غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «میوه عشق» ثبت شده است

سلام بر همگی.

 

سال نو میلادی مبارک باشه. امیدوارم سال شروع روزهای قشنگ برای مردم کشورم باشه. 

 

امروز عملا اولین روز کاری رسمی هست اینجا! 

 

خب از سری پیش که نوشتم تا الان یه دنیا اتفاق افتاده! 

به ترتیب و مختصر بگم.

دخترک ۱۱ دسامبر آخرین روزی بود که رفت مهد و بعدش در حد لالیگا مریض شد. از ۱۲ دسامبر تا بشه ۱۹ -۲۰ ام روزهای به شدت سختی بود. خیلی سخت. تب بالای دخترک که ۳-۴ روز طول کشید تا تبش به ۳۸ برسه و ... خلاصه گذشت. 

 

از ۱۹ ام جناب یار تعطیلاتش شروع شد و خیلی بیشتر با دخترک وقت گذروند. 

۲۰ ام رفتیم با بابانوئل (یا به قول اینجایی ها santa محل مون عکس گرفتیم) و اولین تجربه دخترک بود و خیلی هم دوست داشت. 

۲۲ ام  کله صبح رفتم چکاب دندون و ظهرش هم عمه دخترک اومد.

۲۱ ام یلدا بود که ما ۲۲ عصر برگزارش کردیم. برگزاریش هم کلا کمتر یه از نیم ساعت بود. لباس پوشیدیم و عکس گرفتیم و بعد با سرعت نور همه چیز رو جمع کردیم. 

۲۲ رو من کامل کار کردم. ۲۳ و ۲۴ ام نصف روزه بودیم همه مون. 

۲۴ ام شب مهمون داشتیم از شهرستان :))) دوستامون که دو سال پیش رفته بودیم بریزبین خونه شون قرار بود چند روز بیان. 

۲۵ ام روز کریسمس ناهار سبزی پلو ماهی خوردیم تا روز کریسمس رو گرامی داشته باشیم. 

۲۶ ام قرار بود بریم پیک نیک ولی به دلیل سرد بودن هوا و بادی بودن نرفتیم (یادتون که هست اینجا تابستونه الان) و چنین هوایی در ایام کریسمس بی سابقه بود. 

۲۷ ام یه دو ساعت رفتیم گردش. البته مهمونامون با دوستاشون رفته بودن گردش.

۲۸ ام قبل از ناهار مهمونامون رفتن ولی یه زوج دیگه از دوستامون قرار بود برای ناهار بیان که اومدن و خوب بود. 

۲۹ ام بعد از ناهار هم عمه دخترک رفت. 

مهمونداری به پایان رسید. به من سخت نگذشت و دوست داشتم و تجربه خوبی بود برای همه مون! خیلی حال و هوای عید رو داشتیم و بخاطر دخترک حسم بهتر بود. مهمونامون یه دختر ۵ ساله هم داشتن که بودنش خوب بود و البته دخترک رابطه خوبی با خانم دوستمون داشت و راحت بغلش می موند و این خیلی خوب بود.

۳۰ ام یه مقدار وسیله جمع کردیم چون کمتر از دو هفته دیگه اسباب کشی داریم.

۳۱ ام هم همچنین و عصرش هم رفتیم مرکز خرید محله مون (مرکز خرید تو ساختمون نیست حالت خیابون طور داره و پخش هست) کلی وسیله شهربازی برای بچه ها آورده بودن و موسیقی و ... بود که هیچ کدوم مناسب سن دخترک نبود ولی خب فضاش رو دوست داشت. دیگه تا ۷:۳۰ برگشتیم خونه و هیچ آتیش بازی رو ندیدیم و نشنیدیم.

۱ ام قرار بود بریم خونه دوستامون عصرونه! که بچه شون مریض شده بود و ما ترجیح دادیم نریم.

۲ ام جنی دعوت مون کرده بود خونه ساحلی شون و کله صبح کوبیدیم رفتیم اونجا! اونایی که از قدیم اینجا رو میخونند شاید یادشون باشه که یه سگ داشتن به اسم ازمی ! دخترک خیلی از سگه خوشش اومده بود کلی ذوقش رو داشت. البته یه سگ دیگه هم اونجا بود که طفلک بخاطر تصادفش نابینا بود. ولی دخترک راه می رفت می گفت از - از. ساحل هم که همون جلوی خونه بود و کلی به دخترک خوش گذشت. شب هم موندیم و ۳ ژانویه هم از ۶ صبح که دخترک بیدار شد رفتیم بیرون و قدم زدیم لب آب. بعدتر دیگه هوا خیلی بادی شد و بارون اومد و دیگه نشد بریم بیرون. دیگه بعد از اینکه دخترک خوابید و بیدار شد برگشتیم خونه.

