غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

بالاخره امروز وبلاگ برای من باز شد.

زبانم قاصره از اینکه بخوام در مورد روزهایی که گذشت و میگذره بر وطن و بر عزیزان و همطونانم بنویسم.

تاریخ بشریت تا حالا همچین چیزی رو تجربه نکرده بود! 

گاهی چشمام رو می بندم و میگم اینا واقعیت نیست و کابوسه! 

 

از خیلی چیزا در عجبم! قدرت تحلیل ندارم. سوگوارم و هزاران حس بد دیگه رو تجربه میکنم! 

 

دلم براتون تنگ شده! شما از حالتون بگید! 

۵ نظر ۱۰ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۴۳
صبا ..

سلام بر همگی.

 

سال نو میلادی مبارک باشه. امیدوارم سال شروع روزهای قشنگ برای مردم کشورم باشه. 

 

امروز عملا اولین روز کاری رسمی هست اینجا! 

 

خب از سری پیش که نوشتم تا الان یه دنیا اتفاق افتاده! 

به ترتیب و مختصر بگم.

دخترک ۱۱ دسامبر آخرین روزی بود که رفت مهد و بعدش در حد لالیگا مریض شد. از ۱۲ دسامبر تا بشه ۱۹ -۲۰ ام روزهای به شدت سختی بود. خیلی سخت. تب بالای دخترک که ۳-۴ روز طول کشید تا تبش به ۳۸ برسه و ... خلاصه گذشت. 

 

از ۱۹ ام جناب یار تعطیلاتش شروع شد و خیلی بیشتر با دخترک وقت گذروند. 

۲۰ ام رفتیم با بابانوئل (یا به قول اینجایی ها santa محل مون عکس گرفتیم) و اولین تجربه دخترک بود و خیلی هم دوست داشت. 

۲۲ ام  کله صبح رفتم چکاب دندون و ظهرش هم عمه دخترک اومد.

۲۱ ام یلدا بود که ما ۲۲ عصر برگزارش کردیم. برگزاریش هم کلا کمتر یه از نیم ساعت بود. لباس پوشیدیم و عکس گرفتیم و بعد با سرعت نور همه چیز رو جمع کردیم. 

۲۲ رو من کامل کار کردم. ۲۳ و ۲۴ ام نصف روزه بودیم همه مون. 

۲۴ ام شب مهمون داشتیم از شهرستان :))) دوستامون که دو سال پیش رفته بودیم بریزبین خونه شون قرار بود چند روز بیان. 

۲۵ ام روز کریسمس ناهار سبزی پلو ماهی خوردیم تا روز کریسمس رو گرامی داشته باشیم. 

۲۶ ام قرار بود بریم پیک نیک ولی به دلیل سرد بودن هوا و بادی بودن نرفتیم (یادتون که هست اینجا تابستونه الان) و چنین هوایی در ایام کریسمس بی سابقه بود. 

۲۷ ام یه دو ساعت رفتیم گردش. البته مهمونامون با دوستاشون رفته بودن گردش.

۲۸ ام قبل از ناهار مهمونامون رفتن ولی یه زوج دیگه از دوستامون قرار بود برای ناهار بیان که اومدن و خوب بود. 

۲۹ ام بعد از ناهار هم عمه دخترک رفت. 

مهمونداری به پایان رسید. به من سخت نگذشت و دوست داشتم و تجربه خوبی بود برای همه مون! خیلی حال و هوای عید رو داشتیم و بخاطر دخترک حسم بهتر بود. مهمونامون یه دختر ۵ ساله هم داشتن که بودنش خوب بود و البته دخترک رابطه خوبی با خانم دوستمون داشت و راحت بغلش می موند و این خیلی خوب بود.

۳۰ ام یه مقدار وسیله جمع کردیم چون کمتر از دو هفته دیگه اسباب کشی داریم.

۳۱ ام هم همچنین و عصرش هم رفتیم مرکز خرید محله مون (مرکز خرید تو ساختمون نیست حالت خیابون طور داره و پخش هست) کلی وسیله شهربازی برای بچه ها آورده بودن و موسیقی و ... بود که هیچ کدوم مناسب سن دخترک نبود ولی خب فضاش رو دوست داشت. دیگه تا ۷:۳۰ برگشتیم خونه و هیچ آتیش بازی رو ندیدیم و نشنیدیم.

۱ ام قرار بود بریم خونه دوستامون عصرونه! که بچه شون مریض شده بود و ما ترجیح دادیم نریم.

