ریحانه عزیز و شارمین عزیز چالش وبلاگی رو شروع کردند که در اون می تونیم به یک یا چند تا خواننده های وبلاگمون با دستخط خودمون نامه بنویسیم.
این هم نامه من :
از خواننده های اینجا دعوت میکنم در صورت تمایل در این چالش شرکت کنند :)

ریحانه عزیز و شارمین عزیز چالش وبلاگی رو شروع کردند که در اون می تونیم به یک یا چند تا خواننده های وبلاگمون با دستخط خودمون نامه بنویسیم.
این هم نامه من :
از خواننده های اینجا دعوت میکنم در صورت تمایل در این چالش شرکت کنند :)

چند روز پیش شوآن بهم پیام داد. اگر یادتون نمیاد شوآن کیه باید بگم که شوآن یه دختر چینی هست که تو دانشکده قبلی که بودم هم گروهیم بود. تو اینستاگرام همو فالو داریم و هر از گاهی یه احوال پرسی میکردیم و این مدت هم که هی قرنطینه میشد و نشده بود همو ببینم. اما دلیل پیام دادنش این بود که میخواست عروسیش دعوتم کنه :)
بعد از اینکه عروسیش دعوت شدم یه روز هم اومد دانشگاه همو دیدیم. فارغ التحصیل شده بود چند ماه پیش. گفت از بس که از پروژه م و ارتباطی که با آقای لی داشتم و ... بدم می اومد و ازم انرژی گرفته بود چند ماه فقط استراحت کردم و دلم نمی خواست حتی لب تاپم رو روشن کنم. گفت آقای لی بهم پیشنهاد پست داک هم داده و قبول نکردم! از بس که ازش بدم می اومده و دیگه نمیخواستم ببینمش! و من واقعا خوشحال شدم که دوسال و نیم پیش اون همه سختی و ریسک رو به جون خریدم و از اون گروه و کلا دانشکده اومدم بیرون.
بعد هم پرسیدم با نامزد محترمتون چطور آشنا شدین؟! گفت از بچه های دانشگاه هست و مامانم دو سال پیش اومده تو یه دورهمی دیدتش و بعد از اون هر روز صبح به من یادآوری کرده که تو اگر یه دوست پسر بخوایی این گزینه خوبی هست و ... . خلاصه گفت اگر مامانم نبود من باهاش آشنا نمیشدم.(مامانهای جمع کجا نشستند؟!) از دو سال پیش تا حالا هم مامانش بخاطر کوید اینجا مونده و الان با مامانش و نامزد محترم همگی دور هم زندگی میکنند. حالا برم عروسی میام براتون تعریف میکنم :)
کلی چیز ذوق آور گفت ولی یه چیز کلیش این بود که به نامزدش گفته بود میخوام صبا رو دعوت کنم چون یکی از بهترین شب های منو تو استرالیا ساخته و من اون شب رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. کِی رو میگفت؟ مهمونی تولدم سال اول که اومده بودم اینجا. می گفت شبیه جادو می موند اون شب. همه تون مهربون و شاد و آهنگ های شاد و غذاهای خوشمزه و من اصلا احساس غریبی نمی کردم! و خب ما کلی بهشون آموزش رقص هم داده بودیم و همه چیز رو تک تک توضیح داده بودیم. اون شب به من (صبا) خیلی خوش گذشته بود ولی فکر نمیکردم اثرش تا الان روی شوآن هم مونده باشه :) و من کلی ذوقیدم :)
دیگه اینکه این هفته جنی رو هم بعد از یه شش ماهی دیدم. اینقدر دلم براش تنگ شده بود که حد نداشت. آنیتا دو هفته یکبار معمولا جنی رو می بینه و یه جورایی براش حکم کمک مشاور رو داره. همیشه میگفت جنی میگه کاش بشه زودتر صبا رو ببینم. تا اینکه بالاخره این هفته شد که شام با هم بخوریم و از همه چیز با هم حرف بزنیم. بهش گفتم الان تازه یکسال شده که اومدم خونه آنیتا! و اون گفت چقدر پارسال برای همه مون سخت بود ولی تونستیم. برای اونا سخت بود چون مدیریت زندگی جدید با ۵ تا بچه واقعا ازشون انرژی گرفته بود و کار به یه جایی رسیده بود که میخواستن بعد از تموم شدن قرارداد خونه برگردن به سیستم سابق و هر کی با بچه های خودش جدا زندگی کنه! ولی این مدتی که ما قرنطینه بودیم جنی و بچه هاش رفته بودن خونه ی ساحلی و همین فاصله گرفتن نزدیک ۴ ماه بهشون کمک کرده بود که بتونند کنترل اوضاع رو دست بگیرن. اینم بگم جنی سالها تراپی می رفت. الان هفته ای دوبار میره که یکبارش زوج درمانی هست و مسائل خودش و جاناتان و بچه ها رو به کمک مشاور حل میکنند.
