غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

سلام سلام

من برگشتم :)

خلاصه این پست این هست که ما رفتیم ایران و ازدواج مون رو ثبت کردیم و برگشتیم :)

 

من دو هفته زودتر از جناب یار رفتم ایران. روزهای اولی که رسیدم جت لگ بودم و کلی کار باید همون روزهای اول انجام میشد - هوا گرم بود و هر جا می خواستی بری ترافیک بود و یه تفاوت های فرهنگی به چشمم می اومد که اصلا حس خوبی نداشتم! بابام به طرز وحشتناکی پیر شده بوده و ضعیف!! اصلا شوکه شدم وقتی دیدمش! تو ویدیوکال نمی تونی ضعف آدم ها رو ببینی تو راه رفتن - تو دستاشون - تو چشماشون   و ... 

دو روز که گذشت تازه فامیل ما رو در جریان قرار دادیم که من قراره ازدواج کنم. بجز خانواده درجه یک و دوستان نزدیک هیچ کسی خبر نداشت و خب این اعلام عمومی باعث کلی شادی و تلفن و مسیج شد و البته توقع ها هم برای دیدار تعدیل شد.

چند روز که گذشت و یه کم کارا پیش رفت و تونستم بهتر بخوابم و یه دوبار برای دل خودم بیرون رفتم و دوستام رو دیدم یه کم از میزان باری که روی روانم بود کمتر شد. 

 

خواهری هم برای مراسم من نمیتونست باشه فقط ۱۰ روز اومد که من رو ببینه و برگشت! فردای روزی که خواهری برگشت جناب یار اومد و دیگه به معنای واقعی کلمه رفتیم رو دور تند. باید آزمایش و کلاس ازدواج و ... می رفتیم که یه روز از ۸ صبح تا ۸ شب برای این کارا!

بعدش پدر و مادر جناب یار اومدن! روز بعدش من و جناب یار واسه یه سری خریدها رفتیم و من بعدش رفتم آرایشگاه و اون رفت پیش خانوادش. شبش با یه سبد گل اومدن خواستگاری و بله برون :))) عروس خوشحال شون هم رفت چادر سر کرد و با چادر براشون چایی آورد :))) بعدش که مادرشوهر انگشتر نشون رو دست عروس کرد عروس خانم خودش برای خودش کِل کشید :))

شب قبل مراسم تونستیم بریم حافظیه :) جناب یار صدای بسیار خوبی داره و برای دل خودش و البته جدیدا برای دل منم می خونه و خب بسیار هم خوب می خونه. من یکی از فانتزی هام این بود که تو حافظیه برام بخونه و اون شب خوند و کلی حس خوب گرفتیم و البته اونایی که دور و برمون بودن هم کلی تحسین و تشویق کردن.

فرداش صبح من رفتم آرایشگاه خوشکلاسیون عروس طوری و کلی هم غر زدم که اینو کم رنگ کن و اونو برام انجام نده و نمی خوام و ... :)) تا بالاخره کارشون تمام شد و جناب یار اومد دنبالم و رفتیم باغ واسه عکاسی. کلی تو باغ خسته شدیم ولی خب برخلاف تصور و نگرانی من اونقدرا گرم نبود و کلی عکس خوشکل گرفته شد. من واقعا خسته بودم و قبل از ورود به مراسم رفتیم قهوه خوردیم و بعدش رفتیم و دیگه از لحظه ورودمون کلی بهمون خوش گذشت تا آخرش :)) 

یکی از فانتزی هام این بود که دف نوازی داشته باشیم و واسه همین به یه گروه دف گفته بودم بیان که اومدن و کلی کارشون خوب بود و بسی لذت بردیم. 

دیگه من دوست داشتم عقد آریایی داشته باشیم که همون گروه دف عقد آریایی رو برامون برگزار کرد و کلی زیبا و رمانتیک بود و واقعا جزو به یادماندنی ترین لحظات زندگیم بود وقتی جناب یار جملات رو با کل احساسش تکرار میکرد. 

ما کلا ۴۰ نفر مهمون داشتیم و به گفته حاضرین بسیار بهشون خوش گذشت و البته عروس و داماد هم بسیار فعال در میادین حضور داشتند و خودشون به تنهایی برای مجلس گردانی کافی بودن :)) بعدش قرار بود بریم خونه عمه م برای ادامه رقص و پایکوبی ولی من دیگه واقعا توان نداشتم و خسته بودم و به نظرم همه هم به اندازه کافی رقصیده بودن و نیاز به تمدید زمان نبود !! دیگه ما اومدیم خونه ولی یه عده از مهمونا خودشون بدون ما بقیه مراسم رو خونه عمه م ادامه داده بودن :))

 

خب ما هنوز ولی رسما ازدواج مون رو ثبت نکرده بودیم واسه همین فردا صبحش رفتیم محضر و قرار شد ساعت ۱۲ بریم واسه عقد اسلامی و ثبت سند و ... . فقط خودمون بودیم و پدر و مادرامون و پسرعمه ی من که شاهد بود. سفره عقدش هم خوشکل بود و خب کسی نبود رو سرمون قند بسابه و واسه ما هم مهم نبود ولی خب واسه مامانا مهم بود. اینجوری شد که باباها دو طرف پارچه رو گرفتن. مامان من قند می سایید و مامان جناب یار هم کنارش بود :)) عکساش اینقدر خالصانه و دوست داشتنی هست و کلی رمانتیک که پسرعمه م که شاهد بود  همین جوری اشک می ریخت :)

 

روز بعدش هم به همراه خانواده جناب یار رفتیم شهرشون. یه چند روزی هم اونجا گشت و گذار کردیم که بسیار لذتبخش و زیبا و باعث انبساط خاطر بود و بعد از یه هفته برگشتیم شیراز و روز آخر به شیراز گردی فشرده گذشت که البته فکر کنم جناب یار تو همون بدوبدوهام باز دامن از کف بداد و یه دل نه صد دل عاشق شهر راز شد و بعدش هم برگشتیم. 