۴ ام کارهای عادی خونه رو کردیم و یه کم دیگه وسیله جمع کردیم و به این ترتیب تعطیلات به پایان رسید.

 

خدا رو شکر تعطیلات خیلی خوبی بود هر چند که سر سوزنی استراحت نداشتیم. 

 

از خانم قندعسل هم بگم:

دامنه لغاتش به صورت نمایی در حال افزایش هست. هر چی بگی تقریبا میگه. وقتی صبح بیدار میشه یا تو از اتاق یا دستشویی بیایم بیرون با یه حالت کش داری میگه سسسسسسلام. 

وقتی وقت خواب بشه خودش میگه لالا - لالا. چون من براش لالایی میخونم.

فرض کنید اسم دخترک مایا هست. ازش می پرسیم اسمت چی هست؟ میگه یامی!! :)) این در حالی هست اسم همه بچه های مهد و مربی هاشون حتی اونایی که خیلی سخت هست رو میتونه بگه :) 

رنگ ها رو هنوز تشخیص نمیده ولی اسماشون رو بلده سبز رو خیلی قشنگ میگه (حتی جنی هم که فارسی بلد نیست میگفت سبز رو خیلی قشنگ میگه) و آبی رو میگه اَبی (فتحه رو ا) و خیلی هم میکشه! من که هیچوقت باهاش انگلیسی حرف نمی زنم ولی رنگا رو به انگلیسی هم بلده بگه! اعضای بدن هم همینطور! 

پرنده ها و حیوانات استرالیایی رو کاملا می شناسه و اسم خیلی هاشون رو میتونه به راحتی بگه.  به کوالا میگه کالا! به کاکاتو میگه کاکتو و تا صداش رو از بیرون میشنوه هم تشخیص میده. اینجا ما طوطی هم داریم و اگر صدای طوطی هم بیاد سریع میگه طوطی.  

تقریبا همه میوه ها رو میشناسه و اسم هاشون رو میگه. 

وسایل نقلیه هم ماشین - موتور - اسکو(تر) - قطار - ون - قایق - کشتی رو تقریبا درست میگه. آمبولانس میگه آمبو! هواپیما میگه هوا! تراکتور میگه تراک و ...

شب بخیر و صبح بخیر میگه شب بخ و صب بخ. 

یه سری کارت احساسات هم داره که الان دیگه همش رو بلده! از همش قشنگتر هیجان زده شدن و سورپرایز شدن و تشنه شدن رو میتونه اجرا کنه. 

امروز صبح تاب تاب عباسی رو برای خودش میخوند.

دیروز بعد از اینکه بهش شام دادم یه دو سه بار بهم گفت مامان مامان بعد که نگاش کردم گفت مامان مسی :* بعد هم که از صندلیش بلندش کردم محکم بغلم کرد و اینجوری هست که قلب ما رو تسخیر کرده! 

خیلی موقع ها وقتی که بغلش میکنیم میزنه پشت مون. همون کاری که ما براش کردیم. 

بعد از اینکه شام بخوره تا موقع خوابش اکثر روزها فقط راه میره و سخنرانی داره :)) یعنی کاملا پیوسته و ممتد یه چیزهایی میگه دستاش رو هم تکون میده مثل این سخنران های انگیزشی. گاهی اوقات زبانش شبیه چینی هست گاهی آلمانی گاهی عبری :)) خیلی هم جدی هست حین حرف زدنش :)) 

 

و خیلی چیزای دیگه که الان حضور ذهن ندارم. 

ولی میشه گفت تو دو هفته گذشته از نظر کلامی یه جهش خیلی بزرگ داشته و البته دیگه به اندازه یه قدم هم چهاردست و پا نمیره و سریع پا میشه راه میره. از کفش هم خیلی خوشش میاد :) 

 

امروز هم بعد ۳-۴ هفته خیلی خانم وار رفت مهد.

