غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

تا زیادتر نشده و یادم نرفته بیام لیست کتابهای این چند وقت رو بنویسم!

 

۱) کتابخانه نیمه شب -  خیلی دوستش داشتم. تو دو روز خوندمش! داستانش این طوری هست که یه دختره داره می میره و اون مدتی که بی هوش هست وارد یه کتابخانه میشه که کتاب های اون کتابخونه هر کدومش یکی از زندگی هایی هست که دختره میتونسته داشته باشه. مثلا اگر تصمیم میگرفت که وقتی دبیرستان بود فلان کار رو انجام میداد الان زندگیش چه شکلی بود و هر کتابی رو باز میکرد میتونست همون زندگی رو تجربه کنه .... توصیه میکنم که بخوندیش!

 

۲) دهکده خاک بر سر -  از نظر من کتاب نبود! و وقتی هم سرچ زدم فهمیدم که نوشته های وبلاگ بوده که الان تبدیل شده به کتاب. خاطرات و تجربیات یه خانم ایرانی مذهبی بود در لوزان سوییس به مدت یکسال که همسرش اونجا تحصیل میکرده! برای سرگرم شدن خوب بود ولی نه قلم خاصی داشت نویسنده و نه نکته خاصی تو حرفاش. انگار مثلا من بیام وبلاگم رو چاپ کنم به اسم کتاب! 

البته من وبلاگهای بسیاری رو میخونم که قلم نویسنده بسیار شیواست یا حرفهایی که میزنه ارزشش از چند تا کتاب هم بیشتر هست ولی خب وبلاگ این خانم اینجوری نبود از دید من و  البته بیشتر حس کردم نویسنده درباری هستند که تونستند همچین اثری رو چاپ کنند :|

 

۳) مغازه خودکشی -  یه کتاب کوتاه بود که یه جور طنز تلخ داشت ولی خب به نظر من می تونست قویتر باشه هنوز. ایده مغازه خودکشی جالب بود در کل.

 

۴) بلندی های بادگیر - رمان مشهور هست دیگه و خوشم اومد کشش داستان زیاد بود.

 

۵) جین ایر - اینم باز رمان مشهور جذاب.

 

۶) دوستی بجز کوهستان - خاطرات بهروز بوچانی در زندان پناهندگان استرالیا. دردناک هست همه جوره مخصوصا برای منی که دارم تو اون کشور زندگی میکنم. ولی خب قلم بسیار گیرا و شیوایی دارند. 

 

 

پ.ن. کل دیروز رو تو تخت بودم و اشکام هم دم دستم بود. بعد از جلسه پریروز که هری اعلام کرد:  "خب همه اینا نشون دهنده این هست که ایده اولیه پروژه بد بوده"  دیگه قدرت این رو نداشتم که برم سمت لب تاپ. امروز ولی هوا آفتابی هست و خودم رو ورداشتم آوردم دانشگاه بعد از یه هفته! اینا رو نوشتم برای آینده! که وقتی یادم رفت چه روزهای عجیبی رو گذروندم یه سندی باشه که این روزهای عجیب هم گذشته و من هنوز زنده ام! 

۱۷ نظر ۱۹ اسفند ۰۰ ، ۰۶:۵۰
صبا ..

وضعیت پنجره اتاقم اینجوری هست که انگار شیلنگ آب از بالا باز کردن! دارن میشورن جهت عید نوروز!! :) اگر بخوام به اندازه ۵ میلیمتر پنجره رو باز کنم باد و بارونی میاد تو که آدم حس میکنه تو کارتون آلیس در سرزمین عجایب هست و الان باد کلبه ش رو می بره یه جای دور! 

البته خدا رو شکر که خونه ما آپارتمانی هست و نزدیک هیچ رودی نیست. سیل همه جای سیدنی رو برداشته! 

 

بعد حالا تو همچین روزی که داره سیل از زمین و آسمون میاد آنیتا و مامانش و دوست پسرش رفتند که حلقه نامزدی بخرند! :)) 

تاریخ عروسی هم سال بعد هست! یعنی ۲۰۲۳! 

 

الان دارم فکر میکنم کاش باد اتاق من رو می برد یه جایی برای چند روز! یه جایی که شاید اسمش شیراز هست! یه جایی که یه خونه ی آروم وشاد هست که طعم خانواده میده!  که چند روز لب تاپ رو خاموش میکردم و به هیچ آینده ای فکر نمی کردم! حتی به دو ساعت دیگه!

دیگه حتی فکر اینکه مشکلات پروژه حل بشه هم خوشحالم نمیکنه! شدیدا نیاز دارم یه دور همه چیز تموم بشه و دوباره از اول شروع بشه دنیا :) 

 

احتمالا دچار هذیان روزهای خیلی بارونی شدم! شما جدی نگیرید :) 

 

 

۹ نظر ۱۷ اسفند ۰۰ ، ۰۷:۰۸
صبا ..

اگر ننویسم فکر کنم یه روز به سرم می زنه که وبلاگ رو ببندم! احتمالا دچار یبوست نوشتاری شدم!!

 

یادم نمیاد آخرین بار کی هوا آفتابی بوده! و خب فعلا هم آفتاب نداریم! به قول یکی از بچه ها آبشش در آوردیم از بس بارون اومد :)) 

 

بارونش ولی یه جور مهربونی هست! یعنی چون هوا سرد نیست و اکثر اوقات بارونش نم نم و یواش یواش هست حس خوبی داره اغلب! یه جور طروات خاص هوا داره! ولی خب اگر آفتاب هم بشه کلی کمک میکنه که آفتاب پرستانی چون من مودشون بره بالا :) 

 

ظاهرا اسکالرشیپم برای ۶ ماه دیگه تمدید شد! میگم ظاهرا چون هنوز ۱۰۰٪ همه روالش انجام نشده! 

 

دیروز بعد از هزار سال که دلم کلم پلو شیرازی میخواست موفق به پختش شدم! یعنی کلم قُمری (کلم سَر- نمی دونم شماها چی بهش میگید. ولی می دونم قمی ها بهش میگن قُنَبید ) گیر نمی آوردم. دیگه دیروز جستم! 

 

دیروز دوست پسر جدید آنیتا‌ به صورت تلفنی آنیتا رو از باباش خواستگاری کرد و خب احتمالا به زودی یه عروسی دیگه دعوتم:) حالا چقدر زودش رو نمی دونم!؟ ولی خب خواستم بدین وسیله اعلام کنم که گویا یکی از اهداف مهاجرت من شرکت در مراسم عروسی بوده و خودم خبر نداشتم :))  

 

الان از نظر کاری در وضعیتی هستم که واقعا نمی دونم چه گِلی باید به سرم بگیرم؟! یعنی کارهام تا یه جایی پیش رفته ولی تو یه نقطه گیر کرده! و البته اون نقطه ممکنه همه چیز رو ببره زیر سوال! عملا کاری ندارم که انجام بدم! ولی هزار تا کار هم باید انجام بشه! که همش وابسته هست به همون نقطه! هم بیکارم! هم کار دارم! دلشوره هم اگر نداشته باشم که احتمالا مُردم! هری که وقت گذاشتنش تقریبا به صفر رسیده! بعد از هر جلسه م با متیو هم دلم می خواد خودم رو پرت کنم پایین! جواب همه سوالام نمی دونم هست! دیگه اون سری خودش گفت ببخشید که هیچ کمکی نکردم! دارم میرسم به اون نقطه ای که فقط همه چیز رو جمع کنم که تموم بشه!  بعد دارم فکر می کنم اگر بخوام همین پروژه رو یه بار دیگه انجام بدم ته تهش ۶ ماه وقت لازم دارم. الان همه چیز رو با خون دل و به صورت قطره ای یاد گرفتم! تازه اینقدرم به خودم اطمینان ندارم که بگم به یه سری مباحث مسلط هستم! فقط در حد الفبا بلدم! هدف انگار فقط این بوده که من بفهمم هیچی نمی دونم! دقیقا هی میرسم به این نقطه که <تا بدانجا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم> 

۱۷ نظر ۰۹ اسفند ۰۰ ، ۰۵:۵۲
صبا ..

من هر وقت فکر میکنم خمیردندونم داره تموم میشه و به لیست خریدم خمیردندون اضافه میکنم تا دو ماه سراغ اون خیردندون جدیده نمیرم. چرا؟ چون خمیردندون قبلیه هنوز جواب میده.

بعد واسه خودم مثال می زنم تو هم خمیردندونی :) هر وقت فکر میکنی داری تموم میشی هنوز کلی دیگه می تونی ادامه بدی :)

یه موقع هایی هم برای اینکه انگیزه بدم به خودم میگم به این خمیردندون نگاه کن. تو دو ماه پیش ازش ناامید شده بودی. تو چت کمتره!؟ تو هم خمیردندون باش. تموم شده ولی هنوز هم پاسخگو هست :) 

 

حالا این سری سر شامپو هم همین اتفاق افتاد. شامپو رو من آنلاین می خرم واسه همین حس کردم اگر همون روز که بحران رو حس کردم نخرم بعد یه روز میاد که بی شامپو می مونم و حالا کو تا شامپو برسه‌:) نشون به اون نشون که اولا امروز سفارش دادم - فردا عصر شامپوها تو اتاقم بودن (از پست بعید بود واقعا!). دوما از اون روز تا امروز دقیقا دو هفته می گذره ولی من هنوز دارم از شامپوی قبلی استفاده میکنم. تازه هنوز به مرحله اضافه کردن آب نرسیده :)) 

شما اگر دوست دارید می تونید تو زندگی تون شامپو هم باشید :)  من خودم با خمیردندون بیشتر ارتباط برقرار میکنم :) 

 

امید همه جا هست :) 

۲۲ نظر ۲۷ بهمن ۰۰ ، ۰۴:۵۱
صبا ..

ایشون روز دوم ژانویه از بطری آب به خاک منتقل شدند و اون روز فقط دو تا برگ بودند و البته ریشه شون تقریبا ۲۰ سانتی متر بود. هنوز دو - سه روز نگذشته بود که وارد خونه جدیدش شده بود که من دیدم شروع کرده به جوانه زدن و رشد و شکوفایی. کلی تحسینش کردم. 

تو این  تقریبا ۴۰ روزی که از اسباب کشیش به خونه جدید گذشته هر روز صبح یه جورایی من رو سورپرایز میکنه با برگ جدید و سرعت رشدش. 

اسمش رو گذاشتم امید :) 

چون وقتی بهش نگاه میکنم بهم میگه تو هم صبور باش. یه روزی هم نوبت تو میشه که برگات!! :)) یکی یکی و با سرعت جوونه بزنند و رشد کنند. فقط تا اون روز ناامید نشو. 

۱۵ نظر ۲۱ بهمن ۰۰ ، ۰۷:۳۵
صبا ..

صبح دوشنبه هست و دانشگاهم و اولین کاری که تو اولین روز هفته می خوام انجام بدم این هست که یه یادداشت عمومی اینجا بنویسم.

دیگه شور ننوشتن رو در آوردم :) خودم می دونم! از پست قبلیم حتی یادداشت شخصی هم ننوشتم و صبایی که اینقدر ننویسه یعنی احتمالا دوباره سقوط کرده به یه دره!! حتی اگر کارهای همیشگیش رو با یه لبخند گنده رو صورتش انجام بده! 

خب دیروز در راستای نجات صبای هبوط کرده بردمش هایکینگ رسمی! که طبیعت درمانی و غریبه درمانی کنه! جواب داد واقعا! خدا رو شکر بخاطر طبیعت زیبای اینجا! (عکس یک - عکس دو - عکس سه) بخاطر هوای عجیب و غریبش! یهو بارون می اومد ولی باید عینک آفتابی هم می زدی چون خورشید ناغافل از پشت ابرهای تیره مستقیم تو چشمت خیره میشد. چون مدام بهت یادآوری میشد که هیچ چیزی قابل پیش بینی نیست حتی اینکه یک دقیقه دیگه احساس سرما کنی یا گرما! 

دلم برای ایران تنگ شده و خیلی دلم می خواست بتونم یه سفر بیام ایران مخصوصا برای عید و سال تحویل. سال تحویل اینجا میشه نصف شب و از اون طرف امسال عید اولین سالی هست که خواهری اینا هم ایران نیستند! مامان و بابا خیلی گناه دارند ولی من هر چی بالا و پایین کردم با توجه به شرایط حساس کنونی اصل زمان مناسبی برای سفر به ایران نیست و چیزی جز استرس برام نخواهد داشت. 

دیگه این مدت چند تا کتاب خوندم که بهترینش کتاب "شدن" اثر میشل اوباما هست. خیلی کتاب خوبی بود و اگر نخوندین توصیه می کنم که حتما بخونید. 

و در راستای تمایلم به زندگینامه های انگیزشی و امیدوار کننده هم پادکست "رخ" رو پیدا کردم و نیوش میکنم که اون رو هم شدیدا توصیه می کنم. 

در راستای بالا بردن مود هم "جوکر" رو می بینم خیلی خوبه :)) اون رو هم توصیه میکنم. 

این مدت فیلم و سریال هایی رو که دیدم رو هم یادداشت نکردم! باید صفحه فیلم و سریال رو هم آپدیت کنم. 

دیگه اینکه تمرکزم خیلی خیلی پایین بود و اصلا نمی تونستم کارم رو جلو ببرم. به مشاورم که گفتم تشخیص داد که اضطرابم خیلی بالاست با یه دکتر صحبت کردم و تایید کرد. یه دوره داروی سبک رو شروع کردم که عملا برای بیش فعالی هست. اولین باری هست که تو عمرم می تونم عین بچه آدم بدون بشیر و انذار بشینم و کار کنم. دلم برای خودم می سوزه که سالها انواع برچسب ها رو به خودم می زدم و همه جوره خودم رو محاکمه میکردم ولی حالا نه اینکه بازدهیم ۱۰۰٪ باشه ولی جنگ و خونریزی لازم نیست و خب از این بابت خوشحالم. 

۷ نظر ۱۸ بهمن ۰۰ ، ۰۲:۱۷
صبا ..

سلام.

 

امروز صبح اولین روزی بود که بعد از دو ماه روزم رو با نوشتن یادداشت شخصی شروع نکردم. به همین مناسبت گفتم بیام یه یادداشت عمومی بنویسم. 

 

ولی خب حرف خاصی ندارم :) 

 

شماها چه خبر؟ اگر دوست دارید بیایید تو کامنت ها از حال و احوالتون بگید. 

۱۵ نظر ۰۷ بهمن ۰۰ ، ۰۶:۵۶
صبا ..

احتمالا تو اخبار شنیدیدن که چقدر آمار کرونای استرالیا بالا هست.

 

بعد از نزدیک به دو سال مرزهای ما ۱۵ دسامبر باز شد و نتیجه ش رو بلافاصله دیدید. سیستم درمان اینجا هم که بیشتر شبیه درمانگاه روستایی کوالاهاست! :))  یعنی آزمایشگاهی که خونه بهداشت های ایران هست از اینجا پیشرفته تر هست.  

