غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی

آخرین ...

يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۴۸ ق.ظ

ساعت ۰۰ بامداد ۲۵ شهریور است.نشسته ام پشت در اتاق زایشگاه؛ خواهر "ه" که او هم "ه" دوم نام خواهد گرفت تا دقایقی دیگر بدنیا می آید. فقط دو شب دیگر که صبح شود می رسیم به نقطه سر خط جدید زندگی من و خانواده ام؛ حس خاصی ندارم جز هیجان مثبت؛ نه استرس؛ نه نگرانی و نه اینکه قرار هست همه چیز آخرین باشد. حتی از وقت هایی که قرار بود تنهایی مسافرت روم هم آرامترم فقط نگران گربه Jenny هستم :) بعدترها احتمالا از او هم خواهم نوشت.

پنج شنبه شب مهمانی خداحافظی بود؛ اصلا باورم نمی شد که مهمان ها آمده اند که با من خداحافظی کنند؛ مریم که از روزی که گفته بودم می خواهم بروم مدام گریه کرده بود؛ همان شب هم می گفت جلوی من نباش!! نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم. واقعیتش در دلم خنده ام می گرفت؛ نمی دانم چرا اینقدر بی احساس شده ام!! البته به مریم هم گفتم این سوسول بازیها اثرات هورمون های بارداری است؛ ولی آخرش گفت که من در تمام مراحل زندگیش تاثیرگذار بوده ام و حالا دوریم اذیت ش می کند؛ بعدتر فکر کردم و یاد حسابان درس دادن هایم و امتحان معادلات دیفرانسیل  ش؛ یاد خواستگاری هایی که جفت پایی می پریدم روی احساسش؛ یاد تک زنگ هایی که هر روز اول صبح به هم میزدیم؛ یاد عاشق شدنش که هر روز موعظه ش می کردم؛ یاد خواستگاری که مهمترین دلیل به هم خوردنش حرف های من بود و یاد پیامکم که "اویش" را  ۱۰۰% تایید کرده بودم و حالا مریم میزبان کودکی است که احساساتش را اینقدر دگرگون کرده و من قرار است دیگر نزدیک او نباشم... بقیه اما نگران لب تاپم بودند که کلی از وزن بارم را می گیرد. همه هدیه هایشان را خیلی دوست داشتم. آخرش هم دایی یواشکی در گوشم می گوید هر موقع پول خواستی به خودم بگو :)

پنج شنبه ظهر آقای "گ" را سر خیابان شرکت دیدم؛ همکاری که از ۱۱ سال پیش می شناسمش؛ و برایم جالب بود که فرصت خداحافظی فراهم شد؛ دوران همکار بودن با آقای گ و بچه های آن روزها دوران طلایی شغلی من بود.

شنبه صبح با "ر"رفتیم حافظیه؛ مامن روزهای سخت من؛ از تمام فال های حافظی که با هم گرفتیم گفتیم و دوباره تفال زدم به دیوان ش و گفتم حرفی توشه راهم کن و فرمود:

 

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا

چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه

جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش

گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد

محترم دار در آن طره عنبرشکنش

در مقامی که به یاد لب او می نوشند

سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت

هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش

هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال

سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است

آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش


و حالا ساعت شد ۴۷ دقیقه بامداد و خواهر ه یا همان "ه" دوم بدنیا آمد :))


قدمش مبارک و پرخیر برکت باد.


۹۷/۰۶/۲۵
صبا ..

نظرات  (۶)

الان دیگه فکر کنم مسافرتت تموم شده باشه. رسیدی ان شاءالله؟ همه چی رو به راهه؟ امیدوارم فصل جدید زندگی برای هم خودت و هم خانواده ات عالی باشه :)

صبای نازنین، فراموش نمیکنم آشناییمون رو که 4 سال پیش شروع شد و حرفهایت توی اون روزها مرهمی بود برای من... و از یاد نمیبرم دیدار دوستانه مون رو تو اون حیاط باصفا... و چه حیف که فرصت دیدار فقط یک بار پیش اومد و من فراموش نمیکنم اون نگاه با نفوذ و عمیق و دوست داشتنی رو که اون روز دیدم و چه راحت سر صحبت بینمون باز شده و حرفها و افکار مشترکمون. برات ازته قلبم خوشحالم و میدونم که روزهای روشنی رو در پیش داری... روزهای روشن، آرامش وجود ، هیجان مثبت و شادی ... و براستی که با هر سختی آسانی هست. مراقب خودت باش 

گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا

چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

پاسخ:
فضیلت دوست داشتنی من؛ دختر آروم و مهربون... چقدر خوشحالم که همون یه بار فرصت شد ببینمت و تا چند روز از وجودت انرژی گرفته بودم.

خیلی خوشحال شدم پیامت رو دوباره اینجا دیدم. 

حضور دوستان اینجا واسم قوت قلب هست.


عجب فال حافظی... سفرت بی خطر، آینده ات پربار و شیرین، دلت شاد و لبت خندون صبای گل...
امیدوارم یک روز ببینمت...
پاسخ:
خیلی فال حافظ دلچسبی بود.

ممنونم از آرزوهای خوبت حورای مهربونم.

منم امیدوارم...
تک تک بیت های شعر حافظ گوارای وجودت عزیزم
نمیدونم چرا من دارم گریه میکنم؟ هه هه هه نکنه کلا آثر رفتنت روی زن‌های باردار گریه انداختنشون باشه:))
دم دایی ات گرم و معرفت ایشون و همه ی دوستانت روزافزون
عزیزم صبا جوووونم برات بهترین ها را از خدا میخوام
پاسخ:
قربونت مامان زری عزیززم.

پشت سر مسافر گریه نکنید. شگون نداره ؛)

همه تون خوبید و دوستتون دارم. تو هم مواظب خودت و گل دختر و گل پسرت و فرشته تو راهیت باش.
راستی خیلی خیلی با حافظ حال کردم
عجب تفالی
کاملاً درست و بامناسبت درست
پاسخ:
خودمم خیلی تعجب کردم؛ خیلی جالب بود :)

یه حافظیه کوچولو با خودم بردم ولی جایی برای دیوان نداشتم که اونجا هم تفال بزنم.
سلام صبا جون

چقدر زود دو هفته ای که گفتی رسید.
خیلی خوشحالم به خاطر هیجان مثبتت :) 
ان شآء الله شروع خوبی داشته باشی
پاسخ:
سلام عزیزززم.

الان نشستم تو فرودگاه و هنوزم باورم نمیشه دارم میرم.

اصلا حسم حس کسی نیست که داره میره و به این زودی ها برنمی گرده.

امیدوارم همه چی خوب پیش بره.

شما هم مواظب خودتون باشید دوست ندیده ی دوست داشتنی م.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی