غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب
مهمونی های کریسمس رو که یادتون هست؟ که چقد به نظر من مهمونی هاشون کسل کننده و خستگی آور بود و با جنی در موردش حرف زده بودم و گفته بود که روتین مهمونی های اینجا همینه و منم در مورد مهمونی ها و مراسم هامون گفته بودم که معمولا خیلی با اینجا متفاوته. 

چند وقت پیش هم با شوآن در مورد مراسم های مختلف شادی تو چین حرف زدیم و دیدم اونا که دیگه خیلی خشک و رسمی تر برگزار میکنند.

همه اینا انگیزه ای شد واسه برگزای یه مهمونی به سبک ایرانی و خب چی بهتر از مهمونی تولدم که بشه توش خیلی چیزا رو نشون داد.

2 هفته پیش به جنی گفتم که چند روز دیگه تولدم هست و اگر بشه میخوام دوستام رو دعوت کنم و چون قرار بزن و برقص داشته باشیم کارمون با کافه و ... نمیشه. اونم کلی استقبال و ذوق و حمایت کرد.

من یواش یواش خودمو برای مهمونی آماده کردم و پس از تدابیر بسیار سعی کردم که غذا و سایر پذیرایی ها مدل خونه مون تو ایران باشه باشه. واسه شام باقالی پلو و زرشک پلو با مرغ درست کردم با سالاد شیرازی و ترشی. 

از اولش هم آهنگ ایرانی گذاشتیم و آموزش رقص دادیم و جیغ و دست و کِل و هوهو کردیم و دوستای غیر ایرانی هم تو تک تک شون باهامون همکاری کردن. حتی رقص چاقو هم اجرا شد و جنی و یه دوست چینی م هم با چاقو رقصیدن. تولدت مبارک رو به فارسی و انگلیسی و چینی خوندیم و خلاصه یه تولد ایرانی رو کاملا به نمایش گذاشتیم.

یکی از کادوهای تولدم دیوان حافظ بسیار نفیسی بود که باهاش فال گرفتیم و کلی خندیدیم.

چقدر که جنی با دوستام خوب برخورد کرد و چقد همشون بهم حسودی کردن :)) و چقد تحت تاثیر موفقیت و پیشرفت زنان ایرانی قرار گرفت و براش تحسین برانگیز بودیم.

خوشحالم:

چون سال جدید زندگیم در کشوری که فرسنگ ها از خونه م دور هست به زیبایی آغاز شد. 

چون توی شرایطی که کشورم بخاطر مشکلات سیاسی ها صدر خبرهاست و هیچ جا ازش به نیکی یاد نمیشه تونستیم نشون بدیم که دولت ایران و مردم ایران از هم متفاوت هستند و اگر دولت مون پر از خشم و لجاجت و کینه توزی هست ولی مردم کشورمون  هنوز قلبشون پر از مهربونی و گرماست و سنت هایی داریم که بدون اینکه به کسی آسیبی بزنه باعث شادی میشه.

چون جنی تایید کرد که من حق داشتم مهمونی های اینجا واسم عجیب و کسل کننده و باشه و دخترش فرهنگ شادی کردن و غذاهای ایرانی رو به فرهنگ استرالیایی با ریشه انگلیسی ترجیح میده.

چون دوستان چینی م معتقدند ما و فرهنگ شادی و غذاهامون شبیه افسانه هاست. 

چون بخشی از رسالت فرهنگی که به دوشم بود انجام شد. 

چون وقتی میگم حافظ دوستای نزدیک ایرانی و غیر ایرانی میدونند از کی حرف میزنم.




آرزوی تولدم صلح و شادی برای همه مخلوقات جهان و به ویژه مردم خاورمیانه و علی الخصوص کشور عزیزم و خانواده و دوستان و عزیزانم بود. 

پ.ن: امسال اولین سالی بود که موقع تولدم بجای کولر شومینه روشن بود!!! کی فکرش رو می کرد یه روز آهنگ زاده ی فصل زمستون رو بشه برام خوند:))  میشه نتیجه گیری کرد که هیچ غیرممکنی وجود نداره ! :) فقط کافیه زاویه نگاهت رو به رویدادها تغییر داد.


16 تیرماه 98- سیدنی 
۲۱ نظر ۱۶ تیر ۹۸ ، ۰۷:۲۱
صبا ..