 

با وجود همه فشردگی ها و خستگی هاش سفر بسیار خوبی بود. بهتر از انتظارمون پیش رفت و خدا رو شکر خاطره خوبی واسه همه مون شد و اینجوری بود که ازدواج ما هم بالاخره ثبت و اعلام عمومی شد. 

باشد که تا همیشه با یادآوری این سفر و روز جشن مون خوشحال باشیم و راضی.

 

از ته قلبم آرزو میکنم هر کسی در جستجوی یار هست فرد لایقش رو به زودی زود پیدا کنه و در کنار هم به آرامش برسند. 

۳۲ نظر ۲۵ خرداد ۰۲ ، ۱۱:۲۰
صبا ..

تقریبا همچنان چند روز یکبار برای خودم می نویسم! ولی خیلی حرفی برای اینجا ندارم نمی دونم چرا!؟ 

 

البته خب دلیل اصلیش شاید این هست که الان یک گوش شنوا در زندگیم وجود داره که تقریبا در مورد همه چیز می تونم باهاش حرف بزنم! 

 

ولی خب من وبلاگم رو هم واقعا دوست دارم و دوستانی که اینجا دارم از خیلی از دوستان خارج از فضای مجازی برام نزدیکتر هستند.

 

حال الانم ترکیبی از دلتنگی و خستگی و استرس و نگرانی هست. دلتنگ ایران و خانواده م هستم هر چند که میدونم سفر ایران رو در پیش داریم ولی خب ته دلم آروم نمیشه همچنان.

میخوام زودتر این روزها بگذره!

حوصله کارم رو ندارم! یه جوری خورده تو ذوقم!!  اصلا دلم نمیخواد وقت و تمرکزی برای کارم بگذارم یعنی کلا انگیزه ی ندارم و احساس میکنم اینجا پیشرفتی که من فکرش رو می کردم در انتظارم نیست. هر چند که خودم می دونم برای پیشرفت فقط محیط کار مهم نیست و من اگر انگیزه داشته باشم می تونم خیلی چیزها رو تغییر بدم ولی یه بی حوصلگی و بی انگیزگی شدید نسبت به یادگیری دارم. انگار مثلا مغزم لج کرده باشه و نخواد هیچ پردازشی داشته باشه و خب هر پردازشی که به تعویق می افته بهم استرس میده و از اون طرف هم تقویم جدید ذهنیم کاملا وابسته شده به سفر ایران. یه عالمه کار رو گذاشتم برای بعد از سفر ایران! 

 

سفر این دفعه متفاوته! حالا انگار مثلا من از وقتی که از ایران خارج شدم چند بار سفر رفتم ایران!! همش یک دفعه! ولی خب این سری همه چیز متفاوت هست از همه دفعات بعدی هم و خب همین متفاوت بودن و برنامه های ایران خودش کلی بار فکری داره واسم. 

و خب تا زمانیکه خودم هم نرم یک عالمه متغیر وجود داره که نمیشه فیکسشون کرد.

البته خودم میدونم که چند ماه دیگه همه ی این افکار و برنامه ها تموم شده ولی خب قطعا یه سری افکار و برنامه ی جدید به جاشون اومده!! 

 

مهمترین چیزی که تو زندگیم در مورد خودم و حالم یاد گرفتم این هست که وقتی من خیالم از تلاش خودم راحت باشه تو جهنم هم باشم حالم خوبه! و برعکسش وقتی که احساس بدهی نسبت به خودم کنم تو بهشت هم باشم احساس آرامش ندارم و خب الان اون احساس کم کاری و بدهی رو نسبت به خودم دارم البته تو جنبه کارم فقط و این حس اضطراب بهم میده و البته برای سفر ایران هم هیجان و استرس دارم بخاطر تمام عوامل نامعلوم و غیرقابل پیش بینی. 

 

نیاز داشتم خیلی بلند فکر کنم :)) 

۷ نظر ۰۸ ارديبهشت ۰۲ ، ۰۵:۱۰
صبا ..

سلام بر همگی🌺

سال نو مبارک باشه🌷 امیدوارم آخر این سال حس کنیم که سال مبارکی بوده واسه مون چه تو زندگی شخصی مون و چه زندگی اجتماعی مون🙏

سال تحویل به وقت ما ساعت ۸:۲۴ دقیقه صبح بود. سفره هفت سین رو از شب قبلش چیده بودیم و صبح هم پاشیدم مثل همیشه صبحانه خوردیم و لباس رسمی پوشیدیم و منتظر تحویل سال شدیم و البته در همین حین با پدر و مادر جناب یار ویدئو کال کردیم و عملا سال قدیمی رو خانوادگی تحویل دادیم و سال جدید رو تحویل گرفتیم 😊 یه شب هم با بچه ها شام رفتیم رستوران ایرانی و همین اوج فعالیت های نوروزانه مون بود 🤗

البته خب این آخر هفته تعطیلات عید پاک هست و مهمان راه دور عزیزی داریم. اولین بار هست که میزبان اعضای خانوادمون میشیم🙂و براش از کلی وقت قبلتر هیجان و ذوق داریم که بالاخره ما هم فامیل دار شدیم اینجا.  خواهر جناب یار اخیرا اومده استرالیا و قراره چند روز مهمان عزیز ما باشه. 

