غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۲۰۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حرف دل» ثبت شده است

این وبلاگ نه جزء آن دسته از وبلاگ هایی هست که حرف های روز مره و خاطرات خیلی شخصی شان ر می گویند و همه ی اصول ردگم کنی را بکار می برند که شناخته نشوند و نه از آن دسته وبلاگ هایی که نویسنده ی اهل قلمی دارد و دست نوشته ها و اشعار و متونش را با دیگران به اشتراک می گذارد و تمایل دارد که شناخته شود.

من اینجا حرف چندان خصوصی نمی زنم اما حریمم را دوست دارم، حریم شخصی که اینجا ایجاد شده و کسی با پیش زمینه ذهنی که از من دارد قضاوتم نمی کند، تجربه یک چنین حسی مزه اش شیرین است. اینکه قضاوت نشوی! اینکه هر کس می تواند هر برداشتی از حرف تو بکند،بی آنکه نگران باشی که خاطرش را آزرده ای، بی آنکه به این بیاندیشی که فردا که تو را چشم در چشم دید اندیشه اش چه خواهد بود. این حس شیرین مانع می شود که آدرس وبلاگ را به نزدیکترین افراد و افکار آشنا لو دهم. هر چند که گاهی پیش می آید که جواب سوالشان را در این نوشته ها بیابند و من نیز وسوسه می شوم.

چند روز پیش وقتی برای n امین بار( وقتی n به سمت بی نهایت میل میکند) خواندم که

إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ

دلگرم شدم که کسی هست که ظاهر باطن مرا با هم بداند، کسی هست که از حرف هایم دچار سوء تفاهم نمی شود، کسی هست که وقت دلتنگی اسیر کلمات نمی شوم تا حسم را بفهمد، کسی هست که حسم را می فهمد حتی بهتر از خودم، کسی هست که بیشتر از هر کس عیب هایت را می داند اما سرزنشی در کار نیست، کسی هست که از بی مهارتیت در مدیریت رابطه قهر نمی کند، کسی هست که فقط مهربانانه منتظرت می ماند تا به آغوشش بازگردی.

۰۴ آبان ۹۲ ، ۱۲:۰۸
صبا ..

چند روز پیش  جمله ای را خواندم که مضمونش این بود:


آدم ها دو دسته هستند آنهایی که نمی توانند بفهمند و آنهایی که نمی توانند نفهمند!!


اینکه این دسته بندی صحیح هست یا آیا دسته های دیگری هم وجود دارد و ... مورد بحثم نیست. موضوع بحثم رنج است، تباهی است وقتی کسی نمی تواند بفهمد پس متعاقبش اشتباهاتش را نمی بینید و تلاشی هم در جهت رفع مشکلات پیش آمده صورت نمی گیرد. امان از روزی که آن فردی که قدرت نفهمیدن دارد، سمت مادر، پدر و یا راه بر فردی را عهده دار باشد. شریعتی میگوید انسان موجودیست که می تواند از لجن تا روح خدا در نوسان باشد و چقدر درد دارد که رفتار راه بر یک فرد علی الخصوص پدر و مادرش او را به سمت لجن هل دهد و این درد زمانی بی درمان می شود که راه بر خود را نمونه بداند چرا که او خوب غذا می پزد، او خوب خرج می کند، او خوب خانه را تمیز نگه می دارد و او 1000 کار دیگر را به بهترین صورت ممکن انجام می دهد الا راهبریش را ... و چقدر درد دارد که تو نتوانی نفهمی که لجن مال شدن یک انسان از کجا شروع شده است. 


خدایا اگر درس جبر و اختیار را 100 بار دیگر هم بگذرانم هنوز هم در هنگام دیدن دردها پاشنه آشیلم این درس است. 

۱۴ مهر ۹۲ ، ۱۲:۰۵
صبا ..

این نوشته در ادامه پست قبلی می باشد.


وقتی از حسرت های مادرانه ام نوشتم از اینکه مخلوقی را که روح آفریدگار عالمیان در او دمیده شده است را در آغوش بگیری عشق است و ... وقتی که احساسات فوران کرده ام تخلیه شده اند. وقتی حجابی  که شمس تبریزی می گوید با سخن گفتن از جلوی چشمانت فرو می افتد، برداشته شد، یادم آمد که روح او در من هم دمیده شده است، من هم قرار است که جانشین او در زمین باشم. روزی مادری با تاتی های من مشق عشق کرده و هنوز این عشق ورزیدن ادامه دارد . من هم هر روز و هر لحظه نو به نو از کارگاه صنع الهی بیرون می آیم و چقدر فراموشکارم و رب خوبی ها چقدر خوب به فراموشکاری من واقف است و نَسِیَ خَلْقَهُ و چقدر احوالات من سر به هوا است که من هم مشمول صراط الذین انعمت علیهم می شوم چرا که روح او در من هم دمیده شده است و بدون اینکه لایق باشم بزرگترین نعمت ها بر من عرضه شده است و چه حس خوبی است وقتی حس میکنی  رب خوبی ها به تو توجه دارد و تو را لایق نعمت هایش می داند.