۲ ام جنی دعوت مون کرده بود خونه ساحلی شون و کله صبح کوبیدیم رفتیم اونجا! اونایی که از قدیم اینجا رو میخونند شاید یادشون باشه که یه سگ داشتن به اسم ازمی ! دخترک خیلی از سگه خوشش اومده بود کلی ذوقش رو داشت. البته یه سگ دیگه هم اونجا بود که طفلک بخاطر تصادفش نابینا بود. ولی دخترک راه می رفت می گفت از - از. ساحل هم که همون جلوی خونه بود و کلی به دخترک خوش گذشت. شب هم موندیم و ۳ ژانویه هم از ۶ صبح که دخترک بیدار شد رفتیم بیرون و قدم زدیم لب آب. بعدتر دیگه هوا خیلی بادی شد و بارون اومد و دیگه نشد بریم بیرون. دیگه بعد از اینکه دخترک خوابید و بیدار شد برگشتیم خونه.

۴ ام کارهای عادی خونه رو کردیم و یه کم دیگه وسیله جمع کردیم و به این ترتیب تعطیلات به پایان رسید.

 

خدا رو شکر تعطیلات خیلی خوبی بود هر چند که سر سوزنی استراحت نداشتیم. 

 

از خانم قندعسل هم بگم:

دامنه لغاتش به صورت نمایی در حال افزایش هست. هر چی بگی تقریبا میگه. وقتی صبح بیدار میشه یا تو از اتاق یا دستشویی بیایم بیرون با یه حالت کش داری میگه سسسسسسلام. 

وقتی وقت خواب بشه خودش میگه لالا - لالا. چون من براش لالایی میخونم.

فرض کنید اسم دخترک مایا هست. ازش می پرسیم اسمت چی هست؟ میگه یامی!! :)) این در حالی هست اسم همه بچه های مهد و مربی هاشون حتی اونایی که خیلی سخت هست رو میتونه بگه :) 

رنگ ها رو هنوز تشخیص نمیده ولی اسماشون رو بلده سبز رو خیلی قشنگ میگه (حتی جنی هم که فارسی بلد نیست میگفت سبز رو خیلی قشنگ میگه) و آبی رو میگه اَبی (فتحه رو ا) و خیلی هم میکشه! من که هیچوقت باهاش انگلیسی حرف نمی زنم ولی رنگا رو به انگلیسی هم بلده بگه! اعضای بدن هم همینطور! 

پرنده ها و حیوانات استرالیایی رو کاملا می شناسه و اسم خیلی هاشون رو میتونه به راحتی بگه.  به کوالا میگه کالا! به کاکاتو میگه کاکتو و تا صداش رو از بیرون میشنوه هم تشخیص میده. اینجا ما طوطی هم داریم و اگر صدای طوطی هم بیاد سریع میگه طوطی.  

تقریبا همه میوه ها رو میشناسه و اسم هاشون رو میگه. 

وسایل نقلیه هم ماشین - موتور - اسکو(تر) - قطار - ون - قایق - کشتی رو تقریبا درست میگه. آمبولانس میگه آمبو! هواپیما میگه هوا! تراکتور میگه تراک و ...

شب بخیر و صبح بخیر میگه شب بخ و صب بخ. 

یه سری کارت احساسات هم داره که الان دیگه همش رو بلده! از همش قشنگتر هیجان زده شدن و سورپرایز شدن و تشنه شدن رو میتونه اجرا کنه. 

امروز صبح تاب تاب عباسی رو برای خودش میخوند.

دیروز بعد از اینکه بهش شام دادم یه دو سه بار بهم گفت مامان مامان بعد که نگاش کردم گفت مامان مسی :* بعد هم که از صندلیش بلندش کردم محکم بغلم کرد و اینجوری هست که قلب ما رو تسخیر کرده! 

خیلی موقع ها وقتی که بغلش میکنیم میزنه پشت مون. همون کاری که ما براش کردیم. 

بعد از اینکه شام بخوره تا موقع خوابش اکثر روزها فقط راه میره و سخنرانی داره :)) یعنی کاملا پیوسته و ممتد یه چیزهایی میگه دستاش رو هم تکون میده مثل این سخنران های انگیزشی. گاهی اوقات زبانش شبیه چینی هست گاهی آلمانی گاهی عبری :)) خیلی هم جدی هست حین حرف زدنش :)) 

 

و خیلی چیزای دیگه که الان حضور ذهن ندارم. 