 

دیگه اینکه اگر اهل ماه رمضان هستید هم مبارک باشه این ایام و امیدوارم بهره معنوی کافی رو ببرید از این فرصت🙏

 

یه وقتایی یا شاید یه سالهایی تو زندگی پیش میاد که فکر میکنی داری درجا میزنی و هیچ دستاورد دلخواهی نداری در حالیکه از تلاش هیچی کم نگذاشتی و شاید اگر به لیست اهداف اون سالت نگاه کنی نمی تونی جلوی هیچ کدوم تیک بزنی. چیزی که من در این سالهای دراز عمرم 🤭 تجربه کردم این هست که اگر واقعا داری تلاش میکنی نباید بترسی از درجا زدن! چون درواقع درجا زدن نیست پله هایی هست که باید طی بشه. در واقع یه سری اهداف خیلی زمانبر هست و هر قدمی که برمیداری حتی اگر خیلی کوچیک باشه داره تو رو به اون هدف نزدیک میکنه. اگر بخوام یه جور دیگه بگم این هست که شاید انتهای سال همیشه زمان مناسبی برای این نباشه که آدم خودش رو تو ابعاد مختلف ارزیابی کنه! برای یه سری اهداف میشه هفتگی ارزیابی کرد و یا ماهانه. برای یه سری چیزا فصل به فصل و همین طور باید این بازه رو بسته به نوع هدف تغییرش داد.  در واقع من براساس تجربه یاد گرفتم که برای اینکه انگیزه رو حفظ کنی همیشه باید اهدافت رو مکتوب کنی ولی خب باید واقع بین باشی و سر سال که برگشتی برای مرور کردن سرخورده نشی اگر خیلی هاش محقق نشده باشه و البته خیلی موقع ها موقع ارزیابی ممکنه به این نتیجه برسی که این هدف اصلا واسه زندگی تو کار نمیکنه و میشه حذفش کرد یا تغییرش داد. 

 

از اون طرف هم به این فکر میکنم که آدم وقتی ۸۰ سالش شد (البته اگر کلا به اون سن برسه😉) واسش اهمیت داره که مثلا تو ۲۵ سالگیش دقیقا فلان کار رو انجام داده یا به فلان هدفش رسیده یا مثلا تو ۴۰ سالگی!!‌ یعنی یه سری حرص زدن ها به نظر من کم کم رنگ می بازه! شاید چیزی که تو ۸۰ سالگی مهم باشه انواع تجربه هایی باشه که آدم تو کارنامه ش داره نه تاریخ تجربه ها! یعنی هیچ وقت مثلا یه عده تو یه سالن جمع نمیشن بگن بخاطر اینکه مثلا ۱۸ سالگی رفتی دانشگاه و ۲۵ سالگی دکترا گرفتی و تو ۳۰ سالگی پوزیشن شغلیت این بود و تو ۴۰ سالگی لیست اموالت این بود و تو ۵۰ سالگی کارنامه موفقیت بچه هات این بود و همه هم به موقع و سروقت قراره ازت تشکر بشه و بشی چهره ماندگار تاریخ بشریت!! 😁یعنی تعریف به موقع بودن و سر وقت بودن رو شاید اگر از دید یه آدم ۸۰ ساله ببینی کمتر استرس داشته باشی.

یادمه کلاس چهارم که بودم دخترعمه م که ۲۷ سالش بود ازدواج کرد و من فکر میکردم واییییی چقدر دیر!! من تا به اون سن برسم پیر حساب میشم. بعد چند وقت پیش مسابقه the voice of persia  رو میدیدم هر کی که سنش زیر سی بود به نظرمون بچه بود و خیلی کوچیک! یا مثلا الان اگر کسی ۷ سال از من کوچیکتر باشه یا بزرگتر برای دوستی باهاش هیچ مشکلی ندارم. ولی مثلا واسه یه بچه ۷ ساله این اختلاف سن شبیه قرن ها میمونه! نتیجه ای که میخوام بگیرم این هست که هر چقدر که بزرگتر میشیم (ما پیر نمیشیما!! فقط بزرگ میشیم 🤣🤣 خب؟) اون مقیاس زمانی تغییر میکنه!‌ و این تو همه چیز هست! و اینجوری میشه که آدم بزرگ ها نسبت به بچه ها باید قاعدتا صبورتر باشن.

حالا این همه صغری کبری چیدم واسه چی؟!!

واسه اینکه بگم وقتی داری تلاش میکنی و استرس داری وای اگر این سری نشد چی میشه! وای دیر میشه! و ... به این فکر کن که تو ۸۰ سالگی هم این چند ماه یا یکسال دیر شدن همینقدر مهم هست یا نه!؟

 

البته می دونید که مخاطب اول نوشته های من خودم هستم. 

 

یه چیز دیگه هم براساس این پست مهسا به ذهنم رسید که گفتم تو وبلاگ خودم بگم:

یه چیزی که خیلی نیاز به فرهنگ سازی داره و مدام هم در موردش این ور و اون ور می شنویم این هست که تمرکزت رو زندگی خودت باشه و کاری به زندگی بقیه نداشته باشیم. آدمها رو راحت از زندگی مون حذف کنیم و رابطه های سمی و آدم های سمی رو بندازیم بیرون. 

من با همه این حرفها موافقم. 

ولی خب از اون طرف هم به نظرم باید تو این دنیایی که به شدت داره به سمت فردگرایی میره این فرهنگ سازی هم صورت بگیره که بعد از اینکه خودت رو از سموم تصفیه کردی تلاش کن بدون اینکه بخوایی وارد حریم خصوصی زندگی دیگران باشی ولی حداقل نشون بدی که اگر کسی به تو و مهارت هات (مثل خوب شنیدن/شاد کردن/همدردی کردن/مثبت اندیشی و ... ) نیاز داشت در دسترس هستی و می تونند روت حساب کنند. خیلی موقع ها خیلی ها نیاز به کمک دارند ولی چون هیچ نشانه ای از فرد امین نمی بییند غرق میشند متاسفانه! چون یه عده درگیر این شدن که من سرم تو زندگی خودم هست و من حواسم به کلاه خودم باشه باد نبره هنر کردم و من قصد مداخله تو زندگی خصوصی دیگران ندارم و ... بیایید تمرین کنیم که بین بی تفاوتی و احترام به حریم دیگران فاصله هست. بی تفاوت نبودن جسارت میخواد. بیایید تمرین جسارت کنیم. 

