غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

زندگی بعضی از آدم ها و مدل تعریف کردنشون از زندگی شون و تجربیات جورواجور و مختلفشون یه جوریه که من ته دلم همش حس می کنم اون آدم یا داره دروغ میگه یا یه چیزایی رو نمی گه.

البته خب هیچ کس راوی تک تک لحظه های زندگیش واسه بقیه نیست و همین خود بنده سانسورچی قهاری هستم :) ولی اونی رو که روایت می کنم خود منه و نه تخیلاتم. ولی در مورد بعضیا من همش حس می کنم طرف داره خالی می بنده!! و این حس آزارم میده؛ بخاطر بدگمانیم معذبم ( اون کسی رو یکبار از اعتماد من سوء استفاده کرد و سالها بهم دروغ گفت رو مسئول این بدگمانی می دونم) و با تمام وجود سعی می کنم فاصله مو حفظ کنم ولی همش یه جورایی ذهنم دنبال مچ گیری هست! مدام به خودم تذکر میدم که قطعا زندگی بقیه و حتی دروغ هاشون به من هیچ ربطی نداره ولی وقتی میشنومشون بازم هی تو ذهنم میاد یعنی راست میگه؟


شما هم از این حس ها دارید؟

۱۰ نظر ۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۱
صبا ..

انسان‌ها عاشق شمردن مشکلاتشان هستند

اما لذت‌هایشان را نمی‌شمارند

اگر آنها را هم می‌شمردند

می‌فهمیدند که به اندازه کافی از زندگی لذت برده‌اند!


داستایوفسکی

۵ نظر ۱۶ آبان ۹۶ ، ۰۰:۲۷
صبا ..

من از مرگ نه که از مردن بی عشق میترسم..
میترسم از شبى که بمیرم بى آنکه آخرین کلامم "دوستت دارم " باشد ... من از مرگ نه که از زیستن بى عشق میترسم.. میترسم مرگ بیاید قبل از آنکه سرزمین هاى دور را دیده باشم.. قبل از آنکه زندگى فرصت زیستنم داده باشد .. میترسم که به قدر کفایت نبوسیده باشم که ننوشیده باشم که نرقصیده باشم.. که در آغوش نگرفته باشم..
من از مرگ نه که میترسم آن قدر که باید ندیده باشم، نخندیده باشم، فریاد نزده باشم..
من از مرگ نه که از نزیستن قبل از مرگ میترسم...من از مرگ نه که از مُردن بى عشق میترسم...

منصوره صالحی

۶ نظر ۱۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۴۲
صبا ..

تو سفر مالزی، همون روزی که رفتیم معبد هندوها و آقای راهنمای اونجا واسمون در مورد مجسمه هایی که اونجا بود توضیح می داد، می گفت هر کدوم از اینا نماد یه خدا هستن! مثلا فیل نماد خدای مشکلات و موانع هست، یکی دیگه نماد خدای تحصیلات، اون یکی خدای عشق؛ خدای غذا و ... بعد اینا تو هر کدوم از این زمینه ها مشکل داشته باشن، میرن جلو همون خدا و واسش غذا می برند و بهش احترام می گذارند و ... البته آقاهه می گفت نور خدای اصلی ماست، واینها نمادن و ما یکتاپرستیم و ... ما هم کلی شیطنت کردیم موقع عکس گرفتن و کلی با خداهاشون ژست گرفتیم و خندیدیم. تازه من کلی هم واسه همه دعا کردم همونجا :)


دو سه روز پیش این پیام تو یکی از گروههای تلگرام  اومد، البته خب از این پیام ها زیاد بوده همیشه ولی ....


جای سه نقطه رو خودتون هر جور دوست دارید پر کنید :) 


این متن را نگه دارید و بخونید خیلی مواقع به دردتون میخوره!

سوره یونس برای بچه دار شدن.

سوره مجادله برای برای مهر و محبت همسرو معامله.

سوره مزمل برای مهر و محبت.

سوره اسرا برای شفای مریض و بهانه گیری.

سوره نمل برای شفا مریض و برآوردن هر حاجتی.

سوره احزاب برای گشایش بخت.

سوره حشر برای آرامش در زندگی.

سوره حجرات برای زیاد شدن مال.

سوره جمعه برای پیدا شدن مال.

سوره طور برای پایدار بودن و برگشت مال.

سوره حجر برای برکت مال.

سوره تغابن برای ادای قرض.

سوره حج برای کامل شدن دین.

سوره مریم برای هدایت دختران.

