غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

اتفاقات در راستای کم کردن انرژی من همچنان ادامه داشت! شاید هم داره! والا آدم اصلا نمی دونه یک ساعت دیگه چی میشه!! این طولانی شدن قرنطینه هم باعث شده که من راحت نتونم از منابع معتبر و همیشگی انرژی کسب کنم! واقعیتش حتی رغبتی هم نداشتم با کسی حرف بزنم بس که سطح انرژی همه این روزها پایین هست! واقعا توانی برای ناله شنیدن نداشتم! و البته هم به محضی که چیزی بگی معمولا مسابقه کی از همه بدبخت تره شروع میشه که من اصلا تمایلی به شرکت تو این مسابقه نداشتم!

۱) در همین حین بود که یه روز صبح دیدم یه شماره شیراز زنگ زده و واسم پیام گذاشته تو واتس اپ! پسرعمه م بود! پسرعمه ای که همسن مامانم هست! ایشون پزشک هستند! و یه جورایی پزشک بزرگ خاندان محسوب میشه! هر کی هر جای دنیا مشکلی داشته باشه یه مشورتی با ایشون میکنه و البته خودشون هم همیشه احوال پرس و پیگیر حال همه هست. خیلی آدم متواضع و خاکی و دست به خیری هست. به دلیل مشغله و ... تو گروه های خانوادگی عضو نیستند! همیشه بابا می گفت ایشون وقتی زنگ می زنند حالت رو می پرسند و سلام ویژه می رسونند! خلاصه اینکه بعد از چند روز که من زنگ زدم و ایشون زنگ زد و در دسترس نبودیم! یه روز عصر ساعت ۶ زنگ زد و گفت بعد از کلی وقت این موقع شیفت و...  نبودم و موفق شدم بهت زنگ بزنم و خیلی وقته دوست داشتم خودم شخصا حالت رو بپرسم! خب نگم که از همون روزی که پیامشون رو دیدم کلی خوشحال شدم و حس خوبی گرفتم که با وجود این همه مشغله ولی بازم یادش به من بوده و چقدر انسان بزرگواری هست که تا خودش هم باهام حرف نزد دست هم نکشید. 

 

۲) پنج شنبه فکر کنم بود که به مامانم زنگ زدم! مامانم گفت همین الان همکارخانم (همکار من تو دوره ای که ایران کارمند اداره بودم و اینجا ذکر خیرش زیاد بوده تو نوشته هام:)) ) زنگ زده به خواهری و گفته میخواستم احوال صبا رو بپرسم فقط! اینکه بیشتر قصدش آمار گرفتن بوده بماند ولی اینکه بعد از این همه مدت هنوزم تو ذهنش هستم حس خوبی بهم داد.

 

۳) هفته پیش با دوستامون آنلاین شدیم که حرف بزنیم و بازی کنیم. دوستم از ظاهر من فهمیده بود که حالم خوب نیست و بالاخره جمعه موفق شدیم حرف بزنیم. جمعه هم من خیلی اشکی بودم دیگه طفلک خیلی ناراحت شد که چرا زودتر حالم رو نپرسیده! همون حرف زدن باهاش کلی حالم رو خوب کرد. 

 

۴) شنبه صبح حس کردم میزان افسردگیم خیلی کمتره! از ۶:۳۰ تو همون تخت کتاب خوندم و بعد پاشدم رفتم خرید کردم و برای خودم گل خریدم! بعد هم اومدم با یه میلک شیک از خودم پذیرایی کردم! برای ناهار قرار بود با زهرا بریم ساحل - آخرین بار ۵۰ روز پیش رفته بودیم و دیگه بعدش من توان راه رفتن خیلی طولانی رو نداشتم-  چون هوا گرم بود ملت شریف ساحل رو ترکونده بودن از شلوغی یعنی اصلا نمی تونستی تصور کنی مثلا ما قرنطینه هستیم!(آخرش فکر کنم ساحل رو تعطیل کرده بودن!) دیگه ما رفتیم یه گوشه دور از همه برای خودمون پیدا کردیم و لذت بردیم و ... بعد هم رفتیم چرخیدیم و عکس گرفتیم و غروب شد و شام هم بیرون خوردیم دیگه اومدیم خونه! من که رسیدم خونه ساعت ۸:۳۰ بود و با احتساب پیاده روی صبح که رفته بودم خرید ۱۸.۵ کیلومتر راه رفته بودم. دوستم که دیشبش با هم حرف زده بودیم پیام داده بود حالمو پرسیده بود که تا رسیدم نشستم بهش جواب بدم که آنیتا در زد! رفتم در رو باز کردم دیدم یه جعبه گل خیلی خوشکل دستش هست گفت این واسه تو اومده!! دوستم اینا فرستاده بودن گل رو! نگم که چه حس خوبی بود :) دیگه زنگ زدم تشکر کردم و گفتم نمی دونید چقدر حال منو خوب کردید با این کارتون! 

۷ نظر ۲۱ شهریور ۰۰ ، ۰۷:۴۰
صبا ..

جمعه شب بعد از یادداشت قبلیم وقتی برای شام رفتم مامان آنیتا گفت ناراحتم! گفتم چرا؟ مالزی هم درگیر فسادهای بسیاری هست و نخست وزیر قبلی شون بخاطر فساد و ... مجبور به استعفا شده! بعد سلطانشون اومده یه نفر دیگه رو از همون حزب با مشخصات شبیه نفر قبلی انتخاب کرده! میگم چرا انتخابات برگزار نکردن؟ میگه کرونا رو بهانه کردن که زمان مناسبی برای برگزاری انتخابات نیست!

 

تو پرانتز بگم وضعیت کرونا تو مالزی مشابه ایران هست! مافیای واکسن و دارو! تزریق آب مقطر بجای واکسن! تست کرونا رایگان نیست! مالزی متشکل از سه نژاد مالایی و چینی و هندی هست و واکسن برای مالایی ها فقط رایگان هست. در حالت کلی همه اختلافات نژادی بسیار زیادی بین مالایی ها و بقیه هست. مالیات بیشتر و خدمات کمتر و گرونتر و ... 

