غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

سلام همگی

 

سال نوی میلادی مبارک باشه. امیدوارم سال ۲۰۲۴ سال کم چالش و آسونی چه تو زندگی شخصی و چه برای کل دنیا باشه.

 

این چند روز تعطیلی امسال قشنگ انگار تعطیلات عید نوروز بود واسه ما! 

یه سفر ۵ روزه رفتیم بریزبین خونه ی دوست جناب یار. اینقدر هم که صمیمی و مهمون نواز بودن که واقعا فراتر از انتظار من بود و خیلی بهمون خوش گذشت. یه دختر کوچولوی فسقلی هم دارن که گلوله نمک بود به معنای واقعی کلمه.  خواهرشوهر هم مستقیم از شهر خودش اومده بود اونجا! دیگه با هم برگشتیم سیدنی و یه کم گشت و گذار و مهمونی و ... 

 

امروز من اولین روز کاریم هست ولی هنوز تعطیلات تو خونه مون ادامه داره :)

 

یه ذره برگردیم به حالت عادی و کاری و بشینیم اهداف ۲۰۲۴ رو بنویسیم.

۲۰۲۳ برای من سال آرومی بود به نسبت و خیلی فراز و فرودهای عجیب و غریب نداشتم. اهدافم هم تا یه حدی جلو رفت و بقیه ش هم ادامه دارد. 

 

حرف خاصی نداشتم. خواستم فقط حاضری بزنم :) 

 

 

۸ نظر ۱۳ دی ۰۲ ، ۰۲:۲۴
صبا ..

به نظر شما افزایش سن چقدر تو پختگی و تغییر یا بهبود شخصیت آدمها تاثیر داره؟!

 

یعنی شخصیت خودتون مثلا از ۱۵-۲۰ سالگی تا الان چقدر عوض شده؟ بیس شخصیتی منظورم هستا!

مثلا من نوجوانی مذهبی بودم ولی الان میشه گفت به هیچ چیزی معنوی باور ندارم! ولی خب مدل فکر کردنم همونه!! یعنی اون موقع هم هر چیزی رو نمی تونستم قبول کنم! فقط دانشم کمتر از الان بود! مرزهای اخلاقی هم که اصلا هیچ تغییری که واسم نکرده محکمتر هم شده. 

 

یا همیشه یه دختر منطقی احساساتی بودم الانم همونم!! خب میزان زودرنجیم بچگی بیشتر بوده و خب به مرور زمان کمتر شده! و گرنه اساسش همونه!

یا مثلا همین میزان از درونگرایی و برونگرایی رو داشتم.

 

خلاصه از خودم مثال زدم که متوجه منظورم بشید. 

حالا دوست دارم بدونم شما خودتون تجربه ای از انقلاب شخصیتی رو داشتید یا دیدید تو اطرافیانتون؟! 

 

بعدا نوشت:

من الان بیشتر از ۱۰ سال هست که دارم تو این وبلاگ می نویسم و می دونم یه عده خواننده قدیمی هم لطف داشتن و این مدت همراهم بودن. اگر دوست دارید بگید به عنوان یه ناظر بیرونی شما تغییرات این سالهای من رو چطور دیدین؟ یعنی تغییرات اساسی بوده یا نرم؟!

۲۰ نظر ۲۳ آذر ۰۲ ، ۰۸:۵۱
صبا ..

من تو فیس بوک هم آنچنان فعال نیستم یعنی هیچی فعال نیستم عملا ولی خب بخاطر گروه های مختلفی که عضو هستم از فیس بوک استفاده میکنم. 

یکی از گروه هایی که عضوم گروه "خانم های فارسی زبان استرالیا" هست. فکر میکنم نزدیک ۲۶ هزار نفر عضو داره که همه شون هم الزاما مقیم استرالیا نیستن و دیدم که مثلا از کانادا و انگلیس هم کسی عضو باشه. 

مزیت این گروه این هست که میشه به صورت ناشناس هم پست گذاشت. یعنی اگر کسی بخواد سوالی بپرسه یا مطلبی به اشتراک بگذاره دو تا آپشن داره که یکی ش ارسال مطلب به صورت ناشناس هست. همین مساله باعث میشه که افراد تو بیان سوالاتشون خجالت نکشند و خب همه جور سوالی پرسیده میشه! از اینکه فلان چیز رو از کجا بخرم تا اینکه میخوام از شوهرم جدا بشم اولین قدم چی هست! 

به نظر من که تبدیل شده به یه رفرنس. مثلا من اگر بخوام مثلا جاروبرقی بخرم می رم اونجا یه سرچ می زنم و احتمالا قبلا کسی این سوال رو پرسیده که خانم ها مارک جاروبرقی تون چی هست و چه امکاناتی داره و راضی هستید و ... و خب می تونی انواع نظرات و ریویوها رو یه جورایی بخونی و تصمیم بگیری. 

خلاصه اطلاعات از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشه.

ولی نکته قشنگش حس مشارکت و تمایل به کمک کردن هست. مثلا یکی میگه فلان روز عمل جراحی دارم و کسی نیست موقع ترخیص از بیمارستان کنارم باشه! بعد چندین و چند کامنت میگیره که کدوم شهری و چه ساعتی هست عملت و من میام مثلا دنبالت و می رسونمت تا خونه! 

یا یکی میاد میگه من باردارم دلم آش رشته خواسته از کجا بخرم. بعد کلی کامنت میگیره که من واسه ت درست میکنم و میارم! 

 

نمیگم همه پست ها و کامنتهای این گروه پر از مهر و صفا هست خیلی موقع ها هم پیش میاد که کامنت طعنه آمیز یا مسخره یا غیرمفید میگذارن ولی باز هم با این وجود وقتی من محبت آدمها رو به این شکل می بینم کلی دلم گرم میشه و حس خوبی میگیرم. 

 

اگر از شبکه های اجتماعی درست استفاده بشه نه تنها جای بدی نیست که خیلی هم می تونه مفید و کار راه بنداز باشه. 

 

کلا هم به نظر من وقتی آدمها ماسک مصنوعی صورتشون که بواسطه شغل و جایگاه اجتماعی و خانواده مجبورن اغلب بپوشند و رو زمین بگذارن دنیا جای بهتری میشه. مثلا همین وبلاگ چون اکثر افراد ناشناس می نویسند و ناشناس کامنت میگذارن خیلی خالصانه تر از سایر پلتفرم هاست و حس شوآف و پز دادن نداره. 

۱۱ نظر ۲۹ آبان ۰۲ ، ۰۷:۵۷
صبا ..

تا حالا واسم پیش نیومده برم لینکداین و حس خوب یا حتی هیچ حسی بهم دست نده! و بیام بیرون!!‌ همیشه یه حس مشمئز کننده ای بهم دست میده! 

این مفهوم networking و اینکه همه رو خبر کنیم که الان تو فلان کنفرانس یا ورکشاپ با فلانی و بسانی وقت گذروندیم همونقدر واسم حال بهم زن هست که وقتی عکسای ملت رو تو اینستا/ فیسبوک می بینم که رفتن کافه یا رستوران و زیرش می نویسن:  من و عشقم/رفیقم/خواهرم/بابام/خانواده م یه روز خوب! 

واقعا از حضور خواننده هایی که نتوریکینگ قوی دارند و در شبکه های اجتماعی فعال هستند عذرخواهی میکنم ولی من وقتی چنین پست هایی رو می بینم فقط حس بد بهم منتقل میشه! حس نمایش و show off! که به زور بخوایی تبلیغ کنی یه چیزی رو! که به زور بخوایی یه چیزی رو فرو کنی تو چشم بقیه!! 

 

نمی دونم واقعا! شاید چون الان از کارم و محیط کارم راضی نیستم و تمام ایونت ها و کنفرانس ها و ... که برگزار میشه به نظر من چیز خاصی نیست که ارزش جار زدن در موردش رو داشته. وقتی همکارام با فلان رییس جدید عکس میگذارن و اظهار هیجان میکنند من فقط این مدلی امindecision

چرا اینقدر ملت خوشحال هستند که مثلا certificate فلان رو گرفتن! یا مقاله شون فلان جا چاپ شده !! یا اصلا شغلشون رو عوض کردن!! 

۱۴ نظر ۲۲ آبان ۰۲ ، ۰۶:۴۵
صبا ..

نمی دونم تو این سالهایی که اینجا نوشتم شماها چه تم ای تو ذهن تون بیشتر نقش بسته! 

مثلا بعضی وبلاگ ها رو وقتی باز میکنی فقط انتظار داری غر بخونی. یعنی وقتی نویسنده حالش خوب نیست وبلاگش میشه مأمن امنش و شروع میکنه به نوشتن. ایرادی هم به نویسنده وارد نیست. ولی اگر مثلا ۶ ماه ننوشت میشه حدس زد زندگیش نسبتا نرمال هست :)

 

یک تم دیگه نویسنده فقط وقتی حالش خوبه می نویسه. یعنی اگر اتفاق تلخی تو زندگیش بیافته دیگه ساکت میشه تا اون مساله حل بشه و دوباره وقتی همه چی برگشت به حالت عادی یا گاها خیلی خوب دوباره می نویسه.

 

تم سوم نویسنده همه چیز رو مینویسه چه خوب و چه بد. چه بالا چه پایین. در واقع روزنگاری میکنه نه واقعه نگاری. 

 

یک سری ها هم هستند که موضوعی می نویسند مثلا خاطرات کاری شون. یا فقط از یادگیری هاشون می نویسند. یا مثلا فقط در مورد بچه هاشون می نویسند. 

 

خب من اما چی؟ جزو کدوم دسته هستم؟!‌ به نظر خودم همش رو داشتم. به نظر شما چی؟ ولی خب من کلا اهل روزنگاری و نوشتن جزییات نیستم. افکارم و تجربیاتم رو می نویسم. 

 

حالا اینا رو برای چی گفتم؟! برای اینکه اگر نمی نویسم مطلب قابل عرضی ندارم. یعنی برای من مهم هست که وقتی از یه چیزی اینجا می نویسم خواننده هم یه take home message داشته باشه. البته منظورم این نیست که وبلاگی که روزمره می نویسه پیامی برای خواننده نداره ها! 

 

از دفعه پیش که نوشتم یه سفر رفتیم بالی به عنوان ماه عسل مون. سفر خوبی بود و کلی هم خوش گذشت. بالی کلا انگار یه دنیای دیگه بود ولی. میشه گفت از هر ۱۰۰ خونه ای که تو شهر بود ۸۰ تاشون یه معبد خانوادگی جلوی در داشتند. 

شهر پر بود از انواع مجسمه ها! چوبی و سنگی و ... . میدانهایی که پر از مجسمه های بزرگ بود. دیوارهایی که همگی روشون کار شده بود. حتی حاشیه بریدگی ها هم می تونستی مجسمه ببینی. هر طرفی هم که نگاه میکردی معبد بود! دین غالب مردم بالی هندو هست. شهر بسیار بسیار شلوغ و ترافیک زیادی داشت. موتور هم بیشترین وسیله نقلیه بود که انگار نیازی به گواهینامه نداشت و بچه ها از وقتی که قدشون می رسید سوار موتور بودن.

طبیعت بسیار زیبایی داشت. آبشارهای زیبا و شالیزارهای طبقاتی. معابد بزرگ و زیبا و یه عالمه سوغاتی فروشی و صنایع دستی و ماساژ و اسپا و  ...

ولی خب انگار قشنگ یاد گرفته بودن از هر چیزی پول دربیارن. یعنی هر جایی ویوی قشنگی داشت بلیط می فروختن که بتونی عکس بگیری. 

جلوی آبشار و هر جایی که منظره زیبایی داشت تاب گذاشته بودن و غیر از ورودی اون مکان تاب ها هم پولی بودن. کلا یعنی قشنگ از آب کره می گرفتن. 

یه بار که کنار ساحل قدم زده بودیم و اومدیم بریم تو خیابون و خواستیم قبلش پامون رو بشوریم طرف بدو بدو اومد گفت نفری ۲۰۰۰ روپیه! حالا هتل ما همون ور خیابون بود و جلو درش هم شیر آب بودا !! 

برداشت من از مردمش تو این چند روز مردم ساده و خندانی داشت! نمی دونم بقیه اندونزی چطور باشند ولی اینایی که ما دیدیم عزت نفس بالایی نداشتند و البته فقر رو میشد تو سطح شهر دید. هر چند که شهری با اون همه ثروت و ظرفیت و اون حجم توریست واقعا فقر باید واسش بی معنی باشه. من تا حالا تو عمرم این همه توریست یه جا ندیده بودم از همه جای دنیا!‌ 

طبق معمول هم ظرفیت های ایران رو با هر جایی که میریم مقایسه میکنیم و فقط آه و حسرت!! 

 

یه سری عکس رو می تونید اینجا ببینید:

شالیزارهای طبقاتی رستوران - میمون مقدس! - جلو خونه شون  - تو محوطه یکی از معابد۱ - تو محوطه یکی معابد۲ - تو محوطه یکی از معابد۳ - تو محوطه یکی از معابد۴ - یه معبد دیگه - تو راه  - آبشار -  باغ گل۱ - باغ گل ۲ - ویو اقیانوس - ویو اقیانوس۲ - غروب .

۱۰ نظر ۲۸ مهر ۰۲ ، ۰۴:۰۸
صبا ..

یه مدت که ننویسی قشنگ دستت کند میشه تو نوشتن.

البته طبق روال همیشگی معمولا چند روز یه بار برای خودم می نویسم! گویا با کلاس ها بهش میگن ژورنال نویسی :) و توصیه میشه صبح ها ژورنال نویسی کنید. من البته به طور غریزی سالهاست که صبح ها میشینم سنگام رو با خودم وا میکنم و دقیقا افکارم رو دسته بندی میکنم.

 

اضطرابم خیلی خیلی کمتر شده. اول اینکه خب بعد تموم شدن تزم کلی سبک شدم.

دوم هم اینکه به صورت مرتب دارم مدیتیشن میکنم. از guided meditation های یوتیوب استفاده میکنم و هر موقع حس میکنم تمرکز ندارم! زیادی خسته ام! افکار منفی سراغم اومده همون حس یا نیاز رو می زنم و یه کلمه مدیتیشن هم می زنم تهش و ۵-۱۰ دقیقه مدیتشین میکنم و خب باید بگم که بعدش خیلی خیلی حالم خوب میشه. تو قطار هم حتی این کار رو انجام دادم در راه رفتن به سرکار و برگشتن. 

 

دیگه اینکه نمیدونم بقیه خانم ها هم این تجربه رو دارن یا نه!؟ ولی وقتی وارد رابطه ای میشی که از طرف مقابلت مهر و عشق میگیری شاید فکر میکنی دیگه من از بعد عاطفی تامینم و شاید دیگه توجهی از جنبه مهربانی با خود رو به خودت نداری. ولی خب ارتباط شخصی هر فرد با خودش کلا یه مساله جدا هست که باید از سایر روابط جدا بشه. الان میتونم حدس بزنم که حتی زنی که مادر میشه شاید یه مادر عالی واسه فرزندش باشه و همچنین یه همسر بی نظیر ولی خودش از خودش راضی نباشه! واسه همین هست که اکثر خانم های متاهل غر دارن و شاکی هستند!! چون خودشون با خودشون مهربون نیستند و تمام مهربونی هاشون صرف سایرین میشه. 

من این مدت یاد گرفتم که عشق و محبت همسرم به من جایگزین مهری که می تونم به خودم بورزم نیست و باید روی مهرورزی به خودم هم کار کنم. همون طوری که روی خصوصیات مثبت اون تمرکز میکنم و بهش یادآور میشم بعد نیست هر از گاهی به خودم هم یادآور بشم چه خصوصیات مثبتی دارم و چقدر تلاش کردم و از خودم تشکر کنم. 

 

مساله بعدی اینکه فکر کنم یه تغییراتی داره تو محل کارم رخ میده. یه روزِِ استراتژی داشتیم که هر کدوممون با مدیر‌ مدیرم خصوصی جلسه داشتیم. دیگه منم گفتم من هیچ تناسبی بین خودم و کاری که انجام میدم نمی بینم!‌ مدیرم هم می دونه و من واقعا تحت فشارم! اونم خیلی خیلی خوب برخورد کرد و گفت خب حق داری و ... بعدش بین خودشون جلسه داشتند و به من هم اطلاع دادن که صدایت شنیده شد و میخوایم جابه جات کنیم! حالا قرار هست تا یک ماه آینده تغییرات عمده ای رخ بده! و امیدوارم که در جای صحیحی قرار بگیرم.

کلا ولی از اول زندگیم که مرور میکنم من همیشه سال اول ورودم به هر مکان آموزشی/کاری چالش داشتم! و بعد از سال دوم درست شده اوضاع. از اول دبستان/راهنمایی/دبیرستان/سال اول لیسانس/ارشد و دکتری و محیط های مختلف کاری همیشه اولش مچ نمیشدم/نمیشدن باهام!!! و بعدش درست شده!! فقط خوبه اول دبستان ترک تحصیل نکردم :)) گندترین سال آموزشی زندگیم بود!!!

 

در راستای سبک زندگی بهتر هم باید بگم که تقریبا شکر رو از زندگی روزمره مون حذف کردیم. البته بجز شکرهایی که در مواد خوراکی آماده مثل سس و ... هست. کیک هم بخوام درست کنم پودر کیک آماده بدون شکر میگیرم که توش از شیرین کننده های جایگزین استفاده شده! مصرف برنج رو هم به سه روز در هفته رسوندیم. تقریبا هیچ چیزی رو سرخ نمیکنیم. البته من قبلا هم چیزی سرخ نمی کردم و حتی بادمجان رو هم می گذارم تو فر بجای سرخ کردن. مرغ رو که معمولا با پیاز بدون هیچ آبی می پزم! سیب زمینی و ماهی و ... هم میگذارم تو هواپز و حتی گاهی روش روغن هم اسپری نمیکنیم!!! کباب تابه ای رو هم فقط کف ظرف رو چرب میکنیم و میگذاریم تو فر!  

تقریبا میشه گفت من غذای شور میخوردم که تو یکسال گذشته به شدت مصرف نمک رو آوردم پایین :)

سعی میکنیم دیرتر از ۸ شام نخوریم. هفته ای یک یا دو روز هم intermittent fasting (ترجمه ش فکر کنم بشه روزه تناوبی!) داریم که مثلا ۸ که شام میخوریم تا ۱۰:۳۰ -۱۱ فردا صبحش هیچی بجز آب یا کلا نوشیدنی بدون شکر نمیخوریم. بین ۱۴-۱۶ ساعت مدت روزه بودن فکر میکنم اوکی باشه. 

دختر خوبی هستم و روزی یه شات قهوه بیشتر نمی خورم اونم نه اول صبح بلکه حوالی ساعت ۱۰-۱۲!! 

و تمام تلاشم رو میکنم که از ۳۰ روز ماه حداقل ده روزش رو ورزش کاردیو داشته باشم. اگر بیشتر بشه که بهتر ولی خب سخت هم نمیگیرم و البته همین کاردیو کلی کمک میکنه که اضطرابم کنترل بشه و حس خوبی داشته باشم. 

 

دیگه همین :) 

شماهام در مورد چیزایی که نوشتم اگر تجربه ای دارید خوشحال میشم بنویسید. 

۱۹ نظر ۲۴ شهریور ۰۲ ، ۰۸:۰۷
صبا ..

سلام علیکم. 

 

خوب هستید؟

 

این مدتی که اینجا ننوشتم چی کارا کردم؟ 

پارسال که من تزم رو سابمیت کردم باید منتظر می بودم تا دو تا داور تز رو بخونند و نظراتشون رو بگن. ۶ ماه بعدش نتایج اومد که میشد اواخر فوریه. ۶ ماه هم وقت بود برای انجام اصلاحات. اصلاحات هم کم نبود. یعنی آنالیز اضافه تر خواسته بودن و تغییر دادن خیلی از نمودارها. منم بیماری دقیقه نودی دارم! و اینقدر ازش واسه خودم غول ساخته بودم و بزرگش کرده بودم و ازش می ترسیدم که تا وقتی واقعا مجبور نشدم نرفتم سراغش :| تقریبا از وقتی از ایران برگشتیم من یه چیزی شبیه بختک رو تجربه کردم تا دیروز که تمام شد و سابمیت شد. 

یعنی میگن توبه گرگ مرگ هست قشنگ در مورد من صادقه! من در مورد درس خوندن همیشه دقیقه نودی بودم. یعنی ابتدایی که بودم هنوز روح شیطان در من حلول نکرده بود و مشقام رو بلافاصله بعد از مدرسه می نوشتم ولی از کلاس چهارم پنجم یادم میاد که واسه امتحان های ثلث سوم که تعطیل بودیم من عروسیم بود :) چون درس خاصی نمی خوندم تا چند ساعت قبل از امتحان و همونم اون موقع کافی بود و نمره کافی و وافی و حتی بیشترش رو میگرفتم. دانشجوی لیسانس که بودم که اوضاعم از همیشه خرابتر بود. قشنگ شب قبل از امتحان حوالی ساعت ۶ میگفتم بسم الله الرحمن الرحیم :| و برای اولین بار شب میان ترم یا پایان ترم با کتاب ملاقات می کردم و خب مساله این بود که با این اوصاف رتبه اول نمیشدم ولی دوم و سوم و نهایتا چهارم میشدم و همیشه هم نتیجه گیری میکردم که وقتی با این حد درس خوندن نمره م بد نمیشه چه کاریه که بیشتر درس بخونم!

دوران ارشد البته حالم خیلی خیلی بهتر بود. کل ترم تقریبا پروژه داشتیم یا باید درس میخوندم. البته بازم رتبه اول نشدم و همون سوم چهارم شدم.

تو کل دوران دکتری هم بد نبودم یعنی اینقدر چالش های مختلف داشتم که دقیقه نودی بودن توش گم بود. در واقع چون محدودیت های زمانی و اسکالرشیپ داشتم برای ارزیابی سالانه من همیشه عقب تر از برنامه بودم ولی چون میخواستم خودم رو برسونم و نمیخواستم چیزی تمدید بشه همیشه داشتم می دویدم و استرس داشتم. ولی این آخرین قسمت از دکتریم دست خودم بود و میشد زودتر انجام بشه ولی من به شدت دچار بی انگیزگی علمی و تو ذوق خوردگی علمی بودم و روزی صد بار مسیر زندگیم رو بالا و پایین میکردم و خودم رو به صورت بسیار وحشتناکی می شستم و پهن میکردم رو بند رخت! خلاصه روزهای سختی بود! گاهی فکر میکردم کاش یک صدم از احساسی رو که جناب یار بهم داره من به خودم داشتم و می تونستم کمی با خودم مهربون باشم!! و دلیل همه ی اینها چی بود؟ اضطراب و ترس. 

خیلی وقت بود که خودم رو رها کرده بود و فکر میکردم همه چیز خودش باید خوب پیش بره.

ولی خب دیگه از یه جایی به بعد هیچ چاره ای نداشتم و باید با ترسم روبرو میشدم. یه سری جملات انگیزشی چسبوندم به مانتیورم و مدام به خودم یادآوری میکردم که ترسهات واقعی نیست و از پسشون برمیایی. و بالاخره تمام شد :)

 

بدترین نتیجه دقیقه نودی بودن این هست که تو تمام لحظات قبل از اتمام اون کار رو به خودت کوفت میکنی و همیشه یه استرس و عذاب وجدان سنگین رو با خودت همه جا میکشی. از وسط مهمونی و تفریح گرفته تا وسط بقیه اضطراب ها و نگرانی های دیگه ت. یعنی انجام اون کار اگر ازت از ۱۰۰ به اندازه ۵۰ تا انرژی بگیری وقتی موکولش میکنی به دقیقه نود به اندازه ۱۱۰ واسش انرژی می گذاری و هیچ لذتی هم ازش نمی بری بس که استرس داری و نگرانی نتونی به ددلاین برسی. 

 

در مورد من چی باعث میشه دقیقه نودی باشم؟ با اطمینان زیاد به خودم و تجربه های قبلی شروع میشه که من همیشه تونستم و از پسش برمیام و کار رو دست کم میگیرم و به جای اینکه انجامش بدم هی به خودم یاداوری میکنم فلان کار رو یه روزه انجام دادم. بسان کار رو یه هفته ای پس این هم زود تموم میشه. 

مساله ی بعدی اینه که من اصلا آدم رقابتی نیستم. کلا بد نیست ولی تو به تعویق انداختن کارها چون اصلا واسم مهم نیست که کی کجاست و داره چیکار میکنه و فقط تمرکزم رو خودم هست پیشرفت های بقیه در شرایط مشابه اصلا نمی تونه محرک باشه واسم. البته عدم پیشرفت بقیه بسیار انگیزه بخش هست که حالا تو هم ولش کن چه عجله ای هست :|

و در نهایت ترس و اضطراب. از یه جایی به بعد که از توهم توانمندی خارج میشم همه چیز بزرگ و غول آسا و ترسناک میشه و من بجای روبرو شدن با ترسم بیشتر از موضوع فاصله میگیرم. مثلا من تا دوشنبه این هفته نرفته بودم چک کنم که تاریخ سابمیت مجدد تزم کی هست اصلا!!! 

 

اما همیشه یه چیزی درونم شماتتم میکنه که تو وقت نمیگذاری و نتایجی که میگیری معمولا بالاتر از میانگین هست اگر وقت بگذاری قطعا نتایج بهتری میگیری و اصلا ممکنه مسیر زندگیت تغییر کنه! 

و مساله بعدی این هست که واقعا حس میکنم دیگه بدنم توان نداره این حجم از استرس رو برای طولانی مدت با خودم همه جا بکشم. باید یه جایی پایان بدم به ویژگی رفتاری. 

 

شماهام اگر تجربه ای دارید بیایید بگید. 

۱۹ نظر ۰۳ شهریور ۰۲ ، ۰۶:۳۴
صبا ..

نشستم وسط یه مرکز خرید منتظرم نزدیک ساعت پرواز بشه برم فرودگاه، هوا سرده، سرم هم درد میکنه و همین الان هم مسیج اومد که پروازم ۴۰ دقیقه تاخیر داره!

دوشنبه شب اومدم اینجا واسه کنفرانس! 

 

نمای بیرونی صحنه:

 یک زن موفق و خوش شانس دیده میشه که برای یه کنفرانس خیلی خفن بین المللی که اکثر بزرگان دنیا توش شرکت کردن رفته یه شهر دیگه. توی یه هتل لاکچری اقامت داره و یه ارائه خوب داشته که بسیار مورد توجه و تحسین قرار گرفته!!

 

نمای درونی:

زنی پر از سردرگمی و حس تعارض! ثانیه شماری می کنه این سفر تموم بشه! روزهای به شدت پر استرسی رو پشت سر گذاشته، چون ابسترکتی که بیشتر از ۶ ماه پیش به کمک chatgpt  و مدیرش برای کنفرانسی که هیچ ایده ای در موردش نداشته پذیرفته شده و باید در مورد موضوعی که دانشش در اون زمینه  شاید ۰.۱ از ۱۰۰ هم نباشه در حضور بزرگان و خفن ترین آدم های اون حوزه حرف بزنه!! و تمام نگرانیش قبل و بعد از ارائه ش این هست که کسی بهش نزدیک بشه و بخواد سوالی بپرسه!!

خودش رو نامرتبط ترین فرد تو اون جمع می دونه، حس واقعیش شاید شبیه پرنده ای در میان گله ای گوسفند، یا برعکس بزغاله ای در میان گروهی پرنده. هر چه هست هیچ شباهتی و هیچ زبان مشترکی بین او و دیگران وجود ندارد. به دقت سعی می کند در اجرای شخصیت حرفه ایش محتاطانه رفتار کند،  و ظواهر نشان میدهد که موفق بوده ولی او دلش میخواهد گم شود، هیچ کس او و اسمش را نشناسد!!

به معنای واقعی کلمه تعارض را تجربه می کند، درونش جنگی داخلی برپاست، میان که و بر سر چه؟! میان همه و بر سر همه چیز!!

 

مثل همیشه به حافظ پناه می برد، هیچ نمی پرسد و فقط می خواهد که بشنود:

 

گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَر

بجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر

خُرَّم آن روز که با دیدهٔ گریان بِرَوَم

تا زنم آب درِ میکده یک بارِ دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سَبَبی

تا بَرَم گوهرِ خود را به خریدارِ دگر

یار اگر رفت و حقِ صحبتِ دیرین نشناخت

حاشَ لِلَّه که رَوَم من ز پِیِ یارِ دگر

گر مساعد شَوَدَم دایرهٔ چرخِ کبود

هم به دست آورمش باز به پرگارِ دگر

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزهٔ شوخَش و آن طرهٔ طَرّارِ دگر

راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتند

هر زمان با دف و نی بر سرِ بازارِ دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت

کُنَدَم قصدِ دلِ ریش به آزارِ دگر

بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست

غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر

 

 

از جناب حافظ بخاطر درک بالایش سپاس‌گزاری میکنم😊

 

من بدون ذوق نتوانم زیست! و این روزها قوای ذوقم درگیر جنگ داخلی ست!! 

 

 

بگذریم!

مراسم عروسی مون تو ایران روز تولد جناب یار بود، روز تولد منم با حضور دوستان اینجا یه مهمونی گرفتیم به مناسبت ازدواج مون! تو سالهای اخیر اولین سالی بود که اختصاصا در مورد روز تولدم اینجا چیزی ننوشتم! تحلیل خودم این بود که دیگه از پیله "من" در اومدم و "ما" شدیم! تمرکزم از من به ما رفته! و خب این رشد محسوب میشه از دید من!

 

۱۸ نظر ۲۹ تیر ۰۲ ، ۰۹:۰۰
صبا ..

گفته بودم که تو یه سازمان بزرگ کار میکنم و کلی ادا و اصول و قرتی بازی دارن برای همه چیز. یه جورایی مصداق "آفتابه لگن صد دست و شام و ناهار هیچی هستند".

مثلا تا الان که هنوز ۷-۸ ماه از شروع کار کردن من اینجا گذاشته ۳ تا جلسه ارزیابی و رفلکشن و ... داشتم. البته خب دوتاش تو ۶ ماهه آزمایشیم بود. 

از بعد از ماه سوم من دیگه حس خوبی نداشتم اینجا! احساس اینکه من به اینجا تعلق ندارم رو داشتم! احساس غیرمفید بودن! دوست نداشتنی بودن پروژه ام و ... . این در حالی هست که مدیر بسیار خوبی دارم. همکاران و محیط کاری دوست داشتنی و بسیار منعطف. 

دیگه از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم با مدیرم صادق باشم و بهش بگم اصلا خوشحال نیستم و حس رضایت ندارم. 

امروز دوباره جلسه داشتیم و خودش گفت دفعه پیش از فلان چیزا ناراضی بودی. منم هر چی تو دلم بود رو گفتم که چی خوشحالم میکنه  و چه چیزهایی باعث شده من حس بدی داشته باشم!!

 

واسم مهم نیست نتیجه ش چی میشه. چون بالاخره من راه خودم رو پیدا میکنم و نهایتش این هست که شغلم رو عوض میکنم. ولی خب از اینکه تمرین میکنم حرفم رو بزنم و فیدبک بدم و خودم رو سانسور نکنم و البته تو محیطی کار میکنم که رضایت من و نظر من براشون مهم هست حس خوبی میگیرم. 

 

یه مساله دیگه هم این هست که جدیدا خیلی به این فکر میکنم که اگر بجای اینکه تو یه فیلد بین رشته ای که هزار جور سختی واسم درست کرده که دائما حس بی سواد و خنگ بودن رو بهم میده برگردم به اصل خودم و بی خیال دنیای ژنتیک بشم شاید زندگی کاری و حرفه ای واسم آسونتر بشه و احساس رضایتم افزایش پیدا کنه. 

 

فعلا اما مساله ای که اولویت داره این هست که من بتونم تمرکزم رو بالا نگه دارم و با یه سرعت ثابتی یه سری چیزهای جدید رو یاد بگیرم.  تمرکز کافی داشتن خودش یکی از عوامل بسیار مهم در رضایت من از زندگی هست. 

۱۲ نظر ۰۷ تیر ۰۲ ، ۰۸:۵۷
صبا ..

داشتم تو چت هایی که در مورد غذا بود دنبال یه چیزی میگشتم یهو دیدم یه جا نوشتم : قضاها رو چه جوری تحویل میدین؟ 

تنها جمله ای که به ذهنم اومد این بود که shame on me! واقعا چرا؟!! حالا گوشیم حواسش نیست من چرا؟؟!!

 

همین بهونه ای شد که بیام از چیزهایی که تو ایران دیدم و واسم عجیب بود بنویسم:

تعداد لغات انگلیسی که تو مکالمات روزمره استفاده میشد بسیار زیاد بود.  تو کلاس ازدواج که رفته بودم که عملا یکی از استادها بعضی جمله ها رو کاملا به انگلیسی میگفت. از این جهت که سطح دانش انگلیسی به صورت عمومی بالا رفته که خیلی عالی هست ولی خب من واقعا انتظار چنین چیزی رو نداشتم!

 

من تو جمع های صمیمی لهجه شیرازی بسیار غلیظی دارم در حالیکه هر چقدر محیط رسمی تر باشه میزان بی لهجه گی من هم بیشتر میشه. این مساله از موقعی که اومدم استرالیا هم بیشتر شده. یعنی من با دوستان شیرازیم اینجا کاملا با لهجه حرف می زنم! 

ایران که بودم تو برخورد با فامیل که با لهجه حرف میزدم واسه شون عجیب بود و می گفتن اصلا انتظار نداشتیم این چیزا یادت باشه؟؟!! یا مثلا وقتی آدرس خیابونا رو میدادم که رفتم فلان جا و ... میگفتن عه هنوز بلدی؟!! واقعا چرا؟!!مگه قرار بوده حافظه م پاک بشه؟؟!! یا مگه ۳-۴ سالگی مهاجرت کردم!! فکر کنم انتظار داشتن من هی موقع حرف زدن عه عه کنم و گیر کنم :))) 

 

یا من و جناب یار فانتزیمون بود که تصنیف "بت چین" شجریان رو موقع شام تو مراسممون داشته باشیم. بعد همه دهنشون وا مونده بود!! که چقدر به این چیزا اهمیت میدین!! و البته یه عده هم نظرشون این بود که چقدر حوصله سر بره این آهنگ!!! 

 

یه تفاوت بسیار جذاب ولی این بود که از نوجوان ها که می پرسیدی تابستون میخوایی چیکار کنی؟ میگفتن میخوایم بریم سرکار! یا یه خانم معلم هنرستان میگفت ۹۰٪ شاگردای من کار میکنند. این واقعا بی نظیر بود. اصلا انتظار چنین چیزی رو نداشتم! بچه ها به صورت معناداری بزرگ شده بودن یعنی خیلی عاقل شده بودن و توانمند. البته یه خانم معلم دیگه نظرش این بود که بعد از کوید بچه ها خیلی بد شدن و شدیدا ناسازگار و گستاخ هستند و ... گستاخی البته در سطح جامعه به صورت عمومی دیده میشد. با وجود مشکلات اقتصادی بی اعصابی و پرخاشگری طبیعی هست ولی گستاخی یه کم متفاوت هست. نمی دونم چطوری بگم مثلا تو میتونی بری دعوا کنی و همچنان مودب و باحیا باشی ولی میتونی حرف معمولی و مهربانانه بزنی ولی حریم بقیه رو حفظ نکنی. من دومی رو خیلی دیدم. 

 

اما با وجود همه مشکلات باز هم اون گرمی و تمایل به کمک کردن به دیگران رو خیلی جاها میشد دید. یعنی می رفتی بانک کارمندش وقت میگذاشت و تمام تلاشش رو می کرد کارت راه بیافته. البته نه همشون ولی خب منظورم این هست که هنوز روحیه تعاون جمعی دیده میشه. 

 

رقابت خیلی دیده میشد. انگار آدمها میخواستن اثبات کنند که نفر اول/برنده هستن. هر کسی با یه چیزی. یکی با مهربونی زیاد به بقیه. یکی با آویزون کردن طلای زیاد دور وبرش. یکی با آرایش زیاد. یکی با اضافه کردن دارایی و سرمایه ش و ... یعنی می نشستی نگاه می کردی همه ش یه جور حرص زدن دیده میشد. 

 

همچنان انواع بازارها و رستوران ها زنده بود و بسیار شلوغ. قیمت ها واقعا برای من قابل هضم نبود! اینکه یه نوشیدنی تو یه کافه معمولی ۷۰ هزارتومن بشه خیلی عجیب بود. ولی من ندیدم قدرت خرید پایین تر اومده باشه با توجه به تعداد آدمهایی که در حال خرید بودن. شاید باید اینجوری بگم مصرف گرایی همچنان به قوت قبل سرجاش بود ولی خب من واقعا نمی تونستم هضم کنم با اون قیمت ها چطور چنین چیزی اصلا امکان داره. می تونم بفهمم که مردم چاره ای ندارن!! ولی کلا شرایط اقتصادی چیز عجیبی بود!! 

۷ نظر ۰۶ تیر ۰۲ ، ۰۵:۰۶
صبا ..