غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

جمعه آخرین ارایه م به عنوان دانشجو رو در زندگی درسیم دادم و حالا فقط می مونه سابمیت تز! و البته نوشتن مقالات و ... و البته نوشتن بقیه تز! 

صبح شنبه یادم نمی اومد دیروزش چقدر کار داشتم و سرم شلوغ بود. خیلی اتفاق عادییی بود به نظرم. 

مسیری که تا اینجا طی کردم مسیر آسونی نبود ولی همون وسط ها ذوق هام رو کردم و الان نزدیک شدن به خط پایان شاید اونقدری که انتظار میره برام هیجان انگیز نیست.

امروز داشتم به این فکر میکردم که یه سری چیزا بهت لذت آنی میده ولی تاثیری تو رضایتت  از زندگی نداره ولی یه سری چیزا لذت آنی شون کمتر هست ولی تاثیرشون عمیق هست و ماندگار. مثلا بری شهربازی یا بری یه رستوران خیلی خوشمزه بهت لذت آنی میده و اگر از زندگیت حذفشون کنی خیلی تاثیری توی رضایت کلیت از زندگی نداره ولی مثلا درس خوندن در این مقطع برای من و البته نزدیک شدن به خط پایان بیشتر حس رضایت رو داره. یعنی مطمئنم اگر درس نمی خوندم زندگیم همیشه یه چیزی کم داشت و حالا یکی از قطعه های مهم پازل زندگیم داره میره سرجای درست خودش و خب این باعث میشه که یه قطعه از قطعه های سرگردان کم بشه و هرج و مرج ذهنیم کمتر بشه. هر چند که این مقطع برای من کم از ترن های شهربازی هم نداشت بس که بالا و پایین داشت و خب کلی هیجان و ذوق لحظه ای رو هم تجربه کردم دیگه :)  

 

این یک ماه اخیر به نسبت فشرده بود و از قبل برای خودم جایزه در نظر گرفته بودم. جایزه کنسرت معین بود که شنبه شب برگزار شد و کلی جاتون خالی و کلی ناز تنفس جناب معین. صداش فوق العاده بود یعنی تو اجرای زنده ش صداش خیلی بهتر از چیزایی بود که تا حالا شنیده بودیم و ماشالله با ۷۰ سال سن دو ساعت بدون وقفه خوند و چقدر هم که شخصیت متواضع و خاکی و دوست داشتنی داشت. جایزه خوبی بود خلاصه. 

برم به فکر یه جایزه دیگه باشم واسه دور تند تمام کردن تز :) 

۲۱ نظر ۰۳ مرداد ۰۱ ، ۰۵:۴۲
صبا ..

سلام علیکم.

 

تولدم مبارک باشه :) 

 

گفتم به مناسبت تولدم بیام یه منبر برم واسه تون :) کلی وقت هست اینجا منبر نرفتم :) البته جاهای دیگه منبر میرم :) 

 

خطبه اول:

فکر میکنم امسال اولین سالی هست که واسه تولدم استرس نداشتم! حس ددلاین رو بهش ندارم! البته این حس از سال تحویل امسال شروع شد! تاریخ ها یه جورایی واسه من مهم بودند و البته هستند! تقویم یه عنصر فعال تو ذهن من هست و بر اساس تقویم ها و تاریخ های مختلف من مدام در حال ارزیابی خودم و شرایط و خیلی چیزهای دیگه بودم!

این همه ارزیابی برای چی بود؟! من نیاز داشتم به خودم ثابت کنم که به اندازه کافی خوب هستم در حالیکه از درون چنین چیزی رو قبول نداشتم! مدام سر تاریخ های مختلف خودم و دستاوردهام رو متر میکردم و حس میکردم که هنوز کافی نیست و هنوز کم هست! و این حس از کجا نشات میگرفت! از اینکه من حس قربانی داشتم! مدام فکر می کردم که حق من بیشتر بوده و تلاش من هم کافی هست و حتی بیشتر از کافی ولی بخاطر یه سری شرایطی که خارج از کنترل من بوده من عقب افتادم و من به حقم نرسیدم!