و خب دولت هم کاری برای کنترل کرونا نمیکنه تا روی فسادشون سرپوش بگذاره! 

همیشه بحث به اینجاها که می رسه من ۴ تا مثال دیگه از مام وطن واسش می زنم و میگم متاسفانه داستان حداقل برای ما تکراری هست!

 

دیگه در راستای دلداری گفتم اوضاع شما که بدتر نشده! شما توقع داشتید این استعفا بده یکی بهتر بجاش بیاد! حالا دوباره همه چیز مثل قبل هست! اینو که گفتم یه کم آرومتر شد! و البته گفتم که کشور من هر روز چند قدم تنزل میکنه!

 

اینا رو اینجا نوشتم که به خودمون هم دلداری بدم که جوامع دیگه هم بدبختی دارند! ما تنها نیستیم!  

 

خلاصه شنبه که رفتم خرید از اول با این نیت رفتم که واسش گل بگیرم! و البته چک کردم شکر هم به اندازه کافی نداشتم! می خواستم یه روزی شله زرد درست کنم! 

گل ها رو بهش دادم و کلی خوشحال شد و تشکر کرد و عکس گرفت و گفت این واسه همه مون هست! 

موقعی که برگشتم از خرید ساعت ۱۲:۳۰ بود! ساعت ۳:۳۰ هم قرار بود زهرا رو ببینم! ناهار هم باید درست می کردم! یه کم فکر کردم که اگر یه روز دیگه شله زرد درست کنم فقط خودمون می تونیم بخوریم ولی اگه الان درست کنم به زهرا اینا هم می تونم بدم. ساعت ۱۲:۴۰ برنج شستم و ... .به مامان آنیتا گفتم میخوام یه دسر با برنج و ... درست کنم! اونم یه چیز سبک برای ناهار خورد و وقتی آنیتا ازش پرسید همین؟! اشاره کرد به قابلمه رو گاز که صبا داره یه چیزی درست میکنه و می خوام اونو بخورم:) و اینجوری بود که ساعت ۲ شله زرد و ناهارم آماده  سرمیز بود! اون دو تا که خوشحال شدند! منم خوشحالتر! یه ده روزی بود آشپزی دلچسب نکرده بودم! و کلی بهم چسبید! دیگه یه ظرف هم بردم برای زهرا! و قسمت اونا هم شد شله زرد فوری :) 

 

من هر موقع استرس داشته باشم و یا عصبی باشم از دوچرخه سوار شدن/ایمیل چک کردن/ کار اداری فرار میکنم! انگار یه بار روانی اضافه هست واسم! ولی امروز با کمترین چک و چونه دوچرخه سوار شدم! و این یعنی انرژیم برگشته به روال سابق :)‌

 

این هم یکی از آهنگ هایی هست که دوستای نزدیکم وقتی بشنوند یاد من می افتند.  

جمله کلیدیش هم اینه: عمر دو روزه ما ارزش غم نداره! باخته کسی که هر روز غم روی غم میذاره! 

 


 به حافظ میگم یه چیزی بهم بگو که به درد همه دغدغه هام بخوره. می فرماید:

 

بده کشتی می تا خوش برانیم    

از این دریای ناپیداکرانه


وجود ما معماییست حافظ    

که تحقیقش فسون است و فسانه
 

۱۲ نظر ۳۱ مرداد ۰۰ ، ۱۳:۰۷
صبا ..

عصر جمعه است.

این اولین جمعه ای هست که بعد از سه هفته کل هفته را کار کرده ام! باید این موفقیت و سلامتی را جشن گرفت :)

صبح دکترم زنگ زد و گفت جواب آزمایشم هیچ چیز مشکوکی را نشان نداده است! خب خوشحال شدم ولی این یعنی همه ی دردها و علائم شدید هفته پیش به دلیل فشار عصبی بوده است!

هفته پیش خانواده ام هم در شرایط مناسبی نبودند (هنوز هم نیستند) ولی من نگرانشان کردم! خواهری با اینکه خودش در بستر کرونا بود ولی به شدت نگران من بود! 

صبح قبل از اینکه دکترم زنگ بزند یک لاک قرمز جیغ زدم! بعدترش قرنطینه را تا آخر سپتامبر تمدید کردند! هر بار که قرنطینه را تمدید میکنند من لاک می زنم :) از رنگ های یواش شروع کرده ام چون اوایل قرنطینه را هفته به هفته تمدید می کردند! حالا برای ۴۰ روز آینده تمدیدش کرده اند و من اما بدون اطلاع پررنگ ترین رنگ لاک را انتخاب کرده بودم! آیا این همزمانی نشانه ای نیست برای اینکه ایمان بیاورید!!! :))

اوضاع جهان و سرزمین مان اصلا خوب نیست! من هم عصبانی هستم تا هر کجا که دلتان بخواهد! و خب کاری هم از دستم برنمی آید! ولی صبح به این نتیجه رسیدم که یک کار از دستم برمی آید! می توانم یک نفر از تعداد بیماران جسمی و روانی موجود بر روی کره زمین کم کنم!!  و می توانم تمرکزم را بر سلامت جسم و روانم بگذارم! که اگر روزی هم کاری از دستم برمی آمد آماده باشم و نه علیل و ناتوان و بیمار :)

دوست داشتم یادداشتم پرانرژی تر باشد اما هنوز سطح انرژیم به حالت نرمال برنگشته است! ولی تا همین جایش هم شکر!  

 

 

 

۶ نظر ۲۹ مرداد ۰۰ ، ۱۱:۰۵
صبا ..

صفحه انتشار مطلب جدید را باز کردم و هیچ ایده ای هم ندارم که میخواهم در مورد چه بنویسم! 

 

فقط می دانم نمی خواهم این یادداشت منتشر نشود!