یعنی دو سال مرز بسته بود حتی به خودشون زحمت نداده بودن تست خانگی وارد کنند. بعد الان دچار بازار سیاه تست خانگی هستیم!! کلا مرزها رو که بسته بودن انگار کرکره مغزشون رو هم بسته بودن. خلاصه ش اینقدر صف تست ‌PCR طولانی شد که رضایت دادن که تست خانگی هم قبول هست و اگر با اون مثبت شدید بمونید تو خونه تون و حتما لازم نیست pCR  بدین و یه سری قانون دیگه تصویب کردن.  (این از غرهایی که باید می زدم)

 

برای آتیش بازی سال نو بخاطر همین آمار بالای کیس ها من تصمیم گرفته بودم  هیچ جا نرم چون اصلا حوصله و توان مریض شدن و تو صف تست ایستادن نداشتم. یکی از بستگان استاد۲ قرار بود دو سال پیش دانشجویی بیاد سیدنی که خورد به کرونا و بسته شدن مرزها. دیگه بعد از بیشتر از دو سال دو هفته پیش اونم اومد.  روز ۳۱ دسامبر عصر  من رفتم که ببینمش و با هم خونه ببینیم. وقتی کارمون تموم شد گفتم ساحل رفتی گفت نه! دیگه رفتیم همون ساحل همیشگی (البته این ساحل مال بابامون هست ولی خب ما اجازه میدیم بقیه مردم هم استفاده کنند :) )  یه کم برای خودمون چرخیدیم که من تازه متوجه شدم اونجا ساعت ۹ آتیش بازی برگزار میشه. اینجا کلا شب سال نو دوبار آتیش بازی دارن یکی ساعت ۹ که برای خانواده هاست که بچه ها بعدش بتونند زود بخوابند. یکی هم که ساعت ۱۲ که واقعا سال تحویل میشه. این ساحل نزدیک ما هم مشهور هست به family beach و ساعت ۹ آتیش بازی بود. دیگه ما هم رفتیم شام خوردیم و بعد هم در خیل جمعیت از آتیش بازی نطلبیده لذت بردیم. نوشیدن الکل توی یه سری جاهایی که آتیش بازی هست من جمله این ساحل ممنوع هست.  یه چیز جالب این بود که پلیس با دوچرخه بین جمعیت که حالت پیک نیک رو چمن ها نشسته بودن میگشت و هر کی نوشیدنی دستش بود می گفت خالی کن رو زمین و می ایستاد تا طرف خالی کنه و بعد می رفت. تو اینجور مواقع پلیس ها اکثرا زن هستند و خیلی موقع ها به جای دوچرخه هم سوار اسب میشند! :)

 

دیگه من بعدش اومدم خونه. آنیتا رفته بود سفر و مامانش تنها بود. اومد گفت خوبی گفتم آره منتظرم ساعت ۱۲ بشه یه کم از آتیش بازی رو از تو بالکن ببینم. آتیش بازی اصلی سیدنی رو Harbor bridge  انجام میشه که واقعا زیباست. (اینجا می تونید ببینید) و از خونه ما فقط یه ذره تو آسمونها پیداست. دیگه مامانش هم طفلک اومد تو بالکن و با هم سال رو تحویل کردیم و چقدر ازم تشکر کرد بخاطر اینکه هستم. (خیلی اون شب دلم واسش سوخت)

فرداش رفتیم مراسم تولد زهرا رو به صورت خیلی خصوصی و در فضای باز برگزار کنیم. زهرا خیلی حالش خوب نبود و شک داشتیم که کرونا باشه ولی خب با قرص تا عصر کلی خوب شد. یکشنبه همه چیز عادی بود. دوشنبه سردرد و بعدترش هم گلودرد و...  من هم شروع شد و بدین سان من هم به خیل کرونایی ها پیوستم :) البته دوبار تست خانگی دادم که هر دوبارش invalid بود ولی خب از دوشنبه خود را قرنطینه نمودیم. دیروز (جمعه) هم رفتم تست PCR دادم که البته چون سه روز قبلش نوبت گرفته بودم صفی در کار نبود و کلا ۵ دقیقه شد. البته تا جواب اون تست بیاد دیگه یک هفته من تموم شده و خوب شدم. 