جفری بعد از اینکه برگشت، چند روز خسته و گرسنه بود ولی خب داشت بهتر می شد. ولی دوباره در عرض یک روز کلی وزن کم کرد و همه بیماری هاش یه صورت خیلی شدیدی نمایان شد. دامپزشکش گفته بود خیلی دیگه دوام نمیاره و داره درد میکشه. از امروز تعطیلات زمستانی مدرسه شروع شده و قرار بود، امروز ببرنش پیش دامپزشک که بهش آمپولی بزنه و همه چی تموم بشه :(


دیروز صبح که من می خواستم بیام دانشگاه با جنی حرف زدیم و دیدیم که جفری حالش خیلی بده و از دیروزش هم اصلا غذا نخورده و داره تلوتلو می خوره. قرار شد عصر بعد از اینکه  پسرش از مدرسه اومد و باهاش خداحافظی کرد همه چیز تموم بشه ولی خب من بعدش فهمیدم که حالش بدتر و بدتر شده و ساعت 3.5 برده بودنش پیش دامپزشک و دیگه جفری برای همیشه خوابید :(


برای من تجربه عجیبی بود، اولین تجربه زندگی با حیوان خانگی بود و احساسی که با 9.5 ماه پیش  زمین تا آسمون فرق کرد. 

۲ نظر ۱۳ تیر ۹۸ ، ۱۲:۵۹
صبا ..

جفری برگشت :)


یه هفته تو خیابونا پرسه زده بوده تا اینکه رفته تو محل کار یه خانمه که خیلی هم اون اطراف مسکونی نبوده و خانمه بهش غذا داده بوده و عصرش برده بودش پیش یه دامپزشک و اون هم چیپ ستی رو که تو بدنش بوده رو اسکن کرده بود و زنگ زده بود به جنی که گربه تون اینجاست.


این جوری بود که جفری بعد از یه هفته سرگردونی برگشت خونه و خیلی ها رو با برگشتش خوشحال کرد. طفلک آلزایمر داره و حالا باید بیشتر مراقبش بود تو این مدت هم کلی ضعیف و نحیف شده.



۷ نظر ۰۲ تیر ۹۸ ، ۰۶:۰۰
صبا ..

وقتی در ریسرچت کانهو حمار در گل گیر کرده ای و کم مانده که سر به بیابان نهی! و جناب حافظ اینگونه دلداری می دهد: 



ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی


من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی :(  


بوی یک رنگی از این نقش نمی‌آید خیز


دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی


سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن


ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی


دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر


از در عیش درآ و به ره عیب مپوی


شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار (حافظ جان اینجا زمستان است و در دیار شما بهار:( )


بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی


روی جانان طلبی آینه را قابل ساز


ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی


گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گوید


خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی


گفتی از حافظ ما بوی ریا می‌آید


آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی




خدایا بیابان های استرالیا را نزدیکتر قرار بده :)

۸ نظر ۲۹ خرداد ۹۸ ، ۰۳:۵۲
صبا ..

چهارشنبه شب ها معمولا تنهام. داشتم آشپزی میکردم و با زهرا پیام صوتی رد و بدل میکردیم و جفری هم به شدت و قوت پشت زمینه هم پیام هام میومیو میکرد و صداش تا خونه زهرا اینا رفته بود!! کلا هم خیلی نا آروم بود و می چرخید!!

صبح ساعت ۵.۳۰ با صدای میوهای به شدت بلندش از خواب بیدار شدم. تا راهرویی که اتاق من توش هست اومده بود و تا ساعت ۶.۳۰ همچنان میومیو کرد.

بعد که رفتم غذاش رو بریزم تو ظرفش ندیدمش! عجیب بود ولی خب گفتم شاید تو حیاطه!

شب من هنوز دانشگاه بودم که جنی مسیج داد تو صبح جفری رو دیدی؟ که براش توضیح دادم فقط شنیدمش!!

وقتی اومدم خونه دیدم ناراحت و اشکی نشستند! جنی گفت جفری رفته که بمیره!!! خنده م گرفت! گفتم وا!! از کجا میدونید؟ ولی اونا دیگه مرده فرضش کردن و کلی گریه کردن! من ولی واسم عجیب بود! اون فقط گمشده بود! 

بعدش بچه ها شجره نامه ش رو آوردن و شروع کردن به خوندن اسم اجدادش و مسخره بازی و خندیدن!

من و جنی خوشحال شدیم که روحیه شون بهتر شد. 

من خیلی خسته بودم! و زود خوابیدم ولی با این وجود همش خواب جفری رو دیدم و نگرانش بودم. خواب دیدم موهاش سفید شده و آماده مرگ شده !!!  باورم نمیشد یه گربه بتونه اینقدر درگیرم کنه.