 

دور از ذهن نبود که بعد از آن همه فشار روانی سیستم گوارشم آژیر خطر را بکشد! ولی شب هایی که تا صبح آن همه درد کشیدم برایم دور از ذهن بود! چهارشنبه پیش وقتی آخرین بار ساعت را دیدم ۷ صبح بود و به خودم امید دادم که فقط ۴۵ دقیقه دیگر دوووام بیاور و بعدش میروی دکتر یا داروخانه و چیزی بهت میدهند که این درد کوفتی ساکت شود! چشمانم را بستم و وقتی چشمانم را دوباره باز کردم ساعت ۱۱:۲۰ صبح بود و این یعنی من ۴ ساعت و ۲۰ دقیقه بدون اینکه از درد به خودم بپیچم خوابیده بودم و این واقعا معجزه بود! آن شب سیاه و طولانی و پر از درد و ناتوانی دوباره صبح شده بود! 

دو شب بعدش هم درد داشتم ولی به سختی شب اول نبود! به تاریکی و طولانیی شب اول نبود! انگار وقتی یک بار بتوانی یک شب تاریک را  پشت سر بگذاری و به صبح برسانی دیگر آنقدرها هم ترسناک نیست!  انگار باور میکنی که دوباره این شب هم صبح میشود! 

 

خیلی چیزهای دیگر هم این مدت دور از ذهن بود! ولی خب واقعیت همیشه شبیه تصورات ما نیست! و البته تصورات ما هم با علم به واقعیت همیشه درست نیست! همه چیز انگار نسبی است! وقتی زاویه نگاهت را کمی تغییر میدهی! می بینی که آن چیزی که دور از ذهن بوده! اتفاقا چقدر هم نزدیک بوده! 

یاد آینه های ماشین هایی افتادم که رویش نوشته:"اجسام از آنچه در آینه می‌بینید به شما نزدیک‌تر هستند"!! :))

 

نمی دانم میخواهم چه نتیجه ای بگیرم! شاید باید قدر تمام لحظاتی که درد ندارم را بیشتر بدانم! شاید باید قدر آن لحظه هایی که بدون هیچ نگرانیی هر چه دلم می خواهد را می خورم بیشتر بدانم! 

 

آدمها همیشه از آنجایی بیشترین ضربه را می خورند که انتظارش را ندارند و برایشان دور از ذهن است! 

و  من حالا یاد گرفته ام که خیلی چیزها دیگر دور از ذهنم نباشد! 

یاد گرفته ام که حس های درونی ام خیلی صادق هستند! اینقدر صادق که حتی قابل اعتمادتر از منطقم هستند!

خیلی چیزهای دیگر هم یاد گرفتم!  

 

کلا یاد گرفتن درد دارد دیگر! حداقل قبلا این را می دانستم! 

 

ولی گذشت زمان عجیب ترین پدیده ای هست که تجربه اش میکنیم!  گذشت زمان است که اجسام دور را نزدیک و نزدیک ها را دور میکند! 

 

اما خوش به حال آن زیبایی هایی که مشمول گذر زمان نمی شوند و زیبایی شان واقعیت ماناست!

 

فکر میکنم نوشته م بیشتر به هذیان شبیه باشد تا ... اصلا چه معیاری برای تشخیص هذیان از واقعیت وجود دارد!؟! 

 

یه چیز خنده دار: فکر میکنم هر روز هفته گذشته که توان حرف زدن داشته ام خدای مامان آنیتا را به چالش کشیده ام ! در واقع کشاندمش گوشه رینگ بوکس و همه ی ضربه هایم را حواله اش کردم! همه ناکارآمدی هایش را به رخش کشیده ام! 

و او آخر گفته که ولی من همچنان معتقدم و دعا میکنم و امید دارم که صبحی می آید! دیروز که حتی خواست که اسم اعضای خانواده ام را برایش بنویسم تا برایشان با ذکر نام دعا کند! 

 

انگار من دارم تمام تلاشم را میکنم که نور امید را درونم خاموش کنم! که خفه اش کنم به هر شکلی که شده! ولی خودِ زنده بودنم معجزه است! خود زنده بودنم نور است! و من قادر نیستم این نور را انکار کنم! 

 

باشد تسلیم: دوباره صبح می شود!  

۹ نظر ۲۴ مرداد ۰۰ ، ۰۷:۲۵
صبا ..

هفته پیش یه شب فقط نصف مسائلی رو که درگیرش هستم رو برای مامان آنیتا لیست کردم ولی آخرش بهش گفتم ولی من بازم زندگی رو دوست دارم. از تمام این بدبختی ها و زشتی ها متنفرم ولی ته دلم میگه من میتونم اندازه یه ذره از این همه سیاهی کم کنم و من بخاطر اینکه خودم رو مامور و مسئول بهتر کردن این جهان به اندازه اپسیلون می دونم وقتی وسط این همه فشاری که روم هست قدم های درست برمیدارم احساس می کنم هنوزم عاشق این زندگی هستم! هنوزم امید هست! هنوزم باید ادامه بدم! هنوزم هم یه عالمه زیبایی کشف نشده وجود داره! هنوز این دنیا همه ظرفیت زشتی هاش رو به من نشون نداده!! هر چی اون بیشتر زورش رو بزنه که زشتی هاش رو اثبات کنه انگار من هم بیشتر به طرف کشف زیبایی ها کشیده میشم!! 

یعنی دقیقا حس میکنم برای اینکه همه چیز در تعادل باشه به همون اندازه که منفی وجود داره به همون اندازه هم مثبت وجود داره! به همون اندازه که زشتی وجود داره همون قدر هم زیبایی وجود داره! 

و وقتی زشتی ها عمیق تر و کثیف تر میشند! انگار یه زنگوله ای تو ذهن من به صدا در میاد که زیبایی ها و پاکی هایی تا همین حد عمیق هم حتما وجود داره! و من مصمم تر میشم برای زندگی! و انگار همه این آلودگی ها من رو تشویق میکنه که برای کشف زیبایی و نور! تشویقم میکنه به امید داشتن! به تسلیم نشدن! 

همونقدر که ملال وجود داره همونقدر هم شوق وجود داره! هدف من کشف اون شوق هست تو این دنیا! 