۴ نظر ۱۵ دی ۰۴ ، ۰۲:۳۴
صبا ..

جمعه پیش جنی اومد پیش مون و کلی خوب بود. 

مثل همیشه برای دخترک چند تا کتاب آورده بود و دو مدل غذا هم برای ما. 

کتاب هایی که میاره کتاب های مشهور از نویسندگان استرالیایی هست که خیلی هم برای ما و هم برای دخترک خوبه و کلا هم گفت برنامه ش این هست که هر سری چند تا کتاب این مدلی برای دخترک بیاره. 

من خودم رو خوش شانس می دونم بخاطر داشتن جنی تو زندگیم. بخاطر اینکه اولین کسی که کاملا شانسی تو استرالیا سر راهم قرار گرفت اون بود و الان هم تو روزهای سخت و آسون کنارم هست. واقعیت این هست که بعد از مادر شدن هیچکس هم به اندازه اون درکم نکرده و باهام همدلی نکرده. 

 

شنبه هم روز بسیار بسیار گرمی بود اینجا! جناب یار با اینکه هفته خیلی سخت و سنگینی رو پشت سر گذاشته بود بهم پیشنهاد داد خودم تنها برم خرید و یه کم زمان برای خودم داشته باشم. و همون ۳ ساعت واقعا خیلی بهم کمک کرد که حال بهتری داشته باشم و البته خوشبختانه این آخر هفته دخترک تب نداشت و مریض نبود و دندونهاش هم خیلی اذیتش نمی کردن! و همه اینا دست به دست هم داد تا من امروز له و خسته نباشم.

 

گفته بودم که از کنار دخترک که بخوایی بری میگه ننو (نرو)! حالا جدیدا با واکر با سرعت از ما دور میشه و همزمان هم هی میگه ننو ننو! خیلی موقعیت خنده داری هست :))) چون بلد نیست بگه بیا! بجاش میگه نرو! هر چی هم بهش میگم باید بگی بیا یا خودت ننو! باز اون میگه ننو ننو! 

۸ نظر ۱۷ آذر ۰۴ ، ۰۵:۰۳
صبا ..

یک ماه از اولین روزی که دخترک مهد رو شروع کرد گذشته! 

یه ماه پر فراز و نشیب بود و پر از تجربه! قسمت خوبش این هست که دخترک مهد رو دوست داره و اونجا هم راحت غذا میخوره و خوابش هم اخیرا بهتر شده! فقط صبح ها موقعی که میخواد جدا بشه سخت هست و گریه میکنه ولی بعدش زودی آروم میشه. 

 

دیروز بعد از ۵ ماه رفتم آفیس! خوب بود و احساس اضطراب نداشتم در مورد دخترک. 

 

آخر هفته پیش یه روز رفتیم باغ وحش! دخترک دوست داشت ولی فکر کنم مامان و بابای دخترک بیشتر دوست داشتن :) بلیط یکساله گرفتیم! از این به بعد احتمالا بیشتر بریم. 

 

دخترک بلده بگین بشین. وقتی داره غذا میخوره و بلند میشیم که چیزی بیاریم یا ... به صندلی اشاره میکنه و میگه: بیشین. اینقدر ملوس میگه آدم دلش آب میشه. 

اون روز رفتیم داروخونه. ایشون تو کالسکه بود بعد به من میگه بیشین. نگاه میکنم می بینم پشت سرم صندلی هست و من اصلا ندیده بودم و ایشون چون صندلی دیده میگه بشین. 

 

واژه ذوب کننده بعدیش: ننو (نرو) هست. مخصوصا وقتایی که باباش میخواد بره سرکار یا زیاد باهاش بازی کرده و میخواد از کنارش بلند بشه میگه ننو! 

 

وقتی بغلش میکنیم و احساساتی میشه بوس مون میکنه :* 

 

ایشون ساعت ۵ شام میخوره و معمولا یه کم بعدش مامانم زنگ میزنه. جدیدا دیگه آخرای شامش که میشه خودش میگه الو. الو. دیروز به سبک مامانم قربون صدقه ش میرفتم چسبیده بهم بوسم میکنه :*

 

قبلا گفته بودم مفهوم داغ و سرد رو میدونه و بکار میبره ولی الان هر چی دماش با دمای عادی فرق داشته باشه میگه داغ! مثلا یه چیز خنک بهش میدم میگه داغ! 

