غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سال نو میلادی» ثبت شده است

سلام بر همگی.

 

سال نو میلادی مبارک باشه. امیدوارم سال شروع روزهای قشنگ برای مردم کشورم باشه. 

 

امروز عملا اولین روز کاری رسمی هست اینجا! 

 

خب از سری پیش که نوشتم تا الان یه دنیا اتفاق افتاده! 

به ترتیب و مختصر بگم.

دخترک ۱۱ دسامبر آخرین روزی بود که رفت مهد و بعدش در حد لالیگا مریض شد. از ۱۲ دسامبر تا بشه ۱۹ -۲۰ ام روزهای به شدت سختی بود. خیلی سخت. تب بالای دخترک که ۳-۴ روز طول کشید تا تبش به ۳۸ برسه و ... خلاصه گذشت. 

 

از ۱۹ ام جناب یار تعطیلاتش شروع شد و خیلی بیشتر با دخترک وقت گذروند. 

۲۰ ام رفتیم با بابانوئل (یا به قول اینجایی ها santa محل مون عکس گرفتیم) و اولین تجربه دخترک بود و خیلی هم دوست داشت. 

۲۲ ام  کله صبح رفتم چکاب دندون و ظهرش هم عمه دخترک اومد.

۲۱ ام یلدا بود که ما ۲۲ عصر برگزارش کردیم. برگزاریش هم کلا کمتر یه از نیم ساعت بود. لباس پوشیدیم و عکس گرفتیم و بعد با سرعت نور همه چیز رو جمع کردیم. 

۲۲ رو من کامل کار کردم. ۲۳ و ۲۴ ام نصف روزه بودیم همه مون. 

۲۴ ام شب مهمون داشتیم از شهرستان :))) دوستامون که دو سال پیش رفته بودیم بریزبین خونه شون قرار بود چند روز بیان. 

۲۵ ام روز کریسمس ناهار سبزی پلو ماهی خوردیم تا روز کریسمس رو گرامی داشته باشیم. 

۲۶ ام قرار بود بریم پیک نیک ولی به دلیل سرد بودن هوا و بادی بودن نرفتیم (یادتون که هست اینجا تابستونه الان) و چنین هوایی در ایام کریسمس بی سابقه بود. 

۲۷ ام یه دو ساعت رفتیم گردش. البته مهمونامون با دوستاشون رفته بودن گردش.

۲۸ ام قبل از ناهار مهمونامون رفتن ولی یه زوج دیگه از دوستامون قرار بود برای ناهار بیان که اومدن و خوب بود. 

۲۹ ام بعد از ناهار هم عمه دخترک رفت. 

مهمونداری به پایان رسید. به من سخت نگذشت و دوست داشتم و تجربه خوبی بود برای همه مون! خیلی حال و هوای عید رو داشتیم و بخاطر دخترک حسم بهتر بود. مهمونامون یه دختر ۵ ساله هم داشتن که بودنش خوب بود و البته دخترک رابطه خوبی با خانم دوستمون داشت و راحت بغلش می موند و این خیلی خوب بود.

۳۰ ام یه مقدار وسیله جمع کردیم چون کمتر از دو هفته دیگه اسباب کشی داریم.

۳۱ ام هم همچنین و عصرش هم رفتیم مرکز خرید محله مون (مرکز خرید تو ساختمون نیست حالت خیابون طور داره و پخش هست) کلی وسیله شهربازی برای بچه ها آورده بودن و موسیقی و ... بود که هیچ کدوم مناسب سن دخترک نبود ولی خب فضاش رو دوست داشت. دیگه تا ۷:۳۰ برگشتیم خونه و هیچ آتیش بازی رو ندیدیم و نشنیدیم.

۱ ام قرار بود بریم خونه دوستامون عصرونه! که بچه شون مریض شده بود و ما ترجیح دادیم نریم.

۲ ام جنی دعوت مون کرده بود خونه ساحلی شون و کله صبح کوبیدیم رفتیم اونجا! اونایی که از قدیم اینجا رو میخونند شاید یادشون باشه که یه سگ داشتن به اسم ازمی ! دخترک خیلی از سگه خوشش اومده بود کلی ذوقش رو داشت. البته یه سگ دیگه هم اونجا بود که طفلک بخاطر تصادفش نابینا بود. ولی دخترک راه می رفت می گفت از - از. ساحل هم که همون جلوی خونه بود و کلی به دخترک خوش گذشت. شب هم موندیم و ۳ ژانویه هم از ۶ صبح که دخترک بیدار شد رفتیم بیرون و قدم زدیم لب آب. بعدتر دیگه هوا خیلی بادی شد و بارون اومد و دیگه نشد بریم بیرون. دیگه بعد از اینکه دخترک خوابید و بیدار شد برگشتیم خونه.

۴ ام کارهای عادی خونه رو کردیم و یه کم دیگه وسیله جمع کردیم و به این ترتیب تعطیلات به پایان رسید.

 

خدا رو شکر تعطیلات خیلی خوبی بود هر چند که سر سوزنی استراحت نداشتیم. 

 

از خانم قندعسل هم بگم:

دامنه لغاتش به صورت نمایی در حال افزایش هست. هر چی بگی تقریبا میگه. وقتی صبح بیدار میشه یا تو از اتاق یا دستشویی بیایم بیرون با یه حالت کش داری میگه سسسسسسلام. 

وقتی وقت خواب بشه خودش میگه لالا - لالا. چون من براش لالایی میخونم.

فرض کنید اسم دخترک مایا هست. ازش می پرسیم اسمت چی هست؟ میگه یامی!! :)) این در حالی هست اسم همه بچه های مهد و مربی هاشون حتی اونایی که خیلی سخت هست رو میتونه بگه :) 

رنگ ها رو هنوز تشخیص نمیده ولی اسماشون رو بلده سبز رو خیلی قشنگ میگه (حتی جنی هم که فارسی بلد نیست میگفت سبز رو خیلی قشنگ میگه) و آبی رو میگه اَبی (فتحه رو ا) و خیلی هم میکشه! من که هیچوقت باهاش انگلیسی حرف نمی زنم ولی رنگا رو به انگلیسی هم بلده بگه! اعضای بدن هم همینطور! 

پرنده ها و حیوانات استرالیایی رو کاملا می شناسه و اسم خیلی هاشون رو میتونه به راحتی بگه.  به کوالا میگه کالا! به کاکاتو میگه کاکتو و تا صداش رو از بیرون میشنوه هم تشخیص میده. اینجا ما طوطی هم داریم و اگر صدای طوطی هم بیاد سریع میگه طوطی.  

تقریبا همه میوه ها رو میشناسه و اسم هاشون رو میگه. 

وسایل نقلیه هم ماشین - موتور - اسکو(تر) - قطار - ون - قایق - کشتی رو تقریبا درست میگه. آمبولانس میگه آمبو! هواپیما میگه هوا! تراکتور میگه تراک و ...

شب بخیر و صبح بخیر میگه شب بخ و صب بخ. 

یه سری کارت احساسات هم داره که الان دیگه همش رو بلده! از همش قشنگتر هیجان زده شدن و سورپرایز شدن و تشنه شدن رو میتونه اجرا کنه. 

امروز صبح تاب تاب عباسی رو برای خودش میخوند.

دیروز بعد از اینکه بهش شام دادم یه دو سه بار بهم گفت مامان مامان بعد که نگاش کردم گفت مامان مسی :* بعد هم که از صندلیش بلندش کردم محکم بغلم کرد و اینجوری هست که قلب ما رو تسخیر کرده! 

خیلی موقع ها وقتی که بغلش میکنیم میزنه پشت مون. همون کاری که ما براش کردیم. 

بعد از اینکه شام بخوره تا موقع خوابش اکثر روزها فقط راه میره و سخنرانی داره :)) یعنی کاملا پیوسته و ممتد یه چیزهایی میگه دستاش رو هم تکون میده مثل این سخنران های انگیزشی. گاهی اوقات زبانش شبیه چینی هست گاهی آلمانی گاهی عبری :)) خیلی هم جدی هست حین حرف زدنش :)) 

 

و خیلی چیزای دیگه که الان حضور ذهن ندارم. 

ولی میشه گفت تو دو هفته گذشته از نظر کلامی یه جهش خیلی بزرگ داشته و البته دیگه به اندازه یه قدم هم چهاردست و پا نمیره و سریع پا میشه راه میره. از کفش هم خیلی خوشش میاد :) 

 

امروز هم بعد ۳-۴ هفته خیلی خانم وار رفت مهد.