۸ نظر ۱۹ مرداد ۰۰ ، ۰۳:۲۶
صبا ..

از دید خودم آدمی نیستم که اهل فخرفروشی و پز دادن و ... باشم. 

یعنی تا اونجایی که بشه اگر چیزی دارم که بقیه ندارن و ممکنه باعث حسرتشون بشه رو پنهان میکنم! 

 

ولی اینجا تو وبلاگم تمام سعیم رو کردم خودم باشم! یعنی اگر چیزی خوشحالم میکنه اکثر اوقات می نویسم ولی وقتی ناراحتم نمی نویسم! مگر موارد خاص! 

 

چرا؟ 

 

الان دارم فکر میکنم من اینجا هم خودِ خودم نیستم! من از خوشحالی هام می نویسم نه که به بقیه فخر بفروشم!  می نویسم چون فکر میکنم ممکنه بهشون ایده بدم! تو اون موارد خاصی هم که از ناراحتی هام می نویسم باز فکر میکنم که رویکرد من به مسایل ممکنه به درد بقیه بخوره!  (اومدم قبل از اینکه دکمه انتشار رو بزنم متنم رو بخونم رسیدم به اینجا دیدم خوبم از خودمتشکر هستما 🤪)

 

البته که یه جاهایی انگار از دستم درمیره و بدون اینکه پشتش هدف خیرخواهی برای دیگران باشه هم یه چیزایی می نویسم! الان یه لحظه واسم سوال پیش اومد که واقعا هدفم خیرخواهی هست؟!!‌ چیزی که ازش مطمئنم این هست که هدفم به اشتراک گذاشتن درس هایی هست که یاد میگیرم! از اینکه از خوشیی بنویسم که توش هیچ نکته ای نداره! یا از ناراحتی بنویسم که هنوز درسش رو بهم نداده حس خوبی نمیگیرم! و اینکه انگار میخوام روی اون درس ها و نکته ها با نوشتنشون واسه خودم تاکید کنم! میخوام ثبتشون کنم تا اثرشون ماندگارتر بشه!  

پس میشه نتیجه گرفت من کلا می نویسم که حس خوبی بگیرم! این حس خوب می تونه سبکیی باشه که از زمین گذاشتن بار فکرم بهم دست میده! یعنی شاید مخاطبم هم واسم مهم نیست! ولی هر جور فکر میکنم من نسبت به مخاطبم احساس مسئولیت میکنم و شاید واسه همین هست که به خودم اجازه نمیدم از هر فکر و احساسی که دارم عمومی بنویسم حتی اگر اون افکار به شدت واسم سنگین باشه!!

 

 

پی نوشت:

اگر ایرانی باشی این روزها واست روزهای آسونی نیست! هر جای دنیا که باشی هم فرقی نداره! 

و خب برهمگان واضح و مبرهن هست که همه ما تو زندگی روزمه مون درگیر مسائل ریز و درشت زیادی هستیم! که خیلی اوقات ما رو به سکوت وا می داره! 

۱۰ نظر ۱۷ مرداد ۰۰ ، ۰۵:۱۹
صبا ..

این یادداشت رو منتشر میکنم😁

 

از موقعی که قرنطینه شدیم هر شب بعد از کارم میام قدم می زنم، یعنی قرار بود بدوم ولی بعدش اون تایم تبدیل شد به تایم با تلفن حرف زدن و دیگه فقط راه میرم!

امروز ولی اومدم نشستم رو یه نیمکت هوا هم تاریکه!

پاهام جون نداره راه برم. همین چند دقیقه پیش جلسه م با متیو و هری تموم شد. قبل از جلسه اینقدر هیجان داشتم که قلبم داشت از جاش کنده میشد. ولی هنوز اون اسلاید مهمم مونده بود که هری گفت من سوال دارم و سوال پرسیدنش همان و کل تئوریم هم رفت زیر سوال😐 یعنی قشنگ سطل آب یخ رو سرم خالی شد. هیجانم یهو از مثبت ۱۰۰ رسید به منفی ۱۰۰😆

هری فهمید ناراحت شدم و گفت امیدوارم خیلی ناراحتت نکرده باشم!! چی  بگه آدم در این شرایط؟ بگم تو حق نداشتی منو از اشتباه دربیاری😃 حق نداشتی بگی تئوریم از نظر ژنتیکی قابل قبول نیست و همچین اتفاقی تو طبیعت نمی افته!!

 

گفتم اشکال نداره من واقعا از تجربه این همه هیجانی که این چند روز داشتم خوشحالم🤩 خیلیییی حس خوبی بود! کلی هم چیز جدید یاد گرفتم!

ولی با اینحال پاهام حس نداره! دچار نوسان هیجانی شدم و فکر کنم تَرَک خوردم😃🤦‍♀️

 

این یادداشت رو عمومی نوشتم نه بخاطر اینکه غر بزنم! اصلا تو فاز غر زدن نیستم! نوشتم برای آینده! نوشتم که بگم من با همه این شکست ها بازم خوشحالم از تصمیمم برای دکتری خوندن! 

صبح وقتی داشتم نمودارهام رو می دیدم همش این می اومد تو ذهنم که:

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

و

دیوانه نیّم من که روم خانه به خانه.

 

به امید روزی که عکس رخ یار طبق قوانین ژنتیکی هم درست باشه🙂

 

موزیک مرتبط

۱۲ نظر ۰۵ مرداد ۰۰ ، ۱۲:۴۳
صبا ..

"جهان بیش از آنکه از اعمال آدم بدها آسیب دیده باشد از بی عملی و سکوت آدم خوب ها آسیب دیده!"

 

خیلی زیاد با این جمله موافقم! 

انگیزه تمام نظر دادن هام تو موقعیت های مختلف دقیقا همین بوده!

ترس من از انفعال خیلی بیشتر از ترسم از انجام فعل غلط هست. در واقع انجام خیلی از کارها برای من ترس داره ولی اینکه انجامشون میدم به خاطر شجاعتم نیست! بخاطر این هست که سکوت و بی عملی از نظر من خیلی ترسناک تر  هست.