 


پی نوشت : مهلت ارسال مقاله مذکور 10 روز تمدید شد. 

۰۹ مهر ۹۲ ، ۱۲:۰۳
صبا ..

وقتی به deadline  کنفرانسی که مقاله اش در Springer چاپ می شود نرسی بهتر است بخزی گوشه ی تختت و از چیزهایی که این روزها ذهنت را مشغول کرده بنویسی.


از داشتن خواهر مهربانی بنویسی که سرنگ انگیزه در دستش گرفته و دمی از تزریق انرژی  و نشاط باز نمی ایستد که شکر این موجود دوست داشتنی خود پروژه ای است عظیم و از توان من خارج.


از حس مادریت بنویسی که لحظه ای امانت نمی دهد . به این فکر کنی که آیا با وجود تجرد حق داری اینگونه در تنور احساسات مادرانه بدمی یا باید ... هیچ بایدی در کار نیست وقتی معتقد باشی مسیر بهشت موعود از کوچه های مادری می گذرد چرا نباید رویا پردازی کرد، چرا نباید از چشمت که اشک عشق و شوق را دریغ نمیکند وقتی مادرانه های  زنان وبلاگ نویس را می خوانی، تشکر کنی؟ اینجا که دیگر کسی نیست که افکار مالیخولیایی و بی منطق و فلسفه ام را به بوته نقد بکشد و تو خوب میدانی که وعده ی بهشت دلیل این شوق و عشق نیست، که عشق بالاتر از هر بهشتی است در مکتب من!!! وقتی موجودی را که روح ربت در او دمیده شده و تازه از تنور صنع الهی درآمده به آغوش بکشی مگر می شود به بهشت فکر کنی ، اصلا مگر بهشت چیست جزء لقاء رب خوبی ها ، وقتی تاتی تاتی ها و شیرین زبانی های جانشین رب العالمین را تو از نزدیک شاهد باشی دیگر بهشت به چه کار می آید !! وقتی فرصت مشق عشق کردن با مقام خلیفه الهی به تو داده شود دیگر چی می خواهی از هستی و عدم!!


امروز وقتی به طراط الذین انعمت علیهم در نماز ظهرم رسیدم با تمام وجودم حس کردم که یک مادر حتما مشمول این آیه می شود و من باز هم باید حسرت آن هایی را بخورم که این گونه بدان ها نعمت داده ای. 


پی نوشت: پیش تر ها حسرت همسفری را داشتم که در  سفر به سوی تو همراهم باشد، این اواخر دامنه ی حسرت هایم نیز پیشرفت کرده است.


پی نوشت2: ای رب خوبی ها ناشکر نیستم و این نوشته را از سر نارضایتی و ناشکری ننوشتم و درددلی بود که باید برون ریخته میشد تا تحملش آسان شود .

۰۷ مهر ۹۲ ، ۱۲:۰۰
صبا ..

بالاخره بعد از مدت های مدید، استاد2 تشریف آوردند ایران و یک سفر علمی 2 روزه در ملازمت ایشان بودم. ویژگی های مثبت استاد2 پیش از این و حتی از طریق ایمیل هم بر من آشکار شده بود اما ملاقات حضوری باعث آشنایی با انسان فوق العاده ای بود که گاه تصورش هم در ذهن نمی گنجد. 


من این سفر و ملاقات های همراه آن را به فال نیک میگرم و نقطه عطفی می پندارم که سرآغاز حوادث خوشایند است.


یک روز هم طول نکشید که برگ دیگری به دفتر یادم باشد اضافه گردد:


یادم باشد که من فردی مثل استاد2 را شاگردی کرده ام که اگر در برخورد با شاگردان خودم یا سایرین در الگو برداری از این بزرگوار کوتاهی کنم، خسران این کوتاهی روز دگر و در جای دگر قطعا دامن گیر خودم خواهد شد. 


 


خدایا شکرت.

۲۹ شهریور ۹۲ ، ۱۱:۵۷
صبا ..

از وقتی که دخترکی بیش نبودم به فکر دخترکی بودم که روزی مادرش خواهم شد، هر رفتار یا برخوردی که خوشایندم نبود در دفترچه یادداشت کوچک ذهنم به این شکل ذخیره میشد که یادت باشد اگر روزی مادر شدی اینگونه با فرشته ات برخورد نکنی!! 