ولی میشه گفت تو دو هفته گذشته از نظر کلامی یه جهش خیلی بزرگ داشته و البته دیگه به اندازه یه قدم هم چهاردست و پا نمیره و سریع پا میشه راه میره. از کفش هم خیلی خوشش میاد :) 

 

امروز هم بعد ۳-۴ هفته خیلی خانم وار رفت مهد.

۴ نظر ۱۵ دی ۰۴ ، ۰۲:۳۴
صبا ..

جمعه پیش جنی اومد پیش مون و کلی خوب بود. 

مثل همیشه برای دخترک چند تا کتاب آورده بود و دو مدل غذا هم برای ما. 

کتاب هایی که میاره کتاب های مشهور از نویسندگان استرالیایی هست که خیلی هم برای ما و هم برای دخترک خوبه و کلا هم گفت برنامه ش این هست که هر سری چند تا کتاب این مدلی برای دخترک بیاره. 

من خودم رو خوش شانس می دونم بخاطر داشتن جنی تو زندگیم. بخاطر اینکه اولین کسی که کاملا شانسی تو استرالیا سر راهم قرار گرفت اون بود و الان هم تو روزهای سخت و آسون کنارم هست. واقعیت این هست که بعد از مادر شدن هیچکس هم به اندازه اون درکم نکرده و باهام همدلی نکرده. 

 

شنبه هم روز بسیار بسیار گرمی بود اینجا! جناب یار با اینکه هفته خیلی سخت و سنگینی رو پشت سر گذاشته بود بهم پیشنهاد داد خودم تنها برم خرید و یه کم زمان برای خودم داشته باشم. و همون ۳ ساعت واقعا خیلی بهم کمک کرد که حال بهتری داشته باشم و البته خوشبختانه این آخر هفته دخترک تب نداشت و مریض نبود و دندونهاش هم خیلی اذیتش نمی کردن! و همه اینا دست به دست هم داد تا من امروز له و خسته نباشم.

 

گفته بودم که از کنار دخترک که بخوایی بری میگه ننو (نرو)! حالا جدیدا با واکر با سرعت از ما دور میشه و همزمان هم هی میگه ننو ننو! خیلی موقعیت خنده داری هست :))) چون بلد نیست بگه بیا! بجاش میگه نرو! هر چی هم بهش میگم باید بگی بیا یا خودت ننو! باز اون میگه ننو ننو! 

۸ نظر ۱۷ آذر ۰۴ ، ۰۵:۰۳
صبا ..

خلاصه برم سر اصل مطلب:

 

- دخترک هفته پیش سه روزش رو رفت مهد. 

- نمی دونم چند تا دندون رو داره با هم درمیاره ولی همون هفته پیش هم سرفه هاش بود و کمی تب داشت ولی به ۳۸ نمی رسید.

- رفتم موهام رو کوتاه و کراتینه کردم. موهای خودم با هوای این روزهای سیدنی فرفری محسوب میشه که خیلی نیاز به مراقبت داره و عملا شب بخوابم روش صبح میشد جنگل که شونه کشیدنش هم سخت بود. دیگه خیلی کلافه شده بودم و وقت بگیر بود. رفتم تا پایین چونه کوتاه کردم و کراتینه کردم که راحت باشم و خیلی هم از نتیجه راضیم. 

- برای جمعه شب و شنبه شب یه جایی رو رزرو کرده بودیم جلو اقیانوس تو همین سیدنی. از خونه مون یک ساعت فاصله داشت. با سلام و صلوات هزار جور تمهیدات رفتیم. روزی دوسه بار هم به دخترک پنادول دادم ولی دیروز از تو ماشین که داشتیم برمیگشتیم بی حال بود و رسیدیم از خستگی غش کرد و وقتی بیدار شد تبش بالا بود. سرفه های ناجوری هم میکنه. الان تبش کنترل شده ولی باید ببرمش دکتر سینه ش معاینه رو کنه.

- جایی که رفته بودیم خیلی باحال بود. فاصله اش با آب ۵۰ متر شاید بود و تو بالکنش که بودی ویو بسیار زیبایی داشت. تنوع خیلی خوبی بود و خوشحالم که نمیخواست کلی راه دور بریم. 

-اقیانوس و سواحل زیبا شرق سیدنی هست. سبک زندگی آدمهایی که اون سمت زندگی میکنند با بقیه شهر خیلی فرق داره. زنده بودنش و حال و هواش خیلی متفاوته. 