سوره محمد برای اخلاق.

سوره اعلی برای هدایت جوانان.

سوره ن والقلم برای آسان شدن و درس خواندن.

سوره جن برای وسوسه.

سوره فتح برای گشایش کار.

سوره کهف برای بیدار شدن.

سوره حدید برای محکم شدن و آرامش بدن.

سوره انبیا برای رها شدن از بند و گرفتاری.

سوره مومنون برای به راه راست رفتن.

سوره صف برای فتح و پیروزی.

سوره یوسف برای عظمت و بزرگی.

 

۲ نظر ۱۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۱
صبا ..

«چون به جان می‌نگرم 

جانم درد می‌کند 

و چون به دل می‌نگرم 

دلم درد می‌کند 

و چون به فعل می‌نگرم 

قیامتم درد می‌کند 

و چون به وقت می‌نگرم 

«تو» ام درد می‌کنی. 

الهی! 

اگر اندامم درد کند 

شفا تو دهی 

چون «تو» ام درد کنی 

چه کسی مرا شفا می‌دهد؟ 

-

تا خداییِ خدا باقی است

دردِ ابوالحسن باقی است.»


(ابوالحسن خرقانی، تذکرة‌الاولیا)


۲ نظر ۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۷
صبا ..

چند روز پیش یه خانم اومده بود متولد ۱۳۴۲؛ تیپ خوب و برخورد خوبی هم داشت. ولی در تمام لحظات و حرفاش و گام هاش یه پیرزن تقریبا ۷۰ ساله  که مادرشم بود در حال مانیتور کردن و همراهی شون بود!! یه جورایی این احساس به من القا میشد که  باید مواظبش باشه !! من همش فکر می کردم خانمه مریضه!!! دیگه  تو رفت و آمد اینا به اتاقمون گفتم لطفا اونی که کار داره فقط بیاد تو اتاق؛ تو دلم گفتم لژ خانوادگی نداریم خوووو.


امروزم ساعت ۱۱:۳۰ یه خانم ۳۳ ساله بچه بغل و پتو پیچ(بچهه ۴ سالش بود) به همراه مادرش اومده بود. گفت لازم بوده بچه رو هم بیارم؟ گفتیم نه!! گفت الان طفلک رو از تو خواب بلند کردیم آوردیم!! گفتم بیرون منتظر باشن؛ نیم ساعت بعد من صداشون کردم که یه فرمی رو اصلاح کنند ؛ دوباره هر سه نسل با هم اومدن تو اتاق!!بچهه بیدار بود و تو بغل مامانش و همچنان پتو پیچ!! مادر بزرگه گفت عینک ندارم؛ مامانه خواست بنویسه؛ ولی بچهه بغلش بود و سختش بود؛ به بچهه نگاه کردم و گفتم خاله از بغل مامانت چند دقیقه بیا پایین تا کارتون راه بیافته و زود برید. مامانه یه جوری نگام کرد!! در کسری از ثانیه از ذهنم گذشت نکنه بچهه معلولیتی؛ عقب موندگی چیزی داره؛ وای من چی بهش گفتم؟!! واسه همین ساعت ۱۱:۳۰ از تو خواب پتو پیچ آوردنش و .... که یهوو بچهه گفت بذارم زمین و خودکار رو میز منو برداشت و شروع کرد به شلوغ کاری!! 


پ.ن: می دونم من چند دقیقه فقط اینا رو می بینم و ممکنه این رفتار دلیل خاصی داشته باشه؛ ولی تعداد والدین معلول بار آور دور و برمون زیادن؛ بیایید فرزندانمون رو با حمایت های افراطی مون معلول بار نیاریم!!



پ.ن۲: اگر تمایلی به خوندن ماجراهای کاریم دارید و من می شناسمتون و ایمیل معتبر یا وبلاگ معتبرتر دارید ؛) بهم بگید.

۵ نظر ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۵:۲۲
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۹:۵۸
صبا ..

دستم به نوشتن نمیره! البته به هیچ کار دیگه ای هم نمیره! دلم می خواد بشینم فقط نگاه کنم! چیو؟! نمی دونم!! ما میگیم پشتم باد خورده بعد از سفر! شما هم میگید؟


به قول دوست جان عزیزی من قدرت انتقاد کردن از همه چیز رو دارم! و یه مدته که نقدهام رو اینجا ننوشتم :)) و بخاطر همین فکر کنم سیستمم یه کم بهم ریخته ;)   

مالزی که رفته بودیم سیستمم انتقادم رو هم با خودم برده بودم دیگه! ولی خب فرقش این بود که نمی تونست از اون جا انتقاد کنه و هی مقایسه می کرد با وطنِ پاره تنمان! هی دلش می خواست از کلمات رکیک استفاده کند! که ما می پریدیم اون وسط که بابا حالا اومدی سفر، بی خیال!