جلسات مشاوره به من کمک کرد که از این جنگ درونی با خودم دست بردارم! شاید بزرگترین دستاوردم از سال گذشته تا الان این باشه که دیگه حس قربانی ندارم! دیگه فکر نمیکنم شرایط من سختتر از بقیه بوده و حق من بیشتر! انکار نمیکنم که شرایط من سختتر بوده ولی خروجی اون شرایط یه قربانی نیست! آدمی هست که قدرت تصمیم گیریش ورزیده شده! آدمی هست که می شکنه ولی باکی از شکستن دوباره نداره و می دونه و یقین داره که میتونه دوباره خودش رو جمع کنه! آدمی هست که بلد هست از زندگیش لذت ببره! بلد هست زندگی رو مثل یه آدم زنده زیست کنه :) آدمی هست که مصر هست که می تونه تغییر ایجاد کنه در محیط پیرامونش!  

اون همه سختی واسه ورزیدن ماهیچه های روح من بوده! فکر نمیکنم کسی که میره باشگاه که ماهیچه های جسمش رو بسازه هیچوقت حس یه قربانی و یا مثلا کتک خورده و عقب افتاده رو داشته باشه :) و من بالاخره تونستم به این صلح با خودم برسم و از درون بپذیرم که کافی هستم و لازم نیست مدام خودم رو متر کنم و اثبات کنم که قوی هستم و این آرامش و صلح خیلی شیرین هست :) یه حس سبکی بهم میده. یه حسی که عشق درونم رو حتی آزادتر و بیشتر از قبل میکنه و قدرت انعطافم رو بالاتر می بره. 

 

خطبه دوم:

اوصیکم به خودشناسی :) 

قدرتی که خودشناسی و اصلاح خود آدم به آدم میده از قدرت بمب اتم هم بیشتر هست :) 

 

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته :) 

 

 

پ.ن:یه عالمه حرف دارم که ایشالله وقتی مشقام تموم شد میام تعریف میکنم. تا اون موقع مواظب خودتون باشید و دست به گاز بزنید و غذاهای خوشمزه درست کنید تا من بیام :)) 

 

۱۶ تیرماه ۱۴۰۱ - ۷ جولای ۲۰۲۲ - سیدنی ۱۰ صبح 

۲۲ نظر ۱۶ تیر ۰۱ ، ۰۴:۳۰
صبا ..

دیدید این لات و لوت ها الکی تو کوچه خیابون با این و اون گلاویز میشند و گرد و خاک میکنند و فحش میدن و دعوا راه می اندازن ولی یه کار ساده رو تو خونه انجام نمیدن و همه تو خونه از دستشون شاکی هستند. یا وقتی میرن جایی  خواهر یا مادر یا همسرشون  مدام نگران هستند که باز دوباره شر راه نیافته و الکی غیرتی نشند و نخوان به یکی گیر بدن! 

من خودم فقط تو فیلم ها دیدم! :)  البته نمونه امروزی شون رو خیلی دیدم ها! این پسرهایی که میرن باشگاه و عضله می سازند و ... هیکل ها اصلا خفن! ولی یه نونوایی محض رضای خدا برای مادرشون نمیرن! و فقط تخم مرغ آبپز و رژیم و دردسرشون واسه اعضای خانواده هست.