صبح دیرتر بیدار شدم و رفتم چک کردم و دیدم جفری برنگشته و با چشمانی پر از اشک در موردش با جنی حرف زدم. جنی بغلم کرد و ازم تشکر کرد که مراقبش بودم و با همون چشمای پر از اشک رفتم دانشگاه!!!

ولی بازم باورم نمی شد!!

با مامان و بابام که حرف زدم بهشون گفتم من ازش بدی ندیده بودم :( و مامانم گفت زندایی گفته گربه ها موقع مرگشون از خونه شون می رن! و خودمم رفتم سرچ کردم و دیدم بعضی گربه ها خونه شون رو ترک میکنند و تو تنهایی میمیرن😔

و این جوری بود که جفری برای همیشه رفت😔😔😔 

۱۲ نظر ۲۴ خرداد ۹۸ ، ۱۷:۴۲
صبا ..

خب شما تا اینجا در جریان بودید که ال سی دی موبایلم سوخته بود و خودمون ال سی دی و ابزار سفارش دادیم تا واو تعویض کنه. قرار بود یه پروسه ۲ ساعته باشه ولی وقتی ال سی دی جدید رو انداختیم رو گوشی جواب نمی داد و البته چون پترن موبایل رو برنداشته بودیم گوشی رو نمیتونستیم ری استارت کنیم و نمی دونستیم مشکل از ال سی دی جدید هست یا از ... . دیگه از اینجا به بعد من از چرخه خارج شدم. 

فرداش گفتن ال سی دی درست شده و جواب داده ولی یادمون نبوده که چسب هم سفارش بدیم! حالا باید صبر کنیم چسب بیاد!

دو سه روز بعدش من پرسیدم چی شد؟ گفتن هر وقت شد، خبرت میکنیم! یه بار دیگه هم پرسیدم گفتن همه چیز که اومد و درست شد خبرت میکنیم. منم دیگه چیزی نپرسیدم ولی به صورت ضمنی فهمیدم که ال سی دی اولی مشکل پیدا کرده و غیر چسب یه ال سی دی جدید هم سفارش دادن! بعدترش فهمیدم که با پست سفارشی قرار بوده بیاد ولی نیومده و فرستنده دوباره ارسال کرده! و بعد تر فهمیدم موقع چسب کردن ال سی دی اولیه براثر فشار زیاد پیکسل های پایینش سوخته بوده!

خلاصه ش اینکه دقیقا ۱۴ روز بعد گوشی من به دستم رسید. جمعه شب ساعت ۶.۳۰ بود.

شنبه ش رفتم دانشگاه! و ناهار هم با بچه ها رفتیم بیرون و گوشی من هم خوب بود و کلی هم چک شد که ال سی دی جدید خوب جواب میده یا نه!

یکشنبه صبح من بیدار شدم و خیلی عجله داشتم برم دانشگاه! اتوبوس ۴ دقیقه دیگه می اومد! گوشی رو گذاشتم تو جیب ژاکتم و دویدم! نزدیک ایستگاه اتوبوس یه صدای تق شنیدم! برگشتم دیدم گوشیم رو زمین افتاده از صورت :)

و ال سی دی ش به معنای واقعی کلمه پکیده :|

همون موقع تعلل نکردم و رفتم به سمت ایستگاه! ولی اتوبوس یک دقیقه زودتر اومده بود و من فقط دیدم داره میره!

صفحه گوشیم رو روشن کردم. فاجعه بود! ۱/۳ کاملا سوخته بود و سیاه و بقیه ش هم برفکی و لبه هاش پر از ترک! که هر لحظه احتمال داشت بریزه! 

اتوبوس بعدی ۲۰ دقیقه دیگه می اومد رفتم ایستگاه یه اتوبوس دیگه که کلا میشه شرق خونه مون. قرار بود ۱۰ دقیقه ی بعد اتوبوس بیاد ولی شد ۲۵ دقیقه! و من فقط داشتم به آپشن هام فکر میکردم.

رسیدم دانشگاه یه کم فکر کردم و قیمت های گوشی رو بالا و پایین کردم و در نهایت به واو پیام دادم که گوشیم ترکید:| واقعا نمیدونستم باید بخندم؟باید چیکار کنم؟!

قرار شد گوشی رو از سایت  gum treeبگیرم. یه سایت خرید و فروش تو استرالیاس، که همه چیز توش خرید و فروش میشه و گوشی نو که حتی جعبه ش باز نشده هم زیاد هست. معمولا این گوشی ها کادو هستند و طرف مثلا اپل بازه و گوشی های دیگه رو نمی پسنده یا دلایل دیگه و با قیمت پایین تر از بازار می فروشه.