 

در نهایت هم یه پیج اینستا هم معرفی کنم که مخصوص خانم هاست و کلی میتونه کمک کننده باشه: happily_be_woman . 

پیشنهاد میکنم که از هایلایت سایکل سینکینک حتما اسلایدهای 'خلاصه چهار فصل هورمونی' رو مطالعه کنید. 

۱۳ نظر ۱۵ فروردين ۰۲ ، ۰۵:۴۰
صبا ..

به تاریخ پارسال دیروز یکشنبه بود ۱۳ مارچ و دوستم باهام تماس گرفت و بعد از یه مقدار حرف زدن از کلیات, پرسید داری دیت میکنی؟! گفتم نه! قرار بود دیروز برم یه نفر رو ببینم ولی حس کردم وقت تلف کردن هست و کنسلش کردم. گفت من (ایشون آقاست) چند وقت پیش با یه نفر آشنا شدم که گویا دنبال یه گزینه مناسب هست و من برداشتم این بوده که ممکنه بتونه گزینه مناسبی باشه ولی شناخت خاصی ندارم و هیچ تضمینی هم نمیدم. منم گفتم کاملا می فهمم. مشکلی نیست شماره م رو بهش بده. 

زهرا (دوست صمیمی م) چند روز بعدش قرار بود بیشتر از یک ماه بره ایران. دوستای دانشگاهم هم واسم قدغن کرده بودن که برم دیت تو این چند ماه باقیمانده از آخر درسم و میگفتن نیاز به تمرکز داری و بعدش کلی وقت داری. تو یکی دوتا پست قبل تر گفتم که حوصله حرف زدن با هیچکس و توضیح شرایطم رو نداشتم. هیچ چیزی خوب نبود!! و به هیچ کس هیچی نگفتم!

دوشنبه ۱۴ مارچ ۲۰۲۲ اولین باری بود که بهم زنگ زد. گفتگوی خوبی بود! ولی من قرار بود فقط مشاهده کنم! شب بعدش که زنگ زد در مورد موضوع تزم پرسید و کارهام. منم براش توضیح دادم و گفتم اصلا در شرایط خوبی نیستم! بهم گفت ثبت کن این تاریخ رو! بهت قول میدم تا آگست که باید درست تموم بشه همه چیز درست شده و خوب پیش رفته اگر اون موقع من بودم که خیلی هم خوب و تو شادیت شریک میشم. اگر نبودم بگو یه آقای محترمی بود که مطمئن بود همه چیز خوب پیش میره! :)

بار اول رفتم دیدمش! هیچ دلیلی برای رد نداشتم! ولی دلم میخواست ازم خوشش نیاد و خودش بره! ولی خب برعکس بود انگار! می گفت فقط آخر هفته ها کافی نیست! تو هفته هم بعد از کارش می اومد نزدیک دانشگاه! یه جورایی یه پاتوق واسه خودمون داشتیم تو بارون شبها می رفتیم شام میخوردیم! و من همچنان هیچ دلیلی برای رد نداشتم! و اصلا واسم سنگین نبود! تمرکزم رو نگرفته بود!

هنوز سه هفته از اومدنش نگذشته بود که گره اصلی کارم باز شد!

۶-۷ جلسه گذشته بود که به مامان آنیتا گفتم من دارم با یه نفر دیت میکنم! به دو تا از دوستای دانشگاهم هم گفتم! 

وقتی زهرا از ایران برگشت خیلی نگران زنگ زد که من این مدت هر چی تو از میپرسیدم تو خیلی آروم و کوتاه می گفتی همه چی خوبه! نکنه خیلی اذیت شدی و میخواستی من نگران نشم! :)) گفتم نه عزیزم! قضیه این هست که فکر کنم دوستت دیگه سینگل نباشه! 

خیلی چیزا خارج از کنترل ماست خیلی وقتا! مثلا وضعیت بازار اجاره خونه تو سیدنی! تو این مدتی که دیت میکردیم چون صاحبخونه ش گفته بود میخواد خونه رو بفروشه داشت دنبال خونه میگشت ولی خب هیچ پیشرفتی حاصل نمیشد. از اون طرف یه سفر ایران هم در پیش داشت! از اون طرف هم من بخاطر سفر آنیتا و مامانش به مالزی دو ماهی تنها میبودم! انگار تکه های پازلی بود که ما هیچ دخالتی توش نداشتیم! از ایران که برگشت مستقیم از فرودگاه اومد خونه ی ما! چون چند روز پیش آنیتا اینا رفته بودن و جالبی قضیه این بود که دوبار پروازشون کنسل شد و هی عقب می افتاد سفرشون!‌  تو اون شرایط تز نوشتن واقعا واسه من مقدور نبود که بخوام هفته ای چند بار شال و کلاه کنم برم بیرون ببینمش!

قبل از اینکه از ایران برگرده یه شب از بس که مامان نگران بود که من درسم تموم شد تنها بخوام خونه بگیرم و لولوها بخورنم :)) بهش گفتم نمیخوام تنها خونه بگیرم!!! و از آخر براش توضیح دادم و مامان هم گفت تو خودت عاقل و بالغی و حتما تصمیم درستی میگیری :)

البته که تصمیم ما این بود که اگر همه چیز خوب پیش رفت برای بعدش تصمیم میگیریم و خب همه چیز خیلی عادی پیش رفت!

انگار مثلا ما اینجا سالها داشتیم زندگی می کردیم. حتی همونجا هم یکی دوبار مهمون داشتیم و بچه ها اومدن بهمون سر زدن! :) اینقدر همه چیز عادی بود :) همون روزها بود که بابا رو هم در جریان قرار دادم و بابا هم فقط ابراز رضایت و خوشحالی کرد :) 

آنیتا که برگشت تو پراسترس ترین روزهای کاری من با اینکه قرارداد خونه ی عشق مون رو هم بسته بودیم ولی مجبور شدیم تا تاریخ تحویل خونه ۱۰ روزی رو یه جای دیگه بمونیم. خیلی اتفاقی یه هالیدی هاوس خیلی زیبا با ویوی اقیانوس و جنگل تو یکی از سواحل شمالی سیدنی شد دومین سقف مشترکی که زیرش زندگی کردیم. 

و در نهایت همون آقای محترمی که ۱۵ مارچ بهم قول داده بود همه چیز خوب پیش میره شب سابمیت تزم کنارم ایستاد تا تزم سابمیت بشه و  او حالا شده بود شریک زندگی من. 

بله یکسال گذشت و تقریبا ۹ ماهش رو کاملا با هم بودیم و توی مرور این یکسال نتیجه گیری که کردیم این بوده که تیم خوب و البته دوستان خوبی هستیم و نمره ی تیممون تو این یکسال A هست. 

 

باشد که سالهای بعد نیز شاهد A های دیگر باشیم. 

۲۰ نظر ۲۳ اسفند ۰۱ ، ۰۳:۱۵
صبا ..

من زنی را می‌شناسم که

هیچ‌گاه در انتظار ظهور دستی برای برآوردن آرزوهاش نماند،

خودش بلند شد،

یک‌تنه ایستاد و برای آرزوهای خودش آستین بالا زد و ذره ذره موفق شد.
من زنی را می‌شناسم که هم ظریف بود، هم محکم، هم تکیه‌گاه بود،

هم تکیه زدن به شانه‌های مردانه‌ای را دوست داشت.

هم گریه می‌کرد، هم می‌‌خندید،

هم دوست داشت، هم دوست‌داشتنی بود.
من زنی را می‌شناسم که هم کودکانه شیطنت می‌کرد، هم بالغانه مدیریت.

هم سربه‌زیر بود، هم جسور.

هم عاشق بود، هم فارغ.
من زنی را می‌شناسم که آرام بود و آرامش را به‌قدر دایره‌ی تأثیر خودش تکثیر می‌کرد.

زنی که زیباترین بود، هم درونی و هم بیرونی و متناسب با شرایط،

درست‌ترین حرف‌‌ها را می‌زد و اصیل‌ترین رفتارها را داشت.
من زنی را می‌شناسم که مستقلانه می‌زیست و مستقلانه اقدام می‌کرد،

که کمک می‌گرفت اما همیشه اول و آخر، روی توانمندی‌های خودش حساب می‌کرد.

که سنگفرش‌های یک خیابان معمولی با خیابان‌های پاریس براش فرقی نمی‌کرد

و حال دلش با تابش آفتاب و تماشای گیاه و پرنده‌ها و کتاب‌ها و موسیقی خوب می‌شد.

که برای حال خوب خودش می‌جنگید

و لایه‌های زمخت عادت و روزمرگی را کنار می‌زد

و از لابلای جزئیات ساده و دست و پاگیر حیات، دلپذیرترین دلخوشی‌ها را برای خودش بیرون می‌کشید و عمیقا ذوق می‌کرد.
من زنی را می‌شناسم که حضورش حال جهان را بهتر می‌کرد.

که عمیق بود و وسیع بود و با گیاهان و با آسمان و با اقیانوس‌های آرام و در نوسان، نسبت داشت.

"نرگس صرافیان"

 

 

امروز ۸ مارس ۲۰۲۳ من در آینه می توانم چنین زنی را ببینم. فقط هنوز نمی دانم که حضورش حال جهان را بهتر میکند یا خیر! قضاوتش بماند بعهده تاریخ سالهای بعد. اما میدانم که زن درون آینه هر روز تمام تلاشش را میکند که حال جهان را همچون حال خودش بهتر کند. 

 

روز زن چه زن باشید چه مرد بر شما مبارک باشه چون به هر حال متاثر از وجود یک زن هستید که میتونه مادر-معشوقه (همسر)- خواهر یا دخترتون باشه. 

۶ نظر ۱۷ اسفند ۰۱ ، ۰۴:۰۸
صبا ..

اون چند روزی که داشتیم مستند هویدا رو میدیدم مجموعه ای از احساسات متناقض رو تجربه کردیم. حس غرور (ملی-) خشم- عصبانیت و حقارت و ناراحتی و غم و اشک و ... . 

وقتی با مردم عادی اون آخرش مصاحبه میکردن از همه بدتر بود. یعنی باور کردنی نبود چطور مردم از اون بی سواد و بی اطلاعاتش تا اون تحصیلکرده تو دانشگاهش اینقدر جوگیر شدن! و واقعا این حرف که مردم ایران یه حکومت به این آخوندها بدهکار بودن درسته! و الان هم بدجوری دارن بدهیش رو با میلیون ها برابر سودش پس میدن!! 

دلار شد ۶۰ تومن هیچ کس صداش در نیومد. 

مدت هاست هیچ حرف سیاسی اینجا ننوشتم چون نظراتم رو کاملا شفاف بارها فریاد زدم.

چون متهم هستم به کسی که دارم تو گوشه امن دنیا و خارج از گود دردناک ایران زندگی میکنم و هر حرفی بزنم از شکم سیری هست. 

مدت هاست که دستم به نوشتن هیچ چیزی نمیره نه که موضوع نباشه برای نوشتن اصلا روم نمیشه بنویسم از اتفاقات روزمره زندگیم وقتی که هموطنانم و دوستانم تو این وبلاگ حالشون خوب نیست!

هر چیزی که به ذهنم می رسیده رو گفتم.

ولی واقعا الان درک نمیکنم چطور سر جون بچه هاتون اینقدر آروم هستید؟! منتظر نشستید بچه تون مسموم بشه بعد نفرستینش مدرسه؟! منتظرید ۲۰ سال بعد بشه و عوارض این گازهای شیمیایی رو هر روز به شکل یه بیماری تو فرزندتون ببینید و فقط زیر لب به باعث و بانیش فحش بدید؟!

 

مدرسه نفرستادن که مثل تو خیابون اعتراض کردن نیست اونم تو این روزهای آخر اسفند! که بگید راحت تو خونه ت نشستی و داری واسه جون ما تصمیم میگیری!! چی تو اون مدرسه به این طفل معصوم ها اضافه میشه که از جونشون مهمتره که سرش اینقدر تعلل میکنید؟! 

 

اصلا در مورد عوارض این گازهای شیمیایی سرچ کردید و اطلاعی دارید؟! 

۶ نظر ۱۶ اسفند ۰۱ ، ۰۲:۱۷
صبا ..

پارسال دقیقا در چنین روزی این پست (امیدم رو مگیر از من خدایا) رو گذاشتم. اون موقع  عکس امید رو آپلود کرده بودم. حالم از هیچ جنبه ای خوب نبود! جسمی - روحی/عاطفی که خودم فقط می دونستم در چه وضعی هستم و چقدر اسفناک بود و کارهای تزم هم وحشتناک بود و هر روزی که میگذشت یه روز به ددلاین نزدیکتر میشدم. ددلاین کسی که دانشجوی بین المللی هست با شهریه ۲۰ هزار دلاری و مشکل ویزا هم داره! یعنی در عمل فقط دستم رو گذاشته بودم رو گوشام و چشمام رو هم بسته بودم و با خودم تکرار میکردم همه چیز درست میشه! تا هر جایی که میشد سعی می کردم با کسی حرف نزنم و هیچ کس از شرایطم چیزی ندونه! چون کوچکترین حرف ناامید کننده ای باعث میشد فروبپاشم! 

امروز یکسال از اون روز گذشته و این عکس جدید امید هست. 

لطفا اگر حالتون به هر دلیلی خوب نیست و تو شرایط خوبی نیستید بدونید این شرایط موقت هست. یه روزی میاد که نور میاد و این تاریکی رو از بین می بره. 

 

اینم عکس شمعدونی هست که قبلا فقط یه ساقه پیر بود و حالا به کمک یه کم کود کلی حالش خوب شده و شکوفا! اگر حالمون خوب نیست شاید اگر کمک بگیریم/ شاید اگر دارو مصرف کنیم ما هم به رشد و شکوفایی برسیم :) پارسال همین موقع ها بود که داروی ضداضطراب رو شروع کردم چون نمی تونستم درست بخوابم و اصلا قدرت تمرکز نداشتم و بهم کمک کرد بتونم راحتتر تمرکز کنم. الان چند ماهی هست که دیگه دارو هم مصرف نمیکنم! و برخلاف گفته های عوام اعتیادی هم ایجاد نکرد! 

 

رها جان توت فرنگی هامون میوه داده تا حالا ۳ تا کوچولو. با اینکه تو گلدونش قارچ هم بود ولی فکر کنم حالش خیلی بد نباشه. مرسی از راهنمایی هات عزیزم.

۱۰ نظر ۲۱ بهمن ۰۱ ، ۰۵:۰۲
صبا ..

دیگه دلم واقعا برای نوشتن تنگ شده! 

برای خودم هر چند روز یکبار البته می نویسم همچنان. البته در واقع به این شکل هست که لیستی از کارها و مشغله های فکریم رو مینویسم تا بفهمم چقدر کار دارم. بعد میرم سراغ کار و زندگیم تا موج بعدی.

 

امروز صبح بالاخره موفق شدم قبل از شروع کار برم یه کوچولو قدم بزنم! دقیقا صبح یک ژانویه پام پیچ خورده بود و امروز رفتم تو محل حادثه و گفتم دیگه حواسم بیشتر هست و اومدم بهت بگم نمیگذارم احساس گناه کنی که تو رو مقصر پیچ خوردن پام می دونم 😁

 

بجز چهارشنبه ها بقیه روزها رو از خونه کار میکنم! چهارشنبه هام عملا بیشترش جلسه هست! و هفته پیش که یه کم ساعت جلسات تغییر کرده بود من ناهار هم خونه خوردم و وقتی رسیدم محل کارم مستقیم رفتم تو جلسه و بعدش هم جلسه بعدی و بعدی!

 

تو گروهی که من کار میکنم از همه جای استرالیا هستند و بخاطر همین جلسات همیشه انلاین هم برگزار میشه ولی خب خوشبختانه مدیر مستقیمم و بیشتر اعضای تیم ما سیدنی هستند و جلسات دونفره مون حضوری هست اکثرا! 

 

من از سه چهار ماه آخر درسم شروع کرده بودم به اپلای کردن واسه کار و دو بار دیگه برای همین سازمانی که الان هستم دعوت به مصاحبه شدم یه بارش دقیقا دو روز قبل از اخرین ارائه تزم بود و کلا نادیده گرفتمش! بعد که اومدم اینجا سرکار متوجه شدم اگر اون مصاحبه رو پاس میکردم مدیر مستقیمم میشد مگی که از اول ژانویه رفت مرخصی زایمان و تا اواخر سال هم برنمیگرده! و البته من پروژه های مگی اینا رو دوست نداشتم! هر چند که تیم ما و اونا عملا زیر مجموعه یه واحد محسوب میشیم ولی خب بعد از شونصدبار سوپروایزر عوض کردن  تو پی اچ دی دیگه حوصله بی مدیر بودن رو واقعا نداشتم! 

تیممون ظاهرا و تا الان که خوب بودن و من حس راحتی دارم باهاشون! همچین غیرمستقیم و دوستانه هم ازت کار میخوان که الان خودم باورم نمیشه بعد ۲.۵ ماه این کارا رو من کرده باشم 😃😃

 

دیگه اینکه گفته بودم درخت گوجه داریم 😅 (از بس قدش بلنده🌴) عاقا گوجه که داد ما هر چی صبر کردیم قرمز نمیشد گوجه هاش🍈 دیگه سرچ کردم و فهمیدم پتاسیم لازم داره برای قرمز شدن. یه کود همه منظوره برای همه گیاهان گرفتیم و هفته ای یکبار به همه بجز نعنا و ریحان کود میدم. دیگه گوجه ها قرمز شدن🍅 بعدش شمعدونی هامون ماشالله اینقدر سرحال شدند که آدم دلش ضعف میره واسه شون😍🥰😍یکی از شمعدونی ها فقط یه ساقه خیلی پیر داشت که فقط چند تا برگ سبز داشت همیشه گل میداد ولی نهایتا دو تا گل همزمان. الان ماشالله هزار ماشالله چشم بد ازش دور 🤭🤗🤫 کلی برگ و ساقه جدید داده و همزمان ۵-۶ تا گل داده 🌺🌺🌺 بعد از کلی آزمون و خطا هم انگار تونستم شمعدونی تکثیر کنم. یکی با قلمه زدن! یکی هم با ساقه ای که گذاشتم بودم تو آب ریشه بده! البته هنوز بزرگ نشدن ولی گویا زنده هستند!!

البته این طفلی ها امروز گل میدن فرداش یه بارون شدید میاد همه گلها یا میریزه یا ساقه ها میشکنه! من نظرم این هست که باید یاد بگیرن خودشون رو با هوای اینجا وفق بدن! و واسه همین دیگه نمیاریمشون جایی که کمتر بارون بخورند! فکر کنند تو باغچه هستند! چیکار میکردن اون موقع؟!!‌ (عکسشون)

 

دیگه اینکه زندگی مشترک هم خوب است و شیرین🥰🥰 جناب یار همین طور که از اسمش برمیاد واقعا یار و همراه هست 💕 (الان فهمیدم دیروز پایان ۵ ماه زندگی مون در این خونه بوده)

از نکات مثبت زندگی مشترک مون تا حالا این بوده که تقریبا میشه گفت شکر کاملا و تا حد زیادی نمک از زندگی من حذف شده و تا حد امکان تلاشمون رو میکنیم که رژیم غذایی سالمی داشته باشیم و هر چیزی که امکانش باشه رو تو خونه خودمون درست کنیم و تمام تلاشمون رو هم میکنیم که کمتر زباله تولید کنیم.

دیگه اینکه یه دور همه دوستامون رو تقریبا دعوت کردیم!(بعضیا چند بار اومدن البته 😅😅) از مهم ها مونده فقط جنی اینا یه دور بیان. دوستان قدیمی یادشون هست که این موقع سال معمولا می رفتن کانادا اسکی. وقتی برگردن انشالله اونا رو هم بگیم بیان. دیگه امیدوارم تا دور دوم یه فاصله ای باشه و بتونیم به برنامه های دیگه مون هم برسیم. 

 

به صورت خیلی فشرده نشستیم کارتون خانواده دکتر ارنست رو دیدیم. خیلی خووووب بود 🤗🤗 مخصوصا که الان ما استرالیا هستیم و تازه می فهمیم چی می گفتند و چه تجربه هایی داشتند. از یوتیوب دوبله فارسی سانسور نشده رو می بینیم. فکر میکنید کجاها رو سانسور میکردن واسه مون؟!! وقتی سگشون رو بغل میکردن/ وقتایی که شطرنج بازی میکردن/ تولد فلون (با اینکه توش ذره ای آهنگ و یا حتی چیز دیگه ای نبود)/ سالگرد ازدواج مامان و باباشون و خیلی جاهایی که ما اصلا متوجه نمیشیم چرا سانسور کرده بودن!!!🤔🤔

 

همین فعلا! 

۱۸ نظر ۱۱ بهمن ۰۱ ، ۰۳:۱۳
صبا ..

سلام بر تو هموطن!

جالب بود پیامتون! با آرزوی خوب شروع کردید! به بدو بیراه رسیدین :)) 

 

اینجا پاسخ میدم جهت پاسخگویی به هر کسی که مثل شما فکر میکنه نه صرفا شما!

 

 

سلام 

اولا که سفرها بی خطر! تو که اینقدر ادعای مردم دوستی برای کشورت داری، فکر نکردی که مردم داغدار و ناراحتن، پس من کجا برم سفر و تعطیلات و خوشگذرونی؟ آها فهمیدم میگی من اینجا شاد باشم، مردم کشورم به جهنم تو وبلاگ براشون چرندیات مینویسم!!!! 

فعلا 2023 رو به خیر بگذرون تا به سال بعدش برسی و فکر  اهریمن کنی! 

راستی شنگول خانم! من برای اینکه نظرم تایید بشه یا نشه چیزی نمینویسم، اینا رو میگم خودت یکم فکر کنی ! با بقیه مخاطبها کاری ندارم 

 

 

راستی اینو یادم رفت! تو ایران ما با تقویم شمسی زندگی میکنیم و اول سال هم بهاره! زمستون برای شما خارج نشین های بی رگ !!!!

 


 

 

مساله اول:

من از سفرم نوشتم چون معتقدم کسی که عزادار هست لازم نیست لباس مشکی بپوشه- تو خونه ش بس بشینه- تمام فعالیت های روزمره ش رو تعطیل کنه به اسم اینکه عزادار هست. اتفاقا باید به فکر سلامت روان خودش باشه مخصوصا وقتی عزیزت به مرگ عادی نمرده باشه و کشته باشنش! باید قدرت تصمیم گیریت رو تقویت کنی تا جلوی کشته شدن دیگر عزیزانت رو بگیری. اینکه بری زیر پتو و فقط اشک بریزی می شه رفتار منفعلانه! 

 

مساله دوم:

هزاران اتفاق مثبت و منفی بین هر دو پستی که اینجا می نویسم تو زندگی من می افته! یکیش رو گلچین کردم اینجا نوشتم و به عمد هم نوشتم! چون تو این چند ماه گذشته تمام پست های من مرتبط با مناسبت های سیاسی مرتبط بود! خواستم بگم منم روزمره عادی دارم تو زندگیم! هرچند که هیچ چیزی عادی و معمولی نیست! می تونستم هیچی از سفرم نگم! ولی اینقدر جسارت دارم که شفاف رفتار کنم! و مثل طرفداران جمهوری اسلامی نباشم که جای مهر رو پیشونیم باشه ولی رفتارم به یه شکل دیگه باشه.

 

مساله سوم:

شما از کجا میدونی من تو این چند روزی که سفر بودم برای کمک به مردم کشورم کاری انجام ندادم؟!! 

 

مساله چهارم:

استرالیا در نیمکره جنوبی هست و شروع سال میلادی همزمان میشه با شروع تابستان و نه زمستان!  

 

مساله پنجم:

خطاب به همه خوانندگان اینجا: 

 

شما دارید وبلاگ شخصی رو میخونید که خارج از ایران زندگی میکنه اگر این مساله براتون خوشایند نیست و اذیت تون میکنه این وبلاگ رو نخونید! ولی اگر ایده یا پیشنهاد سازنده ای دارید در جهت کمک به انقلاب 1401:

1) در جهت کمک به مردم ایران برای کسی که خارج از ایران زندگی میکنه یا حتی برای کسی که داخل ایران زندگی میکنه!

2) خودتون فعالیت های مفیدی این روزها انجام میدید که بخاطر مسایل امنیتی شاید دوستان و نزدیکانتون در جریان نباشند ولی دوست دارید با بقیه به اشتراک بگذارید

3) کتاب/پادکست/ مقاله/ویدیو/لینک و ... مفیدی می شناسید که کمک به افزایش دانش و آگاهی و تجربه میکنه

4) بیان افکار و احساسات تون کمک میکنه حال دل کسی این روزها خوب بشه 

5) نظریه ای دارید که فکر میکنید کسی تا به حال بهش فکر نکرده و کمک میکنه زوایای خاموشی روشن بشه

من خوشحال میشم ازتون کامنت ناشناس بگیرم و اینجا به اشتراک بگذارم فقط همونطور که قبلا گفتم اگر کامنت حاوی توهین باشه نمایش داده نمیشه! توهین شامل کلمات رکیک/ تحقیر دیگران/ استفاده از طعنه و کنایه/ تمسخر می باشد. 

و اگر حرف سودمندی واسه بقیه ندارید فکر میکنم فرصت مناسبی باشه که سکوت رو تمرین کنید. 

 

مساله ششم:

اگر طرفدار جمهوری اسلامی هستید به هر دلیلی اعتقادی/مالی/موقعیت اجتماعی یا نه ولی این روزها هم حالتون بد نیست یا به هر دلیلی حفظ وضعیت موجود رو به صلاح مردم ایران میدونید لطفا اینجا کامنت نگذارید (در هر صورت تایید نمیشه). 

۶ نظر ۱۹ دی ۰۱ ، ۰۵:۳۰
صبا ..

امروز اولین روز کاری سال 2023 اینجا بود.

من که تازه به شروع کار کرده بودم و مرخصی چندانی هم نداشتم! یعنی فقط یه روز مرخصی داشتم ولی خب محل کارم دو روز مرخصی لازم داشت واسه تعطیلات آخر سال که مجبور شدم یه روز هم مرخصی قرض بگیرم :) 

از قبل برنامه ریزی کرده بودیم که از همون اولین روز تعطیلات من بریم سفر تا آخرین روز سال 2022! سفر جاده ای به ملبورن که از جاده تقریبا ساحلی رفتیم و از جاده غیرساحلی هم برگشتیم. کلا از این 8 روز سفر 3 روزش رو ملبورن بودیم  (که همونم زیاد بود!!) و بقیه ش هم هر شب تو راه یه جایی توقف داشتیم. هم مسیر رفت و هم مسیر برگشت رو من دوست داشتم! 

برگشتن یه شبش هم کنبرا بودیم که بالاخره پایتخت هم رویت شد. کنبرا رو دوست داشتم هر چند که به شدت خلوت بود و مطمینم اگر قرار بود اونجا زندگی کنم نمیتونستم این همه خلوتی رو تاب بیارم. کلا تجربه جالب و ارزشمند و شیرینی بود :) 

 

موقع شروع سال 2022 نوشته بودم:

 

تو سال ۲۰۲۲ باید درسم تموم بشه و امیدوارم ختم به خیر بشه. 

 

مثل شروع همه سالها دلم روشن هست. امیدوارم ابتدای ۲۰۲۳ بیام بنویسم که واقعا سال روشنی بود هم برای من و هم برای همه مردم دنیا. 

 

خب الان میگم که سال 2022 تو زندگی شخصی من واقعا سال روشنی بود. خوشبختانه درسم ختم بخیر شد. کارم رو شروع کردم. همراه اولم رو پیدا کردم :) در حالیکه ابتدای سال 2022 هیچ ایده ای نداشتم که پایانش به این روشنی برای من باشه و هستی رو شاکرم برای این همه روشنی و رحمت در زندگیم.

 

مردم کشورم اما روزهای خوبی رو تجربه نکردند تو سال 2022! ولی من هنوزم دلم روشن هست برای ایرانم! و به شدت امیدوارم که ابتدای سال 2024 از رهایی کشورم از شر اهریمنان بنویسم. از آگاهی و بلوغ فکری و فرهنگی مردم کشورم که انگشت حیرت به دهان جهانیان گذاشته! از سربلندی و شادی مردمم! از قدرت اقتصادی و روند رو به رشد پول ملی ایران و از غرور ملی مون. 

 

باید خیلی سریع بشینم اهداف امسالم رو بنویسم که کلی کار دارم و دیگه بار سنگین درس رو شونه هام نیست! 

 

پ.ن: هر کامنتی رو که دلم بخواد تایید میکنم! 

۱۲ نظر ۱۳ دی ۰۱ ، ۰۸:۵۹
صبا ..