غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

تو همچو باد بهاری گره گشا می باش!

۴ نظر ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۴
صبا ..

دارم به کارهای خودم میرسم و از لب تاپم نوحه پخش میشه!


همزمان به راحت طلبی مون و خودشیفتگی و خود برتر بینی مون فکر میکنم!!اینکه مردمی هستیم که می خوایم بدون ذره ای تلاش و زحمت به همه چیز برسیم! چون شیعه هستیم و اصلا دنیا خلق شده که آخرش ما فقط بمونیم و به حق مون برسیم!!


اینقدر راحت طلبیم که هر کار دلمون می خواد میکنیم، دل می شکونیم، حق الناس به گردن مون هست و هزار یک جور کم کاری و ... بعد خیلی راحت با لباس مشکی و گریه برای حسین و در متفکرانه ترین حالتمون چند تا سخنرانی شنیدن می خوایم دنیا را گلستون و آخرتمون رو آباد کنیم.


اینقدر راحت طلبیم که فکر میکنیم اگر یک دیگ برنج و شعله زرد و ... درست کنیم و بین جماعت سیر و بی نیاز پخش کنیم دیگه خدا مدیونمون میشه و شکرش رو بجا آوردیم و در جهت احیای اسلام و معنویت و ترویج شیعه گام برداشتیم و باید منتظر معجزه هاش و انواع برکت باشیم.


اینقدر راحت طلبیم که تو صف می ایستیم که به غذای نذری که حق ما نیست! و پشتش یه دنیا اسرافه برسیم و بهونه مون اینه که تبرکه!! و خوشحالیم به اندازه دو وعده لازم نیست آشپزی کنیم و مرتکب عمل مکروه پخت و پز تو روز عاشورا نشدیم!


اینقدر راحت طلبیم که هر چی می بینیم میگیم مهم نیته! دلت با حسین و با خدا باشه بی خیال این ظواهر زشت و عجیب غریب!! ما که از نیت شون خبر نداریم!!


اینقدر راحت طلبیم که سنت های غلط رو می بینیم و به اسم نوستالژی و زنده شدن خاطرات بچگی نه تنها هیچی نمی گیم که لذت هم می بریم و کمک هم می کنیم که این دیوار کج تا ثریا بره!


اینقدر راحت طلبیم که در با وجدان ترین و خوش فکرترین حالتمون دیگ نذری یا پول نذری مون رو میدیم به 4 تا فقیر و فکر میکنیم که چقدر روشن فکریم که غذای یک ماه یه خانواده رو تأمین کردیم! راحت ترین کار همیشه توزیع ماهی بوده بجای یاد دادن ماهیگیری!


اینقدر راحت طلبیم که مطمئنیم عاقبت همه ی ما عاقبت حر هست و بالاخره ما هم نجات پیدا میکنیم!


اینقدر راحت طلبیم که فقط مردم کوفه رو لعنت میکنیم اصلا فکر نمی کنیم که شبیه ترین مردم به مردم کوفه ایم! که ایکاش در حد مردم کوفه بودیم!! که چشمون رو همه چیز بستیم.


اینقدر راحت طلبیم که فقط می گیم الهم العن عمر بن سعد و شمرا و  فکر میکنیم دیگه خدا الی یوم القیامه لعنتشون کرده و اونا تموم شدن و فکر نمیکنیم عمربن سعد درون ما بجای پیشنهاد حکومت با دو تا بشقاب نذری متزلزل میشه!


اینقدر راحت طلبیم که یزید رو نفرین میکنیم ولی فکر نمیکنیم تو مجلسی نشستیم که یزید بانی ش هست. همونی یزیدی که اولین و بزرگترین مجلس عزا رو برای حسین گرفت!


اینقدر راحت طلبیم که پای روضه رباب و علی اصغر زار می زنیم و حاضر نیستیم چشمای خیس از اشکمون رو به هزار علی اصغر و رباب دوره برمون باز کنیم و نگذاریم رباب های دور و برمون خونین جگر بشن!