یکشنبه یه کم در مورد مدل گوشی که میخواستم سرچ کردم و دوشنبه به تمام اگهی ها پیام دادم و مراسم چونه زنی رو شروع کردم😊 این وسط با یه دختره هم دوست شدم و میخواستم گوشی اون رو بخرم که یه پیشنهاد بهتر گرفتم و چون جای تعلل نداشتم واسه همون عصر قرار گذاشتم. واو هم باهام اومد و رفتیم گوشی رو گرفتیم و اومدیم و بدین سان من بالاجبار صاحب یه گوشی نو شدم که قراره باهاش عکس های خوب بگیرم😊. خب حالا رسیدم خونه و میخوام شماره هام رو از گوشی قبلی منتقل کنم به گوشی جدید، که می بینم دیگه هیچی دیده نمیشه و کلا ال سی دی ش مرد :| 

خلاصه فقط سیم کارت رو جابه جا کردم و منتظر بودم آخر هفته بشه بدم واو که همون ال سی دی نیم سوز رو بندازه روش که فقط شماره هام روبردارم! و یه چند روز بدون شماره سر کردم!!! و شنبه تا اومدم گوشی رو بدم واو دیدم ال سی دی یه کم خوانا شده! و دیگه ندادم بهش که خودم شماره هام رو بردارم. ولی به قول واو این گوشی از موقعی که دست واو بهش خورد روز خوش ندید :))


پ.ن: شاید تلنگری واسم بود که کمتر بدوم و سرعت زندگی م را کمی پایین تر بیارم:)

۱۰ نظر ۲۰ خرداد ۹۸ ، ۱۵:۰۰
صبا ..

بعد از کلی شخم زدن فیس بوک دو جا رو پیدا کردم که واسه شب های قدر برم و البته زهرا هم لطف کرد و همراهی م کرد. اولیش مرکز اسلامی امام حسین بود که بین المللی بود و نه ویژه فارسی زبانان. شب نوزدهم رفتیم اونجا. خیلی مرکز مرتبی بود. ما که حوالی 6:30 رسیدیم ولی هنوز غذا واسه افطار داشتند و سالن غذاخوری شون جدا بود. خلاصه همه چیزش منظم و برنامه ریزی شده بود. قرار بود یه سری early aamal داشته باشند واسه کسایی که نمیخوان بمونند. یه سری اذکار را دسته جمعی تکرار کردند و بعدش هم قرآن رو به سر گرفتند. بعدش سخنرانی بود که ما دیگه بلند شدیم. من خیلی جوش رو دوست داشتم. خیلی خلوت بود اون ساعتی که ما بودیم. چند تا خانم ایرانی هم بودن ولی بیشتر فکر کنم لبنانی بودن. بعدشم من اومدم خونه خودم جوشن کبیر خوندم.


شب 21 ام رفتیم هیئات ایرانی. خیلی از خونه های ما دور بود. بازم ساعت 6:30 اینا رسیدیم. اون موقع که ما رسیدیم خیلی خلوت بود و کلی تحویل مون گرفتند و واسه مون افطاری آش رشته و نون پنیر و ... با نون بربری آوردن. جو کاملا ایرانی بود، کم کم شلوغ شد، و مدل های مراسم های ایرانی زن ها با بچه ها می اومدن و بچه ها هم گریه و جیغ ، کلا شلوغ شد خیلی و البته جالبتر اینکه خیلی ها با چادر مشکی می اومدن. البته بیشتر از 50% جمعیت رو بعدا افغانی ها تشکیل دادند. یه حاج آقا هم آورده بودن که سخنرانی کنه و انگلیسی هم مسلط بود ، وسط حرفاش بین فارسی و عربی و انگلیسی هی کانال عوض می کرد و یه جور خنده داری شده بود. اینجا هم اول قران به سر گرفتن و حاج آقا وسط قران به سر هم کوتاه نمی اومد یه تیکه های انگلیسی می اومد :))) ما آخر قران به سر بلند شدیم. بعدشم من اومدم خونه خودم جوشن کبیر خوندم. ولی کلا انگار رفته بودیم ایران و برگشتیم :)


دیشب هم که شب 23 بود، من جایی نرفتم و خونه فقط جوشن کبیر خوندم. 


