غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۲۰۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حرف دل» ثبت شده است

سلام،


وسط یه دنیا کار، دلم نوشتن خواست یعنی به بن بستی رسیدم که دلم دیوارهای غارم را بهانه گرفت شاید  پس از نوشتن فرجی حاصل شد.


از 4 سال پیش که من با رویکردی جدید به دین اسلام گرویدم، دعاهایی رو که میخونم با تامل بیشتری انتخاب میکنم، قبل از اون تو سربالایی های زندگی تقریبا میشه گفت ختم مفاتیح داشتم!!  البته اون زمان ها هم آنچنان طوطی وار و سرسری هم نبود ولی بعدها که تامل کردم دیدم ممکنه هر لعنی که میگم اول به خودم برسه بعد به آل زیاد و آل مروانناراحت پس بهتر دیدم که اول شناختم رو بیشتر کنم و بعد ...


از اون سال تا حالا دعاهایی که ثواب های نجومی دارن و قراره نقش 300 سال روزه و نماز رو بازی کنند هم تقریبا از برنامه حذف شد. خلاصه این مناجات ها بودند که در مفاتیح دلربایی میکردن. تا اینکه امسال که رمضان شروع شد و من از روزه داری محروم، به ذهنم خطور کرد که حداقل دعاهای بعد از نماز رمضانیه رو بخونم.


روز اول و اولین دعا این بود:


اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی حَجَّ بَیْتِکَ الْحَرَامِ فِی عَامِی هَذَا وَ فِی کُلِّ عَامٍ مَا أَبْقَیْتَنِی


همین یه جمله رو که خوندم، گفتم چه خودخواهانه!! این همه آدم بدبخت و مریض و ندار وجود داره من هر سال برم حج که چی بشه؟


"کعبه همین جاست کجا می روی؟"


حتی علمای همین اسلام!! هم اخیرا هر سال حج رفتن رو منع کردن.


خلاصه که از خیر این دعا گذشتم و تو دلم گفتم تو این 3 -4 سال هم کار درستی می کردم و با خودم قرار گذاشتم که فقط اَللّهُمَّ اَدْخِلْ عَلى اَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورَ رو بخونم که با عقل ناقص من بیشتر جور در میاد!!


اما از همون روز ذهنم مشغول حج و زیارت هر ساله بود که چرا ؟ 


خیلی کارهای واجبتر از حج است که میشه پروردگار رو به عینه درونشون دید، پس چرا تو این دعا و خیلی از دعاهای دیگه اینطور گفته شده، چرا هر سال؟


این چند روز هم که حسابی سرم شلوغ بود و وسط شلوغی ها دلم گاه وبیگاه دنبال یه فرصت برای خلوت کردن با خودش می گشت، دنبال آرزوهای دور رفت و رفت تا رسید به شهر آرمانی (مدینه فاضله) .


تو این شهر دیگه لازم نیست دعا کنیم که خدایا گرسنه ها رو سیر کن، قرض مقروضین رو ادا کن و خیلی از چیزهایی که دغدغه این روزهامون هست. اینکه هر سال واجب الحج باشی یعنی 40 تا همسایه ت مشکلی ندارن که بدست تو حل بشه و خیلی چیزهای دیگه .تو این شهر شاید سالی چند روز زیارت خونه خدا رفتن عوارض مخرب الان رو نداشته باشه ، هر موقع دلت پر زد که بری حرم امن الهی، می تونی به ندای دلت تا سال تموم نشده پاسخ بدی.


کاش عمرم اجازه تعبیر این رویا رو بده!


کاش درکم از اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی حَجَّ بَیْتِکَ الْحَرَامِ فِی عَامِی هَذَا وَ فِی کُلِّ عَامٍ مَا أَبْقَیْتَنِی درست باشه!


کاش میتونستم از نظرات بقیه هم در این مورد مطلع بشم

۱ نظر ۲۷ تیر ۹۲ ، ۲۲:۲۲
صبا ..

سلام،


 من معاد رو به صورت روحانی میبینم، حداقل برای خودم.


و بزرگترین و سخت ترین عذاب همونی هست که تو دعای کمیل می گه 


"و جمعت بینی وبین اهل بلائک و فرقت بینی وبین احبائک واولیائک"


اینکه دلت تو رو بخواد ولی تو آدم رو نخوای، دلت لک بزنه برای گرسنگی و تشنگی ماه رمضون، برای اینکه موقع افطار وقتی حی علی خیر العمل رو می شنوی به این فکر کنی که بهترین عمل باز کردن روزه ت هست. اینکه بخاطر تو و به اسم تو یک ماه تمرین اراده کنی و حالا نتونی.