قرار شد ما هم زود به زودتر همو ببینیم :)
این هفته یه ورک شاپ دیگه شرکت کردم که ۴ روزه بود و در واقع یه دوره مربی گری بود. مفاهیم علمی و تکنیکی آموزش داده نمیشد. در واقع اصلا چیز خاصی آموزش داده نمیشد. اینجوری بود که یه سری تاپیک ها و سوال هایی تعریف می کردن و بعد گروه بندی مون می کردن که نظراتمون رو بگیم و با هم حرف بزنیم و تجربه هامون رو به اشتراک بگذاریم. از روز دوم باید درس هم میدادیم تو یه گروه سه نفره البته! و خب همون تدریس رو سه روز تکرار کردیم و امروز که روز آخر بود خودمون میدیدم که چقدر پیشرفت کردیم و مسلط شدیم واقعا. کلی از هم چیز یاد گرفتیم و با هم دوست شدیم. شرکت کننده هام نصف از استرالیا بودن و نصف از آمریکا و سه نفر هم از نیوزلند وسنگاپور. نکته بامزه همیشگی که آمریکایی ها دیروز ما هستند اصولا! :)
یکی از چیزهایی که خیلی روش تاکید شد این بود که موقع آموزش حتما یه خودتون یه سری اشتباهات رو عمدی داشته باشید (ارور ایجاد کنید) و اصلاحش کنید که مخاطب ببینه شما هم اشتباه میکنید و اینجوری حس بهتری برای سوال پرسیدن داشته باشه.
امروز که روز آخر این ورک شاپ بود چیزی که می دیدم صبایی بود که تو ایران تو کلاس هاش بود! صبایی که وقتی تو یه جمعی وارد میشه نظراتش رو میگه و از بقیه هم نظر میخواد! خب این شخصیت فارسی من بود! ولی شخصیت انگلیسیم هم همون شکلی شده! شخصیت انگلیسیم هم الان دیگه با هیجان حرف میزنه! نمی ترسه که داره اشتباه حرف میزنه! یا نکنه درست نباشه الان نظرمو بگم.
بیشتر از دو هفته هست که من از این کنفرانس و سمپوزیم و ورک شاپ در میام میرم تو اون یکی :) وسطش هم البته یکی دو تا سخنرانی آزاد همین جوری هم شرکت کردم! :) و امروز اگر خدا قبول کنه کنفرانس ها تموم شد.
کلا که خیلی خوب بود :)
ولی خب جالب بود که از سمت محور پزشکی و بیولوژیِ صرف من وارد شدم و الان از قسمت ریاضیِ محض خارج شدم :)
و خب روزهای اول اصلا حس خوبی نداشتم چون نه چندان چیزی می فهمیدم و نه کلا فهمیده میشدم و خیلی احساس نامتجانس بودن داشتم (اصلاحی که بکار می برم همیشه اینه که حس outlier بودن میکنم:) ) . ولی خب از دیروز نزدیک های ظهر اوضاع بهتر شد و حس کردم هم فهمیده میشم و هم می فهمم و آدمها بهم شبیه تر شدن. یه جور حس قرار و آرامش گرفتم.
قبلا هم اینجا گفتم که از نظر من یکی از دلایل اضطراب قرار نداشتن در جای درست هست وقتی که جایی که درست هست قرار بگیری نه اونقدر لازم هست دست و پا بزنی نه اضطراب شدید داری. مثلا سخنرانی آخر دیروز رو تو قطار دیدم و بقیه ش رو از وقتی از قطار پیاده شدم تا خونه بدون دیدن اسلایدها تونستم دنبال کنم. بارون هم می اومد و چتر دستم بود. یه تیکه هایی هم تو آسانسور اینا بودم و قطع شده بود ولی خب بازم برام کاملا قابل دنبال کردن بود.
یه چیز جالب دیگه هم این بود که اسلایدهای روزهای اول کلی رنگی رنگی و با عکس های خوشکل و 3D از این چیزا! از دیروز اسلایدها بی روح ترین حالت ممکن رو داشتند! :)) خب همون فرمول ها رو میشه بهتر پرزنت کرد ولی خب گویا جماعت ریاضی دان اعتقادی به این قرتی بازی ها نداره و در نهایت به بی سلیقه ترین اسلایدها هم جایزه دادن! :) البته بهتره گفت به بی حوصله ترین اسلاید :)
فیلدی که من کار میکنم و همین کنفرانس ها همشون علوم کاربردی هستند و ولی یه جاهایی من تعجب میکردم که در مورد چه چیزهایی تحقیق میشه! من که اصلا به ذهنم خطور نمی کرد یه عده دغدغه چنین چیزهایی رو داشته باشند و تا این حد هم در موردش موشکافانه کار انجام بشه و خب آدم امیدوار میشه به بشریت :)
میشه گفت که تقریبا کسایی که تو حوزه ی من کار میکنند رو تو استرالیا می شناسم و خب این خوبه :)
و اینکه این سری واقعا از نحوه پرزنت کردن خودم راضی بودم و وقتی مقایسه می کنم می بینم نحوه پرزنت کردن ربطی به اینکه انگلیسی زبان اولت هست نداره. ربطی به ساختار فکریت داره و البته خب اعتماد به نفسم در مورد لهجه م بهتر شد :) من واقعا بعضی ارائه ها رو هیچی نمی فهمیدم و اینقدر رو اعصابم بود که صداش رو هم کم می کردم و اسلاید خالی میدیدم. بعد مثلا طرف استاد دانشگاه تو آمریکا بود! و اینکه ارائه اکثر دانشجوها به نظر من بهتر بود. چون قشنگ معلوم بود همه وقت گذاشتن و تمرین کردن ولی یه عده ای از اساتید تازه اونجا می اومدن فکر میکردن که چی میخوان بگن!