این نکات و یادداشت ها مختص برخوردهایی که با من می شد نبود اگر در تاکسی ، اتوبوس یا ... رفتاری می دیدم که توجهم را جلب میکرد چه مثبت چه منفی به این دفترچه یادداشت اضافه میشد.


این روزها دلم برای دخترکم پر می کشد، دخترکی که حتی نمی دانم آیا لایق مادر شدنش در این دنیا هستم یا خیر؟


اما این یادم باشدها فقط مختص دخترکم نبود...


وقتی سرکلاس درسی حاضر میشدم که معلمش برخوردی ناخوشایند داشت این دفترچه یادداشت با عنوانی دیگر باز هم پر می شد.


این روزها تعداد سطرهایی که به دفترچه یادداشت معلمی م اضافه می شود تند و تند افزایش می یابد.


می نویسم از آنچه امروز خاطرم را آزرده کرد نه یکبار و نه توسط یک فرد که چند بار و توسط چند نفر تا روزی خاطر فردی که گره کارش دست من است را نیازارم.


وقت دیگران ارزشمند است و وقتی می توانی با 10 دقیقه زودتر بیرون آمدن از منزل یا پیمودن چند قدم و حضور در دفترت نتیجه کاری را حداقل 10 روز به جلو بیاندازی، اهمال نکن. حرام خواری فقط خوردن مال مردم نیست هدر دادن وقت افراد هم نوعی حرام خواریست.


اگر حافظه ات ضعیف است، اگر مشغله ات زیاد است، لیست قرار ملاقات هایت را یادداشت کن. خدا رو شکر که امروز علم پیشرفت کرده و reminder بر روی هر تلفن همراهی وجود دارد.


 


دخترکم کاش بیاید روزی که خدایم مرا لایق تو بداند و تو نازدانه ام به مادرت افتخار کنی.


۲۶ شهریور ۹۲ ، ۱۱:۵۵
صبا ..

چند روزی هوای دلم عجیب طوفانی بود! بادهای سهمگین آرامشم را سلب کرده بودند! با انتخاب پناهگاه نامناسب عذاب الیم و لذت زودگذر را همزمان می چشیدم. مثل مسافر سرگردان کشتی طوفان زده دریازدگی را تجربه میکردم.  امروز دیگر طاقتم طاق شد. درونم الهم لبیک می گفت. پناه می خواستم اما طلبکارانه! آخر اختیار طوفان که دست من نبود. آن پناهگاه را هم از سر ناگزیری برگزیده بودم. حس کودکی  را داشتم که کار اشتباهی کرده و می داند مورد غضب و شماتت مادر است ،اما...


اما دلم بیش از هر چیز آغوش مادر را می خواست که نوازشم کند، دلجویی کند و بگوید برای هر کسی پیش می آید، من کمکت می کنم که جبران کنی. آسمان دلم تاب نیاورد آنقدر بارید تا ابرهای سیاه بیرنگ شدند.


کتاب حرف های مادر را گشودم گفته بود به وعده هایش عمل می کند!


دلم شعر حافظ خواست، نشانه گیری خواجه ی اهل راز بر حیرتم بیفزود:


دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت


                                  دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور


هان مشو نومید چون واقف نئی از سرغیب


                                   باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور


ای دل ار سیل فنا بنیادهستی برکند


                             چون تو را نوح است کشتی بان ز طوفان غم مخور

۰۶ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۴۸
صبا ..

  نیاز به کمک درونم فریاد میزد اما نمی دانستم چگونه نیازم را به کلمه تبدیل کنم که این آیه تبدل لازم را تسهیل نمود:


 رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّی مِن لَّدُنکَ سُلْطَانًا نَّصِیرًا


 پروردگارا، مرا (در انجام هر کارى) با حق و راستى وارد کن و با حقّ و راستى بیرون آر، و براى من از جانب خود تسلّطى یارى شده از تو و یارى‏دهنده (بر کارهایم) قرار ده


۲۹ مرداد ۹۲ ، ۲۲:۴۰
صبا ..

سلام


بارها پیش آمده که موضوعی ذهنم را درگیر کرده و به صورت اتفاقی راه حلش سر راهم قرار گرفته، البته یقینا اتفاق و تصادفی در کار نیست.


این روزها کمی کلافه ام، عملا حوصله توضیح واضحات را ندارم و به زبان عامیانه خنگ بازی افراد شبیه پاتیناژ رفتن روی اعصابم است ، سعی میکنم قبل از اینکه زبان سرخم فعال شود ترک موقعیت کنم. 


امروز صبح در حال سیر و سلوک در دنیای وبلاگ ها بودم که تفسیری بر اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلی حِلْمِهِ بَعْدَ عِلمِهِ را  اینجا دیدم. چقدر به این عبارت نیاز داشتم و چقدر از کلافه گی و بی حوصله بودن خودم خجالت کشیدم. از اینکه نه تنها علمی در کار نیست ، حلمی هم موجود نمی باشد. 