مالزی قدمت تمدنی آنچنانی نداره که! تا همین یکی - دو قرن پیش بالای درخت ها زندگی می کردن! 40 سال پیش آرزوی پادشاه شون این بوده که کوالالامپور شبیه تهران بشه و حالا ... 

مهمترین نکته کشور چند ملیتی مالزی که 4 تا دین دارن با هم توش زندگی میکنند این بود که هر کی خودش بود! حجاب خانم های مسلمانشون رو که میدیدی کیف می کردی، سادگی شون و نظمشون! از اون طرف هندی ها و چینی ها هم به کیش و آئین خودشون بودن بدون هیچ دردسری! قطعا شواهد من به عنوان یه توریست کامل نیست! بخاطر همین دلم می خواست بشینم باهاشون حرف بزنم و از خودشون بپرسم که چطورن! و چقدر که از حکومتشون راضی بودن بخاطر این آزادی و تعاملی که ملیت ها و مذاهب مختلف می تونستند با هم داشته باشند! چقدر زنانشون آزاد بودن و چقدر فعال در اجتماع! جامعه اونها هم همون مشکلات خانوادگی و مسائل روتین جامعه ما رو داشت! ولی برای من دیدن اینکه زن محجبه ای سوار موتور هست! یا به عنوان پلیس سر چهار راه ایستاده! یا حتی به عنوان کارگر ساختمونی فرقون به دست هست، واقعا جالب و حسرت برانگیز بود! اینکه زن مسلمان بی حجابی بگه که من نماز میخونم و برنامه سفر حج عمره رو برای سال بعد دارم ولی دلم می خواد که حجاب نداشته باشم.  همه اینها به نظر من نشان از بلوغ فکری؛ دولتمردان و مردمش داره! بلوغ فکری که سالها و فرسنگ ها  از جامعه ما فاصله داره!

جامعه ای که دولتمردانش و البته مردمش ادعای دین، فرهنگ و تمدن (البته بهتره بجای ادعا از واژه توهم! استقاده کرد) دارن، و هر لحظه فخرِ تمدن 2500 سالشون رو به دنیا می فروشن ولی اینقدر حقیر و اسیر هستند که به مناسبت بزرگداشت کورش، یکی از مهمترین جاده های کشور رو به مدت 3 روز مسدود می کنند! و هزار یک جور تهدید و اطلاعیه و ... صادر میکنند که مبادا ...

با هر گروهی از مردم جامعه ما که صحبت کنی! فکر میکنه که خودش و دوستان اندک همفکرش در اقلیت هستند و داره بهشون ظلم میشه! چه با اون مذهبی دو آتیشه و افراطی! چه مذهبی های معمولی که اونقدر تعصب ندارن و خشک فکر نمی کنند! چه اونایی که اصلا نمی خوان هیچ مذهبی داشته باشند! چه اونایی که وطن پرست افراطی هستند و چه اونهایی که نسبت به همه کس و همه چیز بی خیالند و فقط می خوان سرشون به کار و زندگی و خانوادشون گرم باشه. دیگه درباره اقلیت های دینی نگم!!

توی مرکز خریدها و مغازه های مالزی که می رفتی که هر مغازه ای با توجه به دین و آئین صاحبش آهنگ خاص خودش رو پخش می کرد! بعضی از مغازه ها فروشنده داشت قرآن گوش می داد، مغازه بغلیش آهنگ بلند هندی، یا انگلیسی یا چینی یا مالایی بود! سفر ما همزمان با عید دیپاوالی هندی ها بود! و بعضی جاها گروه رقص هندی مشغول اجرای نمایش بودن! به این فکر می کردم که آیا مذهبی های ما به همین راحتی می تونند در ملا عام قرآن گوش کنند و مسخره نشن! و البته به مغازه این ور و اون وری شون تذکر ندن که دارن گناه می کنند! 

من از باطن جامعه شون خبر ندارم ولی دلم برای خودمون سوخت، خیلی هم سوخت که اینقدر دگم و بسته ایم به اسم اسلام و دین! اینقدر افسرده و پرخاشگر و البته عقده ای هستیم (نحوه لباس پوشیدن هموطنان محترم واقعا جلب توجه کننده بود!) کسی قراره بیاد ما رو نجات بده؟ 


۲ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۹:۱۰
صبا ..