اما دوباره ظرافت رفتاری هری:
مهم ترین ارائه من رو شرکت کرد و بعدشم خب مثل همیشه کامنت مثبت داد با اینکه تو ساعت کاریش بود و با اینکه رسما در قبال من مسئولیتی نداره. امروز پست داک متیو ارائه داشت که قبلا پست داک مشترک هری و متیو بود و دوباره دیدم که اون تایم حضور داشت :)
دیروز استارت هایکینگ رو زدم دوباره و یه برنامه نسبتا سبک رفتم! ۱۴ کیلومتر تقریبا بود و به نظرم نباید بهم فشار می اومد. سربالایی و سرپایینی زیاد داشت و کلا از اینکه زمین صاف نبود و پر از سنگلاخ بود حس خوبی داشتم! یعنی حس برگشت به طبیعت :) از شب قبلش هم اینکه قرار بود صبح زود بیدار بشم و برم هایکینگ و باید ساعت قطار و ... رو دقیق چک می کردم حس خوبی داشتم. گروه کوچیکی هم بود و برخلاف تصورم که فکر میکردم بعد از یه مدت ارتباط برقرار کردن شاید واسم سخت باشه دیدم اتفاقا نه تنها که اصلا سخت نیست خیلی هم خوبه و من چقدر این مدت همین ارتباط با غریبه ها رو کم داشتم و چقدر مشتاقم! بخشی از نیاز روانی من رو همین ارتباط با آدمهای جدید گذری تامین میکنه! آدمی که اول صبح هیچی ازشون نمیدونی و ظهر که میشه کلی چیز میدونی و کلی چیز یادگرفتی و بعدش خداحافظی میکنی و تمام.
برنامه ساعت یک تمام شد. من آخراش گرمم بود و به نظرم آفتابش خیلی مستقیم بود. دیگه از پله های ایستگاه قطار هم که اومدم پایین با ماسک اومدم و احساس میکردم دارم خفه میشم. رفتم دستم رو بشورم دیدم وایییییی چقدر دستام ورم داره و انگشتام چرا داره می پکه!؟ یعنی چیزی نیشم زده؟ چرا دو تا دستام؟ صورتم هم انگار لبو! ترسیده بودم. اومدم سوار قطار شدم و تا نشستم علایم گرمازدگی رو سرچ کردم و اومد تورم دست! گفتم آخیششششششش! دیگه هی آب خوردم و هوای تو قطار هم که خنک بود کم کم ورم دستام کم شد! تجربه جالبی بود آخه هوا هم اونقدرا گرم نبود که بخوام گرمازده بشم ولی خب انگار بدنم عادت نداشت.
بعد که رسیدم خونه و کفشم رو درآوردم دیدم جورابم خونی هست. جورابم رو که در آوردم دیدم خون همین جوری تا کف پام رفته! زیرقوزک پام منبعش بود! من بوت هایکینگ می پوشم و خب احتمال ضربه و خار اینا نبود! رفتم حموم خون همین جور بند نمی اومد. دیگه اومدم روش رو بستم و سرچ کردم محل گاز گرفتن زالو چه شکلیه! دیدم همینه شکلیه :)) همیشه دیده بودم ملت رو زالو میزنه ولی خودم تجربه ش رو نداشتم. اینم به تجربیاتم افزوده شد :)
تو آینه دستشویی دانشگاه وقتی ماسکم رو درمیارم و خودم رو میبینم حس میکنم دندونام از دو طرف عفونت و ورم داره! در این حد چاق شدم!! آینه های خونه این مدت مرام به خرج داده و به روم نیاورده بودن :) اون لحظه ای که تو دستشویی ایستگاه قطار دیدم دستام ورم کرده یه لحظه از ذهنم گذشت صورتت هم که ورم داره! و اگه خدا بخواد یه بیماری جدید گرفتی!!
ولی امروز که دو ساعت وقت گذاشتم و دلمه برگ مو درست کردم متوجه شدم که ورم صورتم به این زودی ها خوب نمیشه با این روالی که در پیش گرفتم :)) قبلا دلمه گوجه و فلفل دلمه درست کرده بودم ولی خب برگ مو نداشتم هیچ وقت. هفته پیش که در اولین گام آزادسازی یورش بردیم به فروشگاه ایرانی کنسرو برگ مو هم گرفتم که به این ویارم هم پاسخ بدم.
البته یه ویار دیگه هم داشتم که همون هفته پیش پاسخ دادم: کال کباب. آنیتا و مامانش خیلی خوششون اومده بود و چند بار دستورش رو پرسیدن.
من ولی به این فکر میکردم که چطور میشه همچین چیزی رو تجاریش کرد. اینجا مصرف dip (نمی دونم چی ترجمه ش کنم - یه چیزی مثل ماست موسیر) خیلی مرسوم هست. بعد دیپ های خاورمیانه ای مثل حمص (هوموس) (hummus) یا باباغنوش یا حتی ماست و خیار - یا ماست و لبو براشون خیلی جذاب و متداول هست و خب یه چیزی مثل کال کباب هم میشه به همین شکل سرو کرد و تو همون دسته هست و کاش میشد اونم تجاری میشد و می اومد جزو غذاهای مرسوم اینجا.
از موفقیت های تهاجم غذاییم هم بگم. اون شب مامان آنیتا یه سوپی مثل عدسی درست کرده بود و گفت مثل تو توش آبلیمو ریختم و طعمش خیلی خوب شده :) من تو دلم دست و جیییییغ و هورا بود.
من تو همه غذاهام زیره و آویشن و زردچوبه و فلفل سیاه و نمک به عنوان ادویه میزنم. بسته به نوع غذا چیزهای دیگه هم اضافه میکنم ولی اینا همیشه هستند. اونم یاد گرفته و از بو و طعم مخصوصا زیره خوشش اومده و تو یه سری از غذاهاش استفاده میکنه :)
جدیدا خیلی دارم در مورد غذا پست می گذارم:)) خدا رحم کنه نترکم در نهایت :))
پیشنهاد جدید: پادکست آن رو کلا پیشنهاد میکنم که بشنوید اگر علاقه ای به شنیدن داستان های واقعی دارید. آخرین سریش با عنوان "من زاده مهاجرتم" رو پیشنهاد میکنم اول گوش کنید.