 

‌توی یادداشت شروع سال ۲۰۲۱ نوشته بودم که هدف عمومیم کاهش احساس گناه است. سال ۲۰۲۱ برای من پر از پستی و بلندی بود ولی خب من از نظر شناخت خودم کلی پیشرفت کردم و اون حس گناه همیشگی به طرز قابل توجهی دست از سرم برداشت.  هنوز هم خیلی جای کار دارم ولی مشاوره گرفتن و کتاب خوندن و فایل های مختلف رو گوش دادن قدرت تحلیل رفتار خودم رو قوی تر کرده. چند روز پیش داشتم یه موضوعی رو برای زهرا تحلیل می کردم و بعدش دقت کردم که تمام حرفام حول محور خودم می چرخه که من باید این کار رو بکنم و اینجا رو ضعف داشتم و اینجا رو خوب بودم و ریشه این رفتارم این بوده و ... . قشنگی این مساله این هست که وقتی خودت رو میشناسی و می فهمی کجاها ضعف داری امیدت هم بیشتر میشه. دیگه منتظر نیستی بقیه درست رفتار کنند. تو کاری که از دستت برمیاد رو انجام میدی و بعدش آروم فقط نگاه میکنی و دیگه جلز و ولز نمیکنی (البته من هنوز به اون مرحله از عرفان نرسیدم که میزان جز و ولزم صفر بشه ها) ولی دیگه احساس گناه ندارم برای رفتار بقیه که من باید تلاش میکردم و فلان کار رو میکردم و ... . و البته جایی که ضعف دارم هم دیگه وحشت نمیکنم که حالا چیکار کنم! میرم دنبال ریشه ش و کم کم اون هم حل میشه. کلا چیزی که حس خوبی بهم میده شجاعتم تو روبرو شدن با خود واقعیم هست. اینکه خودم رو با همه توانمندی ها و ضعف هام اولا می بینم و ثانیا پذیرفتم و دیگه گارد ندارم و دیگه اصراری ندارم که ضعف هام رو بقیه نفهمند. 

 

تو سال ۲۰۲۲ باید درسم تموم بشه و امیدوارم ختم به خیر بشه. 

 

مثل شروع همه سالها دلم روشن هست. امیدوارم ابتدای ۲۰۲۳ بیام بنویسم که واقعا سال روشنی بود هم برای من و هم برای همه مردم دنیا. 

 

پ.ن: امروز سالگرد شلیک به هواپیما هست. دردی که تو این دو سال هر موقع به یادش افتادیم دیدیم که همچنان زخمش تازه هست. چیزی ندارم بگم جز اینکه هنوزم بعد از دو سال دردناکه! دو سال پیش دقیقا می تونست اون شلیک به پرواز من بشه. اون موقع به خودم قول داده بودم حالا که بهم فرصت دوباره زندگی کردن داده شده زندگی رو درست زندگی کنم نمی دونم دارم درست زندگی میکنم یا نه! ولی باید بیشتر قدر تک تک لحظات رو بدونم. 

۱۳ نظر ۱۸ دی ۰۰ ، ۱۰:۴۴
صبا ..

آخر سال که میشه ملت شریف اینجا هم هی میخوان همو ببینند! 

 

به همین مناسب یه شب با دوستای هایکینگم رفتیم رستوران کٌره ای که همون سر میز باربیکیو میکنی و کلی هم باحال بود و بهمون خوش گذشت. فقط بعدش بو دود گرفته بودیم :) 

 