حالا سیستم ایمنی بدن منم رفتارش دقیقا عین همون لات و لوت های قدیمی هست!! جایی که بهش ربطی نداره میره دعوا و چاقوکشی و عربده کشی :| و خون و خونریزی هم راه می اندازه ها! یعنی به فحش خالی هم قانع نیست! و من هر سری با هزار تا بدبختی و آبروریزی باید آرومش کنم و بیارمش تو خونه! هی قربون صدقه ش برم و خرش کنم که تو بزرگی تو کوتاه بیا و اصلا همه دنیا غلط کردن و شکر خوردن تو آروم باش :|  بعد جاهایی که من لازمش دارم عین خیالش هم نیست! :( یعنی جلوی یه سرمای ساده  هم واسه من نمی ایسته! اصلا تا سرما میاد خودش زودتر میره زیر پتو میخوابه و به عمد خودش رو میزنه به خواب! دیگه ویروس و باکتری که اصلا اسمش رو نیارید! تا اسمشون رو بشنونه تا چند روز میره خونه نوچه ها و رفقاش و حتی شبا واسه خواب هم نمیاد! اصلا حتی به من هم خبر نمیده کجا میره! من خودم دست تنها باید وایسم جلوی ویروس و باکتری و از اون طرفم هی دل نگران باشم که باز ایشون کجا سرش مشغوله و عملا داره دردسر جدید درست میکنه و هی منتظر باشم یکی واسم خبر از شاهکاراش بیاره :|  

واقعا این رسم مرام و معرفت و لوطی گری هست؟!‌ :|  درسته که کسی با مادر جوونش اینجوری رفتار کنه؟‌ :)) اصلا من غریبه! همسایه! این طرز رفتار درسته واقعا؟‌!!  

 

۱۴ نظر ۰۲ تیر ۰۱ ، ۰۴:۱۷
صبا ..

صبح ساعت ۹:۱۵ بود که آنیتا و مامانش رو بدرقه کردم و بعدش بازیافتی ها رو بردم پایین.  بالا که اومدم خواستم میز ناهار خوری رو تمیز کنم و برم مانیتور و لپ تاپ و کلا بساط درس و مشقم رو بیارم تو سالن!  

ولی خب داستان اینجوری پیش رفت که محتویات نصف کابینت ها رو در آوردم و توشون رو تمیز و مرتب کردم و دوباره چیدم! چیدمانشون قبلا رو اعصابم بود!

بعد هم یخچال و فریزر و کلیه طبقاتش رو درآوردم شستم و یخچال رو مرتب کردم.

وسط خیس خوردن طبقه های یخچال رفتم حمام و دستشویی رو با دوش سیار حمام با آبجوش شستم و جیگرم حال اومد!  :)) 

دیگه یخچال هم مرتب شد! ولی کف آشپزخونه وحشتناک شده بود! و متاسفانه کف آشپزخونه هم راه آب نداره و دیگه قشنگ یه دور با شوینده سابیدم! یه چند باری هم رفتم و اومدم تا به مرحله دلخواهم رسید.

بعدش دیگه درهای کابینت ها هم پر از لک شده بود (مدیونید اگر فکر کنید قبلا هم لک داشته! :) ) اونا رو هم سابیدم! دیوارهای آشپزخونه دیگه به تمیزی های بقیه قسمت ها نمی اومد که اونا رو هم تمیز کردم! 

ساعت ۳ بالاخره رضایت دادم ناهار خوردم! یه دور جارو برقی کشیدم و بالاخره رفتم مانیتور و بساطم رو از تو اتاقم آوردم! 

اتاقم رو هم یه دور خونه تکونی کردم! 

ماشین ظرفشویی رو گذاشتم رو طولانی ترین زمانش و داره یه سری ظرف و ظروف و شیشه میشه رو میشوره.

یه سرو سامونی به گلدونها دادم.

اسکاچ رو انداختم تو یه قابلمه و داره با سرکه می جوشه که حالش خوب بشه :) 

و آب گذاشتم واسه چایی و الان که ساعت ۴:۴۰ عصر هست یه چایی با عطر هل کنار دستم هست و من دارم از آفیس جدیم که سالن خونه هست این یادداشت رو مینویسم و از خونه تمیز لذت می برم!

 

پ.ن: لطفا ازم توقع نداشته باشید بعد از این همه کوزت گری برم سراغ تزم که ازتون دلخور میشم :) 

۱۲ نظر ۲۵ خرداد ۰۱ ، ۱۱:۱۴
صبا ..