۴ نظر ۱۵ دی ۰۴ ، ۰۲:۳۴
صبا ..

سلام سلام

 

دیگه حداقل ماهی یه بار اینجا نوشتن رو باید واسه خودم حفظ کنم.

میزان نوشتنم برای خودم یه کم بهتر شده ولی همچنان خیلی خیلی کم هست.

از دفعه پیش تا حالا از آخر برگردم عقب:

دیروز عروسک خانم ۴ ماهه شد و واکسن ۴ ماهیگیش رو هم گرفت. دخترک شدیدا صبور هست تو این جور مواقع و خیلی کم بدقلقی داره خدا رو شکر.

هر روز شیرین تر و جذاب تر و هشیارتر میشه و من هر موقع تو بغلم میخوابه با تک تک سلول هام برای داشتنش خوشحال و سپاسگزارم. 

 

دیگه این مدت تعطیلات آخر سال و کریسمس بود. من که یه هفته بیشتر تعطیلات نداشتم و هیچ مرخصی اضافه ای هم نگرفتم چون جناب یار مرخصی اجباری داشت و بهتر دیدیم که من کار کنم و مرخصیهای من بعدتر استفاده بشه.

تو تعطیلات دوستانمون رو دیدیم. چند روزی عمه دخترک پیش مون بود و غیر از اون من به اندازه اپسیلون کارای کاریم رو جلو بردم که یه ذره از استرسم کمتر بشه و اگر فکر کنید که تونستیم کمی استراحت کنیم باید بگم هیچی! فقط خوبیش این بود که من استرس کار کردن نداشتم! 

کار کردن با دخترک اصلا آسون نیست و متاسفانه از اواخر سال پیش تعداد روزهایی که جناب یار میتونه از خونه کار کنه به سختی به یه روز در هفته می رسه. 

چند باری من و دخترک با هم رفتیم جلسه :) 

 

دیگه چی؟ 

بابام فکر کنم این مدت خودش متوجه شده بود که در ارتباط با خانم کوچولو زیاده روی کرده بود. تو مکالمه شب یلدامون تمام حس های منفی سری های قبل از بین رفت خدا رو شکر. 

 

یه روز که با دوستامون رفته بودیم بیرون یکی از دوستام میگفت الان حس نمیکنی که اون صبای قبلی رو گذاشتی تو کمد و درش رو بستی و تبدیل به یه صبای جدید شدی؟ 

واقعیتش نه! من اصلا فکر نمیکنم تغییر خاصی کرده باشم. یعنی مادر شدن هم مثل همه رویدادهای زندگی در درازمدت قطعا یه تغییراتی در من ایجاد میکنه ولی اینکه من فکر کنم الان با اون آدم قبلی خیلی فاصله دارم! اصلا اینطور نیست. یه سری فعالیت هام تغییر کرده ولی خب من گله ای ندارم! همیشه همین بوده وقتی کنکور داشتم! وقتی سرکار رفتم! وقتی مهاجرت کردم وقتی داشتم رو پروژه دکتریم کار میکردم! وقتی وارد رابطه شدم و ازدواج کردم همیشه یه تغییراتی بوده! مادری هم در ادامه اونهاست!

برعکس من فکر میکنم یه وجه از شخصیتم تو کمد بود که رفتم از تو کمد درش آوردم و احساس وسعت و رشد دارم تا محدودیت! 

در اینکه نگهداری از نوزاد کار آسونی نیست و استرس و نگرانی همیشه همراهت هست شکی نیست! و خب این نگرانی ها ماههای اول همراه با تغییرات هورمونی هم هست ولی در کل شالوده شخصیتی و رفتاری و تصمیم گیری من همون بوده که هست و من تغییر بزرگی حس نمی کنم! 

 

وبلاگ هاتون رو میخونم و خیلی ممنونم از زری و مهسا که این مدت وبلاگهاشون خیلی زود به زود آپدیت میشد. برای من خیلی حس خوبی داشت خوندن نوشته هاشون. 

دوست دارم یه کتاب رمان خوب و سبک که حال آدم رو خوب کنه (داستانش بدبختی و مصیبت نباشه) و گیرایی داشته باشه بخونم! اگر پیشنهادی دارین لطفا تو کامنت ها بهم بگید. 

 

 

الان یادم اومد که باید سال نو میلادی رو هم تبریک بگم :)

امیدوارم سال جدید سال بهتری برای همه مردم دنیا و علی الخصوص مردم سرزمینم باشه.

اهداف سال ۲۰۲۴ رو که نگاه میکردم دیدم کلا همه باید ۲۰۲۵ منتقل بشه! :)) 

 

پارسال این موقع ها هنوز نمی دونستم میزبان دخترکوچولو هستم! هنوز هم که بهش فکر میکنم از معجزه ای که اتفاق افتاده بسیار در شگفتم! 

۱۰ نظر ۲۱ دی ۰۳ ، ۰۲:۳۸
صبا ..

سلام همگی

 

سال نوی میلادی مبارک باشه. امیدوارم سال ۲۰۲۴ سال کم چالش و آسونی چه تو زندگی شخصی و چه برای کل دنیا باشه.

 

این چند روز تعطیلی امسال قشنگ انگار تعطیلات عید نوروز بود واسه ما! 

یه سفر ۵ روزه رفتیم بریزبین خونه ی دوست جناب یار. اینقدر هم که صمیمی و مهمون نواز بودن که واقعا فراتر از انتظار من بود و خیلی بهمون خوش گذشت. یه دختر کوچولوی فسقلی هم دارن که گلوله نمک بود به معنای واقعی کلمه.  خواهرشوهر هم مستقیم از شهر خودش اومده بود اونجا! دیگه با هم برگشتیم سیدنی و یه کم گشت و گذار و مهمونی و ... 

 

امروز من اولین روز کاریم هست ولی هنوز تعطیلات تو خونه مون ادامه داره :)

 

یه ذره برگردیم به حالت عادی و کاری و بشینیم اهداف ۲۰۲۴ رو بنویسیم.

۲۰۲۳ برای من سال آرومی بود به نسبت و خیلی فراز و فرودهای عجیب و غریب نداشتم. اهدافم هم تا یه حدی جلو رفت و بقیه ش هم ادامه دارد. 

 

حرف خاصی نداشتم. خواستم فقط حاضری بزنم :) 

 

 

۸ نظر ۱۳ دی ۰۲ ، ۰۲:۲۴
صبا ..

امروز اولین روز کاری سال 2023 اینجا بود.

من که تازه به شروع کار کرده بودم و مرخصی چندانی هم نداشتم! یعنی فقط یه روز مرخصی داشتم ولی خب محل کارم دو روز مرخصی لازم داشت واسه تعطیلات آخر سال که مجبور شدم یه روز هم مرخصی قرض بگیرم :) 

از قبل برنامه ریزی کرده بودیم که از همون اولین روز تعطیلات من بریم سفر تا آخرین روز سال 2022! سفر جاده ای به ملبورن که از جاده تقریبا ساحلی رفتیم و از جاده غیرساحلی هم برگشتیم. کلا از این 8 روز سفر 3 روزش رو ملبورن بودیم  (که همونم زیاد بود!!) و بقیه ش هم هر شب تو راه یه جایی توقف داشتیم. هم مسیر رفت و هم مسیر برگشت رو من دوست داشتم! 

برگشتن یه شبش هم کنبرا بودیم که بالاخره پایتخت هم رویت شد. کنبرا رو دوست داشتم هر چند که به شدت خلوت بود و مطمینم اگر قرار بود اونجا زندگی کنم نمیتونستم این همه خلوتی رو تاب بیارم. کلا تجربه جالب و ارزشمند و شیرینی بود :) 

 

موقع شروع سال 2022 نوشته بودم:

 

تو سال ۲۰۲۲ باید درسم تموم بشه و امیدوارم ختم به خیر بشه. 

 

مثل شروع همه سالها دلم روشن هست. امیدوارم ابتدای ۲۰۲۳ بیام بنویسم که واقعا سال روشنی بود هم برای من و هم برای همه مردم دنیا. 

 

خب الان میگم که سال 2022 تو زندگی شخصی من واقعا سال روشنی بود. خوشبختانه درسم ختم بخیر شد. کارم رو شروع کردم. همراه اولم رو پیدا کردم :) در حالیکه ابتدای سال 2022 هیچ ایده ای نداشتم که پایانش به این روشنی برای من باشه و هستی رو شاکرم برای این همه روشنی و رحمت در زندگیم.

 

مردم کشورم اما روزهای خوبی رو تجربه نکردند تو سال 2022! ولی من هنوزم دلم روشن هست برای ایرانم! و به شدت امیدوارم که ابتدای سال 2024 از رهایی کشورم از شر اهریمنان بنویسم. از آگاهی و بلوغ فکری و فرهنگی مردم کشورم که انگشت حیرت به دهان جهانیان گذاشته! از سربلندی و شادی مردمم! از قدرت اقتصادی و روند رو به رشد پول ملی ایران و از غرور ملی مون. 

 

باید خیلی سریع بشینم اهداف امسالم رو بنویسم که کلی کار دارم و دیگه بار سنگین درس رو شونه هام نیست! 

 

پ.ن: هر کامنتی رو که دلم بخواد تایید میکنم! 

۱۲ نظر ۱۳ دی ۰۱ ، ۰۸:۵۹
صبا ..

احتمالا تو اخبار شنیدیدن که چقدر آمار کرونای استرالیا بالا هست.

 

بعد از نزدیک به دو سال مرزهای ما ۱۵ دسامبر باز شد و نتیجه ش رو بلافاصله دیدید. سیستم درمان اینجا هم که بیشتر شبیه درمانگاه روستایی کوالاهاست! :))  یعنی آزمایشگاهی که خونه بهداشت های ایران هست از اینجا پیشرفته تر هست.  

یعنی دو سال مرز بسته بود حتی به خودشون زحمت نداده بودن تست خانگی وارد کنند. بعد الان دچار بازار سیاه تست خانگی هستیم!! کلا مرزها رو که بسته بودن انگار کرکره مغزشون رو هم بسته بودن. خلاصه ش اینقدر صف تست ‌PCR طولانی شد که رضایت دادن که تست خانگی هم قبول هست و اگر با اون مثبت شدید بمونید تو خونه تون و حتما لازم نیست pCR  بدین و یه سری قانون دیگه تصویب کردن.  (این از غرهایی که باید می زدم)

 

برای آتیش بازی سال نو بخاطر همین آمار بالای کیس ها من تصمیم گرفته بودم  هیچ جا نرم چون اصلا حوصله و توان مریض شدن و تو صف تست ایستادن نداشتم. یکی از بستگان استاد۲ قرار بود دو سال پیش دانشجویی بیاد سیدنی که خورد به کرونا و بسته شدن مرزها. دیگه بعد از بیشتر از دو سال دو هفته پیش اونم اومد.  روز ۳۱ دسامبر عصر  من رفتم که ببینمش و با هم خونه ببینیم. وقتی کارمون تموم شد گفتم ساحل رفتی گفت نه! دیگه رفتیم همون ساحل همیشگی (البته این ساحل مال بابامون هست ولی خب ما اجازه میدیم بقیه مردم هم استفاده کنند :) )  یه کم برای خودمون چرخیدیم که من تازه متوجه شدم اونجا ساعت ۹ آتیش بازی برگزار میشه. اینجا کلا شب سال نو دوبار آتیش بازی دارن یکی ساعت ۹ که برای خانواده هاست که بچه ها بعدش بتونند زود بخوابند. یکی هم که ساعت ۱۲ که واقعا سال تحویل میشه. این ساحل نزدیک ما هم مشهور هست به family beach و ساعت ۹ آتیش بازی بود. دیگه ما هم رفتیم شام خوردیم و بعد هم در خیل جمعیت از آتیش بازی نطلبیده لذت بردیم. نوشیدن الکل توی یه سری جاهایی که آتیش بازی هست من جمله این ساحل ممنوع هست.  یه چیز جالب این بود که پلیس با دوچرخه بین جمعیت که حالت پیک نیک رو چمن ها نشسته بودن میگشت و هر کی نوشیدنی دستش بود می گفت خالی کن رو زمین و می ایستاد تا طرف خالی کنه و بعد می رفت. تو اینجور مواقع پلیس ها اکثرا زن هستند و خیلی موقع ها به جای دوچرخه هم سوار اسب میشند! :)

 

دیگه من بعدش اومدم خونه. آنیتا رفته بود سفر و مامانش تنها بود. اومد گفت خوبی گفتم آره منتظرم ساعت ۱۲ بشه یه کم از آتیش بازی رو از تو بالکن ببینم. آتیش بازی اصلی سیدنی رو Harbor bridge  انجام میشه که واقعا زیباست. (اینجا می تونید ببینید) و از خونه ما فقط یه ذره تو آسمونها پیداست. دیگه مامانش هم طفلک اومد تو بالکن و با هم سال رو تحویل کردیم و چقدر ازم تشکر کرد بخاطر اینکه هستم. (خیلی اون شب دلم واسش سوخت)

فرداش رفتیم مراسم تولد زهرا رو به صورت خیلی خصوصی و در فضای باز برگزار کنیم. زهرا خیلی حالش خوب نبود و شک داشتیم که کرونا باشه ولی خب با قرص تا عصر کلی خوب شد. یکشنبه همه چیز عادی بود. دوشنبه سردرد و بعدترش هم گلودرد و...  من هم شروع شد و بدین سان من هم به خیل کرونایی ها پیوستم :) البته دوبار تست خانگی دادم که هر دوبارش invalid بود ولی خب از دوشنبه خود را قرنطینه نمودیم. دیروز (جمعه) هم رفتم تست PCR دادم که البته چون سه روز قبلش نوبت گرفته بودم صفی در کار نبود و کلا ۵ دقیقه شد. البته تا جواب اون تست بیاد دیگه یک هفته من تموم شده و خوب شدم. 

 

‌توی یادداشت شروع سال ۲۰۲۱ نوشته بودم که هدف عمومیم کاهش احساس گناه است. سال ۲۰۲۱ برای من پر از پستی و بلندی بود ولی خب من از نظر شناخت خودم کلی پیشرفت کردم و اون حس گناه همیشگی به طرز قابل توجهی دست از سرم برداشت.  هنوز هم خیلی جای کار دارم ولی مشاوره گرفتن و کتاب خوندن و فایل های مختلف رو گوش دادن قدرت تحلیل رفتار خودم رو قوی تر کرده. چند روز پیش داشتم یه موضوعی رو برای زهرا تحلیل می کردم و بعدش دقت کردم که تمام حرفام حول محور خودم می چرخه که من باید این کار رو بکنم و اینجا رو ضعف داشتم و اینجا رو خوب بودم و ریشه این رفتارم این بوده و ... . قشنگی این مساله این هست که وقتی خودت رو میشناسی و می فهمی کجاها ضعف داری امیدت هم بیشتر میشه. دیگه منتظر نیستی بقیه درست رفتار کنند. تو کاری که از دستت برمیاد رو انجام میدی و بعدش آروم فقط نگاه میکنی و دیگه جلز و ولز نمیکنی (البته من هنوز به اون مرحله از عرفان نرسیدم که میزان جز و ولزم صفر بشه ها) ولی دیگه احساس گناه ندارم برای رفتار بقیه که من باید تلاش میکردم و فلان کار رو میکردم و ... . و البته جایی که ضعف دارم هم دیگه وحشت نمیکنم که حالا چیکار کنم! میرم دنبال ریشه ش و کم کم اون هم حل میشه. کلا چیزی که حس خوبی بهم میده شجاعتم تو روبرو شدن با خود واقعیم هست. اینکه خودم رو با همه توانمندی ها و ضعف هام اولا می بینم و ثانیا پذیرفتم و دیگه گارد ندارم و دیگه اصراری ندارم که ضعف هام رو بقیه نفهمند. 

 

تو سال ۲۰۲۲ باید درسم تموم بشه و امیدوارم ختم به خیر بشه. 

 

مثل شروع همه سالها دلم روشن هست. امیدوارم ابتدای ۲۰۲۳ بیام بنویسم که واقعا سال روشنی بود هم برای من و هم برای همه مردم دنیا. 