- وقتی برگشتیم خونه و رفتیم تو اتاق دخترک یه لبخند زیبایی زد که انگار آخیش خونه خودم :) 

 

 

دوم دسامبر نوشت:

دیروز بعد از ظهر یعنی همون اول دسامبر دخترک اولین قدم های مستقلش رو برداشت و یکی دیگه از مراحل مهم رشد و زندگیش تیک خورد. مبارکت باشه عروسک قشنگم! 

۳ نظر ۱۰ آذر ۰۴ ، ۰۱:۱۰
صبا ..

جمعه کلی تایم مادر و دختری با دخترک گذروندیم. یکی از کارهایی که میکنیم این هست که میریم کتابخونه! از ۸ ماهگی دخترک دیگه من براش کتاب نخریدم و همه کتاب های جدیدی که به خونه مون اضافه شده کادو بوده! و تقریبا ۴۰-۵۰ جلد کتاب هست تا الان! نصفش رو هم جمع کردم چون شب ها تا همه رو یه دور نمی خوند رضایت نمی داد بره بخوابه. 

داشتم میگفتم از ۸ ماهگی میریم کتابخونه دو سه هفته یکبار ۵-۶ کتاب امانت میگیریم و میایم خونه همه رو دستمال الکی می کشیم و مطالعه می فرمایند ایشون. خدا رو شکر سن کتاب خوردن هم تموم شده و دیگه فقط کتاب می خونند! 

خلاصه جمعه شب دخترک تو بغلم داشت میخوابید ولی خیلی بی قرار بود که یهو به طرز وحشتناکی آورد بالا! و این بالا آوردن ادامه پیدا کرد تا کل معده ش خالی شد. شنبه بی حال و بی اشتها و خسته بود. از همون جمعه شب من عذاب وجدان داشتم که غذای سنگین بهش دادم و وای چرا حواسم نبوده و کلی لبنیات دادم و .... یکشنبه تازه برون روی شروع شد. ناهار که خوردیم من حس کردم خیلی حالم بده! و ساعت ۴ نشده بود که منم شروع کردم به بالا آوردن و حالم بد بود. یکی از مشکلات ما با دخترک این هست که وقت خواب شبش و وقتایی که حالش بد هست عین کوالا می چسبه به من و به هیچ وجه بغل باباش نمیره! یعنی شده ۳-۴ ساعت همین جوری من بغلش کردم و راه رفتم و حتی باهاش دستشویی هم رفتم! حالا غروب یکشنبه هست و میخواد بخوابه منم حال تهوع دارم! خلاصه که نگم چقدر بد بود و این در حالی بود که جناب یار هم داشت حالش بد میشد. دخترک خوابید و جناب یار هم به جمع ما پیوست و اون شب تا صبح نخوابید از حال بدش. دوشنبه من مرخصی بودم و به پرستارش هم گفتم نیاد چون عملا درگیر ویروس گوارشی بودیم و نمی خواستم اون مبتلا بشه. دوشنبه شب هم سخت بود. سه شنبه پرستارش اومد ولی من بازم مرخصی گرفتم و دخترک قشنگ دوتامون رو آچمز کرد! سه شنبه شب هم با جناب یار آچمز شدیم تا نزدیکای ساعت ۴! امیدوارم حالش بهتر باشه. دکترش گفت اگر بیشتر از ۵ روز شد باید آزمایش بده که عفونت باکتریایی نباشه. 

 

واقعا نمی دونم چرا اینا رو می نویسم! میخوام اینا یادم بمونه؟ قطعا نه! ولی نیاز دارم برون ریزی کنم! دخترک از عسل هم شیرین تر هست! ولی این همه مریضی پشت هم من رو حسابی از پا در‌آورده! دلم میخواد چند شب پشت هم تا صبح همه مون بخوابیم! بعدش قطعا آدم بهتری میشم! 

 

۵ نظر ۲۸ آبان ۰۴ ، ۰۲:۳۲
صبا ..

خب این آخر هفته هم دخترک مریض بود و یکشنبه از بعدازظهر تبش خیلی خیلی بالا بود و حسابی استرس بهمون وارد شد. دوشنبه ها که خودش مهد نمیره و دیروز هم مهد نرفت و من هم طبق معمول همه مریضی هاش ارائه مهم داشتم و باید حضوری می رفتم! دیگه جناب یار مرخصی گرفت و با دخترک بود تا عصر! و البته روز بسیار سخت و پراسترسی برای من بود. قسمت خوبش اینکه تموم شد. دیگه واقعا دلم نمیخواد برای هیچ ارائه ای برم! دلم میخواد ارائه دیروز رو به عنوان نقطه پایانی برای تمام ارائه ها بدونم! بگذریم! حالم از نظر شغلی خوب نیست اصلا :| 

 

از پیشرفت های دخترک اینکه امروز بدون گریه رفت بغل مربیش. با اینکه ۵ روز نرفته بود! یعنی واقعا این نقطه عطفی در زندگی من بود. بچه م حتی برام بای بای هم نکرد :))) در این حد دیگه احساس راحتی میکنه! 