امسال به این بندهای جوشن کبیر خیلی ارتباط برقرار کردم:


یاعُدَّتى‏ عِنْدَ شِدَّتى‏، یارَجآئى‏ عِنْدَ مُصیبَتى‏، یا مُونِسى‏ عِنْدَ وَحْشَتى‏، یاصاحِبى‏ عِنْدَ غُرْبَتى‏، یا وَلِیى‏ عِنْدَ نِعْمَتى‏، یاغِیاثى‏ عِنْدَ کرْبَتى‏، یادَلیلى‏ عِنْدَ حَیرَتى‏، یاغَنآئى‏ عِنْدَ افْتِقارى‏، یامَلْجَأى‏ عِنْدَ اضْطِرارى‏، یامُعینى‏ عِنْدَ مَفْزَعى‏ 11



یا عِمادَ مَنْ لا عِمادَ لَهُ، یا سَنَدَ مَنْ لا سَنَدَ لَهُ، یا ذُخْرَ مَنْ لا ذُخْرَ لَهُ، یا حِرْزَ مَنْ لا حِرْزَ لَهُ، یا غِیاثَ مَنْ لا غِیاثَ لَهُ، یا فَخْرَ مَنْ‏ لا فَخْرَ لَهُ، یا عِزَّ مَنْ لا عِزَّ لَهُ، یا مُعینَ مَنْ لا مُعینَ لَهُ، یا اَنیسَ مَنْ لا اَنیسَ‏ لَهُ، یا اَمانَ مَنْ لا اَمانَ لَهُ 28 



یا مَنْ‏ کلُّ شَىْ‏ءٍ خاضِعٌ لَهُ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ خاشِعٌ لَهُ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ کآئِنٌ لَهُ، یا مَنْ‏ کلُّ شَىْ‏ءٍ مَوْجُودٌ بِهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ مُنیبٌ اِلَیهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ خآئِفٌ مِنْهُ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ قآئِمٌ بِهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ صآئِرٌ اِلَیهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ یسَبِّحُ‏ بِحَمْدِهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ هالِک اِلاَّ وَجْهَهُ 37



یَا حَبِیبَ مَنْ لا حَبِیبَ لَهُ یَا طَبِیبَ مَنْ لا طَبِیبَ لَهُ یَا مُجِیبَ مَنْ لا مُجِیبَ لَهُ یَا شَفِیقَ مَنْ لا شَفِیقَ لَهُ یَا رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ یَا مُغِیثَ مَنْ لا مُغِیثَ لَهُ یَا دَلِیلَ مَنْ لا دَلِیلَ لَهُ یَا أَنِیسَ مَنْ لا أَنِیسَ لَهُ یَا رَاحِمَ مَنْ لا رَاحِمَ لَهُ یَا صَاحِبَ مَنْ لا صَاحِبَ لَهُ 59


----


چند وقت پیش (2 ماه پیش شاید) شوآن قرار بود برای من قهوه درست کنه و بهش گفته بودم من شیر معمولی نمی خورم و شیر بدون لاکتوز می خورم. بعد دیروز باز دوباره خواست قهوه درست کنه و من اصلا یادم نبود شیر ندارم و بهتره شیر معمولی نخورم! که یهو شوآن وقتی شیر رو تو لیوانم ریخت گفت وای ببخشید من یادم نبود تو نباید از این شیرها بخوری! گفتم خودمم یادم نبود :)) اشکال نداره ! ولی کلی فکر کردم، به همین بندهای دعای جوشن کبیر که تو دو شب قبلش برام خیلی پررنگ بودن، که روزی که من اومدم اینجا هیچ کس رو نمی شناختم! بدون اینکه دوست و رفیقی و انیسی داشته باشم و حالا این دخترک مهربون چینی حواسش به حساسیت هایی که خودمم حواسم بهشون نیست هست. دخترکی که هیچ درکی از خدا و دین نداره ولی برای من خود خداست، خود حرف خداست اون جایی که میگه  یَا شَفِیقَ مَنْ لا شَفِیقَ لَهُ! 


گوشیم هنوز درست نشده و همچنان گوشی زهرا دستم هست، در حالی که گوشی که دست خودش هست هم کم مشکل نداره و وقتی اعلام معذبی میکنم؛ میگن مگه قراره چند بار تو زندگیت گوشی ت مشکل داشته باشه که ما کوتاهی کنیم و من فقط تو ذهنم میاد  یَا رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ. 


دیروز یه کم بی حوصله و یا شاید ناامید بودم، دوست نروژی مون یک کلیپ انگیزشی واسم می فرسته و میگه فقط برای خنده هست و من فکر میکنم که یامُعینى‏ عِنْدَ مَفْزَعى!


و تک تک این اسماء خدا رو میتونم تو آدمهای دور و برم ببینم و من به این فکر میکنم که فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ. 

۱۲ نظر ۰۸ خرداد ۹۸ ، ۰۴:۳۴
صبا ..

سلام دوستان گلم.