خب از پست قبلیم من اصلا نرفتم رو دور تند :) 

یعنی یه بررسی کردم دیدم همین طور شل شل هم که جلو میرم جواب میده! چه کاریه که الکی سرعتم رو ببرم بالا :)) والا به خدا!

 

هوا سرد شده خیلی زیاد ولی خدا رو شکر بارون نمیاد و همش آسمون آفتابی هست :) 

دیگه دانشگاه نمیرم عملا بجز روزهایی که با متیو جلسه دارم. سرمای هوا بهانه دانشگاه نرفتنم هست. ولی واقعیتش دوستان بهم استرس وارد میکنند. یعنی دوستای من از ۶ ماه پیش دارن تز مینویسند و مقاله هاشون هم نوشتن و آماده هست ولی هر وقت باهاشون حرف میزنی دارن از استرس و شدت فشار کاری له میشن! من ۱۰٪ اونها هم آماده نیستم ولی خب اندازه ۱۰٪ اونها هم استرس ندارم!!  من هنوز نتایج نهاییم هم آماده نیست! همینقدر خجسته ام :)  و البته مساله این هست که فقط هم من بین اونها دانشجوی بین المللی هستم و مشمول شهریه خدا دلاری میشم :)) کاملا متوجه خجسته بودنم شدید یا بیشتر توضیح بدم؟! 

یا هر کی رد میشه میپرسه نوشتن خوب پیش میره؟!‌ و خیلی سخته! میدونیم! ما میایم هر روز ازت می پرسیم که واست انگیزه باشیم! آغا خب من خودم میدونم باید چطوری مدیریت کنم اوضاعم رو! اگر کسی دور و برتون داره تز می نویسه هی ازش نپرسید اوضاع چطوره! خب؟ 

چند روز دیگه متیو هم یه سفر میخواد بره که دیگه کلا دانشگاه نمیرم. 

 

دیروز بعد از کلی وقت جنی رو دیدم! چقدر خوبه آخه این زن! چقدر فهمیده و بالغ هست! هر چی براش توضیح میدادم بعدش یه جمله میگفت که دقیقا اگر ترجمه ش میکردی میشد همون کلمات و اصطلاحات مورد استفاده من در فارسی. هی میخندیدم و بهش میگفتم وایییی من دقیقا از همین اصطلاح استفاده میکنم :)

خونه ای رو که با هم توش بودیم گذاشتن برای فروش! بعد میگفت رفتم تو پیچ اینستاگرامت و عکسهایی که از اتاقت گرفته بودی رو اسکرین شات گرفتم و فرستادم برای املاکی :)  

 

دیگه هم اینکه اگر خدا بخواد آنیتا و مامانش هفته دیگه میرن مالزی! (دوبار تا حالا پروازشون کنسل شده) و این سری آنیتا تنها برمیگرده! و مامانش اینا انشالله برای عروسی میان دوباره! دلم برای مامانش قطعا تنگ خواهد شد و خوشحالم از اینکه این مدت اینجا بود. حضورش نقش پررنگی داشت تو اینکه مامان خودم رو بهتر ببینم و قدرش رو بیشتر بدونم :)

۱۴ نظر ۱۹ خرداد ۰۱ ، ۰۴:۲۵
صبا ..

صبح که از خواب بیدار شدم بعد از صبحانه یه دستی به سر و گوش آشپزخونه کشیدم. بعدش اومدم یه مقدار چیدمان کمدم رو تغییر دادم و چیزهای اضافی رو بیرون ریختم. آینه رو تمیز کردم. بعد درزهای کمد رو با دستمال مرطوب گردگیری کردم! به گلدونهای تو اتاقم تقویت کننده دادم :) 

حس میکردم باید یه دور هم لباسشویی رو روشن کنم ولی خب ملحفه ها رو دو هفته پیش شسته بودم. دیگه زورم بالاخره به حوله ها رسید و تونستم لباسشویی رو روشن کنم :) 

ایمیل هام رو چک کردم! هر ایمیل اضافی که به چشمم اومد که دوست نداشتم مشابه اون رو دریافت کنم unsubscribe کردم! اکانت اینستاگرام رو بررسی کردم و هر کی خوشم نمی اومد رو حذف کردم :) 

ایمیل های واجب و کارهای اضافی غیر از تزم رو هم باید تا فردا شب تموم کنم! و بعدش وارد مرحله دور تند میشم تا همه چیز به سرانجام برسه و پرونده درسم بسته بشه به امید خدا :) هر چند که هری معتقد هست که من باید درخواست تمدید تاریخ سابمیت تز و اسکالرشیپ بدم ولی خب اعتقادات من با اون کاملا متفاوت هست :) 

این مدت هم که ننوشتم کلی اتفاق ریز و درشت افتاده! بعدها که سرانجام دار شد همه رو مبسوط توضیح میدم. فقط بگم حالم کاملا خوبه. ننوشتنم بخاطر کثرت موضوعات موجود بر روی میز هست. 

فقط یه چیز رو الان میتونم بگم که بنده و چند تن از دوستان دخترم هفته پیش برای اولین بار در عمرمون مشرف شدیم به ورزشگاه و بازی بارسلونا و تیم منتخب استرالیا رو از نزدیک دیدیم :) و اینقدر ذوق داشتیم که چشمای همه مون اشکی بود! 

 

و اینکه لعنت خدا بر اداره کنندگان میهن عزیزمان الی یوم القیامه! هیچ چیزی ندارم بگم جز اینکه در شادترین لحظات زندگیم هم چشمام به اشک میشینه بخاطر اینکه مردم من در شرایط سختی هستند! 

۱۳ نظر ۰۷ خرداد ۰۱ ، ۱۳:۱۷
صبا ..

دیدید الکی از اون همه بارونی که می اومد شاکی نبودم!

من بخاطر درختان و گیاهان فراوان سیدنی آلرژی در ناحیه گلو و گوش دارم و اگر قرص مصرف نکنم نصف شب از شدت خارش بیدار میشم.

حالا اون همه بارون که اومد قشنگ هر آلرژنی که با دایناسورها منقرض شده بود رو از زیر خاک و تنه درخت ها کشید بیرون و آلرژی سرتاپای من رو درگیر کرد و قرص های عادی هم جواب نمیداد. رفتم پزشک دانشگاه که باز بنده ی خدا من رو رسوند به اینکه:  تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد! من هم واقعا دیگه کلافه شده بودم و عملا به قول دوستان سمباده لازم بودم و مامانم هم بنده خدا هر چی در توان داشت باهام همفکری کرد. دیگه یه روز مامانم گفت بلند شو برو اورژانس بیمارستان بگو یه کاری واست انجام بدن! و البته نسخه اول مامانم این بود که پاشو برو داروخونه یه بتامتازون بگیر بده یکی بهت بزنه!‌ که دوباره باهاش یه دور مرور کردم اینجا استرالیا هست مادر من! چه توقعاتی داریا!

دیگه امدادهای غیبی به ذهنم انداخت برم یه دکتر ایرانی پیدا کنم که نترسه بهم دارو بده. البته لازم به ذکر هست که دکتر دانشگاه بهم نامه داده بود به متخصص و کلینیک آلرژی!‌ ولی کلینیکه دکتر نداشت :|  شماره دو تا جای دیگه رو داد که خب اونا هم حاجت نمیدادن‌! 

خلاصه که من اولین نوبت دکتر ایرانیه رو گرفتم و رفتم و اینقدر خوب بود که نگو :)

همین اول بگم من اگر یه روز تو استرالیا یه کاره ای شدم یه ساب کلاس ویزا باز میکنم مخصوص پزشک های ایرانی و چند هزار تا پزشک ایرانی ورمیدارم میارم اینجا!  فقط حیف که تا دوره بعدی انتخابات باید ۴ سال صبر کنیم!!! :)) 

تو مطب دکتره هم حس میکردم رفتم خونه خالم!‌:) اینقدر باهاش صمیمی برخورد کردم! پیشنهاد بتامتازون رو هم خودم بهش دادم! فقط همون موقعی که این جمله از دهانم خارج شد یه آن به ذهنم اومد تو میری تو وبلاگ دکتر ربولی و اعلام تعجب میکنی از اشتیاق مریض هاشون نسبت به آمپول بعد حالا خودت! دیگه همون موقع به وجدانم گفتم به من چه! این بخاطر خون عاریایی جاری در رگ هام هست و من بی تقصیرم!  :))

ولی خب کسی به من بتامتازون نداد و خانم دکتر محترم هم دقیق شمرد که مبادا خدای نکرده جوری بهم دارو بده که یه قرص زیاد بیاد! (اینجا نسخه ها رو دکتر میتونه تکرارش رو مشخص کنه و برام دو تا تکرار نوشت که اگر لازم داشتم دوباره بتونم دارو بگیرم) دیگه شماره موبایلش هم بهم داد و گفت ۵ روز یه بار باهام چک کن که دوز دارو رو برات بیارم پایین! بهش میگم بین ساعت ۹ تا ۵ زنگ بزنم؟ میگه نه هر وقت خواستی زنگ بزن! جواب نمیدم معمولا و پیام میگذاری و شب که میرم مسواک بزنم پیام ها رو گوش میدم و جواب میدم! وایییییییی نگم من چقدر ذوق کردم! دکتره هم تقریبا یه ۷۰ سالی داشت و ذوق های من در حد ذوق برای دختر ۵ ساله بود! :)) قشنگ داشتم به این فکر میکردم دکتره شب میره تو وبلاگش مینویسه امروز یه مریض خجسته داشتم! :))

بعدش نامه داد به یه متخصص دیگه که زودتر بهم نوبت بده و گفت اگر خوب نشدی و نوبت هم بهت نداد خودم زنگ میزنم ازش مشورت میگیرم برای شرایطت! منم چشمام قلب قلبی! 

الان سه روز از اون روز میگذره و کلی بهتر شدم و دیگه از کلافگی در اومدم! 

 

و اما ترجمه عنوان : و تو چه می دانی پزشک ایرانی در بلاد خارج چه نعمتی است! (سوره استرالیا/ آیه سیستم درمانی)

 

دیگه هم اینکه موقعی که داشتم نوبت میگرفتم چون بار اولم بود میرفتم این کلینیک ازم پرسید که آیا اجازه میدی بهت پیامک بدیم؟! (فکر کنم تو وبلاگ دختر معمولی همچین بحثی بود یه بار)

 

چند روز پیش آش رشته درست کردم و سهم زهرا اینا رو هم گذاشته بودن بیان ببرن! اینجا برند یکی از داروخانه های زنجیره ای chemist warehouse   هست. بعد بچه ها که اومدن من خواستم ظرف رو بگذارم تو پلاستیک و برم پایین. پلاستیک chemist  برداشتم ولی کوچیک بود منم اون پلاستیک رو همون جور گذاشتم رو کابینت و رفتم یه پلاستیک دیگه برداشتم و رفتم پایین و بعدش مستقیم برگشتم تو اتاقم. بعدترش مامان آنیتا اومد در اتاقم در زد گفت حالت خوبه؟! گفتم آره! گفت رفته بودی کمیست؟ گفتم نه! گفت پس اون پلاستیکه واسه دارو نبود؟!‌گفتم آهان اون! نه اون واسه آش بود! ببخشید نگرانت کردم! حالم خوبه :)  ولی خب کلی خوشحال شدم که چقدر حواسش بود بهم :) 

 

۲۱ نظر ۱۰ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۵:۱۹
صبا ..