خب منم بالاخره جن ها ازم دور شدن! و دلم خواست که تو یه چالش وبلاگی شرکت کنم!
البته وسیله نیست ولی خب من ۴ ماه تو خماریش بودم و برام نماد آزادی هست :) بله ما دیگه قرنطینه نیستیم و می تونیم بریم مغازه ایرانی :) و این خود آزادی هست :)
میخواستم عکس نون بربری هم بگذارم! ولی خب چیز خاصی ازش نمونده دیگه که به عکس برسه! :) شماهام نون بربری دم دستتون هست! خودتون تصور کنید!

فردا هم بعد از تقریبا ۴ ماه میخوام برم دانشگاه و کلی هیجان دارم :) خدایا این خوشبختی ها رو از ما نگیر.
اون روز داشتیم با بچه ها در مورد شرایط این مدت حرف می زدیم که مثلا اگر دو سال پیش به یکی میگفتی رفتم باشگاه ورزش کنم و پلیس ریخته تو باشگاه و جریمه م کرده به جرم ورزش کردن تو باشگاه چه جوری نگاهت میکرد!؟ و چه فکری میکرد با خودش؟!
سه شنبه پیش تولد آنیتا بود. من گفتم دوشنبه شب من شام درست میکنم. دوشنبه اینجا تعطیل رسمی بود. خواستم یه کم قرتی باشه شام هم برای خوشحالی خودم و هم اونا. قرار بود سوپ درست کنم و ته چین و یه مدل حلوا. مدل حلوا به توصیه مامان شد حلوای نشاسته چون می خواستم خوشکل و یکدست از تو قالب دربیاد. تو کابینت ها گشته بودم و یه قالب قلبی پیدا کرده بودم. ته چین هم با کلی تمهیدات ریختم تو قالب کمربندی ولی اونجوری قالبی کیک طور که می خواستم درنیومد. البته ظاهرش خوب بودا ولی خب بهتر هم میتونست باشه. سوپ ولی هم طعمش خیلی خوب شد و هم قالب نمی خواست :) من غذاهام تقریبا ترش هستند همیشه! سوپ رو هم با ذائقه خودم ست کردم ولی هردوشون خیلی از طعم سوپی که کمی هم ترش بود خوششون اومده بود. بیشتر از بقیه چیزا. و البته کلی ذوق کردن که تو ۱.۵ ساعت براشون شام (با سه مدل غذا) آماده کردم و البته مطلع شدند که تو کابینت هاشون قالب قلبی و کمربندی و پایه برای کیک هم وجود داشته :) خودمم حس خوبی گرفتم که اونا خوشحال شدند و هر کی زنگ میزد میشنیدم که میگفتن صبا شام این مدلی درست کرده و حس مهمونداری خودم هم کمی ارضا شد :)
ما همچنان در عجیبم از اینکه چرا جواب متد ما به این شکل درمیاد! چون مثلا فرض کنید ما بجای ۲*۲ داریم ۱.۹۹*۱.۹۹ ضرب میکنیم ولی جواب به جای ۳.۹۶ میشه ۱.۹۶ !! این هفته دیگه هری میگفت من همچنان هم باورم نمیشه! و دیگه من نگفتم من تا چند روز برای این مساله عزاداری کردم!
متیو اما این روزها بیشتر از همیشه رو اعصاب من هست. بهم میگه صبر نکن تا جلسه هفتگی مون واسه سوالات ولی وقتی سوال می پرسم جواب نمیده! یا وقتی میگم میشه حرف بزنیم حتی به خودش زحمت نمیده بگه الان نمی تونم! و البته این رفتارش جدید نیست و همیشه همین طور بوده! ولی خب الان بیشتر رو اعصاب هست! و شدیدا هم اصرار داره که من نباید نگران باشم. دلم میخواد بهش بگم تو خودت عامل نگرانی هستی! چی میگی بابا!؟
فرض کنید که جواب نهایی کار ما یه ۵ ضلعی باشه که ما قرار هست طول اضلاعش رو تخمین بزنیم. اعداد درست برای جواب هم در حد 0.002 اینا هست. بعد یکی از متدهایی که ما قراره مثلا ازشون بهتر باشیم اعدادی رو که تخمین میزنه در حد 1500 اینا هست. بعد مقاله شون هم تا حالا بیشتر از ۱۰۰۰ تا سایت خورده! بعد از اینکه کلی همه جا رو بررسی کردیم که بفهمیم واحدی که برای این اعداد در نظر گرفتن چی هست (مثلا میکرومتر یا نانومتر هست) و جوابی نگرفتیم. ایمیل زدم به ۳ تا از نویسنده هاش. یکیشون که گفت یادم نمیاد والا! یکی هم که جواب نداد. اون یکی هم یه چیزایی توضیح داد و بعد گفت این توضیحات به کارت میاد؟ من گفتم نه! و خروجی کار خودشون رو فرستادم و گفتم میشه بر اساس این توضیح بدی که دیگه جواب نداد! هری کاملا مطمئن بود که جواب نمیده! وقتی میگم پس مردم (محققین) چرا مقاله شون رو سایت میکنند وقتی کسی نمیدونه این اعداد چه توجیهی داره؟! میگه تو توقعت از دنیای علم خیلی زیاده! آدمها اصلا فکر نمیکنند که براشون سوال ایجاد بشه و وقتی یه مقاله یه جای معتبر چاپ میشه براشون کافی هست که تاییدش کنند و ازش استفاده کنند :(