 

پ.ن: امروز سالگرد شلیک به هواپیما هست. دردی که تو این دو سال هر موقع به یادش افتادیم دیدیم که همچنان زخمش تازه هست. چیزی ندارم بگم جز اینکه هنوزم بعد از دو سال دردناکه! دو سال پیش دقیقا می تونست اون شلیک به پرواز من بشه. اون موقع به خودم قول داده بودم حالا که بهم فرصت دوباره زندگی کردن داده شده زندگی رو درست زندگی کنم نمی دونم دارم درست زندگی میکنم یا نه! ولی باید بیشتر قدر تک تک لحظات رو بدونم. 

۱۳ نظر ۱۸ دی ۰۰ ، ۱۰:۴۴
صبا ..
قرار بود برای دیدن آتیش بازی سال نو بریم یکی از نقاطی که ویوی خوبی داره و مثلا قرار بود ایرانی های زیادی اونجا جمع بشن. غیر از دیدن آتش بازی ، دیدن مدیریت کردن جمعیت و تجمع به این بزرگی هم برای من جذاب بود.
سین خونه ما بود و صبح ساعت 9 از خونه رفتیم بیرون. به محل مورد نظر که نزدیک شدیم جمعیت کثیری در حال پیاده روی بودن و مسیرها پر از کیوسک های راهنما بود که به طرف در ورودی مجموعه هدایتمون می کردن. درهای اصلی باغ رو بسته بودن و در واقع جاهایی بودن که براشون بلیط فروخته شده بود. 
از ساعت 10:20 که ما به محل ورودی رسیدیم تا ساعت یک تو صف بودیم!! یک نفر انتهای صف با یه تابلو بزرگش دست وایساده بود که نشون می داد اینجا انتهای صف هست. اینجا تو خیابون و لب ساحل و تو پارک و کوه که میری خیلی خیلی کم پیش میاد که صدای موزیک بشنوی. ولی تو این صف هر از گاهی صدای موزیکی شنیده می شد. همه به اندازه یک روزشون خوراکی و زیرانداز و وسایل لازم رو توی چمدون و غیره آورده بودن. از ساعت یک به بعد هم چند تا دیگه از بچه های دانشگاه مون به ما ملحق شدن. 
تو صف هم با یه دختر سویسی آشنا شدیم که 19 سالش بود و با ویزای working holiday  چندماهی بود که اومده بود استرالیا و با یه خانواده استرالیایی تو ولونگونگ زندگی می کرد. خودش تنها بود.  یه نیمچه دعوای کوچیکی هم شد. که دیگه ما به این دختره گفتیم ما هیچ کدوممون قرار نیست مست باشیم تا آخر شب و گروهمون صمیمی و دوستانه هست و اون هم می تونه تا شب با ما باشه و اون هم بهمون اعتماد کرد و با ما اومد.
دم در ورودی محوطه هم وسایل رو بازرسی می کردن و چیزای اضافه مثل چتر بزرگ و ... رو می گرفتند و کیسه زباله هم می دادن. از همون محوطی ورودی که صف بود هم تعداد بسیار زیادی سرویس بهداشتی سیار که مجهز هم بود تعبیه کرده بودن و هر از 10 دقیقه یک نفر می رفت و سرویس ها رو تمیز کرد. چند جا هم آبخوری ها سیار گذاشته بودن. تو محوطه اصلی هم تعداد زیادی ماشین های غرفه ای که اغذیه فروشی هستند بود.

وارد محوطه اصلی که شدیم وحشتناک شلوغ بود. یعنی اونجاهایی که ویو به harbour bridge داشت که گویا از شب قبل اومده بودن خوابیده بودن. همه هم بسیار فشرده به فاصله یک سانت تو حلق هم نشسته بودن !! زیر درخت ها هم کلا جای سوزن انداختن نبود.

خلاصه ما یه جا وایسادیم یکی از بچه ها رفت یه دوری زد و زنگ زد به شوهرش که بیاین یه جای بهتر پیدا کردم. رو یه صخره و زیر یه درخت و یه نمای نصفه از harbour bridge داشت و اطرافش هم چون صخره بود و بلندی کسی نمی تونست بشینه و مورد اکازیونی بود :) رفتیم اونجا نشستیم و دوستای این دوستامون هم که 2 تا زوج دیگه بودن اومدن.  یکی دوساعت بعدش هم چند نفر دیگه بهمون اضافه شدن که من هنوز نمی دونم لینک آشنایی اینا کی بود! :) ولی بچه های باحالی بودن.  دیگه کم کم با هم آشنا شدیم و حرف زدیم و هی خوراکی هامون رو قسمت کردیم و دو سه باری هم رفتیم گشتیم.