 

یکی از پرونده های بازی که مدت ها بود درگیرش بودیم ظاهرا بسته شد و امیدوارم باطنا هم بسته شده باشه و دیگه مهر خاتمه رو بتونیم روش بزنیم. 

 

۱ نظر ۲۱ آبان ۰۴ ، ۰۶:۰۰
صبا ..

تو اینستاگرام یه پیجی رو فالو میکنم که یه خانم استرالیاییه که خودش ماما هست و همین سیدنی زندگی میکنه و بچه دومش که یه پسر هست دو هفته از دخترک بزرگتر هست و از زمان بارداری فالوش میکردم. بعد چند هفته پیش اومد گفت که سورپرایز داره و حامله هست اونم دوقلو و بچه هاش اپریل ۲۰۲۶ دنیا میان. منم بجای اون شوکه بودم!! به قول خودش تا چند وقت دیگه مامان ۴ تا بچه زیر ۵ سال میشه!! 

 

یه پیج دیگه هم یه خانم گفتاردرمانگر هست که دخترش یک ماه از دخترک بزرگتر هست و این خانم آمریکایی هست. حالا اینم امروز اومده میگه ما اپریل ۲۰۲۶ منتظر بچه دوم مون هستیم! 

 

هیچ هدفی ندارم از این پست جز اینکه خواستم تعجبم جایی ثبت بشه! و بگم من بجای اونا استرس دارم :|

 

 

۱ نظر ۰۷ آبان ۰۴ ، ۰۷:۱۸
صبا ..

یک ماه از اولین روزی که دخترک مهد رو شروع کرد گذشته! 

یه ماه پر فراز و نشیب بود و پر از تجربه! قسمت خوبش این هست که دخترک مهد رو دوست داره و اونجا هم راحت غذا میخوره و خوابش هم اخیرا بهتر شده! فقط صبح ها موقعی که میخواد جدا بشه سخت هست و گریه میکنه ولی بعدش زودی آروم میشه. 

 

دیروز بعد از ۵ ماه رفتم آفیس! خوب بود و احساس اضطراب نداشتم در مورد دخترک. 

 

آخر هفته پیش یه روز رفتیم باغ وحش! دخترک دوست داشت ولی فکر کنم مامان و بابای دخترک بیشتر دوست داشتن :) بلیط یکساله گرفتیم! از این به بعد احتمالا بیشتر بریم. 

 

دخترک بلده بگین بشین. وقتی داره غذا میخوره و بلند میشیم که چیزی بیاریم یا ... به صندلی اشاره میکنه و میگه: بیشین. اینقدر ملوس میگه آدم دلش آب میشه. 

اون روز رفتیم داروخونه. ایشون تو کالسکه بود بعد به من میگه بیشین. نگاه میکنم می بینم پشت سرم صندلی هست و من اصلا ندیده بودم و ایشون چون صندلی دیده میگه بشین. 

 

واژه ذوب کننده بعدیش: ننو (نرو) هست. مخصوصا وقتایی که باباش میخواد بره سرکار یا زیاد باهاش بازی کرده و میخواد از کنارش بلند بشه میگه ننو! 

 

وقتی بغلش میکنیم و احساساتی میشه بوس مون میکنه :* 

 

ایشون ساعت ۵ شام میخوره و معمولا یه کم بعدش مامانم زنگ میزنه. جدیدا دیگه آخرای شامش که میشه خودش میگه الو. الو. دیروز به سبک مامانم قربون صدقه ش میرفتم چسبیده بهم بوسم میکنه :*

 

قبلا گفته بودم مفهوم داغ و سرد رو میدونه و بکار میبره ولی الان هر چی دماش با دمای عادی فرق داشته باشه میگه داغ! مثلا یه چیز خنک بهش میدم میگه داغ! 

 

به دستشویی و دستمال میگه دست. 

۶ نظر ۰۱ آبان ۰۴ ، ۰۲:۰۸
صبا ..