ببخشید کامنت ها رو جواب ندادم. گفتم یه پست بگذارم همه چیز رو توش توضیح بدم.


اول اینکه گوشیم چند وقت پیش از دستم افتاد و ال سی دی ش سوخت، البته نه همون لحظه، بلکه هر روز سایه تاریکی که روی صفحه ش بود بزرگ و بزرگتر شد. وقتی بردمش در مغازه و نشون دادم گفتم تعویض ال سی دی میشه 225 دلار!! که من اصلا حاضر نبودم چنین پولی رو بدم واسه یه ال سی دی، دوستان پیشنهاد دادن که اسکرین ش رو خودمون عوض کنیم و تا حالا با 60-70 دلار جمع شده و البته که هنوز کامل درست نشده، فعلا گوشی زهرا دست من هست با دسترسی محدود! اعتراف می کنم بدون گوشی فرقی با مرده نداری!! یعنی کلیه راههای ارتباطی ت با دنیا قطع میشه. اینجا که اگر یه جای جدید هم بخوای بری تقریبا غیرممکنه! 

برای من کتاب خوندن و فیلم دیدن و خانواده ام و مقدسات و بانک و ساعت و ... همه در گوشی خلاصه میشه!! 

و البته لب تاپ خودم هم سرناسازگاری گذاشته و  اصلا تو هیچ زمینه ای همکاری نمی کنه!! واسه همین فقط پیاماتون رو می تونستم بخونم!


---------------------

از ماه رمضان بگم.


فکر کنم دیگه نتونم روزه بگیریم و حسابی آب و روغن قاطی کردم و فکر میکنم هفته پیش هم که اصلا حال روحی م خوب نبود تحت تاثیر وضعیت گوارشی و به هم ریختگی هورمونی هم بود!


اما از تجربیات رمضان اینجا:


انجمن مسلمین دانشگاه یکی دوبار در هفته افطاری می ده، و حس خیلی خوبی داشت. هر سری هم یه کشوری اسپانسر میشه البته می دونید که بجز ایران :)


یه محله ای هست کلا ماه رمضان بازارچه خیابانی داره و بعد از افطار انواع غذاها سرو میشه، البته من نرفتم و میگن خیلی شلوغ هست و خیلی هم زنده.


جنی میگفت جاناتان گفته شاگردهای مسلمون من هم تو مدرسه روزه هستند، کلاس پنجم و ششم هستند.


هفته پیش رفتم تو آشپزحونه که آب بخورم آقای لی گفت شما که گفتید آب هم نمی تونید بخورید!! گفتم بله! هیچی نباید بخوریم و بنوشیم ولی من روزه نیستم! بعد خیلی تعجب کرد، دیگه وایسادم یه سری احکام رو واسش توضیح دادم و به سوالاش جواب دادم و بعد رفتم. 

یکی از بچه های گروه هم اون روز ازم پرسید کی شام می خورید! گفتم بعد از غروب آفتاب. بعد فرداش دید من دارم ناهار می خورم! قیافه ش شبیه علامت سوال بود!! تو جلسه امروز باید برم شفاف سازی کنم :))


دیروز هم رفته بودم میتاپ، همون اول با یه دختره که خیلی خیلی شیک بود شروع کردم به صحبت! 

*: جمله دومش کجایی هستی؟ 

ایرانی! 

*: روزه ای؟ . گفتم نه امروز روزه نیستم. تو کجایی هستی؟ گفت اندونزیایی هستم. توریست بود. جراح بود! سال دیگه قرار بود بیاد سیدنی کار کنه اومده بود یکی - دو ماه بمونه که دستش بیاد چی به چی هست.

عصر سر ایستگاه قطار وایساده بودیم داشتیم حرف می زدیم، دوباره بحث مون رفت به روزه! من اون موقع تازه ازش پرسیدم که مسلمونی یا نه! که گفت آره و اکثر میتاپ ها رو هم با روزه میرم!! بعد یه دختر چینی بود کنارمون یه کم سوال در مورد روزه پرسید. اولش که میگه وای خیلی وزن از دست میدین و دل درد می گیرد و ... بعدش که دختر اندونزیایی میگه روزه فقط نخوردن و نیاشامیدن نیست و ...  بعد میگه فکر کنم روزه برای پوست خوب باشه :)) یعنی قیافه من و اون دختر اندونزیایی رو باید می دیدی!! کلا هیچ درکی از معنویت و دین و مسائل غیردنیایی ندارن! 


چند روز پیش هم شوآن گفت می تونم یه سوال ازت بپرسم! داشتم لیوانم رو پر آب می کردم! گفتم الان میخواد در مورد روزه بپرسه! ولی گفت من امروز فهمیدم مردای مسلمان می تونند همزمان 4 تا زن داشته باشند!!