 

اگر بخوام دیدگاه دینی و اخروی داشته باشم هم تفسیرم برای این دیدگاهم این هست که اون دنیا ازت پرسیده میشه که وقتی از دستت کاری برمی آمد چرا انجام ندادی؟!! و اونجایی که دقیقا انسان در قیامت التماس میگه که یک لحظه به دنیا برم گردانید تا جبران کنم! منظورش همین لحظاتی هست که درگیر سکوت و بی عملی بوده! 

 

این سکوت و بی عملی همیشه در مورد دیگران نیست و خیلی موقع هاش برای خودمون هست!

 

این رو هم بگم یه مرز ظریفی هست بین عدم سکوت و دخالت! بین بیان نظر و توقع داشتن اینکه دیگران تابع نظر تو باشند یا نظرت رو بپذیرند یا بهش عمل کنند. 

تو فقط چراغ خود برافروز!  دیگران وقتی نور رو ببینند اگر بخوان ازش استفاده میکنند!

 

 

پ.ن: مخاطب این نوشته خودم هستم.

حرف خاصی برای گفتن نداشتم گفتم یه وقت وبلاگم دچار سکوت نشه و بشم زنبور بی عسل :))  

 

پ.ن۲: من همیشه نمی تونم به تمام ترس هام غلبه کنم و یه جاهایی درگیر انفعال میشم ولی خب دارم سعی میکنم که ترس هام رو بشناسم. یه جاهایی دلیل تنبلی و بی حوصلگی ها و بی علاقگی ها ترس هست و قدرت این ترس اینقدر زیاد هست که صدای انگیزه رو خاموش میکنه!!

 

پ.ن۳: البته از این نکته هم غافل نشم که یه وقتایی سکوت و انفعال هنر محسوب میشه! چقدر سخته آدم این مرزها رو تشخیص بده :|  

۱۱ نظر ۰۴ مرداد ۰۰ ، ۰۳:۴۹
صبا ..

تا حالا براتون پیش اومده که وسیله ای بخرید و یه مدت باهاش کار کنید و بعد برید سراغ کتابچه راهنماش و تازه متوجه خیلی قابلیت های دستگاه بشید که اتفاقا خیلی هم بهش نیاز داشتید! یا ببنید فلان قسمتش رو که هر سری شما باهاش کلی کلنجار میرید تا باهاش کار کنید با دو - سه مرحله ساده می تونید براحتی باهاش کار کنید.  یا حتی اسم خیلی از قسمت های اون دستگاه یا اسم قابلیت هاش رو نمی دونستید با اینکه ازش استفاده می کردید؟!

 

من همچین احساسی رو وقتی تجربه کردم که کتاب انواع زنان نوشته ژان شینودا بولن (goddesses in everywoman- Jean Shinoda Bolen) رو کامل خوندم. حس کردم با یه صبای جدید روبرو شدم با صبایی که قابلیت هایی داشته که من به سختی بهشون رسیدم و ازشون استفاده میکنم و خیلی ویژگی ها داشته و داره که من اسمی برای اون ویژگی ها تو دامنه لغاتم نداشتم!! 

 

کتاب جزو دسته کتاب های روانشناسی یونگی هست و کهن الگوها یا آرکیتایپ های موجود در ناخودآگاه جمعی را معرفی و بررسی میکند.

ناخوداگاه جمعی چی هست؟ 

ناخودآگاه جمعی بخشی از ناخودآگاه است که فردی نیست بلکه جهانی است با محتویات و حالات رفتاری که کمابیش در همه جا و در تمام افراد به طور یکسان یافت می‌شود.

 

نویسنده  این کتاب با بررسی اسطوره های موجود در همه فرهنگ ها علی الخصوص اسطوره های یونانی ۷ کهن الگوی زنانه رو معرفی میکند. کهن الگوها به صورت کلی در روان مردان وزنان  (همه ی انسان ها) وجود دارند و باعث بروز ویژگی های مختلف در شخصیت آنها میشود. کهن الگوهای زنانه در روان مردان هم وجود دارد و بالعکس. 

 

قبل از اینکه متن رو ادامه بدم باید بگم من قبلا به صورت سرسری تو سایت های روانشناسی در مورد این کهن الگوها و ... خونده بودم و تست هم زده بودم ولی فکر میکردم اینها هم مثل طالع بینی چینی و هندی هست که مثلا میگه زن متولد ماه عقرب فلان ویژگی رفتاری رو داره و نباید مثلا با مرد متولد ماه سرطان ازدواج کنه و ...  :)) 

 

توی کتاب ۷ اسطوره زن به نام های آرتمیس - آتنا - هستیا - هرا - دیمیتر - پرسوفون و آفرودیت معرفی شده. اول از بُعد اسطوره شناسی مثلا گفته شده که آتنا کی بوده و چه ویژگی هایی اسطوره ای داشته و مثلا باعث جنگ بین ایکس و وای شده و بعد هم مشخصات روانی اون اسطوره به زن امروزی نگاشت شده. به این صورت که کودکی و نوجوانی و ... تا کهنسالی زنی با ویژگی های آتنا توضیح داده شده و اینکه مثلا چه علاقه مندی هایی داره و نقاط قوت و ضعفش در مسایل کاری و ارتباط با زنان دیگر - مردان - والدین و فرزندان و ... بحث میشه و اینکه چه مشکلات و مزایایی داره این کهن الگو همگی بررسی میشه. 

 

تا اینجاش احتمالا جذابیتی نداشته.

ولی مساله جایی جالب میشه که یه جاهایی از کتاب تکیه کلام های خودت و دوستات و اطرافیانت رو میبینی.  همین گله و شکایت هایی که از شرایط داری و یا از زبان زنان و مردان دیگه ای رو شنیدی به کرات می بینی. 

واکنش من خیلی جاها این بود:  (خطاب به نویسنده) عه!! تو از کجا می دونی؟‌ :)) 

 

و این یعنی همه ی ما داریم طبق یه سری الگوی کلی رفتار میکنیم. 