چهارشنبه وقت دکتر گوارش داشتم و قرار بود جواب آزمایشهام رو بگه و بر اساسش تصمیم جدید بگیریم. اینجا جواب آزمایش میره واسه دکتر و خودت مستقیم بهش دسترسی نداری. بعد از اینکه سلام کرد مستقیم گفت با داروهای جدید بهتر شدی؟ گفتم نه خیلی. گفت اون آزمایش اصلیت باید زیر ۵۰ باشه و برای تو ۱۳۲۰ هست و معلومه که خوب نیستی. من جمعه سونوگرافی میکنم می تونی بیایی؟ گفتم با این عدد چاره دیگه ای هم دارم!؟ بعد هم گفت قبلش یه تست کوید بده بیا! من گفتم سخته واسم و واکسن کامل هم زدم میشه نرم تست بدم؟ گفت باشه صحبت میکنم که تو معاف بشی. دیگه بحث بیمه شد من گفتم بیمه دانشجویی دارم! جمعه که رفتم دستیارش هم بود و ازم اجازه گرفت که اونم باشه و جالب بود که اون از قبل می دونست من دانشجوی دکتری هستم. دیگه یه کم در مورد روند درمان حرف زدیم و من گفتم با فلان داروها اوکی نیستم ولی اونا اصرار داشتند که راضی بشم. حین سونوگرافی گفت بهتر از توقعم هستی و بازم بحث دارو رو کردیم و اینقدر بحث کردیم که به یه توافق نسبی رسیدیم! کل جلسه ۷۰ دقیقه شد! سری قبل منشیش فرداش زنگ زد و واسم نسخه و اینا رو فرستاد و شماره کارت خواست که ویزیت بدم. این سری فرداش زنگ نزد و من گفتم خب حتما چون جمعه میخوام برم دیگه همونجا همه رو بهم میگه! ولی وقتی رفتم پرداخت کنم فقط پول سونو رو دادم و گفت یه جوری برات حساب کردیم که بیمه ت همه مبلغ رو بهت برگردونه و اصلا ویزیت چهارشنبه رو نگرفت :)
راستی اینم بگم اینجا آزمایشگاه هم که میری پول نمیدی همون موقع. بعدش صورتحسابش پست میشه واست و خیلی عجله ندارن ازت پول بگیرن همون لحظه!
نخست وزیر جدید ایالت مون یه آقای ۳۹ ساله شدیدا کاتولیک و پدر ۶ تا بچه هست!
یه سری جلسات مشاوره با یه مشاور از ایران شروع کردم. اون روز بهم میگه تو چرا اینقدر میخندی؟! من کلا نیشم باز هست! :) میگه اینجوری در واقع غم و ناراحتیت رو سرکوب میکنی که همه چیز رو با خنده بیان میکنی.
خلاصه در راستای تکالیف روانشناسیم از این به بعد هر از یه مدت اینجا مراسم روضه برگزار میکنم و به حال مشکلاتم در حضور جمع می گریم :) البته براش توضیح دادم تازه الان خوب شدم و زرت و زرت جلوی این و اون گریه میکنم ولی خب انگار کافی نیست :)) (این پاراگراف رو هم با نیش کاملا باز نوشتم)
از ساعت ۲۴ امشب قرنطینه مون به اتمام میرسه. البته همه محدودیت ها کامل برداشته نمیشه ولی دیگه لازم نیست تو خونه بمونیم و مغازه ها و ... باز میشن.
نمی دونم منتظر چی هستم که نمیام بنویسم :))
دیگه الان گفتم بیام یه ذره روزمره نویسی کنم!
امروز هوس لاک زدن داشتم دوباره! و البته بعد از ۳ ماه و اندی رسما امروز قرنطینه باید تموم شده باشه ولی خب قوانین الان بر اساس تعداد واکسن زده ها تغییر میکنه و وقتی تعداد کسانی که هر دو دوز رو زدن به ۷۰٪ رسید قوانین تغییر میکنه و وقتی ۸۰٪ شد بیشتر شل میکنند! تا الان ۸۵٪ یک دوز رو تو ایالت ما زدن! و فکر کنم کمتر از ده روز دیگه به ۷۰٪ دو دوز برسیم. حالا من میخواستم لاک بزنم گفتم بی خیال! :) یهو میان قانون جدید قرنطینه وضع میکنند! والا! :) میدونید که کابینه ایالت ما منتظر نشسته بر اساس رنگ و زمان لاک زدن من تصمیم میگیره!:))
هفته پیش ملبورن زلزله ۶ ریشتری اومد و در این حد بود که منم تو سیدنی احساسش کردم! بعد داشتم این مساله رو به یکی از بستگان میگفتم گفت وای ۶ ریشتر زیاده و احتمالا باید واسه ملبورنی ها حلوا بپزی! آقا اینو گفت منم گفتم من کلی وقته هوس حلوا دارم و حتما واسشون درست میکنم:))
دیگه یکشنبه حلوا درست کردم. مامانم همیشه رو بشقاب حلوا سلفون میکشید میگذاشت رو کابینت. منم همین کار رو کردم!