 

به دستشویی و دستمال میگه دست. 

۶ نظر ۰۱ آبان ۰۴ ، ۰۲:۰۸
صبا ..

دخترک امروز ۱۳ ماهه شد!

امروز سومین روز این هفته هست که رفت مهد! فکر کنم کم کم داره بهش خوش میگذره! هر چند صبح ها با گریه جدا میشه که به نظر طبیعی هست هنوز ولی بعدش زودی حواسش پرت و آروم میشه.

 

منم از یکشنبه ناهار که خوردم احتمالا امروز بتونم یه کم ناهار بخورم! این چند روز فقط مایعات بوده و یه کم نون و عسل! خودم کم وزنم کم بود! الان شبیه کودکان سوء تغذیه ای آفریقایی شدم! البته چون کودک نیستم بیشتر شبیه معتادا هستم در واقع :)))) 

 

هفته دیگه هم باید برم یه کنفرانس! ارائه م کوتاه هست ولی باید براش آماده بشم. بعد از اون پنل ریویو هم اون پنلی که از خارج از سازمان مون اومده بود بهم پیشنهاد داد برم کارام رو واسه شون ارائه بدم! احتمالا یه روز تو نوامبر هم برم اونجا! 

 

حال کلی م چطوره؟ میزان لهی: ۷ از ۱۰. حال روحیم بد نیست میشه گفت ۶ از ۱۰.

 

فقط نیاز به یه کم ثبات دارم. ثبات فارغ از بیماری. 

 

دیگه کلماتی که دخترک میگه چیزهایی نیست که باهاش تکرار کردیم. مثلا خودش به گوشی موبایل اشاره میکنه و میگه گوشی! یا وقتی اسم حموم میاد میگه آببازی. اینا رو من فقط همین جوری جلوش گفتم! یا یه چیزی تو مایه های آهنگ میگه! 

یه سری کتاب فارسی از ایران براش آورده بودیم که چندتایی ش از این کتاب های دالی هست که مثلا یه تیکه از کتاب توش کاور شده و باید بالا ببری تا تصویر زیرش رو ببینی. دخترک عاشق این کتاب هاست. کتاب میوه ها و حشرات رو داره. از حشرات هم از سوسک بیشتر خوشش میاد :))) البته فکر کنم بخاطر تلفظش هست. خودش یکی دوبار گفته سوکس!  

دیگه الان من دستم رو میگذارم رو آیتم های تو کتاب ها و ازش میپرسم این چیه؟ و اون می تونه یه سری هاشون رو بگه. مثل: ابر - گل - توت (توت فرنگی) - ماه - هاپو - پیشی - در و .... 

۲ نظر ۱۷ مهر ۰۴ ، ۰۴:۱۱
صبا ..

خب این آخر هفته تولد دوقلوهای دوستامون بود و یکشنبه هم خودمون خونه رو تزیین کردیم تا دخترک مراسم cake smash رو برگزار کنه. نمیدونم رسم هست یا چی؟ ولی خب به نظر من تولد گرفتن برای بچه یکساله کار آسونی نیست اصلا و به خودش هم که خوش نمی گذره و با توجه به تجربه چند ماه اخیر ما هر روز صبح یه داستانی هست و هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. 

اینجا عکاس ها و آتلیه ها یه چیزی دارن به اسم cake smash که یه کیک میگذارن جلو بچه و بچه خودش رو کیک مالی میکنه و کیک رو هم له میکنه و ازش عکس میگیرن. بعضیا همین رو بعنوان تولد در نظر میگیرن. بعضیا هم جدا تولد میگیرن. 

من دیدم بخوایم دخترک رو ورداریم ببریم آتلیه هم باید کلی برنامه ریزی کنیم و هم اذیت میشه و اصلا با غیرقابل پیش بینی بودن این طفلک جور در نمیاد. واسه همین خودمون کمر همت بستیم و مراسم رو برگزار کردیم. پرستار ایرانیش هم گفت من کار عکاسی میکنم و ایشون هم اومد و ۴۵ دقیقه ما انواع دلقک بازی رو درآوردیم تا بتونیم چند تا عکس از دخترک بگیریم :) خوشش نمی اومد دست به کیک بزنه و حتی سمت دهنش ببره. و این چنین بود که پرونده تولد یکسالگی هم بسته شد.