 ساعت 6 بود که بارون شروع شد. بارون نگو سیل بگو :)  اولش که چتر در آوردیم و نشسته گرفتیم روسرمون! ولی هی بارون بیشتر و بیشتر شد اونایی که پایین نشسته بودن که عملا زیرپاشون سیل راه افتاد و همه بلند شدن، خلاصه یه وضع ناجوری شده بود. همینجوری بارون اومد و اومد دیگه کلا همه وسایلمون خیس شده بود و بچه هام خیلی خیس شده بودن و سردشون بود. یکی از زیراندازمون ضدآب بود دیگه چند نفری جمع شدیم زیر اون (8-9 نفر) و شروع کردیم شعر خوندن دسته جمعی و ترانه درخواستی اجرا کردن :)) هیچ ترانه و شعری هم که بیشتر از دو بیتش رو بلد نبودیم و همش ختم به خنده می شد :) 
بچه ها چند تاشون 3 هفته بود اومده اینجا! می گفتن قبل از اومدن همه می گفتن به ایرانی ها خیلی نزدیک نشید! (زیر اون زیرانداز به صورت فشرده ما خودمون رو جا داده بودیم) ولی ما تو ایران هم به هیچ ایرانی اینقدر نزدیک نشده بودیم که اینجا الان اینقدر نزدیکیم :)

بارون کم کم بند اومد ولی بچه ها سردشون بود! بالاخره رضایت دادیم از روی اون صخره بیایم پایین و شروع کردیم چرخیدن و دست زدن و شعر خودندن. حتی عمو زنجیرباف هم خوندیم :) چند تا خارجی دیگه هم اومدن بهمون اضافه شدن و با ما دست می زدن:) تا شد ساعت 8:30 .
اولین آتیش بازی ساعت 9 بود و بعدیش هم 12. یه کم گشتیم که یه جای با ویوی بهتر برای دیدن آتیش بازی پیدا کنیم و به یه جای نسبتا معمولی رضایت دادیم. بخاطر بارون همه زمینا خیس بود و همه اونایی که از صبح جاگرفته بودن عملا جایی برای نشستن نداشتن. 

آتیش بازی ساعت 9 برگزار شد و خیلی هم زیبا بود. ما تصمیم گرفتیم برای ساعت 12 نمونیم و برگردیم خونه. با بچه ها تا نزدیکترین ایستگاه اومدیم و روز خاطره انگیزمون رو تموم کردیم :) و سال تحویل تو خونه بودیم و البته اون موقع هم داشت بارون می اومد.

پ.ن 1: درسته که بارون های اینجا حسابی برنامه های آدم رو بهم می ریزه ولی تمام روزهایی که تا الان خیلی واسه من خاطره انگیز شدن دقیقا همین روزهای بارونی ظاهرا ضد حال هستند. 

پ.ن 2: سال تحویل میلادی یه جور بسیار نامانوسی بود. سال تحویل ما و کلا تقویم ما خیلی با مسماست. اینجا که وسط تابستونه ولی جاهای دیگه دنیا شروع سال وسط زمستون و اینجوری سال رو تحویل کردن خیلی یه جوریه :| سفره هفت سین ما و اینکه رسم داریم خانوادگی دور هم باشیم حتی اگر در فضای عمومی هستیم و اون همه مفهموم و معنی که در شروع سالمون اتفاق می افته، اصلا قابل مقایسه با سال تحویل اینجا نیست. تجربه دیدن یکی از زیباترین آتیش بازی های دنیا در شب سال نو میلادی خوب بود ولی شاید لزومی به تکرارش در سالهای بعد نباشه!

پ.ن 3: 2018 سال پر از اتفاق های مختلف برای من بود، پر از آدم های جدید و تجربه های جدید. امیدوارم 2019 سال بهتری برای کره زمین و تک تک ساکنانش باشه. آرزوی قلبی من همچنان حول حالنا الی احسن الحال هست.

۸ نظر ۱۱ دی ۹۷ ، ۱۲:۲۰
صبا ..