بغض داره خفه م میکنه ،امسال باید برم تو کلاس تجدیدی ها بشینم.


همه ی سال امیدم به ماه رمضون بود، از اینکه می تونستم روزه بگیرم بدون اینکه آخ بگم مغرور بودم، چقدر ناشکری و چقدر کودکانه و ابلهانه لک صمت!!!


اگه تو نخوای هیچی نیستم ، قدم از قدم نمی تونم بردارم چه برسه به روزه داری.


سخت امتحان میگیری، سخت!!!  امتحانات open book هست ولی برای کسی که مفهوم رو درک نکرده 100 تا کتاب جزوه هم جلوش باز باشه باز نتیجه امتحانش افتضاح میشه.


حس دانشجویی رو دارم که تو آزمایشگاه بخاطر بدیهی فرض کردن درس یه قطعه رو سوزنده و از اون درس افتاده، امیدوارم تا آخر عمر یادش نره که اشتباهش کجا بوده. 


و خدعتنی الدنیا بغرورها 


انگار دعای کمیل رو برای من گفتن.


 


خدایا خیلی درد داره.

۱۸ تیر ۹۲ ، ۲۲:۱۹
صبا ..

سلام


امروز به همراه دوستانی که در دوره کارشناسی باهاشون هم اتاق بودم منزل مامان ایلیا جمع شده بودیم. مناسبت این جمع شدن هم قدم نهادن ایلیا کوچولوی نازماچ به زندگی جدیدش بود.


بعد از مدت ها دور هم جمع شدن و تعریف کردن واسه روحیه این روزهای من که سراسر استرس هست فوق العاده بود.


اما


مامان ایلیا یک دفعه از تو آشپزخونه با یک کیک و شمع های روش که سال تولد منو نشون می داد ظاهر شد، آخه فردا تولد منه، وای که چقدر سورپرایز شدم، اصلا فکرشم نمی کردم بخاطر مشغله ی تولد ایلیا یادش باشه حتی واسه تولدم بهم مسیج بده چه برسه به اینکه...


سورپرایزش در این روزهای قحطی معرفت و دوستی فوق العاده بهم چسبید.لبخند


 

از فردا آخرین سال دهه ی سوم عمرم شروع میشه، همیشه روز تولدم مثل روز اعلام نتایج  امتحانات واسم می موند، یک نگاه عمیق به گذشته و یک دنیا برنامه برای آینده، امسال حس نگاه عمیق به گذشته و حسرت روزهای از دست رفته رو ندارم. هدیه ی تولدم رو پروردگارم پیشاپیش بهم داده، "فرصت دوباره زندگی کردن و تجربه کردن" ، چیزی که هر سال واسم بدیهی بود و درک نمی کردم چقدر شگرف و خواستنی هست.


کاش بتونم اونطوری که لایق پروردگارم هست، زندگی (بندگی) کنم.

۱۵ تیر ۹۲ ، ۲۲:۱۸
صبا ..

سلام،


این چند مدته بخاطر نادانی و عدم تسلط فشار بسیاری رو متحمل شدیم.


کار به جایی رسیده بود که بعضی شبا گلایه می کردیم که خدایا خودت رو ببخش که من اینقدر باید زجر بکشمدل شکسته بعد از چند روز دیدیم آن اعمال زجرآور که مربوط به سلامتیمان هم بود انچنان هم سخت و طاقت فرسا نیست و ما ناشی بودیم.


در مورد آن مهم هم فعلا در loopi ابدی گیر کردیم که هر روز متوجه کج نهادن خشت اول خودمان می شویم، که اگر روز اول عین فرزند آدم( قابیل نه ها، هابیل ) خشت اول را درست نهاده بودیم اکنون از این loop با سربلندی و غرور بیرون آمده بودیم و گام های انتهایی رو می پیمودیم 


خلاصه که از ماست که بر ماست.


و پروردگارمان این وسط هیچ پدرکشتگی با ما ندارد، و اصلا هم اینطور نیست که هر که در این بزم مقرب تر باشد، جام بلای بیشتری به او عطا نمایند. که جام بلاها حاصل جهل خودمان است.


و آنچنان که از شواهد بر می آید نیز:


لهم البشرى فی الحیاة الدنیا وفی الآخرة لا تبدیل لکلمات الله ذلک هو الفوز العظیم


 

پی نوشت:


یادمان باشد جوگیر نشویم. چه خبر خوشی به ما رسد چه و اندوهی. که بارها آزموده ایم که مصیبت ظاهرش دردآور و ملول کننده است و گرنه در اغلب اوقات سرآغاز نیکی ها بوده و آن شادی کزایی یکی از نقاب های این دنیای الوان.