 

-----------------------

هفتمین دندون دخترک هم بالاخره بعد از ۵ ماه توقف در پروسه رویش دندان سر درآورد. 

 

کلمات جدید دخترک: look, tuesday , عزیز 

البته قبلا girl , boy , car , cat , dog , ball هم میگفت. ولی قبلنا خیلی کلمات انگلیسی ش رو جلوی ما نمی گفت. الان راحتتر میگه :) 

وقتی می خوام برم تو اتاق میگم مامانی دیگه بره سرکارش. ایشون هم میگه کار :) 

 

از دو هفته پیش high five میکنه :) و وقتی بهش میگیم های فایو دستش رو میاره بالا :) 

 

اسم پرستارش جویی هست. بهش میگه : hi jo , دو حرف اول اسم خودش رو هم با های میگه. و البته های بابا. بای بابا. در بیشتر مواقع من همچنان بابا هستم :)) عمه هم عبه هست. عمو هم عبو :)) 

 

 وقتی که در حال مطالعه هست :)  ازش که می پرسم مثلا پرتقال کو ؟ با انگشتش بهش اشاره میکنه و دل آدم رو آب میکنه. 

 

در حال حاضر هم از میوه ها عاشق توت فرنگی و پرتقال هست. پروتئین های حیوانی شامل مرغ و گوشت قرمز و تخم مرغ و ماهی رو هم بسیار زیاد دوست داره. اینجوری که اگر تو ظرف غذاش مثلا سیب زمینی باشه و مرغ. سیب زمینی ها رو می اندازه دور و فقط مرغ ها می خوره :)) 

 

------------------

پادکست دایه این روزها خیلی به من کمک کرده. اگر تازه مامانید یا به زودی میخواین مامان بشید توصیه میکنم گوش کنید. 

 

استرس مهد رو دارم برای دخترک. بهش که فکر میکنم تپش قلب میگیرم :|

۰ نظر ۲۴ شهریور ۰۴ ، ۰۳:۵۲
صبا ..

دیروز بالاخره بعد از سه هفته موفق شدیم دوباره بریم مهد. 

دو ساعت موندیم. واکنش دخترک خوب بود و زودی یخش باز شد! هر چند که هی نگاه میکرد من باشم. یه بار هم بهش گفتم من از اتاق میرم بیرون و رفتم و ۷-۸ دقیقه موندم و اوکی بود. 

هر چند دو سه تا بچه مریض هم بودن. دیگه خدا رحم کنه. 

دو هفته دیگه دوباره اسکول هالیدی هست و این سری هم پرستار دخترک نمی تونه بیاد و کلا داستان های زندگیش تمومی نداره. البته این بگم خودشم انگار اولویت زندگیش کار نیست. 

پرستار جدید هم کار پیدا کرده و معلوم نیست بشه روش حساب کرد. پس فقط می مونه همون مهد. مرخصی های خودم هم رسیده به تهش! 

 

دخترک وقتی عطسه میکنه بهش میگیم عافیت باشه.  دیروز حمامش که کردم آخرش بهش میگم عافیت باشه مامانی. میگه : هچم (صدای عطسه)!!‌!!  منظورش این بود که میدونم عافیت باشه مربوط به عطسه هست:))))) 

 

ساعت مچی رو که می بینه میگه ده!! (چون از نظر ایشون ساعت همیشه ده هست)

۰ نظر ۲۱ شهریور ۰۴ ، ۰۲:۴۷
صبا ..

دخترک شیرین و دوست داشتنی مون, میوه عشق مون امروز یکساله شد. 

 

سال خیلی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم. می دونستم مادر شدن آسون نیست ولی نمی دونستم تا این حد می تونه سخت باشه. به خودم افتخار میکنم بخاطر سالی که پشت سرگذاشتیم! بدون حضور فرشته کوچولو می تونست سال سختی باشه بخاطر متغیرهای بسیار. 

خوشحالم که هر سه تایی مون سالمیم!

خوشحالم که وقتی امروز دخترک وزن شد وزنش دقیقا سه برابر وزن تولدش بود. انگار که مهر تاییدی باشه بر تلاش های من:))  دخترک موقعی که دنیا اومد سایز عروسک بود! 

خوشحالم از اینکه با جناب یار رابطه مون قوی تر شد! 

