غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

بار خدایا، تو براى عاشقانت بهترین مونسى، و براى کفایتِ مهمّ آنان که بر تو اعتماد نمایند از همه حاضرترى، آنان را در باطنشان مشاهده مى کنى، و به نهانهایشان آگاهى، و اندازه بیناییشان را مى دانى. بنا بر این رازهایشان نزد تو معلوم است، و دلهایشان به جانب تو در غم و اندوه. اگر تنهایى آنان را به وحشت اندازد یاد تو مونسشان شود، و اگر مصائب به آنان هجوم آرد به تو پناه جویند، زیرا مى دانند زمام همه امور به دست تو، و سرچشمه تمام کارها در کف با کفایت فرمان توست. الهى، اگر از بیان مسألتم عاجزم، یا از اینکه چه بخواهم سرگردانم، پس به آنچه مصلحت من است راهنمایم باش، و عنان دلم را به سوى آنچه خیر من است بگردان، که این برنامه ها از هدایتها و کفایتهاى تو بیگانه و عجیب نیست. بارخدایا، با عفوت با من معامله کن نــه بـا عدالـتـت.

خطبه 218 نهج البلاغه


۰۷ تیر ۹۳ ، ۱۹:۵۶
صبا ..

امسال خدا منت بر سرم نهاده و توفیق روزه داری دارم.

هر کسی برای این ماه یک جور برنامه ریزی خاص داره که از اوقاتش چه جوری استفاده کنه، کارهایی که تصمیم گرفتم به طور خاص تو این ماه انجام بدم رو اینجا می نویسم هم برای ثبت در تاریخ و هم اینکه شاید شخص دیگری با خواندن این کارها ایده ی جدیدی برای رمضانش در ذهنش شکل بگیره.

1) هر روز یک خطبه از نهج البلاغه یا یک سخن از حضرت علی را همین جا می نویسم.

2) از اونجایی که من شدیدا به موسیقی (بی کلام و با کلام و سنتی و پاپ) اعتیاد دارم و همیشه در پس زمینه کارهام یه چیزی در حال پخش هست، این یک ماه می خوام ترک عادت کنم و البته چون ذهنم نیازمنده یه صوت غیر از صدای محیط هست، صوت قران رو جایگزین میکنم.

3) از یکی از نزدیکانم بخاطر تصمیم هاش و رفتارهایی که با منطق من خیلی فاصله داره، سالهاست که دلگیرم یعنی بارها تا مرز نفرت شدید رفتم. این ارتباط ناگسستنی هست و ایشون به گردن من حق داره. برای اینکه بتونم اون خشم و نفرت درونم رو سرد کنم تصمیم دارم هر روز یه ویژگی مثبتش رو تو این یک ماه تو دفترم بنویسم و تمرکزم رو بر روی خوبی هاشون بگذارم.

پی نوشت : شاید به این لیست اضافه شد.

۰۷ تیر ۹۳ ، ۰۰:۱۰
صبا ..

توی اولین محل کارم، چند روز بعد از ورود من، یک دختر ناشنوا هم به جمعمان اضافه شد، مثال متحرک خواستن توانستن بود، از آن سر شهر هر روز با انگیزه در محل کار حاضر می شد، همان زمان گواهینامه رانندگیش را گرفت و درصدد این بود که انگلیسی را هم بیاموزد، خیلی خوب آشپزی میکرد و گاهی پیش می آمد که خانواده اش چند روز به سفر می رفتند و او تنها در خانه می ماند. همیشه در دلم پدر و مادرش را تحسین می کردم که اینقدر مستقل او را بار آورده بودند، آن زمان ها دخترک فوق دیپلم داشت بعدها خبرش رسید که لیسانسش را هم گرفته و یک روز خودش مژده ازدواجش را به من داد. دیگر از او خبر ندارم اما حتما تا الان باید مادر شده باشد.

چند روز پیش در مورد پسرک مشکل داری نوشتم که قرار بود دو جلسه درسی را به او تدریس کنم، جلسه اول که آمد گفت که صبح با مادرم این درس ها را خوانده ایم، در جزوه اش ردپای مادر دیده می شد، در مورد امتحان میان ترمش که از او پرسیدم جواب داد چون ساعت امتحان مناسب نبود، امتحان میان ترم را ندادم. گویا تمام رفت و آمدهای پسرک با پدر و مادرش است. درس فهمیدنی را مادرش برایش به درس حفظی تبدیل کرده بود و بعد از چند بار خواندن و تکرار، درس را از او می پرسید. فشار روانی رفتار مادر واقعا برایم قابل تحمل نبود.