اینقدر راحت طلبیم که ژست روشن فکری میگیریم و همه چیز رو زیر سوال می بریم و خودمون رو به راحتی میکشیم کنار!


اینقدر راحت طلبیم که فقط منتظریم یه مهدی بیاد و همه مشکلاتمون رو حل کنه!


شب عاشورای 1439

۵ نظر ۰۸ مهر ۹۶ ، ۲۲:۵۰
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۴
صبا ..

تابستون استاد2 خیلی خیلی سرش شلوغ بود و تو گروه گفته بود هر کس باهاش کار داره به اسکایپش زنگ بزنه و ایمیل نزنه!!


ولی من یه بار بهش ایمیل زدم و جواب داد. فردای همون روز یکی از بچه ها بهم پیام داد که چرا هر چی به استاد2 ایمیل می زنم جواب نمیده! من فقط گفتم خودش گفته سرش شلوغه دیگه! بعدش استاد1 بهم زنگ زد که از استاد2 چه خبر داری؟ چطوری پیداش کنم؟!! 


باز من چند وقت بعد ایمیل زدم و جواب داد. هفته پیش هم که برگشته بود ایران خودش زنگ زد که فلان کار رو تو خسته شدی و سرت شلوغه من انجام میدم!! البته که من زیر بار چنین تعارفی نمیرم و نخواهم نرفت ولی خب خوشم میاد از این اخلاقش!


بعد پریروز ایمیل زده که فلان موضوع بود (موضوع واسه 3 سال پیش) بیا فلان کارش کن. یعنی شاخم در اومد که آخه چطور یادشه! و چقدر باید حواسش جمع باشه و ...  دلم می خواست بهش بگم واییییییییی آقای دکتر شما بی نظیرید ولی فقط گفتم از ایمیل تون خوشحال شدم!!


بعد امروز تلفنی دارم باهاش حرف میزنم میگه تو این مدت که سرم شلوغ بوده 600 تا ایمیل جواب نداده دارم! 


هیچی دیگه خوشم میاد از اخلاقش! از اینکه می فهمه وقتی کار دارم ولی بازم مشتاقانه اگر کاری داشته باشه بی هیچ منتی انجام میدم و همیشه حواسش هست که اگر منم کاری دارم بی هیچ منتی و مشتاقانه انجام بده. 


خدایاااااا توقع زیادیه که دلم بخواد تعداد آدم های این مدلی دور و برم زیاد بشه؟!



۵ نظر ۰۳ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۸
صبا ..

سوم دبیرستان مون که تموم شد؛ به صورت خیلی شدیدی متفرق شدیم خیلی از بچه ها پدراشون منتقل شهر دیگه ای شدن و از شیراز رفتن. من و چند تای دیگه هم پدرامون بازنشسته شدن و از خونه های سازمانی بیرون اومدیم. پیش دانشگاهی هم که سرگرم درس و کنکور بودیم و دورادور از بعضیا خبر داشتیم. دانشگاه که قبول شدیم که کاملا متفرق شدیم. خیلی ها رو اصلا نفهمیدم چی قبول شدن و کجا خوندن!! من با سه تا از دوستای اون موقع ام ارتباطم حفظ بود و تلفنی حرف می زدیم و چون هیچ کدوم شیراز نبودن چند سالی یه بار همدیگرو میدیدیم. بواسطه یکی از اونا از یکی دیگه هم دورادور خبر داشتم.

بعدها تو فیس بوک ۴-۵ تا از بچه ها رو پیدا کردم که اونا هم شیراز نبودن و ارتباطمون در حد لایک و چند تا کامنت مختصر بود!! فکر می کردم دنیاهامون از هم فاصله گرفته و حرفی برای زدن نداریم!! بعد هم همون رابطه لایک وار تو اینستا ادامه دادیم.

چند سال پیش یکی از بچه ها رو تو اتوبوس دیدم و شماره ش رو گرفتم و از حال اون خبر دار بودم. یکی دیگه رو هم تو خیابون دیدم و با اینکه شماره ردو بدل کردیم ولی نمی دونم چرا دوباره همدیگرو گم کردیم.