من همیشه توی رویاهای بچگی و نوجوانیم خودم رو مادر یه دختر میدیدم. خوشحالم که رویام محقق شد. دخترک فراتر از رویاهای من هست از فرط شیرینی و جذابی.  

خوشحالم که در مسیر یادگیری برای مادری کردن بهتر هستم. پذیرفتم که میتونم اشتباه کنم در این مسیر و چیزی که مهم هست تلاشم برای یادگیری و اصلاح اشتباهاتم هست. 

 

خیلی حرف ها داشتم که بزنم ولی باشه یه وقت دیگه. 

 

۹ نظر ۱۸ شهریور ۰۴ ، ۱۰:۳۵
صبا ..

این چند روز خیلی استرس داشتم! هنوزم دارم. 

ولی برای اینکه یه کم فضای ذهنم عوض بشه میخوام از دخترک بنویسم.

 

خب رفتارارش که هر روز تغییر میکنه و دیگه وقتی چیزی رو براش توضیح بدی می فهمه و اکثر اوقات همکاری میکنه. 

مثلا وقتی میره حموم دوست نداره بیاد بیرون. آخرش بهش میگم دیگه تموم شد و با آب و دوش و ... خداحافظی کن که بریم و ایشون هم می پذیره. یا قبل حموم بهش میگم با مامان همکاری کن که زودتر بتونیم بریم حموم و ایشون هم همکاری میکنه :))

 

یه مدت بهش آفرین که میگفتیم واسه خودش دست می زد. یه شب داشتم میخوابوندمش! بهش گفتم نفس عمیق بکش! دو تا نفس عمیق کشید. من بهش گفتم آفرین دخترم. یهو پاشد نشست برای خودش دست زد :))

 

می دونه تلفن قطع شد یعنی چی! خودشم میگه قط شد! داشتیم با مامانم حرف می زدیم تصویری که یهو قطع شد. بعد من گفتم عه قطع شد. دخترک هم دستش رو تکون میده یعنی بای بای :))

 

خیلی قشنگ دستش رو میگذاره رو دهنش و بوس می فرسته! :*

 

اون روز تو صندلیش بود میخواستم بلندش کنم بهش میگم بیا بالا. میگه up !! 

 

دیگه داره از دو چرت در روز میره به سمت یه چرت! بعد اون روز چرت دوم نیم ساعت خوابیده بود و شب خوابش نمی اومد و خیلی شاکی بود چرا باید بخوابه! تو پرانتز بگم بعد ایشون عاشق کتاب هستند. یعنی از هر اسباب بازی و تفریحی بگذریم سخن کتاب خوشتر است. هم از جنبه تورق! هم از جنبه اسنک! یکی از چیزهای جویدنی مورد علاقه ش کتاب هست! شب قبل خواب هم حتما باید کتاب بخونه! پرانتز بسته! حالا اون شب من با کتاب راضیش کردم که بریم تو اتاقش! دیگه یواش تکونش دادم تا خوابش ببره. و در تمام این حالات یه کتاب گنده رو گرفته بود تو بغلش و محکم چسبونده بود به خودش!! خیلی با نمک بود :)) 

 

کتاب ها رو خودش انتخاب میکنه! اگر یه چیزی دوست نداشته باشه غر میزنه تا در نهایت به کتاب مورد علاقه اون لحظه ش برسه. 

 

چون کتابایی داره که بافت های مختلف دارن هر کتاب جدیدی که بهش بدی اول ورق می زنه و کل صفحاتش رو لمس میکنه تا بافت جدید ببینه. 

 

هر سوالی که توش چند داشته باشه جوابش ده هست. اون روز بغل من بود! بهش میگم بیا بریم ببینیم دما امروز چند میشه؟ میگه: ده :)) یا بهش میگیم چند کیلویی؟ میگه:  ده :)) یا از باباش می پرسم صبح ساعت چند بیدار شد؟ ایشون میگه ده! :)) 

 

بهش میگم الکی بخندیم! الکی میخنده :)) 

 

به ماه میگه : باه

 

صدای ببعی - جغد - اردک و هاپو رو بلده. مفهوم داغ - سد (سرد) - یخ رو می دونه و بلده بگه.

 

همین الان پرستارش میگه i'll see, ایشون هم تکرار میفرماین :)) 

۶ نظر ۱۴ شهریور ۰۴ ، ۰۵:۰۱
صبا ..