بارها شده که این جملات را از والدین علی الخصوص مادرانی که خودشان را دلسوزترین مادران دنیا می دانند، شنیده ایم که مادر خطاب به دخترش میگوید تو فلان کار را نکن بعدها آنقدر در خانه خودت اینکارها را بکنی که خسته شوی، بچه ام خسته است من بجای اون فلان کار را می کنم، بچه ام گناه دارد، تا او بخواهد به خودش بجنبد من خودم کارهایم را انجام داده ام و هزار و یک حرف مشابه و این چنین می شود که بچه هایی بزرگ می شوند که اندکی مسئولیت سرشان نمی شود، بچه هایی که از همه طلبکارند، بچه هایی که همه چیز را آماده می خواهند و مادرانی که فکر میکنند بهشت زیرپایشان است بخاطر فداکاری هایشان، بخاطر نازپروده بار آوردن دردانه هایشان و بخاطر هزار و یک چیز دیگر. 

و من به این فکر میکنم که تعریف ظلم چیست؟

و من باز به این فکر میکنم که اگر روزی مادر شدم، آیا آنقدر قوی هستم که تدبیرم به دلسوزیم غلبه کند، که منطقم بر احساس و محبتم پیروز شود؟

اینها را نوشتم که یادم بماند.

۰۲ تیر ۹۳ ، ۰۰:۰۹
صبا ..

- ساعت 7:50 ایمیل می زنم که نرم افزارتان حجم داده های ما را ساپورت نمیکند. ساعت 7:59 لینک نرم افزار جدید در ایمیلم است. آن وقت من 5 روز پیش به دوستم ایمیل زده ام که شماره فلانی و فلانی را بده، هنوز جواب نداده است.

- وقتی می روم مشهد دلم می خواهد که حتما دعای کمیل را توی حرم باشم. مامان و خواهری مشهد هستند از عصر همش دلم می خواست بهشون زنگ بزنم بگم کاش می رفتین دعای کمیل. ولی گفتم دل من این را می خواهد نه دل آنها، یک ساعت پیش مامان زنگ می زنه میگه می شنوی تو حرم هستیم دعای کمیل هست، بخاطر تو اومدیم. 

- استاد 2 استتوسم را فهمید و در جوابش گذاشته:

بزرگترین پاداش خداوند به انسان این است که انسان می تواند تمامی گذشته ها را فراموش کند، کالبد و اتیکت های روی خودش را در هم بکوبد و دوباره شروع کند.

۲۹ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۰۶
صبا ..

اینجا گوشه ای از دردهایی که استاد 1 بر دلم گذاشته است را نوشته ام، برای اینکه بتوانم پرونده اش را در ذهنم ببندم، باز هم باید بنویسم.

استاد 2 هم در طی مدت کار مشترکمان گاها شاهد رفتارها و ایمیل های پر از درّ و گوهر استاد 1 بوده اند، چند روزی است که ایشان به ایران آمده اند و فردای روزی که استاد1 و استاد2 ملاقات داشتند(بدون حضور من، چون تصمیم من این است که فقط در صورتی که استاد1 را ببینم که ناچار باشم) استاد1 با من تماس گرفت و شبیه انسان های جادو شده بخاطر کارهای اخیرم به من تبریک گفت و مجددا بدهکاری مالیش را به من یادآور شد که در اولین فرصت جبران میکنم و احوال وضعیت جسمی من را که سال گذشته وسط توقعات وقت و بی وقتش گاها از سر اجبار و با اکراه تمام از آن گفته بودم را گرفت. اولش کمی خوشحال شدم، استاد یک برای من جز افراد گروه اول این دسته بندی است، گفتم شاید به گروه 2 ارتقاء یافته، اما امروز که استاد2 خوش بینانه می گفت او هم انسان خوبی است و چون در جریان کارهای تو نبوده است آنقدر زیبا!! برخورد میکرده دلم می خواست بگویم کاش علت اینکه در جریان کارهای من نبود را از خودشان هم می پرسیدید اما ذهنم با تمام سلول هایش می گفت :

آدم ها را از برخورد با زیردستانشان بشناسید نه از برخورد با هم قطاران و بالادستی هایشان. طبیعت درنده و مکار روباه در مواجهه با خرگوش آشکارتر از هنگام برخوردش با شیر است.