سه شنبه - چهارشنبه قرار بود یه نشست علمی (کنفرانس نبود! چون خودشون سخنران هاشون رو دعوت کرده بودن و همه ی کارهایی که ارایه شد در سطح بسیار بالایی بود) رو به وقت انگلیس شرکت کنم که میشد ساعت ۱۰ شب ما! شب اول که ساعت ۱۰:۵۰ شروع میشد. منم قبلش یه کم دراز کشیدم و از اونجایی که دلم درد میکرد حوصله شام خوردن هم نداشتم و همین جوری خوابم برده بود. بعد که بیدار شدم گفتم برم یه چیز بی آزار! پیدا کنم بخورم تا سخنرانی اول شروع میشه! رفتم تو آشپزخونه چشمم افتاد به حلوا! دیگه یه ساندویچ حلوا پیچیدم اومدم نشستم پای سیستم! حسم چی بود اون موقع؟ حس شب های احیا :)) سخنران اول هم یه آقای ۸۰ ساله خیلی خفن بود! قشنگ حس پامنبری رو داشتم :))
شب بعدش ولی موقع سخنرانی ها نشستم به تخمه شکستن! :)
خیلی حس خوبی داشت این نشست! میشه گفت ۲۰-۳۰٪ کارهاشون رو می فهمیدم و دیگه حس وحشت بهم دست نمیداد از خفن بودنشون!
بعد به ته دلم نگاه کردم و شوقی که داره! اینکه با وجود همه ی سختی ها من جایی که هستم رو دوست دارم و بهم واقعا انرژی میده.
از کتابهایی که خوندم هم بگم :) یه مدت حوصله کتاب روانشناسی و خودشناسی رو نداشتم. یعنی اینقدر ذهنم در حال تحلیل و پردازش بود که بار بیشتر نمیشد بهش تحمیل کرد.
۱) زندگینامه ایلون ماسک. خیلی خوب بود و خیلی دوستش داشتم. با اینکه زندگینامه بود یه جاهایی حس میکردم داستان علمی تخیلی هست. توصیه میکنم به کسانی که به تکنولوژی علاقه مند هستند بخونند.
۲) عمو پترس و انگاره گلدباخ (سرگذشت یک ریاضی دان)- کتاب داستان بود و نه زندگینامه واقعی ولی خب از واقعیت دور نبود و من دوستش داشتم. توصیه نمیکنم بخونیدش مگر اینکه به ریاضیات علاقه داشته باشید!
۳) دختر شینا - کتاب صوتی (اینو بر اساس تعریف ریحانه عزیز مشتاق شدم بشنوم) خوب بود. همش مامانم جلو چشمم بود با این کتاب.
۴) خدای چیزهای کوچک - کتاب صوتی. یه داستان نه چندان بلند در مورد یه خانواده هندی بود! خوب بود ولی خب فیلم هندی بود دیگه :)) برای شب قبل خواب خوب بود واقعا.
۵)حرمسرای قذافی - کتاب صوتی (البته تا الان فقط یک سومش رو گوش دادم) کتاب خوبی هستا ولی خیلی بده :)) یعنی داستانش وحشتناک و مشمئز کننده هست. هم دلت میخواد کتاب بره جلو هم دلت میخواد پرتش کنی اون ور. بس که داستانش کثیف هست :(
۶) شما هم اگر زندگینامه خوب می شناسید معرفی کنید لطفا :)
بعدا نوشت: فکر کردید من شوخی میکنم که اینا با لاک زدن من تصمیماتشون رو ست می کنند؟ باشه جدی نگیرید! ولی خانم نخست وزیر ایالتمون بهش برخورد و دو ساعت بعد از این یادداشتم استعفا داد، خودش هم گفت خیلی تصمیم سختی بود و من کارم و مردم رو دوست داشتم ولی مجبور شدم!
هنوز هم به لاک زدن من ایمان نیاوردید🤣😀
خب امروز صبح سومین سالگرد ورودم به استرالیاست :)
اول خاطره اولین سفرم رو براتون تعریف کنم یه کم جو ناله گونه اینجا عوض بشه :)
پرواز من با قطر بود. قبل از کرونا هر روز صبح ساعت ۵:۴۵ یه پرواز از شیراز به دوحه بود. پرواز من میشد صبح سه شنبه! من تا پنج شنبه قبلش می رفتم سرکار خیلی عادی و خب مسلما از شنبه تا دوشنبه کلی کار اداری و بانکی و ... داشتم که باید قبل از خروجم حتما انجام میشد و چمدون جمع کردن و خیلی چیزهای دیگه. بخاطر همین روزهای آخر خواب درست و حسابی نداشتم! اون شب هم از ساعت دو رفتیم فرودگاه و خب من عملا نخوابیده بودم. تو همون فرودگاه شیراز داشتم از خستگی و خواب غش میکردم. سرسوزنی هم استرس نداشتم. یادمه همون موقع آخرین کامنت های وبلاگم رو جواب دادم و خودم رو نگه داشتم که نخوابم. شیراز تا دوحه هم کلا ۴۵ دقیقه س. ولی اولش که نشستم عملا بیهوش شدم به مدت ۲۰ دقیقه. بعد یه خانمی بغل دستم بود یه کم با اون حرف زدم بچه کوچیک داشت و بعدش که رسیدیم کمکش کردم گیتش رو پیدا کنه و خودم رفتم گیت خودم رو پیدا کردم و دقیقا جلوی کانتر نشستم. پروازم ساعت ۱۱ بود به وقت محلی. قبلا هم فرودگاه قطر رفته بودم واسم جذابیتی نداشت که برم بگردم یعنی خوابم می اومد بیشتر :) یه کم که نشستم دیدم داره خوابم میبره. ساعت موبایلم رو کوک کردم و بند کوله م رو انداختم تو دستم و خوابیدم :)) بعد دیگه وقت پرواز شد. رفتم سوار هواپیما شدم فقط یادمه صندلی وسط بودم بین یه خانم پیر و یه دختر جوون. یه فیلم گذاشتم که ببینم ولی اگر شما اون فیلم رو دیدین منم دیدم :)) خوابم برد! وسطش چند بار بیدار شدم رفتم دستشویی و غذا خوردم و فیلم رو زدم عقب و یه کم به گوشیم ور رفتم و دوباره خوابیدم. یعنی ۱۴ ساعت پرواز دوحه تا سیدنی من نزدیک ۱۱ ساعتش رو خواب بودم :)) و اینجوری بود که به خجسته ترین شکل ممکن من وارد استرالیا شدم برای اولین بار :) چیزی که برای خودم جالب بود استرس نداشتنم بود! انگار مثلا من هر روز مهاجرت کرده بودم اینقدر که همه چیز واسم عادی بود! یعنی صبح هایی که من می خواستم برم اون اداره لعنتی (اون اداره رو واقعا بدون صفت نمی تونم نام ببرم) استرسم بیشتر بود.