یه نیم ساعت دیگه قرار هست پرستار جدید بیاد تا با دخترک آشنا بشه. یه خانم ایرانی هست. 

 

دیروز از جمله روزهایی بود که جنون همین جا بود و هیچ فاصله ای باهاش نبود. دخترک دلش درد میکرد و بی قرار بود. شب قبلش میشه گفت نخوابیده بودیم اصلا. روز اول پریود من بود و جلسه داشتم! یکی از راههای شکنجه یه مادر این هست که بگن برو تو اتاق کار کن و بچه ت هم اون بیرون گریه کنه!!‌

 

بگذریم.

 

دخترک بخشی از اعضای بدن رو می شناسه و بهشون اشاره میکنه. وقتی بهش میگیم موهات کو به سرش دست می زنه. از خیلی قبلتر هم ایشون عادت داشت موهای من رو می کشید و من هر بار این کار رو میکرد بهش میگفت وقتی مو میکشیم درد میگیره! خودشم تکرار میکرد درد. حالا اون روز یه دسته موهای من تو دستش هست بدون اینکه بکشه میگه درد! من یه لحظه شک کردم!!! یک ساعت بعدش خودم به موهام اشاره کردم و گفتم این چیه؟ میگه: درد :)))))) هنوزم ازش بپرسیم این چیه؟ میگه درد :)) 

 

کلا هر صوتی بشنوه از ماها تقلید میکنه. مثلا بگیم آخ میگه آخ. بگیم هی میگه هی! من از خیلی کوچولو که بود جلوش نفس عمیق میکشیدم. اونم تکرار میکنه. حالا وقتی میخواد بخوابه بهش میگم نفس عمیق بکش آروم آروم خوابت ببره. طفلکم خودش نفس عمیق میکشه بدون اینکه بخواد ادای من رو در بیاره :) 

 

تلفنی با جناب یار حرف میزدم رو اسپیکر بود. دیگه خداحافظی کردیم. دخترک هم دستش رو تکون میده یعنی خداحافظ.

 

شب ها با همه چیز بای بای میکنیم تا بخوابیم. یه وقتهایی نصف شب بیدار میشه و تو بغل من هست باباش میاد تو اتاق و میره. براش همون نصف شب هم دست تکون میده یعنی بای بای. 

 

۱ نظر ۲۱ مرداد ۰۴ ، ۰۳:۵۴
صبا ..

دخترک وقتی ۴ ماهش بود وقتایی که شدید گریه می کرد وسطش خیلی واضح میگفت ماما! 

ولی از ۶-۷ ماهگی که شروع کرد به گفتن اصوات به صورت ارادی دیگه نگفت ماما و هر موقع هم بهش میگفتیم بگو ماما! میگفت بابا :))

تا اینکه پدرش کشف کرد ایشون نمی تونه میم رو تلفظ کنه و وقتی میگه بابا منظورش همون ماما هست. 

پرستارش هم خیلی دوست داره دخترک بگه ماما. بخاطر همین روی تلفظ م باهاش کار میکرد. امروز بالاخره شنیده شد که گفت ماما ولی دوباره خیلی سریع برگشت به بابا گفتن :)) 

 

گفته بودم که میگه "چی شد"! من فکر میکردم همینجوری تقلید میکنه. اون روز داشت ناهار میخورد. من یهو سرفه کردم. بهم میگه چی شد؟!! یعنی من هم ذوق کردم قد آسمونها و هم ترسیدم که خدایا این می فهمه چی میگه و کاربردش رو بلده!!‌ 

یا خیلی سریع داشت چهاردست و پا می رفت! عمه ش ازش پرسید کجا میری؟ گفت هیچ جا!!   :)) 

غیر از "چی شد" الان "چطو شد" و " بدچی شد" (بعد چی شد) رو هم میگه!!! بچم از جمله به حرف افتاده :)) 

 

از قبل یه برچسب میوه عشق داشتم مربوط به دخترک. از این به بعد قسمت های شیرین مربوط به دخترک رو هم برچسب میوه عشق می زنم. در مورد قسمت های سخت هم ایشالله به زودی می نویسم! 

۴ نظر ۰۳ مرداد ۰۴ ، ۰۵:۲۰
صبا ..