این را گذاشتم Status ایمیلم، شاید استاد2 خواند و متوجه منظورم شد.

خوشحالم که شاید از نظر مالی و جانی در مدت کار با استاد1 ضرر کرده باشم، اما از نظر اخلاقی و علمی هیچ دینی به گردنم نیست و خوشبختانه از این دو جنبه پیش وجدان خودم شرمنده نیستم. آن ضرر مالی و جانی هم به عنوان هزینه ی شناخت آدم ها در نظر گرفتم چرا که هیچ تجربه ای بی هزینه بدست نمی آید.

۲۹ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۰۵
صبا ..

-از موسسه تماس می گیرند که آیا درس X را به صورت خصوصی تدریس میکنم، آن هم برای دو جلسه!! کمی فکر می کنم و قبول میکنم، در تماس مجددشان برای اعلام ساعت قطعی کلاس می خواهم که با دانشجو صحبت کنم، و از او در مورد اشکالاتش و منبع درسش بپرسم، می گویند خودش اینجا نیست و پدرش برای ثبت نام آمده، کمی تعجب میکنم و یک چیز ته ذهنم می گوید اوضاع عادی نیست.

- در موسسه حضور دارم، که خانمی می آید و خودش را مادر پسرکی معرفی میکند که قرار است به او درس X تدریس شود، پسرک کمی عقب تر است، سعی میکنم در یک نگاه براندازش کنم و اگر مشکلی دارد بدون اشاره ای به آن حال مادر را بفهمم. اما پسرک خوش تیپ تر و رعناتر از آن است که مشکلش در نگاه اول به چشمم آید. 

- اندکی بعد مادرش خارج از موسسه صدایم می زند، می گوید پسرش مشکل گفتاری دارد و تکلمش کند است، و بلافاصله در ادامه می گوید که رشته ما به گفتار نیاز ندارد و اما پسرک در فراگیری هم کمی کند است، که مراعاتش را کنم و صبوری به خرج دهم. دلش را قرص میکنم و خداحافظی میکنم.

- ذهنم اما آرام نیست، چرا پسرک را اینقدر اذیت می کنند، چرا یک رشته فنی؟! با تمام قوایم سعی میکنم خودم را جای آن مادر و پدر بگذارم، اما همش فکرم می رود به سمت هنر، به سمت کار با چوب، به سمت کار با دست، اگر پسرک یک نجار موفق بود، پدر و مادرش نمی توانستند به او و خودشان و تلاششان برای تربیتش افتخار کنند، اگر او یک خاتم کار یا نقاش یا خطاط زیردست بود، چه؟ 

- خیلی از دوستان فنی خوان خودم تحصیلاتشان را در مقطع ارشد به یک رشته انسانی تغییر داده اند و صد البته موفق اند، خیلی ها قید کارکردن را زده اند، خیلی ها کارشان ذره ای ارتباط به رشته مان ندارد، چه کسی باید آدم ها را استعدادیابی کند؟ چه کسی باید استعدادهای نهان و بالقوه آدم ها را به بالفعل برساند؟ چه کسی باید آدم ها را هدایت کند که خود واقعی شان باشند، نه آن خودی که پدر و مادر و آرزوهایشان انتظار دارد؟

۲۵ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۰۴
صبا ..

هر روز صبح میگویم امروز می نویسم از توقع، از نیمه شعبان، از ادب، از مصدق، از توطئه، از قالب ذهنی و ... اما ذهنم فرار می کند، مثل یک اسب سرکش افسارش را از دستم می کشد و رم می کند، انگار که زورم بیاید سر ذهنم را شل کنم که کلمات همچون گدازه های آتشفشان بیرون بریزند، انگار که لذت می برم از غل غل کلمات آتشین زیر پوست سرم. انگار اسیر کلمات شده باشم یا کلمات را اسیر کرده ام!! نمی دانم. کاش فقط اینجا بود که اسیری و اسارت را معنا می بخشید، وقتی در محضر او هم قرار می گیرم نمی دانم چه بگویم، او که همه اش را می داند، پس چرا من این زبان الکن را که غالب رنج آدمی از همین زبان است بچرخانم، چه بگویم که او نداند ، چه بگویم که او را به گفتن من نیازی نیست.