دو شب بعدش رو دوست شیلیایی م که عاشق رستوران ایرانی هست برنامه گذاشته بود بریم رستوران ایرانی و خودش هم رزرو کرده بود و هماهنگیهاش رو انجام داده بود. کلا ۵ تا خانم از دوستان دانشگاهم بودیم. یکیشون همون دوستم بود که پارسال رفتم عروسیش. کلی غذا سفارش دادیم (قرمه سبزی و فسنجون و انواع کباب و دوغ و کشک بادمجان و زیتون پرورده) خیلی از غذاها خوششون اومده بود و برخلاف همه خارجی ها اینا از دوغ هم خوششون اومد و یکی شون گفت خودم میرم درست میکنم :)  بعدش هم رفتیم شیرینی فروشی ایرانی. من فالوده سفارش دادم. چقدر دلم تنگ شده بود :) یکی دیگه بستنی سنتی زعفرونی. بقیه هم باقلوا. اینقدر هم اون شب شیراز شیراز کردم که دوستم نقشه رو باز کرد گفت نشونم بده شهرت کجاست :))‌  برگشتن هم دوست شلیاییم رسوندم. خیلی دختر خوبی هست من همیشه کلی حس خوب ازش میگیرم. 

 

فردا شبش تو یه رستوران ایرانی دیگه برنامه شب یلدا بود و با یه گروه دیگه از دوستانم رفتیم اونجا! اونم خوب بود. غذاش بوفه بود. ما هم از اول بنا رو گذاشتیم به نقش بازی کردن در عروسی ایرانی و مدل اینا که میرن عروسی از همه چی ایراد میگیرن هی مسخره بازی در آوردیم :) آخرش هم نفهمیدیم عروس رفته بود کدوم آرایشگاه :))) 

 

فردای همون روز میشد یکشنبه ۱۹ دسامبر که عروسی شوآن بود. 

مراسم رسمی ازدواج قرار بود از ساعت ۱ تا ۳ باشه. بعدش برای ناهار بریم رستوران. چینی ها برای ازدواج شون به تقویم نگاه میکنند و یه روزهای برای ازدواج خیلی مناسب هست! و روز ۱۹ دسامبر هم از همون روزها بود  و بخاطر همین عاقدشون که یه خانم چینی بود فقط اون تایم خالی داشته و سرش خیلی شلوغ بود!

من مثل دخترهای خوب و وقت شناس ساعت یک رسیدم و هیچکی نیومده بود. دیگه یه کم از خودم و محیط عکس (عکس یک و  عکس دو ) گرفتم. بعد ساقدوش های عروس و مامانش اینا اومدن. یکی از ساقدوش هاش رو من می شناختم و اومد کلی تحویلم گرفت و از خودم و لباسم و ... تعریف کرد. بعد میگه کو همسرت؟ ببخشید پارتنرنت؟ من خنده م گرفته بود گفتم من مجردم! بعد میگه چطور همچین چیزی ممکنه؟!! تو به این زیبایی چطور امکان داره مجرد باشی :))‌ (چینی ها هر کی چشمش یه کم درشت باشه رو زیبا می بینند شما جدی نگیرید) خنده م گرفته بود که تو عروسی های ایرانی از دست پیرزنها آسایش نداری! اینجا جوانان هم رحم نمیکنند :))  کلا ۳۰ نفر مهمون داشتند. بغیر از من و ۳ نفر دیگه همه چینی بودن. اون ۳ نفر هم خانمی بود که کارمند دانشگاهمون بود با شوهر و پسرش که اونا استرالیایی بودن. دیگه بعدش عروس و داماد هم اومدن. رفتن یه کم عکس گرفتند. عروس ۳ تا ساقدوش داشت و داماد هم سه تا! و دقیقا ساعت ۲ مراسم عقد شروع شد. همه چیز هم چینی بود.  داماد موقعی که میخواست سوگندش (‌vow) رو بگه به شدت احساساتی شده بود و گریه ش گرفته بود و نمی تونست بگه! خیلی فضا رمانتیک شده بود خلاصه با اینکه  نمی فهمیدم چی میگن! دیگه بعدش هم با تک تک مهمونا عکس گرفتند و عکس دسته جمعی و ... .  مراسم که تموم شد اون خانم استرالیایی اومد خودش رو به من معرفی کرد و گفت اینا رو از کجا می شناسی که براش گفتم. بعدش هم پیاده رفتیم رستورانی که همون نزدیک بود و این وسط با شوهر اون خانم حرف زدم و تو رستوران هم نزدیک هم نشستیم و کلی تبادل فرهنگی کردیم. دیگه تو رستوران هم واسه مون گیفت گذاشته بودن. یه جعبه خوشکل مدل چینی که توش چند مدل شکلات بود. رستوران هم از این رستوران فانتزی ها بود که پیش غذاهاشون یه ذره بود دورش رو با گلبرگ و غیره تزیین کرده بودن! از ساعت ۳ تا ۶ تو رستوران بودیم که از ساعت ۳.۱۵ بارون شروع شد و تا نزدیکای ۶ هم ادامه داشت. موقع حرف ها بحث عروسی ایرانی شد که من یه کم توضیح دادم و شوآن دوباره بحث تولد من رو کشید وسط که آره این مهمونی هاشون خیلی خاص هست و ... (قلب من اونجا هی پروانه ای میشد) آخرش هم اومد بغلم کرد که تو تنها دوست غیرچینی من هستی و مرسی که اومدی و ... . 