من کلی توجیه کردم که تو کشور ما همچین چیزی روتین نیست و خیلی شرایط داره و همینجوری هم نیست و ... توقع من این بود که بگه وای چقدر فجیع و ... بعد میگه خیلی خوبه که !! بچه ها گفتن مثلا اگر مردی برای یکیاز زن هاش یه خونه می گیره برای اون یکی هم باید مشابهش رو بگیره و این یعنی اون مرد خیلی پولداره، میگم آره! میگه خب چه اشکالی داره ؟!! یعنی من فقط اینجوری بودم :|

به قول بچه ها واسه همین اخلاقاتون و قانع بودناتون به همه چیز هست که همه مردهای دنیا تمایل دارن با یه دختر شرقی ازدواج کنند!!


------------

چند وقت پیش جاناتان بهم گفت فیلم آرگو رو دیدی؟ گفتم نه! در مورد چی هست؟ میگه در مورد تسخیر سفارت آمریکا تو ایران و ماجرای فراری دادن 6 تا از کارمندهای سفارت هست. بعضی ها میگن ایران رو تو این فیلم بد نشون داده، اگر دوست داری ببینش و بعدا با هم در موردش حرف می زنیم. 

منم خیلی کنجکاو شد و  فیلم رو دیدم! خیلی جاهاش گریه کردم بخاطر واقعیت زشت حکومت مون! بخاطر اینکه فیلم نه تنها هیچ تحریفی نداشت بلکه کاملا صادقانه بود! با اینکه تنها فیلم رو میدیدم ولی یه جاهایی دلم میخواست از خجالت فقط استاپ بزنم و بگم نه اینجوری نیست ولی واقعیت و تاریخ یه چیزی دیگه میگفت و واقعا متاسف شدم. 


چند وقت پیش هم کتاب"دختری با 7 اسم" رو خوندم، خاطرات دختری هست که از کره شمالی فرار کرده، با خوندن این کتاب هم کم اشک نریختم! چقدر مردم کره شمالی شبیه مردم ایران هستند و چقدر تاسف خوردم به حال خودمون!


الن وقنی در مورد شیراز و باغ هاش و ... باهاش حرف زدم یه مستند از BBC واسم آورد در مورد باغ های اسلامی که یه بخشی از مستند Monty Don در مورد باغ های ایران و البته شیراز هست. با اینکه این بار جنبه مثبت کشور من بُلد شده بود بازم اشکم دراومد. از اینکه من از کشوری هستم که روز به روز داره به قهقرا میره. من از جایی هستم که در وضعیت فعلی هیچ انتخابی برای برگشت بهش ندارم. 


با بچه های چینی و عرب و ... که صحبت کنی اکثرا بعد از تموم شدن درسشون می خوان برگردن کشورشون، چون واسه شون بهتره، چون اونجا راحتترن, چون اونجا هر چی نباشه کشورشون هست. ولی با بچه های ایرانی که حرف می زنیم دنبال هر راهی هستیم که بمونیم! که برنگردیم! چون مجبوریم! چون جایی واسه برگشت نداریم. چون خانواده هامون با وجود دلتنگی آخر هر مکالمه می گن خوب شد که رفتی، یه کاری کن که بمونی و نخوای برگردی. 


اون موقع که ایران بودم و یکی که ایران زندگی نمی کرد در مورد مسائل ایران دلسوزی می کرد و نظر میداد می گفتم از بیرون گود نظر دادن آسونه! حالا که خودم ایران نیستم و از ایران دور شدم می بینم اینجا درد خیلی عمیق تره! خیلی! اینکه تو الان جایی هستی که مدام مقایسه میکنی! حکومت خودت رو با حکومت های دیگه، فرهنگ خودت رو با فرهنگ های دیگه! نحوه سلوک هم وطن هات رو با بقیه مردم دنیا! می فهمی عمق فاجعه فراتر از اونی هست که تو ایران می دیدی. حتی برای منی که به وحشتناک ترین مشکلات جامعه از همه لحاظی تو ایران اشراف داشتم و همچین بی خبر هم نبودم، این مقایسه و وضعیت بدتر هر روز ایران یه شوک هست.