خواجه اهل راز چه خوب می گوید:

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

اما چه شد که همین کلمات را هم از انفرادیشان به بیرون راه دادم، چه شد که شدم زندانبان خسته ی کلمات! یا شاید هم کلمات خسته شدند از زندانبانیم، رسیدم به این جمله از شریعتی : 

" "مجهول ماندن" رنج بزرگ روح آدمی است. یک روح هر چه زیباتر است و هر چه داراتر، به آشنا نیازمندتر است. حتی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش. نمی خواهد که مجهول بماند. "

انگار که ترس از مجهول ماندن کار خودش را کرد. باید بنویسم، تمرین کنم که اسیر بودن یا گرفتن شیرینی ندارد، رهایی از اسارت است که شیرین است.

واژه های اسیر در ذهنم آزادی تان مبارک!

۲۴ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۴۶
صبا ..

در ترجمه قرآنم برای این عبارت آمده است:

بَدِیعُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ : خدا آسمان ها و زمین را بی آن که نمونه قبلی داشته باشند پدید آورده است.

به بقیه آیه و ترجمه اش فکر نمی کنم یعنی می خوانمش اما ذهنم رفته است جای دگر، رفته است سراغ کلمه بدیع، خلاقیت، نوآوری. یعنی بخاطر تو است که که کارهای نوآورانه همیشه جذاب ترند، برای همین است که خلاقیت همیشه مورد تحسین است، وقتی یک نقاشی  الگوبرداری نیست و از ذهن خلاق نقاش نشاءت گرفته است، وقتی یک اثر علمی جدید و حتی یک بازی خلاقانه و نوآورانه غرق لذتت می کند، در واقع یک گام در جهت شناخت ذات تو برداشته ایم که اینگونه لذت می بریم، لذتی که ابتذال ندارد، که فنا ندارد. انگار یک انقلاب فکری در درونم رخ می دهد نزدیکی به تو یعنی هر چه بیشتر به تو شبیه بودن و خلاقیت و نوآوری هم مرا به تو نزدیک می کند "یا بدیع"  

۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۴۵
صبا ..

لا یُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَنْ ظُلِمَ وَ کانَ اللَّهُ سَمیعاً عَلیماً

خداوند دوست ندارد کسی با سخنان خود ، بدیها ( ی دیگران ) را اظهار کند مگر آن کس که مورد ستم واقع شده باشد. خداوند ، شنوا و داناست.

سوره نسا- آیه 148

خدایا سپاس بخاطر این حقی که برایم قائل شدی.


۰۳ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۴۴
صبا ..

هر چه که تلاش می کنم که ننویسم که تمرکزم از ناهنجاری ها برداشته شود که ذهنم درگیر این همه بی قانونی و ... نشود، اما انگار نمی شود، ذهنم تقریبا به مرحله انفجار نزدیک است.

- بیش از هر چیز استاد1 حالم را در این فرآیند فارغ التحصیلی گرفته است. تا به حال انسانی تا این حد فاقد شعور ندیده بودم، جزو نمونه های نایاب موجودات هستی است که نمی دانم در واکنش به رفتارهایش بخندم یا بگریم.

- حالم به هم می خورد از جامعه ای که مردمش حریم خصوصی سرشان نمی شود و در هر جایی از زندگیت سرک می کشند، حالم به هم می خورد از قانونی که این سرک کشیدن را نه تنها قبیح نمی داند که حسن می داند، حالم به هم می خورد از قانونی که حتی ظاهرش هم یک پوسته زشت و کریه است. از قانونی که تو را مجبور به ریا می کند از قانونی که هیچ ارزشی برای افکار شخصیت که به هیچ کس و هیچ چیز آسیب نمی رساند قائل نیست.

- کتاب "امپراطوری هیتلر" را می خواندم، هیتلر بدون هیچ عقده ای در کودکی و بدون اینکه آسیب خاصی از یهودی ها ببیند دشمن سرسخت آنها شد و آن فجایع را به بار آورد، دلم می گیرد این روزها بس که قانون های هیتلری می بینم، بس که آدم های هیتلرنما می بینم.

- هیچ امیدی به بهبود اوضاع ندارم، هر روز بدتر می شود که بهتر نشود، اصلا کدام فرد و گروه و حزب و ... قادر این بازار شام را جمع کند و سامان دهد به فرض که دلسوز هم باشد (که فرض محال است) به فرض که متعصب و متحجر و فرصت طلب نباشد (که این هم فرض محال است). همه ی ادیان معتقدند که یکی یک روز میاد و این بازار شام را جمع می کند، فقط همین اعتقاد است که ذره ای امید در دلم روشن نگه می دارد.

۰۳ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۴۳
صبا ..