پنج شنبه دو هفته پیش در ادامه تمرین های روانشناسی در یک حرکت ضربتی تصمیم گرفتم یک گروه از بچه های مدرسه مون درست کنم و همدیگرو پیدا کنیم. به دوستان ساکن در اینستا پیام دادم و شماره شون رو گرفتم و خودمم شماره ۵نفر رو داشتم و جمعا شدیم ۸ نفر!! فرداش شدیم ۱۱ نفر و هر روز یکی یکی اضافه شدیم تا حالا که از ۲۵ نفر خبر داریم. اصلا باورم نمی شد که بتونیم بچه ها رو پیدا کنیم.

یکی از بچه ها با وجودی که ما ریاضی بودیم عشق پزشکی بود و همون موقع ها بهش می گفتیم خانم دکتر!! پیش دانشگاهی رفت تجربی و بعدها شنیدم بالاخره پزشکی قبول شده!! خانم دکتر ما همکلاسی پسرخاله یکی از بچه ها بوده و از طریق پسرخاله شماره خانم دکتر پیدا شد!! 

یه روز خانم دکتر تو بیمارستان میبینه یکی از مریض هاش آشناس و متوجه میشن که همکلاسی های سابق بودن و با هم شماره رد و بدل می کنند و از طریق این لینک پزشک و بیمار تونستیم دوستایی مون رو که حالا کیلومترها از ما فاصله دارن رو پیدا کنیم. 

۱۰-۱۱ نفر فقط شیرازیم. که دیروز دقیقا دو هفته بعد از تشکیل گروه تلگرام قرار گذاشتیم و همدیگرو دیدیم. بعد از ۱۶ سال!!! حس همه مون از شدت هیجان شبیه حس رفتن سر قرار عشقولانه بود!! 

مثل بچه مدرسه ای ها خودمون رو معرفی کردیم!! و از خاطرات مشترک و شیطنت هامون (به غایت شیطوون بودیم و واقعا بهمون خوش گذشته اون دوران) گفتیم و خندیدیم. بعدش هم همه عکسامون رو تو گروه گذاشتیم ۷-۸ تا از بچه ها تهران هستند و امیدواریم اونا هم به زودی دور هم جمع بشند. یه دوست مون هم منتظره که فرشته توراهی شون تو همین روزا دنیا بود! طفلک چقدر دوست داشت بیاد و نتونسته بود.


ولی چقدر سرنوشت آدم ها و قصه زندگی شون با هم فرق داره. ما تو یه محیط دنیا اومدیم و بزرگ شدیم و دیپلم گرفتیم. پدرامون همکار بودن و خیلی چیزهای مشترک دیگه ولی حالا اووووه اینقدر قصه های زندگی مون فرق می کنه که گاهی قابل تصور نیست.


جالبی ماجرا هم اینه که حالا که دقیقا در آستانه شروع مدرسه و ماه مهر هستیم همه خاطرات اون روزهامون دوباره زنده شد. 

۳ نظر ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۳۷
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۰
صبا ..

خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست

تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری.


کتاب ملت عشق رو که می خوندم به وضوح و صریحا شمس رو عامل آشنایی مولانا با مست و جزامی و گدا و روسپی و ... می دانست که از دیدگاه اونا هم بتونه به دنیا نگاه کنه.

به خودم که نگاه می کنم و شرایطی که درش قرار دارم. محیط کارم باعث شد با طیف وسیعی از آدم هایی آشنا بشم که محال بود در شرایط عادی سر راهم قرار بگیرند. مسائل و داستان ها و مشکلاتی رو دیدم که حتی قبل از جابه جاییم به اینجا به ذهنم هم خطور نمی کرد. هیچ وقت آدم مرفه و بی دردی نبودم ولی خب هیچ وقت هم نوع انتخاب هام و محیط اطرافم بهم اجازه نمی داد که اینقدر مستقیم همه چیز رو لمس کنم.

خیلی صبح ها که واقعا به سختی از رختخواب جدا میشم؛ تو راهم به این فکر می کنم که کمتر کسی هر روز به چالش صبر دعوت میشه و تو دعوت شدی؛ پس از فرصتت استفاده کن.