اما حالا بعد از سه سال باید بگم روزها و ماههای اول واقعا واسم سخت نبود! پر بود از اولین های هیجان انگیز! پر از زیبایی! زیبایی طبیعت و زیبایی آدمهایی که بی هیچ انتظاری مهربان بودن! و خب من هم فقط مشاهده گر بودم! انگار نرم افزاری که فقط در حال جمع آوری داده هست! تا زمانیکه قرار نباشه تحلیل یا محاسبه ای انجام بشه نرم افزارها معمولا به بهترین شکل کار میکنند!
تقریبا بعد از ۶ ماه بود که چالش های درسی و ... شروع شد و من کم کم از فاز مشاهده گری در اومدم و شروع کردم به پردازش! :)
تجربه ی من از مهاجرت تا به امروز پدیده ای هست که آهسته آهسته در تارو پود زندگیم جلو رفت. منِ تحلیلگر ساعت ها رویدادها- فرهنگ - روندهای کاری - آدمها و ... رو بررسی کرده و بر اساس نتایج این تحلیل ها بارها و بارها تصمیم جدید گرفته و بارها و بارها تغییر مسیر داده و بارها و بارها اشتباه کرده تا رسیده به امروز.
امروزی که مطمئنم اولین های بسیاری هست که من هنوز تجربه نکرده م! اولین های که پر از هیجان مثبت و منفی و استرس و دلشوره هستند! برخلاف تجربه اولین ورودم که عاری از هر گونه استرس و هیجان منفی بودم برای خیلی از این اولین ها استرس داشتم/دارم/خواهم داشت. از نگرانی هام و استرس هام شرمی ندارم. بی دغدغه بودن رو دلیلی بر پختگی بیشتر نمی دونم و باور دارم که استرس کنترل شده (و نه افسارگسیخته و مخرب) قطعا محرک و مشوق من برای حرکت رو به جلوست.
اما بزرگترین درسی که سال سوم مهاجرت و معاشرت های بیشتر به من داد این بود که نه مهاجرت, نه تحصیلات تا آخرین حد ممکن, نه نشست و برخواست با بزرگان علمی دنیا, نه مسافرت به کشورهای متعدد, نه کار کردن برای بزرگترین شرکت های دنیا و نه تفریحات هیجان انگیز و خاص داشتن ,... هیچ کدوم به صورت اتوماتیک باعث نمیشه آدمها پخته تر و بالغ تر بشن, باعث نمیشه آدمی که مهربون نیست مهربون بشه, آدمی که بی منطق هست منطقی بشه, آدمی که خودبرتربین هست افتاده و متواضع بشه, آدمی که گداصفت هست بخشنده بشه و آدمی که هوس باز هست چشم و دل سیر بشه و ... .
مهاجرت فقط به آدم کمک میکنه که طیف وسیع تری از آدمها رو ببینه اونم اگر خودش بخواد. طیف وسیع تری از انتخابها پیش روش باشه به شرطی که بتونی خودت و جایگاه واقعی خودت رو بشناسی.
چیزی که من می بینم آدمها سرگشته تر از اونی هستند که بدونند اصلا چی میخوان و فقط دنبال نداشته هاشون هستند! دنبال نداشته هاشون قاره عوض میکنند! اینجوری میشه که اکثر آدمها میشن پیرو و فالوئر. وقتی هم بعد از تلاش فراوان میرسند به اون چیزی که مدت ها براش می دویدن انگار به سراب میرسند. مهاجرت پر است از این سراب ها وقتی خودت ندونی با خودت چندچندی.
مهاجرت یه ابزار هست و بستگی داره به خودت که چطور ازش استفاده کنی. قطعا میشه به کمکش رشد کرد تو هر زمینه ای, کاری/ اخلاقی و انسانی/ خانوادگی/ تفریحی و ... ولی رشد تو این زمینه ها هیچ کدوم به صورت اتوماتیک اتفاق نمی افته و اغلب اوقات این رشد دردناکتر از اونی هست که تو وطن خودت می تونی تصور کنی و خب به عنوان یه ایرانی من که همیشه این حسرت رو دارم که چرا نتایج این رشد رو نمی تونیم با هموطن های خودمون سهیم بشیم و چرا نباید سرزمین من منتفع بشه!
