سلام بر همگی.
سال نو میلادی مبارک باشه. امیدوارم سال شروع روزهای قشنگ برای مردم کشورم باشه.
امروز عملا اولین روز کاری رسمی هست اینجا!
خب از سری پیش که نوشتم تا الان یه دنیا اتفاق افتاده!
به ترتیب و مختصر بگم.
دخترک ۱۱ دسامبر آخرین روزی بود که رفت مهد و بعدش در حد لالیگا مریض شد. از ۱۲ دسامبر تا بشه ۱۹ -۲۰ ام روزهای به شدت سختی بود. خیلی سخت. تب بالای دخترک که ۳-۴ روز طول کشید تا تبش به ۳۸ برسه و ... خلاصه گذشت.
از ۱۹ ام جناب یار تعطیلاتش شروع شد و خیلی بیشتر با دخترک وقت گذروند.
۲۰ ام رفتیم با بابانوئل (یا به قول اینجایی ها santa محل مون عکس گرفتیم) و اولین تجربه دخترک بود و خیلی هم دوست داشت.
۲۲ ام کله صبح رفتم چکاب دندون و ظهرش هم عمه دخترک اومد.
۲۱ ام یلدا بود که ما ۲۲ عصر برگزارش کردیم. برگزاریش هم کلا کمتر یه از نیم ساعت بود. لباس پوشیدیم و عکس گرفتیم و بعد با سرعت نور همه چیز رو جمع کردیم.
۲۲ رو من کامل کار کردم. ۲۳ و ۲۴ ام نصف روزه بودیم همه مون.
۲۴ ام شب مهمون داشتیم از شهرستان :))) دوستامون که دو سال پیش رفته بودیم بریزبین خونه شون قرار بود چند روز بیان.
۲۵ ام روز کریسمس ناهار سبزی پلو ماهی خوردیم تا روز کریسمس رو گرامی داشته باشیم.
۲۶ ام قرار بود بریم پیک نیک ولی به دلیل سرد بودن هوا و بادی بودن نرفتیم (یادتون که هست اینجا تابستونه الان) و چنین هوایی در ایام کریسمس بی سابقه بود.
۲۷ ام یه دو ساعت رفتیم گردش. البته مهمونامون با دوستاشون رفته بودن گردش.
۲۸ ام قبل از ناهار مهمونامون رفتن ولی یه زوج دیگه از دوستامون قرار بود برای ناهار بیان که اومدن و خوب بود.
۲۹ ام بعد از ناهار هم عمه دخترک رفت.
مهمونداری به پایان رسید. به من سخت نگذشت و دوست داشتم و تجربه خوبی بود برای همه مون! خیلی حال و هوای عید رو داشتیم و بخاطر دخترک حسم بهتر بود. مهمونامون یه دختر ۵ ساله هم داشتن که بودنش خوب بود و البته دخترک رابطه خوبی با خانم دوستمون داشت و راحت بغلش می موند و این خیلی خوب بود.
۳۰ ام یه مقدار وسیله جمع کردیم چون کمتر از دو هفته دیگه اسباب کشی داریم.
۳۱ ام هم همچنین و عصرش هم رفتیم مرکز خرید محله مون (مرکز خرید تو ساختمون نیست حالت خیابون طور داره و پخش هست) کلی وسیله شهربازی برای بچه ها آورده بودن و موسیقی و ... بود که هیچ کدوم مناسب سن دخترک نبود ولی خب فضاش رو دوست داشت. دیگه تا ۷:۳۰ برگشتیم خونه و هیچ آتیش بازی رو ندیدیم و نشنیدیم.
۱ ام قرار بود بریم خونه دوستامون عصرونه! که بچه شون مریض شده بود و ما ترجیح دادیم نریم.
۲ ام جنی دعوت مون کرده بود خونه ساحلی شون و کله صبح کوبیدیم رفتیم اونجا! اونایی که از قدیم اینجا رو میخونند شاید یادشون باشه که یه سگ داشتن به اسم ازمی ! دخترک خیلی از سگه خوشش اومده بود کلی ذوقش رو داشت. البته یه سگ دیگه هم اونجا بود که طفلک بخاطر تصادفش نابینا بود. ولی دخترک راه می رفت می گفت از - از. ساحل هم که همون جلوی خونه بود و کلی به دخترک خوش گذشت. شب هم موندیم و ۳ ژانویه هم از ۶ صبح که دخترک بیدار شد رفتیم بیرون و قدم زدیم لب آب. بعدتر دیگه هوا خیلی بادی شد و بارون اومد و دیگه نشد بریم بیرون. دیگه بعد از اینکه دخترک خوابید و بیدار شد برگشتیم خونه.
۴ ام کارهای عادی خونه رو کردیم و یه کم دیگه وسیله جمع کردیم و به این ترتیب تعطیلات به پایان رسید.
خدا رو شکر تعطیلات خیلی خوبی بود هر چند که سر سوزنی استراحت نداشتیم.
از خانم قندعسل هم بگم:
دامنه لغاتش به صورت نمایی در حال افزایش هست. هر چی بگی تقریبا میگه. وقتی صبح بیدار میشه یا تو از اتاق یا دستشویی بیایم بیرون با یه حالت کش داری میگه سسسسسسلام.
وقتی وقت خواب بشه خودش میگه لالا - لالا. چون من براش لالایی میخونم.
فرض کنید اسم دخترک مایا هست. ازش می پرسیم اسمت چی هست؟ میگه یامی!! :)) این در حالی هست اسم همه بچه های مهد و مربی هاشون حتی اونایی که خیلی سخت هست رو میتونه بگه :)
رنگ ها رو هنوز تشخیص نمیده ولی اسماشون رو بلده سبز رو خیلی قشنگ میگه (حتی جنی هم که فارسی بلد نیست میگفت سبز رو خیلی قشنگ میگه) و آبی رو میگه اَبی (فتحه رو ا) و خیلی هم میکشه! من که هیچوقت باهاش انگلیسی حرف نمی زنم ولی رنگا رو به انگلیسی هم بلده بگه! اعضای بدن هم همینطور!
پرنده ها و حیوانات استرالیایی رو کاملا می شناسه و اسم خیلی هاشون رو میتونه به راحتی بگه. به کوالا میگه کالا! به کاکاتو میگه کاکتو و تا صداش رو از بیرون میشنوه هم تشخیص میده. اینجا ما طوطی هم داریم و اگر صدای طوطی هم بیاد سریع میگه طوطی.
تقریبا همه میوه ها رو میشناسه و اسم هاشون رو میگه.
وسایل نقلیه هم ماشین - موتور - اسکو(تر) - قطار - ون - قایق - کشتی رو تقریبا درست میگه. آمبولانس میگه آمبو! هواپیما میگه هوا! تراکتور میگه تراک و ...
شب بخیر و صبح بخیر میگه شب بخ و صب بخ.
یه سری کارت احساسات هم داره که الان دیگه همش رو بلده! از همش قشنگتر هیجان زده شدن و سورپرایز شدن و تشنه شدن رو میتونه اجرا کنه.
امروز صبح تاب تاب عباسی رو برای خودش میخوند.
دیروز بعد از اینکه بهش شام دادم یه دو سه بار بهم گفت مامان مامان بعد که نگاش کردم گفت مامان مسی :* بعد هم که از صندلیش بلندش کردم محکم بغلم کرد و اینجوری هست که قلب ما رو تسخیر کرده!
خیلی موقع ها وقتی که بغلش میکنیم میزنه پشت مون. همون کاری که ما براش کردیم.
بعد از اینکه شام بخوره تا موقع خوابش اکثر روزها فقط راه میره و سخنرانی داره :)) یعنی کاملا پیوسته و ممتد یه چیزهایی میگه دستاش رو هم تکون میده مثل این سخنران های انگیزشی. گاهی اوقات زبانش شبیه چینی هست گاهی آلمانی گاهی عبری :)) خیلی هم جدی هست حین حرف زدنش :))
و خیلی چیزای دیگه که الان حضور ذهن ندارم.
ولی میشه گفت تو دو هفته گذشته از نظر کلامی یه جهش خیلی بزرگ داشته و البته دیگه به اندازه یه قدم هم چهاردست و پا نمیره و سریع پا میشه راه میره. از کفش هم خیلی خوشش میاد :)
امروز هم بعد ۳-۴ هفته خیلی خانم وار رفت مهد.