رمضان تمام شد، پدرم روز عید جمله جالبی گفتند، "ما همیشه مهمان خدا هستیم" .


رمضان تمام شد اما مهمانی تمام نشده یعنی هیچ وقت این مهمانی به پایان نمی رسد، دنیا هم که تمام شود باز ما مهمان هستیم، یاد کتاب دختر پرتغال افتادم!!!، حس خوبی از مهمان بودن دارم، به ویژه که میدانم صاحبخانه ام حلیم نیز هست. 

۲۴ مرداد ۹۲ ، ۲۲:۳۸
صبا ..

ماه رمضان گذشته فوق العاده پر فراز ونشیب بود.

شروع ماه مصادف با تصادف برادرم بود که فشار روانی بسیاری را به خانواده تحمیل کرد، او همچنان در بیمارستان بود که پدربزرگ سکته کرد و روزهای آخر عمرش یکی یکی سپری می شد. فشار کاری امانم را بریده بود. تمام بانک های عاطفی ام یکی یکی ورشکست می شدند. هر که تا آن زمان پناهم بودم اعلام میکرد که اخیرا استعفا داده است، روزی نبود که صدای شکستن دلم را نشنوم. دلم سفر می خواست! دلم زیارت می خواست آن هم تنها! به هر که میگفتم جواب می داد در این وضعیت؟! تازه تو همین چند ماه پیش آنجا بودی! 

تنها ملجام پروردگارم بود، برنامه ها چیده بودم برای شب و بیست و سوم، آخرین شب قدر، تمام حرف هایی که در دلم سنگینی می کرد، باقیمانده بود برای شب آخر، خودم را برای رفتن به مجلسی آماده میکردم، اما همه چیز به هم خورد و تیر خلاص هم شلیک شد، از رفتن به مجلس خبری نبود، شوکه بودم، چه شده است؟ چه کرده ام که حتی پروردگارم هم از من ناامید شده است؟ چه شده است که همه از من روگردان شده اند؟

فیلم اتفاقات چند ماه گذشته را به عقب زدم، مگر من چه کرده بودم که این گونه تاوان می دادم، جواب سوال هایم را نمی یافتم! رادیو را روشن کردم دعای جوشن کبیر از حرم امام رضا پخش میشد، ذره ذره وجودم حسرت بود، حس رانده شدن به جنون نزدیکم می کرد، دعای ابوحمزه را با همه ی خوف و رجایش خواندم. آن شب گذشت اما همچنان این پرسش "که مگر من چه کرده بودم که اینگونه از همه جا طردم کردی؟"، رهایم نمی کرد.

رمضان تمام شد، فشار کاری، حضور بیماران و چه و چه ذهنم را مشغول کرده بود.

5 روز از رمضان گذشته بود که صبح وقتی بیدار شدم پیامی از طرف یکی از دوستانم آمده بود، بازش کردم! بی هیچ مقدمه و سلام و علیکی پرسیده بود می توانم بجای او به سفر مشهد بروم؟ (سفر از طرف دانشگاه بود و اسم من ماهها پیش در مراسم قرعه کشی در نیامده بود) پرسیدم سفر کی است؟ جواب داد فردا صبح یعنی کمتر از 24 ساعت!! این که چگونه برنامه یک هفته را کنسل کردم ، چگونه قرارها را جابه جا کردم و چگونه مدارک این دوست به دستم رسید، هنوز هم تعجب زده ام می کند.

این سفر و هماهنگی هایش کم از معجزه نداشت، در ذهنم نمی گنجید که چطور همه چیز هماهنگ میشود بدون زحمتی از جانب من. 

در حرم نشسته بودم و مفاتیح نزدیکم بود صدایی در ذهنم می گفت دعای جوشن کبیر را بخوان. شروع کردم به خواندن، چند فراز که جلو رفتم تازه یادم آمد به شب بیست و سوم، تا آن لحظه کاملا فراموش کرده بودم آن شب مداح چه گفته بود ، آن شب من چه ها که به خدا نگفته بودم که حسرت چه چیزهایی را تک تک سلول های بدنم حس کرده بودند.

اما دیشب باز هم شب بیست و سوم بود یک عبارت در دعای ابوحمزه مشعوف و مشغولم کرد :

حَبِّبْ إِلَیَّ لِقَاءَکَ وَ أَحْبِبْ لِقَائِی.

می دانی که شب هاست خواب حرم میبینم و در خواب می پرسم چرا این خواب را دیده ام، من که همین جا هستم!


۱۰ مرداد ۹۲ ، ۲۲:۲۶
صبا ..