خب امروز باید تو تاریخ کاری من ثبت بشه چون اولین چهارشنبه ای هست که هیچ جلسه ای ندارم! چرا؟ چون هر کی یه کنفرانسی هست و بخاطر همین جلسات گروهی هم چون تعداد غایبین زیاد هست کنسل شده واسه این هفته خدا رو شکر. حتی دانشجوم هم کنفرانسه خدا رو شکر ! 

خب جمعه- شنبه - یکشنبه به تب و حال نداری دخترک گذشت ولی خدا رو شکر به شدت سری قبل نبود. بجاش باباش حسابی مریض شد این سری. دیروز هم خدا رو شکر دخترک حالش در حدی بود که بره مهد و من هم تونستم برم کنفرانس. 

هر چند که کنفرانسه اصلا چیز جذابی برای من نداشت! کلا من از کنفرانس خوشم نمیاد :)) واقعیتش از ریسرچ اصلا خوشم نمیاد دیگه! با اینکه فیلد کاری من جزو دسته های کاربردی هست ولی من دلم یه چیز واقعا کاربردی میخواد. یه چیزی میخوام که نتیجه کارم و استفاده ش رو تو کوتاه مدت ببینم. 

خوبی کنفرانس دیدن همکارام بود. بعد هزار سال هم سوار مترو شدم و یه جورایی خاطرات دانشجوییم واسم مرور شد. 

از مسیری که اومدم راضیم! با اینکه تو یکسال گذشته هم کلی سختی داشتیم ولی خب هیچ گپی تو مسیر شغلیم عملا نیست و همون کارهایی که همکارام این مدت کردن من هم کردم! و دیروز که فرصت شد بهش فکر کنم حس خوبی بهم داد.  ولی وقت تغییر هست و باید دید سرنوشت این دفعه قراره به کدوم سمت بکشونتم! 

۴ نظر ۲۳ مهر ۰۴ ، ۰۲:۰۹
صبا ..

دخترک امروز ۱۳ ماهه شد!

امروز سومین روز این هفته هست که رفت مهد! فکر کنم کم کم داره بهش خوش میگذره! هر چند صبح ها با گریه جدا میشه که به نظر طبیعی هست هنوز ولی بعدش زودی حواسش پرت و آروم میشه.

 

منم از یکشنبه ناهار که خوردم احتمالا امروز بتونم یه کم ناهار بخورم! این چند روز فقط مایعات بوده و یه کم نون و عسل! خودم کم وزنم کم بود! الان شبیه کودکان سوء تغذیه ای آفریقایی شدم! البته چون کودک نیستم بیشتر شبیه معتادا هستم در واقع :)))) 

 

هفته دیگه هم باید برم یه کنفرانس! ارائه م کوتاه هست ولی باید براش آماده بشم. بعد از اون پنل ریویو هم اون پنلی که از خارج از سازمان مون اومده بود بهم پیشنهاد داد برم کارام رو واسه شون ارائه بدم! احتمالا یه روز تو نوامبر هم برم اونجا! 

 

حال کلی م چطوره؟ میزان لهی: ۷ از ۱۰. حال روحیم بد نیست میشه گفت ۶ از ۱۰.

 

فقط نیاز به یه کم ثبات دارم. ثبات فارغ از بیماری. 

 

دیگه کلماتی که دخترک میگه چیزهایی نیست که باهاش تکرار کردیم. مثلا خودش به گوشی موبایل اشاره میکنه و میگه گوشی! یا وقتی اسم حموم میاد میگه آببازی. اینا رو من فقط همین جوری جلوش گفتم! یا یه چیزی تو مایه های آهنگ میگه! 

یه سری کتاب فارسی از ایران براش آورده بودیم که چندتایی ش از این کتاب های دالی هست که مثلا یه تیکه از کتاب توش کاور شده و باید بالا ببری تا تصویر زیرش رو ببینی. دخترک عاشق این کتاب هاست. کتاب میوه ها و حشرات رو داره. از حشرات هم از سوسک بیشتر خوشش میاد :))) البته فکر کنم بخاطر تلفظش هست. خودش یکی دوبار گفته سوکس!  

دیگه الان من دستم رو میگذارم رو آیتم های تو کتاب ها و ازش میپرسم این چیه؟ و اون می تونه یه سری هاشون رو بگه. مثل: ابر - گل - توت (توت فرنگی) - ماه - هاپو - پیشی - در و .... 

۲ نظر ۱۷ مهر ۰۴ ، ۰۴:۱۱
صبا ..