سلاااااااااااااام 


اهداف سالانه م رو که ابتدای امسال نوشتم، تعداد فیلم هایی که می بینم، کتاب هایی که می خونم و تعداد سفرهایی که میرم رو نوشتم! 

از ابتدای تابستون برنامه م بر این بود که اوایل مهر حتما یه سفر برون مرزی برم، که بالاخره برنامه ها طوری پیش رفت که هفته پیش یک سفر یک هفته ای به مالزی رفتیم. سفر فوق العاده ای بود. خیلی از اهدافم تو این سفر تیک خورد و تجربه های ارزشمندی بدست آوردم. 

حالم خوبه، از نظر جسمی خیلی خیلی خسته شدم ولی از نظر روحی پر انرژی ام. پر از انگیزه های جدید!


چقدر فکر کردن به تجربه تعامل با غریبه هایی که هیچ بک گراند ملموسی ازشون نداشتی واسم ارزشمنده:


روز اول که تو ایستگاه مترو ، مسئول باجه بلیط نتونسته بودم کمکون کنه و ما همین جور هاج و واج یه گوشه داشتیم فکر می کردیم که حالا باید چی کار کنیم که یه آقای چینی خودش اومد و خواست کمکون کنه و نزدیک 20 دقیقه باهامون صحبت کرد، و خودش کارت بلیط واسمون خرید، از تجربه سفرش به تخت جمشید گفت و چقدر راهنمایی هاش بهمون کمک کرد و حس خوبی بهمون دست داد.


بعدش که رفتیم تو معبد هندی ها؛ و یه آقایی اومد گفت که خودش راهنمای تور هست و امروز روز تعطیلش هست و می تونه بدون هیچ هزینه ای در مورد معبد و ... برامون توضیح بده.


یا اون روزی که رفتیه بودیم پوتراجایا و دیر بود و پسر پاکستانی سوپری برامون grab گرفت، گفت اینجوری ارزون تر میشه! و وقتی ما بیرون منتظر بودیم که ماشین بیاد و جای ماشین رو پیدا نمی کردیم کلی دنبال مون دوید تا جای ماشین رو بهمون نشون بده!


یا اون دختر چینی! که وقتی بهش گفتم هنوز پنج روز دیگه از سفرمون مونده! 5 رو به فارسی گفت و شروع کرد از 1 تا 10 به فارسی شمردن و گفت که از دوستای تهرانی و اهوازیش!! یاد گرفته و بعدش خودش رفت از اطلاعات کامل همه چیز رو پرسید و برامون توضیح داد که چجوری بریم.


یا اون روزی که رفتیم دهکده فرانسوی ها و راننده تاکسی یه خانم با نمک مالایی بود! که قیافه ش شبیه مردا بود! و تو راه واسمون اهنگ ایرانی گذاشت و به 1001 سوال من با حوصله جواب داد و اونجا هم بدون اینکه پولی از ما بگیره یا شماره ای از ما داشته باشه، منتظرمون موند و تاکید کرد که حتما خیلی عکس بگیرید و خوش بگذرونید و اصلا عجله نکنید.


یا اون آقای بودایی که وقتی ازش پرسیدیم روزی چند بار عبادت می کنید، در جواب گفت همه وقت و همه جا!


و طبیعت زیبا و بی نظیر اونجا و همه غذاهایی که با کلی ترس و لرز خوردیم! و همه حس خوبی که تو معابدشون با روشن کردن عود بهمون دست داد، همشون این سفر رو تبدیل کرد به یه خاطره کم نظیر و شیرین و به یاد موندنی.


پی نوشت 1: عنوان از شعر شیخ بهایی هست، که با صدای جناب مختاباد تبدیل شده به یکی از نواهایی که سالهاست منو از زمین میکنه. تو این سفر با خداهای!! زیادی ملاقات کردیم :)  که همش توی ذهنم این نوا رو پلی می کرد.


پی نوشت 2: امروز که رفتم سرکار، در جواب به سوالهام که چه خبر بوده و اذیت شدید و ... همکار خانم گفت دلم برات تنگ شده بود خیلی!! و این برای همکارخانمی که به گفته خودش تو بیان احساسات یه مرد تمام عیاره! و برای من یه موفقیت بزرگ بود :) 


۷ نظر ۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۱
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۱
صبا ..