 

نوشتن این یادداشت واسه من سخت هست چون هم هیجان زده هستم که اطلاعاتم رو منتقل کنم و هم اینکه خلاصه کردن این اطلاعات واقعا سخت هست.

 

مثال می زنم:

یکی از کهن الگوهای فعال در من آرتمیس هست:

 

از کتاب: 

 من به تجربه دیده‌ام که وقتی پدران با دختران آرتمیسی شان مخالفت می کنند چه اتفاقی می‌افتد به طور معمول دختر حالت تدافعی اش را در بیرون حفظ می‌کند اما از درون زخمی می‌شود او نشان می‌دهد که قوی است و افکار پدرش روی او تاثیری ندارند و شرایط را تحمل می‌کند تا زمانی که بتواند مستقل شود عواقب کار بسته به شدت و میزان خشونت متفاوت است اما از الگوی ثابتی پیروی می‌کند. نتیجه زنی است که همیشه به شایستگی هایش با دیده تردید می نگرند و معمولاً در مورد خودش خرابکاری می کند.  تردیدها بدترین دشمنانش هستند اگرچه در ظاهر به شکل موفقیت آمیزی در برابر قدرت پدرش که میخواهد آرمان‌های او را محدود کند مقاومت می‌نماید اما در سطح روانش با پدرش در زمینه عقاید انتقادی است مشارکت می‌کند.  او در اعماق وجودش با احساساتش درگیر است احساساتی که به او می گویند به اندازه کافی خوب نیست زمانی که به او فرصت های جدیدی پیشنهاد می‌شود دچار تردید می‌شود کمتر از آنچه در حد توانش است به دست می‌آورد و حتی زمانی که موفق می‌شود باز هم احساس بی‌کفایتی می‌کند.

 

این کاملا توصیف من هست تمام دوستان انگلیسی زبان من حتما یکبار از من شنیدن  i'm not good enough!  اینکه هیچ تعریفی به دل من نمیشینه! اینکه من به شدت از خودم انتقاد میکنم یه چیز عادی هست. خیلی از یادداشت های شخصی من با این جمله شروع میشه که یه مدت هست که داری ضعیف عمل میکنی یا کندی! یا ...  و وقتی در مورد این مساله با بقیه حرف می زنم که من از عملکرد خودم راضی نیستم با تعجب نگاهم میکنند که انگار یه آدم فضایی دیده اند!! و حالا می فهمم چرا من براشون آدم فضایی هستم!!

 

 

من قبلا یه بار اینجا در مورد یکی از دوستام نوشته بودم که چقدر رفتارش عجیب هست و چقدر دل میخواد نبینمش و ...! دقیقا من چنین رفتارهایی رو تو اون خانم محترم می دیدم.

 

از کتاب 

زن آتنایی هیچ احساس خواهرانه ای نسبت به زنان نخواهد داشت آنها همچنین شباهتی بین خودشان و زنان سنتی و همچنین زنان طرفدار حقوق زنان نمی بینند اگر چه به خاطر شاغل بودن شان ممکن است در ظاهر شبیه زنان طرفدار حقوق زن ها به نظر بیایند اما خواهری مفهومی بیگانه با ذهن آتنایی است.

(زنان علیه زنان رو من با این دوستم تجربه کردم از بس هر کی در مورد حقوق زنان و ... می زد به نظرش مسخره بود!!!)

 

 


 آتنا نسبت به مسائل معنوی و اخلاقی که برای برخی اهمیت حیاتی دارد بی تفاوت و نسبت به مشکلات افراد در زمینه روابط شان بی‌حوصله است و از هرگونه ضعفی بیزار می باشد و نداشتن حس همدردی تا این اندازه به راستی کشنده است.

(این دوست من اینجوری بود که دوساعت دردودل می کرد از روابطش و مشکلاتش بعد که یکی دیگه میخواست حرف بزنه پا میشد می رفت بعد به من مسیج میداد باز فلانی میخواست در مورد روابطش حرف بزنه من حوصله نداشتم!!!‌ صبا: پوکر فیس)

 

 

 زمانی که یک فرد توسط "چشمان گرگونی آتنا" مورد بررسی دقیق قرار می‌گیرد احساس می‌کنند تحت جاذبه ذهنی تحلیلگر و غیر شخصی قرار گرفته است که به طرز بی رحمانه می خواهد بی کفایت هایی او را آشکار کند در برابر موجودی که دارای ذهنی موشکاف و قلبی سنگی است انسان احساس می‌کند دارد به سنگ تبدیل می شود.

 

(زمانی دیگه تصمیم گرفتم با این دوستم ارتباطم رو کم کنم که دیدم هر موقع از پیشش برمیگشتم خونه یه دور گریه می کردم بس که همه چیز رو موشکافانه تحلیل میکرد و از همه چیز ایراد میگرفت. یعنی دقیقا این حس بهت دست میداد که وقتی اون حالش بد هست و تو رفتی کمکش کنی و حالش خوب نمیشه تو مقصری!! و بی کفایتی!! )

 

خود من کهن الگوی آتنا هم درونم فعال هست ولی نه همه بخش هاش. 

همه ی کهن الگوها ویژگی های مثبت و منفی دارند. هدفم از آوردن مثال دوستم این بود که من فکر میکردم بی مهریش بخاطر افسردگی و مشکلاتی که داره هست ولی مثلا اگر اون روزها می دونستم ایشون یه آتنای صرف هست که هیچ کهن الگوی دیگه ای درونش فعال نیست اینقدر از دستش حرص نمی خوردم و البته براش هم دل نمی سوزندم!! 

 

 

تیپ شخصیتی Ambivert  رو یادتون هست؟!  کتاب در مورد این مسئله هم توضیح داده که میگه زمانی که دو یا چند کهن الگو در روان زنان قالب باشند او نمی‌تواند خود را کامل با یکی از تیپ های روانشناختی تطبیق دهد می‌تواند بسته به محیط هم درونگرا باشد و هم برونگرا! 