شوکی که تو زندگی فردی من هم تاثیر داره، متاسقانه حکومت ایران باعث شده ما از خیلی از جهات با مردم دنیا فرق داشته باشیم. نمونه اش اینکه مثلا خیلی کم می تونی ایرانی پیدا کنی که اعتقادات مذهبی داشته باشه! البته بهتره بگم اکثر ایرانی ها به صورت افراطی ضد دین هستند!  یا حداقل من به تعداد انگشتان دستم هم هنوز آدم معتقدی ندیدم!  و اون معناگرایی هایی که جدای از مذهب همیشه برای من ارزش و زیبایی بوده واسه آدم های اینجا بی مفهومه! و این یعنی تو باید یه بخشی از زیبایی های زندگی ت رو بگذاری کنار و بعد با آدمها ارتباط برقرار کنی. یعنی اینکه منی که میگم دل کندن پیشه م شده، باید از این به بعد پیشه م هم باشه.  یعنی اینکه حتی ممکنه من هم یه روز بشم شبیه بقیه آدمها!! یعنی احتمال اینکه کسی شبیه تو به دنیا نگاه کنه نزدیک به صفر هست.

اینکه میگم بی احساس شدم منظورم این نیست که من درکی از دلتنگی و دلسوزی و عذاب وجدان و ... ندارم. من کاملا غرق در همه این احساسات هستم. ولی باید خودم رو قوی نشون بدم. باید خودم رو بزنم به اون راه! آخر همه افکارم هیچ هست! هیچ کاری از دستم برنمیاد جز اینکه بگم حالا ولش کن، بعدا یه طوری میشه! باید فقط به این هفته فکر کنم و حتی فقط به امروز.

همه اینها تمرین هایی هست که تو رو تبدیل می کنه به یه آدم بی احساس و رباتی که درکش از زندگی فقط ارزش های مادی هست. آدمی که فکر میکنه این خودش نیست که زندگی میکنه. 

۲۰ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۳:۳۷
صبا ..

فکر میکنم بی احساس ترین موجود زمین هستم، نه از این جهت که احساساتی نمی شوم؛ البته مسلم است که احساساتی می شوم و انواع احساسات را هم در طول روز تجربه می کنم، شاید درست ترش این باشد که دیگر هیچ اثری از مهربانی در خودم نمی بینم. احساس می کنم بی رحم شده ام و سنگ! دل کندن از همه چیز ، همه کس و همه جا شده است پیشه ام و مثل آب خوردن می ماند برایم و این مرا می ترساند چرا که ترسناک شده ام. 

البته یک جور احساس سِر شدگی هم دارم، هنوز هم فکر میکنم همه چیز موقت است و قرار است اتفاق دیگری بیافتد و شکل بازی (زندگی) تغییر کند. 

نمی توانم عمیق فکر کنم آخر همه افکارم هیچ چیز نیست! چون انگار هیچ کاره ام در زندگی اطرافیانم و خودم ؛ احساس عجز می کنم؛ احساس می کنم یک نخ نامرئی است که مرا به جلو می برد و حس نمی کنم که این منم که دارم زندگی میکنم! زندگی برای خودش دارد می رود! و مرا هم با خودش می برد. نه! احساس نارضایتی ندارم؛ ولی یک چیز(های)ی کم است. 

شاید باید دوباره روحی در من دمیده شود!! 

۹ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۳:۵۹
صبا ..

دیروز صبح رنگینک درست کردم و البته قرمه سبزی (رسم مامان واسه اولین سحری بود:) ) و به جنی هم گفته فردا رمضان هست و رنگینک رو دارم واسه اون درست میکنم و اگر نصف شبها یه صداهایی شنیدین شبح نیست منم :)  کاملا آشنا بود با رمضان و از پسرش هم پرسید میدونی از کی تا کی روزه می گیرن، اونم می دونست :)


بعدش دیگه من رفتم بیرون و ساعت 7.30 اومدم خونه، همه چراغ ها خاموش بود، حدس زدم رفته باشند خونه مادر جنی واسه شام ولی معمولا خیلی که دیر برگردن تا 8 خونه هستند و مخصوصا اینکه سولی قرار بوده بره اردو، حدس زدم که همه شون خواب باشند ولی بازم مطمئن نبودم ولی سعی کردم صدای خاصی تولید نکنم و تا موقعی که خوابیدم هم نیومدن و دیگه مطمئن شدم تو خونه بودن و خواب. 


امروز صبح پسرک قرار بود ساعت 5 صبح بره اردو، و قبل از اینکه من برای سحری بیدار بشم اونا بیدار شده بودن و رمضان رو بهم تبریک گفتند و سحری اول رو یه جورایی با هم خوردیم. البته جفری هم بود :) و گقتند که دیشب 6.30 همه شون خوابیدن!!! 


قرار شد از فردا سحر هم فقط جفری همراهیم کنه :))


رمضانتون پیشاپیش مبارک. 


۱۵ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۴:۱۲
صبا ..