تو پایان سال سوم باید اعتراف کنم که من یک نژادپرست هستم! ولی نه اینکه سفیدها رو برتر بدونم و بقیه رو پایین تر! بلکه برعکس! هر چی آدمها از کشور بدبخت و بیچاره تری باشند انگار برای من تلاش هاشون و موفقیت هاشون ارزشمندتر هست و خب آدمی که تو ناز و نعمت بوده (ژنش خوب بوده! باهوش بوده/خوشکل بوده و ... ) همه جور امکاناتی واسش فراهم بوده و الان هم کلی دستاورد داره به نظرم هنر نکرده! انگار مثلا طرف وقتی تشنه ش بوده بلند شده رفته از شیر آب خورده :)
و اینکه اگر برگردم عقب به ۳.۵ سال پیش که باید بین آمریکا و استرالیا انتخاب میکردم با اینکه زندگی تو آمریکا رو تجربه نکردم ولی هنوزم انتخابم استرالیاست فعلا :)
در جریان مشکلات گوارشی من که هستید و دردهایی که اخیرا داشتم و ... . من قرار بود برم پیش یه متخصص مشهور نزدیک خونه مون. زنگ زدم که وقت بگیرم گفت واسه دو ماه دیگه اولین نوبتش هست و ویزیت اولش هم ۳۷۰ دلار!! منم گفتم دستت درد نکنه باشه واسه خودتون دکترتون :))
بعد دیگه گفتم حالا باز سرچ میکنم یکیو پیدا میکنم. ولی دوباره چند روز بعدش دردهای وحشی دوباره بهم حمله کردن :( دیگه من دیدم اینجوری نمیشه از هر بنی بشری که تو سیدنی میشناختم و هر گروهی که عضو بودم پرسیدم که یکی یه دکتر گوارش درست و درمون بهم معرفی کنه که زود بهم وقت بده!
این وسط هم قرار شد همزمان یه نوبت آنلاین از ایران هم بگیرم! حتی خواهری گفت میرم مطب دکتر خودت باهاش تلفنی حرف بزن و هر چی لازم بود بگه و بعد من اینجا به GP (پزشک عمومیم) بگم همون آزمایشا یا داروها رو واسم بنویسه!
دیگه همین وسط یکی تو فیس بوک اومد یه دکتر بهم معرفی کرد و خبر خوب این بود که دکتره ایرانی بود. زنگ زدم نوبت گرفتم واسه امروز (که میشد دو هفته بعد اون روز) بهم وقت داد.
الان زنگ زد و باهاش حرف زدم و خودش همون اول گفت من میتونم فارسی هم حرف بزنم ولی فارسیم خوب نیست! از ۸ سالگی از ایران خارج شده بود. دیگه همه مشکلاتم رو بهش گفتم و کلی خبرهای خوب بهم داد. قرار شد داروهام رو عوض کنه و یه پلن ۶ ماهه داد واسه بررسی اوضاعم. (تو پرانتز بگم من IBD دارم شاید به درد کسی خورد) دیگه هم گفت افسردگیت الان کاملا طبیعی هست و وقتی اوضاع بیماریت کنترل شد اونم اوکی میشه و نگران نباش.
الان خیالم راحت شد که یه دکتری که نمی خواد بهم بگه آب بخور پیدا شد و خوش شناسیم این هست که تمرکز و تخصصش دقیقا رو همون بیماری من هست. ویزیتش هم اگر میخواید بدونید ۱۶۰ دلار و گفت برای دارو و تمدید نسخه ت هم نیازی به ویزیت نیست :)
کار این روزهام شده نشون دادن اینکه ایده های اولیه ای که برای پروژه م داشتیم نه تنها اون جوری که ما فکر میکردیم نیست بلکه خیلی بدتر از حالت های روتین و ساده هم هست :(
امروز جلسه ام که با متیو تموم شد بعد از اینکه در جواب همه سوال هام گفت نمی دونم و باید فکر کنم و خیلی عجیبه و ... دلم فقط گریه می خواست! چند روز دیگه میشه سه سال که من اومدم اینجا و تو این سه سال فقط "نمیشود ها" رو اثبات کردم! قضاوت هیچ احدالناسی واسم مهم نیست! ولی اینقدری که من مفاهیم سخت خوندم و ناامید نشدم و هی به خودم امیدواری دادم و نگذاشتم از شوقم کم بشه! اگر تو هر کار دیگه ای اینقدر وقت و انرژی و شوق گذاشته شده بود تا الان حتما یه نتیجه ی یه ذره دلخوش کننده دیده میشد ولی حالا فقط هر روز دونه دونه گلبرگ های امیدم پرپر میشه! من هی بغض قورت میدم و هی به سختی سعی میکنم حال خودمو خوب کنم.
رفتم تو تلگرام تو کانال "بهشت دل" جناب فخارزاده رفته بود حافظیه. کاری که اگر الان شیراز بودم می کردم و پیاده میرفتم حافظیه!
تفالشون به دیوان حافظ این بود:
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و فریادرسی میآید
زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
موسی آنجا به امید قبسی میآید
هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست
هرکس آنجا به طریق هوسی میآید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی میآید
جرعهای ده که به میخانهٔ ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی میآید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید
خبر بلبل این باغ بپرسید که من
نالهای میشنوم کز قفسی میآید
یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی میآید
با همه ی وجودم دلم میخواد به این تصادف دلخوش کنم! دلم امید میخواد! دلم میخواد یه روز بیام اینجا بنویسم که فریادرسی آمد و زحمت ها و خستگی هام بی نتیجه نموند. که اون نیتی که پشت این همه خون دل خوردن و کم نیاوردن و شوق بود محقق شد.