد.

قرار بود دوم فروردین بنویسم. شبی که مریم  عقد کرد. دلم می خواست زودتر از این ها بنویسم که خانواده پسرک اصرار کردند و آزمایش دیگری انجام شد و این بار نتیجه خوشایند همه بود اما صبر کردم تا امضای عقدنامه را ببینم و بعد بنویسم. 

سوم فروردین رفتیم سفر. سفر فوق العاده انرژی بخشی بود.

اینجا  ازت خواهش کرده بودم نشانه ای بفرستی که بفهمم می شنوی مرا، می بینی مرا. خواهشم از سر دل تنگی بود و ناچاری ولی خوب حواست به دل تنگم بود، ممنون که نشانم دادی که هوایم را داری.

امسال هنوز اهدافم را مکتوب نکرده ام. همه می گویند باید قبل از شروع سال این کار را انجام دهی اما من صبر کردم که به ثبات برسم و بعد بنویسم.

برای امسال من نمی دانم تا اخر سال کجای این کره خاکی خواهم بود، چه کسی همسفرم است، شغلم چیست و.... هر سال می گویم تا آخر سال ال میکنم و بل میکنم و به خیلی از این ال ها و بل ها هم می رسم امسال هم قطعا برای اینچنین ال و بل هایی برنامه دارم (همین حالا به درخواست استاد 2 یک زمانبندی برایش ایمیل نمودم) اما همان "که چی بشه" معروف دور ذهنم طواف می کند، بگذریم از اهداف مادی، دلم تو را می خواهد، یک صفتت را برگزیده ام که مشقش را بنویسم که ادای آدم های با آن صفت را در آورم که شاید شبیه تو شوم و بنده های اینچنینی ات.

قرار است مشق صبر بنویسم و تمرین اولش صبر کلامی است. دخترکی که از چند ماهگی تا حالا که در آستانه 30 سالگی است اولین صفت بارزش حاضر جوابی و نطق بازش است، حالا می خواهد تمرین کند که غایب جواب!! شود که صبر پیشه کند و دندان به جگر بگیرد. می خواهد تمرین کند که چون دسته کمی از آدم ها هستند که نیت پشت این زبان گاها سرخ را می فهمند پس غلافش کند که نفعش بیشتر است.

هر کجای این کره خاکی باشم و همسفر هر که باشم، شغلم هر چه باشد، پس اندازم هر چقدر هم کم یا زیاد باشد، صــــــــبر توشه ی مناسبی است چرا که ان الله مع الصابرین.

۰ نظر ۰۸ فروردين ۹۳ ، ۱۵:۳۶
صبا ..
نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

آخرین روز سال 92 هم رسید. پارسال این موقع ها حس کسی رو داشتم که به زور ورقه امتحان رو از زیر دستش می کشند. امسال اون حس رو ندارم. خیلی اتفاق ها تو سال 92 افتاد که خب مثل همیشه بعضی هاش خوشایند بودن و بعضی هاش نه. تو دفترم 29 اسفند پارسال نوشته بودم که دوست دارم چه اتفاق هایی بیافته. خیلی هاش دست من نبود و نیافتاد و با حفظ شکل و موقعیت و البته شدیدتر منتقل میشن به سال 93. بعضی هاش دست من بود و باز هم محقق نشد باز هم منتقل میشن به سال 93 اما، ما از عملکرد خودمان در سال 92 راضی نبودیم، می شد بهتر عمل کرد و خیلی می شدهای دیگر. اما حالا وقت حسرت خوردن نیست چرا که ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار. روزگار این روزها خوش به حالش شده، دانه ها و سبزه ها هم همین طور. من هم می خوام که خوش به حالم بشه و شیشه غم رو به سنگ بکوبم و یا علی بگم یه سال پر از امید رو شروع کنم.

بهارتون زیبا و نوروزتون فرخنده و عیدتون مبارکلبخند

۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۲ ، ۱۵:۳۳
صبا ..