 

مثال از کتاب:

یک زن روانشناس می گفت من در مهمانی خیلی برون گرا هستم و این نقاب من نیست این من هستم که دارم اوقات خوشی را سپری می‌کنم اما زمانی که درگیر یک تحقیق هستم شخصیت بسیار متفاوتی داردم و در یک جا آفرودیتی برونگرا و پر احساس بود و در جای دیگر آتنایی دقیق بود که با دقت تمام پروژه را به عهده گرفته بود و حال برای اثبات آن در حال جمع‌آوری شواهد بود.

 

معمولا شنیده میشه من شخصیتم این مدلی هست دیگه! کاریش هم نمیشه کرد!! 

 بعد از اینکه توی کتاب در مورد همه کهن‌الگوها صحبت کرد در مورد سفر قهرمانی زنان صحبت میکنه و در حالت کلی کهن الگوها به دو دسته کهن الگوهای آسیب‌پذیر و کهن الگوهای باکره تقسیم شدند.

کهن الگوهای آسیب‌پذیر نیاز به قاطعیت بیشتری دارند و باید  این مسئله رو توی زندگیشون تمرین بکنند و سفر قهرمانی شان به سمت این است که خودشون رو در اولویت قرار بدن و حواسشون بغیر از بقیه به خودشون هم باشه و تمرین نه گفتند و تمرین استقلال و عدم وابستگی داشته باشند و  ...

 ولی در مورد کهن الگوهای دسته دوم مسئله کاملاً متفاوت میشه  قهرمانی برای آنها این است که خطر صمیمیت را بپذیرند یا از لحاظ عاطفی آسیب‌پذیر شوند.

از کتاب:

برای آنها این انتخاب مستلزم آن است که شجاعت اعتماد کردن یا نیاز داشتن به یک فرد دیگر یا مسئول دیگری شدن را به خرج دهند برای این زنان صحبت کردن در دفاع از خود یا خطر کردن در دنیا کار آسانی است و آنها برای ازدواج و مادر شدن نیاز به شجاعت دارند.

 

تجربه شخصی من همین بوده. یعنی دلیل وبلاگ نویسی من این بوده که من تمرین کنم که خطر صمیمیت را بپذیرم و بتونم اعتماد کنم. یکی از وحشت های زندگی من این بوده که به آدم ها اجازه بدم بهم نزدیک بشن و باهام صمیمی بشن. من آفرودیت رو درونم خیلی فعال دارم (اسطوره ی عشق! عشق به همه چی! این همه ذوق کردن من سر چیزهای کوچیک از آفرودیت میاد). ولی آرتمیس درونم تصمیم گرفته بوده برای جلوگیری از صدمه دیدن یه فایروال دور خودش بکشه!! قبل ترها من خیلی راحت به آدم ها نزدیک میشدم و باهاشون صمیمی میشدم بدون اینکه بهشون اجازه بدم بهم نزدیک بشن!! الان مدت هاست که دارم تمرین میکنم از نظر عاطفی آسیب پذیر بشم و اعتماد کنم و خب فکر میکنم یه پیشرفت هایی هم داشتم! :) 

 

 

تا همین هفته پیش که تولدم بود نمی فهمیدم چرا مثلا کازین هام اینقدر منو تحسین میکنند و یا دوستم دارند!! هر تعریف و تمجیدی که ازم می کردن من میگذاشتم در جواب تعریف و تمجیدهای خودم از اونا و وقتی خیلی محبت می کردند تحلیلم این بود که دلشون برام می سوزه که اینجا تو کشور غریب تنها هستم و اینجوری میخوان حمایت عاطفی شون رو ابراز کنند!!

امسال که دیگه واسه تولدم علاوه بر تبریکاشون به خودم چندتاشون به مامانم هم زنگ زده بودن و بخاطر داشتن چنین دختری بهش تبریک گفته بودن!!  (خداییش مامانم که گفت من خوشحال شدم ولی بیشتر خنده م گرفته بود که چرا اینا اینجوری میکنند؟!! حالشون خوبه!؟ چشونه؟!! ) 

بعد که این کتاب رو تموم کردم و فصل سفر قهرمانی رو خوندم متوجه شدم از دید اونا من سفر قهرمانی اونا رو رفتم تا ته! :) چون کازین های محترم من همشون کهن الگوهای قالبشون از دسته آسیب پذیر هست. همه شون قاطعیت کمی دارند! محبت ازشون میچکه! خودشون هیچ اولویتی ندارند و همسر و فرزندانشون براشون اولویت هست!! شغلاشون هم متناسب هست. کادر درمان و آموزش و کلا در حال خدمت رسانی به همه بجز خودشون هستند!! من تو خانواده پدریم تنها دختری بودم که دبیرستان رفت رشته ریاضی!! 

میگن که تومون خودمون رو کشته و بیرونمون مردم!

حالا حکایت من هست. من از این ۷ تا کهن الگو ۶ تاشون رو به صورت فعال دارم!! ولی سفر قهرمانی من مسیرش برخلاف کازین هام هست و خب من تو اون سفر هنوز وسط راه هم نیستم چه برسه به تهش!! 

 

 

دیگه خیلی طولانی شد. 

 

خوندن این کتاب رو به همه توصیه میکنم. خانم و آقا هم نداره! ولی مادرها بیشتر تلاش کنند که این کتاب رو بخونند :) 

 

بریده های کتاب هایی رو که می خونم اینجا میتونید بخونید. 

 

۱۰ نظر ۲۵ تیر ۰۰ ، ۱۷:۱۲
صبا ..

خب از دیروز عصر باید بگم.

اول اینکه من برای واکسن ثبت نام کرده بودم و نوبتم دو ماه دیگه بود. چند روز پیش برام مسیج اومد که ظرفیت مون رو افزایش دادیم و برو تو سایت و اگر وقتی خالی شد تغییر بده. منم چند بار رفتم و فقط یه نوبت خالی بود که نمیشد. دیگه دیروز یهویی یه وقت برای امروز و سه هفته بعد خالی شد و منم درجا گرفتمش. 