۱۰ تیر ۹۲ ، ۲۲:۱۷
صبا ..

"آگاه باشید که بر دوستان خدا نه بیمى است و نه آنان اندوهگین مى‏شوند."  سوره یونس. آیه 62


 


چقدر با دوستی با تو فاصله دارم.!!!

۰۲ تیر ۹۲ ، ۲۰:۰۳
صبا ..

صبح امروزم رو استاد1 با یک اس ام اس مزین کرد سبز


کاش می شد دیروز رو Cut کرد و در زباله دان تاریخ Paste  کرد.


کاش می شد از این ماشین حمل زباله پیاده شد. بوی مشمئز کننده ی اوضاع حالم رو دگرگون کرده. کاش میشد همه ی حقیقت های تلخی رو که این روزها می بینم قی کرد. 


دلم می خواد فریاد بزنم  "کز دیو و دد ملولم انسانم آرزوست!"


دلم می خواد فریاد بزنم به چه قیمتی! آخرش که چی؟


دلم می خواد هجرت! کنم به ناکجاآباد! 


 

۲۱ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۵۸
صبا ..

سلام،


چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده، این روزا شدیدا سرم شلوغه، تو همه ی ابعاد زندگی دنیویم هر روز یه اتفاق جدید و غیرقابل پیش بینی می افته، البته تقریبا همه ی اتفاق ها خوب هستند، مریضی های اخیر و فکر کردن یا شاید لمس کردن مرگ نگاهم رو به زندگی یه تکون هایی داده، همه چیز می تونه شیرین باشه وقتی حس می کنی ممکنه آخرین باشه. درس خوندن بزرگترین ویژگی که برای من داشته این بوده که من زندگی دنیا رو با شب امتحان یا تحویل پروژه مقایسه می کنم. خیلی شبا تا صبح بیدار بودم و هنوزم وقت کم آوردم. وقتی که به این فکر می کنم که مرگ فقط واسه دیگران نیست و همونطور که اینجا نوشتم روز آخر می تونه مثل بقیه روزا باشه می بینم که بدجوری تو امتحان زندگی هم وقت کم دارم. خیلی کارا هست که باید انجام بدم، خیلی چیزها هست که باید بدونم، خیلی لحظه ها هست که باید قدرش رو بدونم . خلاصه که وقت تنگه.


 دنیا واسه من مثل دانشگاه می مونه.


می دونی چی می خوام بگم؟ شرک یا چند خدایی یا بت پرستی هیچوقت برچیده نشده فقط رنگ بت ها عوض شدند، ربطی هم به متدین بودن و مذهب و ... هم نداره.  البته هندوها و بوداها اسمشون بد دررفته به چند خدایی اما خود من بارها و بارها ردپای شرک رو تو  اعتقادات خودم ،اعتقادات نه تو اعمال خودم به وضوح دیدم.


بوضوح اطرافم می بینم که خیلی ها رهبر یا پیشوای سیاسیشون رو اینقدر قبول دارن که بیشتر از خدا بهش توجه دارند، اصلا چرا راه دور بریم، همین نزدیکی ها خیلی ها اعتقاد به امامت رو بالاتر از توحید می دونند و آنچنان به ائمه استغاثه می ورزند که انگار ....


یاد اون بنده خدا می افتم که ازش می پرسند خدا کجاست؟ می گه هر جا هست ابوالفضل یارش باشه لبخند


بشر هر چقدر هم قدرت و علم داشته باشه، حتی هر قدر هم که مقرب درگاه تو باشه تا تو نخوای نمیتونه ذره ای رو جا به جا کنه. برای من و برای مردم کشورم قدرت تعقل و تفکر بخواه.


۱۳ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۵۶
صبا ..

سلام


این روزا یعنی این شب ها تعداد شب زنده داری هام در حال افزایشه.


خیلی ها الان در حال مناجات هستند، مناجات اولیه شب جمعه ماه رجب یا شب آرزوها...


دلم می خواست باهات خلوت کنم و بیام خونه ت،یه مناجات امیرالمومنین با یه دعای کمیل(چقدر دلم پر کشید)  بخونم


از دیروز دارم فکر می کنم که آرزوهام چی هستند؟ اما فکرام به نتیجه نمی رسه...