 

جمعیت چین یک میلیارد و سیصد و اندی میلیون نفر هست. مهربونی که من از شوآن به عنوان اولین چینی زندگیم دیدم بهم اجازه نمیده وقتی همه برعلیه چینی ها گارد دارن بگم آره همه شون همین جورین! همیشه چهره شوآن میاد تو ذهنم و همیشه موقع قضاوت میگم تو اون جمعیت قطعا آدم های خیلی خوب هم هستند. یک نفر نمی تونه نماینده یه ملت به اون بزرگی باشه ولی میتونه تصویر اون ملت رو تو ذهن یکی مثل من تغییر بده! 

 

شب یلدای واقعی فقط برای خودم فال حافظ گرفتم و زود هم خوابیدم. 

 

اینجا سویه اومیکرون به شدت در حالت فعالیت هست و هر کی رو میبینی یا خودش مثبت هست یا یکی دور و برش مثبت بوده. واسه همین دیگه مهمونی های کریسمس تقریبا کنسل شد و البته کلی پرواز و ... . 

 

دیشب میشد شب کریسمس و شب کریسمس مناسبت مهمی هست که تو استرالیا مردم بیشتر به این مناسب غذای دریایی میخورند و خانواده ها دور هم جمع میشند. اینجا هوا گرم شده به نسبت من رفتم خرید مایحتاج وقتی برگشتم گرمم بود و تصمیم گرفتم شام کریسمس رو آبدوغ خیار بخورم :)) و به آنیتا اینا هم تعارف کردم و اون هم خوششون اومد. شیطونه میگه سنت جدید پایه گذاری کنم :))  

امروز هم با زهرا رفتیم ساحل و روز کریسمس گرم خود را در ساحل سپری نمودیم. آنیتا اینا هم مهمونی شون کنسل شده بود و قرار بود سه تایی شام بخوریم که چنین کردیم. بقیه دورهمی هام که کنسل شده و بدین سان پرونده مناسبت های آخر سال ۲۰۲۱ رو مختومه اعلام میکنیم :)  

 

 

۱۴ نظر ۰۴ دی ۰۰ ، ۱۳:۲۴
صبا ..

اومدم واسه خودم یه چیزی با ماژیک تو جلد دفترم بنویسم تبدیلش کردم به نامه به شماها! :) پایینش هم دیگه جا نبود امضا کنم :)

 

ولی شما این رو خودتون اضافه کنید:

 

بی جنبه بانو (صبا)

 اول زمستان ۱۴۰۰ --  ۲۰۲۱/۱۲/۲۲

سیدنی 

 

۹ نظر ۰۱ دی ۰۰ ، ۱۰:۰۶
صبا ..