 از بی دردی خیلی ها گاهی دردم می گیره؛ (نه از اینکه در رفاه هستند) ولی واقعا خیلی از آدم ها فرصت و موقعیت قرارگیری در وضعیت کمک کردن براشون پیش نمیاد؛ نمیگم نمی خوان چون واقعا محیط اطراف آدم گاهی مانع از دیدن خیلی چیزها میشه.

درسته که از محیط کارم و عوامل وابسته ش خیلی ناراضیم ولی خب نباید از حق بگذریم که باعث شده دیدگاهم به دنیا تکون اساسی بخوره؛ باعث شده که از خیلی چیزها نترسم و تو خیلی موقعیت ها دست وپام رو گم نکنم. 

امیدوارم تجربه های این روزهام رو هیچ وقت فراموش نکنم و در جهت انسان شدن؛ و بهتر شدن گام بردارم.

۲ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۰
صبا ..

از در که میاد تو میگه اینجا چقدر شلوغه!! اتفاقی افتاده؟!!


بهش میگم بیرون منتظر باشید تا کارتون انجام بشه؛ 


میگه پام درد می کنه تو بشینم؟ سرمو به علامت جواب مثبت تکون میدم. میگه اگه میشه کار من زودتر انجام بدین چون وقت من طلاست!! استاد جامعه شناسی هستند و کتاب دارن در مورد اینکه بشر اولیه چی چی بوده؟!! 

همکار بهش میگه منظورتون اینه که کار بقیه مردم رو ول کنیم کار شما رو انجام بدیم. به گفته خودش قانع میشه.


از افتخارات و شاگرداش میگه. از وقتی که باید برای کتاباش بگذاره و انتقادش به ساختار نظام!!


ولی نمی دونه چرا اداره ما شلوغه!! و وقتی به صورت غیر مستقیم بهش میگیم جامعه اینجاست آقای دکتر جامعه شناس!! راه کوچه علی چپ رو در پیش می گیره!!


چهره ش که میاد جلوی چشمم دردم میاد. صداش که میاد تو ذهنم که از افتخاراتش میگه دردم میاد. 


خروار خروار مقاله حقیقتا مزخرف علمی سالانه تو دانشگاههای ما تولید میشه؛ چندتاشون دردی از این جامعه دوا می کنه؟!


دلم می خواست بگم؛ شما با این همه منم منم؛ جز تولید درد کار دیگه ای هم برای جامعه کردی؟!!


۵ نظر ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۰
صبا ..

گلدونای تو اداره رو یادتونه؟!


خب خوشکلن دیگه :) بعد هر کی میاد تو اتاق در مورد گل و نگهداری گل و ... از من می پرسه!! تا حالا هم چند تا گلدون مریض آوردن که روشون کار کنم!! البته مریض که چه عرض کنم؛ مرگ مغزی بودن. منم دستگاهها رو ازشون قطع کردم و جواز دفن شون رو صادر نمودم :(

 تو یکی از گلدونهای بجامانده از اون محرومین کامکوات کاشتم که طفلک بهار نداد!! تو یکی دیگه شون سبزی کاشتم!! گلدون رو کرت!بندی کردم به سه بخش! ریحون و جعفری و لوبیا کاشتم. ریحونا کلی سبز شدن :)) لوبیاها سر از خاک در آوردن :)) و جعفری ها هنوز در عالم ذر هستند :))

 امروز صبح یکی از همکارها که خودشون باغ و زمین کشاورزی دارن  اومد محصولاتم رو دید و لقب کشاورز نمونه بهم داد. بهشون قول دادم نفری یه برگ ریحون بهشون بدم!! ظهر هم خدماتی مون اومده دنبالم میگه بیا گلدون اتاق فلانیا رو ببین بگو چی کارش کنیم؟!! 


یه همچین کشاورز نمونه ای هستم من :)


پ.ن. ابعاد زمین کشاورزیم ۳۰*۳۰ سانتیمتر می باشد :)

۶ نظر ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۱
صبا ..

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

۳ نظر ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۸
صبا ..