نه اینکه خواسته یا آرزویی نداشته باشم، نه اتفاقا مملو از خواسته ام، اما نمی دونم تحقق کدوم یکی از این آرزوها یا خواسته ها برام بهترینه، اصلا شکل تحقق پیدا کردنشون هم واسم جای سوال و ابهام داره


خلاصه ش کنم، من کاملا بهت اعتماد دارم، قدرت شناختم فوق اندک هست واسه همین هر چی تو بگی قبول، فقط بهم صبر بده که اگه اون چیزی که تو برام پسندیدی واسم سختی داره، بهم جنبه بده که اگه اون چیزی که تو برام می خوای فراتر از انتظاراتم هست، بهم اینقدر درک بده که همیشه یادم باشه من هیچ کاره ام، اصلا من و تو نداریم، همش تویی و تو هم که بهترینی. 


دیدی آرزوهام چه شکلی میشن!! 


فقط نگذار از تو دور بشم، از تو که بهترینی از تو که غایه آمال عارفینی.

۲۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۹:۵۵
صبا ..

سلام


بالاخره موفق به جلب رضایت استاد 2 شدم.


من تا حالا استاد2 رو ندیدم، چون از موقعی که من دانشجوش شدم ایران نبوده، اکثر ارتباطاتمون نوشتاری هست. واسه همین خیلی باهاش رودروایسی دارم و وقتی گزارش یا کاری رو با تاخیر انجام میدم و ارسال می کنم، به شدت عذاب می کشم، هر موقع هم مشکلی داشته باشم با اینکه دانشجوهای اینجاش رو بهم معرفی کرده ولی در نهایت مشکل بدست خودش حل میشه. خلاصه که استرس های فراوانی رو متحمل می شویم ما.


در ایام نوجوانی "رب" رو برای خودم مربی ترجمه میکردم بعدها تو ذهنم مفهوم پرورنده یا همون پروردگار غالب شد. مهندس بازرگان رب رو ارباب یا Boss ترجمه می کنه، من همیشه رابطه ی رب و مربوب رو یه رابطه ی عاشقانه تصور میکنم، یعنی عاشق به احترام عشق به معشوقه ش خیلی کارها رو نمی کنه و خیلی سختی ها واسش آسون میشه اما برای رسیدن به اون عشق باید مراحل بسیاری رو پشت سر بگذاری


نفسم سوخت٬ دلم سوخت٬ پر و بالم سوخت


کاش پروانه شدن این همه آداب نداشت


در برخورد با ارباب یا رئیس یا Boss شاید عشقی در کار نباشه(من که بدون عشق تا حالا نتونستم کار کنم)  اما یه جور احترام و کرنش وجود داره که خیلی موقع ها نیاز به توبیخ نیست. وقتی به رابطه ی خودم و استاد2 نگاه می کنم درک خشوع واسم آسونتر میشه، هر چقدر هم که معاد جسمانی باشه اما لذت و عذاب روحانی قابلیت جایگزینی با هیچ نهر عسل و سرب داغی نداره. اینکه ببینی یه نفر بدون هیچ چشمداشتی بهت کمک می کنه و تو هستی که اهمال می کنی از سرب داغ هم داغتتر هست و یه جمله یا نگاه حاکی از رضایتش از نهر شیر و عسل هم گواراتر هست.


بازم خدارو شکر که این درس خوندن ذره ای به افزایش دیدم کمک کرد.

۲۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۹:۵۳
صبا ..

-دیشب اعلام کردم که به درجه پوست کلفتی نائل شدم، اما نه! هنوز با این مقام شامخ بسی فاصله دارم یک تلنگر کوچک امروز نشانم داد که این مقام و این درجه به این آسانی بدست نمی آید.

-دوباره وارد فاز به تعویق انداختن کارهای تحقیقاتی شدم. و این اصلا خوشایندم نیست. 2 هفته هست که قرار است با استاد 2 حرف بزنم اما مکررا به دلیل این فاز ناخوشایندم، به دلیل گلو درد فاجعه آمیزم و ... عقب افتاده. باید قورباغه ام رو قورت دهم شاید بر گرفتگی صدایم هم تاثیر گذارد و بتوانم از سایلنتی که اسیرش شده ام نجات یابم.

- اردی بهشت شهر راز، دلبری می کند از عالمیان، خدایا شکرت که در قطعه ای از بهشتت مامور به خدمت شدم.

- گرفتگی صدایم چندان هم بی فایده نبود، اینجا را از خاک گرفتگی رهانید بس که ساکت ماندم و خانه نشین شدم.

- یک گام در رسیدن به رویایم برداشتم.

۰۳ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۸:۳۱
صبا ..