بعد رفتم به آنیتا اینا گفتم فردا میخوام برم واکسن بزنم و تولدمم هست و من این رو به عنوان هدیه روز تولدم می دونم و بابتش خوشحالم و ... :)) 

بعد با مامانم اینا حرف زدم و خواهرم هم تازه رسیده بود خونه مامان اینا. یه کم باهاش حرف زدم و گفت برای تولدت میخوایی چیکار کنی گفتم هیچی. هم قرنطینه ایم و هم می خوام واکسن بزنم و هم وسط هفته س. اونم بی هیچ ذوقی گفت خب باشه. حتی نگفت تولدت مبارک!

ولی خودم تو ذهنم بود بعد از واکسن برم چیزکیک (سلطان شیرینی ندوستی هستم من) و شمع بگیرم بیام با آنیتا اینا تولد بازی کنیم:)  

بعدش کلی با زهرا حرف زدم و اولین سوالش ازم این بود که چه حسی داری؟ گفتم استرس ندارم برخلاف پارسال و از ۱۰۰ به اندازه ۶۰-۷۰ تا خوشحالم :) 

 

شب تر که شد مامان آنیتا اومد گفت چون فردا تولدت هست آنیتا میخواد واست کیک درست کنه گفته ازت بپرسم چه کیکی دوست داری؟ من گفتم فکر کنم چیزکیک دوست داره!!  گفتم وایییییییی مرسی آره چیزکیک دوست دارم. خودم میخواستم فردا شب برم بخرم تولدمو با هم جشن بگیریم. دیگه بغلش کردم ازش تشکر کردم. 

 

بعد که میخواستم بخوابم به رفتار خواهرم فکر کردم و حس کردم چقدر براش بی اهمیت شدم! :( 

 

صبح ساعت ۶ بیدار شدم (من معمولا ۷ بیدار میشم) و گفتم گوشیم رو چک کنم. رفتم تو واتزاپ دیدم خواهرم تو گروه دخترعموهام تولدمو با یه عکس خوشکل تبریک گفته و بقیه هم تبریک گفتن و بعد گفتن برو گروه تلگرام رو چک کن اونجا واست سورپرایز داریم.

دیدم یه ویدیو با حجم بالا گذاشتن! دانلودش کردم. خواهرم خاطره دنیا اومدنم رو تعریف کرده بود. بعدش مامان و بابام تبریک گفته بودن و بعد دختر دایی هام و دوستم 'ر' و دخترعموها و دخترعمه هام!! واییییییییییی از حسم نگم براتون! اصلا قابل توصیف نیست. ۴ دقیقه ویدیو بود منو برد تا آسمون هفتم. چشام پر اشک و لبریز از حس خوب بودم. بعد همه یه عالمه جمله های خوب برام نوشتن و کلی با ذوقم ذوق کردن 3>

 

بعد دیگه دوستای اینجا بهم تبریک گفتن. تنظمیات فیسبوکم رو چند روز قبل عوض کرده بودم که تاریخ تولدم رو جار نزنه! بعد یکی از دوستام پیام داده: "کور خوندی اگه فکر کنی تولدت تو از فیسبوک پاک کنی از ما تبریک نمیگیری 😁💪🏻 "

اول کلی که به پیامش خندیدم ولی واقعا بهم چسبید تبریکش :)

 

بعدش همسایه طبقه بالایی مون که بازسازی داره شروع کردبه طرز وحشتناکی دریل کردن. یعنی اصلا نمیشد کار کرد منم نشستم سریال دیدم :) بعد رفتم ناهار خوردم و اماده شدم برم برای واکسن :) تو راه هم به شکل بسیار خجسته انواع آهنگ تولدت مبارک رو واسه خودم گذاشتم و جواب پیام های تبریک رو دادم :)) 

 دوساعت تمام تو صف بودم واسه واکسن و خانم پرستار هم تولدم رو تبریک گفت :) و له اومدم خونه :) آنیتا اینا منتظر من بودن :) با هم شام خوردیم و بعد هم چیزکیک خوشکلی رو که با کلی توت فرنگی تزیین کرده بود با یه دونه شمع آوردن و من شمع تولدم رو فوت کردم :) و بدین سان رسما وارد سال جدید زندگیم شدم.

 

حس خوشحالیم از ۱۰۰ رسید به ۹۵ با سورپرایزهایی که شدم و ذوق عزیزانم.

 

واقعا حس خوشبختی میکنم چون میدونم اگر نصف اموال دنیا رو هم داشتم نمی تونستم یک ثانیه از این محبت خالص رو باهاش بخرم ولی الان بدون هیچ هزینه ای من چیزی رو دارم که واقعا بی قیمته :) 

 

اینجا نوشته بودم که همیشه بخاطر اسمم میخواستم واسه بقیه هدیه باشم ولی خب واقعا همیشه نمیشه و من اینجوری حس گناه می کردم که گاهی هیچی واسه شون نیستم چه برسه به هدیه!! 

امسال ولی رویکردم رو عوض کردم (اعتراف میکنم من ۶ ماهه داشتم رو خودم کار میکردم که موقع تولدم استرس نداشته باشم امسال!!) بجای اینکه من هدیه باشم واسه دیگران‌, دیگران و همه زندگی رو هدیه بدونم. هدیه معمولا بر اساس قابلیت ها و توانایی های آدمها نیست فقط نشانه ای برای ابراز محبت هست. کل هستی و مافیها برای من واقعا نشان از عشق هست. وجود همه آدمها با همه کمی و کاستی هاشون هدیه هست. همه ی فرصت های این زندگی و همه لحظه هاش هدیه س! حتی وقتایی که من فکر میکنم حقم بیشتره! ولی خب کسی دندون اسب پیشکشی رو که نمیشماره!! پس بهتره که از ماهیت لحظه ها و فرصت ها و آدم ها لذت ببرم و دندوناشون رو هم نشمرم :))

 

۱۶ تیرماه ۱۴۰۰ -  ساعت ۹ شب - سیدنی. 

 

۲۶ نظر ۱۶ تیر ۰۰ ، ۱۵:۴۳
صبا ..