بعضی از مواقعی که یه راه حلی رو تو پروژه م تست کردم و جواب نگرفتم اومدم اینجا یه چیزایی نوشتم! حالا اومدم بگم چند روزه که راه حل هام خوش رفتار شدن و انگار دارن روی خوش نشون میدن! البته که هنوز جای کار بسیار داره و خیلی چیزها باید تست بشه ولی خب به نظرم حق شما هست که بدونید :)

 

ولی خب این همه ی حرفم نیست! من هر دو سوپروایزرم رو واقعا دوست دارم و خیلی ازشون یاد گرفتم!  آدم های کمی هم نیستند! هر دوشون تو دنیا به اندازه کافی مطرح هستند! تقریبا دو سال و یک ماه پیش اینجا نوشتم که چقدر ترسناک هستند! بله ترسناک بودن! تا همین چند مدت پیش هم من پر از ترس بودم! ولی همه چیز از وقتی بهتر شد که من اعتمادم رو بهشون از دست دادم! چون همه راه حل های پیشنهادیشون غلط بود! چون از زاویه ی پیچیده ای به مساله نگاه میکردند! دیروز با هری و متیو جلسه داشتیم و سوالام رو که پرسیدم و جواب هاشون رو که شنیدم تنها چیزی که به ذهنم اومد این بود که چرا اینقدر چرت و پرت میگید!!!  خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم که مسیری که من این پروژه رو شروع کردم اشتباه بوده و اگر همون روزهای اول از یه سمت دیگه وارد میشدیم تا الان خیلی چیزها حل شده بود! و من در تمام این مدت فکر میکردم من ضعیفم/ ناتوانم/ خنگم و در حد اینا نیستم! 

 

بعد حالا که داره مساله حل میشه هی به خودم میگم اینکه اونقدرا سخت نبود! پس چرا من زودتر نتونستم! چرا زودتر به اینجا نرسیدم! و البته منتقد سرزنشگر بی رحم درونیم هم مدام میگه هه هه! تو کافی نیستی و تلاش هات هم کافی نبوده! اگر خوب بودی و به اندازه کافی مستعد بودی خیلی زودتر به اینجا می رسیدی! ولی حالا میخوام در حضور شماها به اون منتقد بی رحم بگم که لطفا حرف مفت نزن! که اونایی که ترسناک و خدای این فیلد بودن هزار بار لقمه رو دور سر من و خودشون چرخوندن! و هنر من این بود که یه جایی از اون هزارتویی که خودم به اونا اجازه داده بودم برام بسازند کشیدم بیرون! هنر من این بود که به خودم جرات دادم که تلاش نکنم چرت و پرت هاشون رو اثبات کنم! 

 

الان دیگه واقعا اونقدرا مهم نیست واسم که نتیجه این پروژه چی میشه! چون الان خودم رو قبول دارم!  

نتیجه این درس خوندن هر چی باشه مهم نیست! نتیجه اصلیش صبایی هست که از هیچ چیز و هیچ کسی خدا نمی سازه و منتظر هیچ کس نمی مونه!

دیروز حس مادر موسی بهم دست داده بوده که بچه ش رو گذاشت تو سبد و سپردش به نیل! پروژه من برای من نقش فرزند رو داشته و داره و تا همیشه خواهد داشت!

امروز اما حس ابراهیم رو دارم که تبر گرفته دستش و همه بت ها رو شکسته! 

حس ابراهیمی که تا پای قربانی کردن فرزندش هم رفت ولی در نهایت فرزندش قربانی نشد!

 

وقتی میگم تو خود حجاب خودی! یکی از مصادیقش همین هست! حجاب من بودم تو این تز! حجاب ترس های من بود تو این تز!  وقتی اون ترس ها رو قربانی کردم فرزندم هم زنده موند! :)  

 

پ.ن: دوباره بارونیه هوا! و احتمالا فقط فردا ۱۰۰ میلیمتر بارون میاد! یعنی حس میکنم ما تو اسفنج زندگی میکنیم! تمام آب های کره زمین رو جذب میکنیم :)) والا با این ابراشون!‌ 

۱۷ نظر ۱۷ فروردين ۰۱ ، ۰۷:۳۷
صبا ..

دارم به این فکر میکنم که قبلا مگه چی می نوشتم که می تونستم مرتب بنویسم! حالا چرا حرف کم میارم برای اینجا؟!

 

به عنوان عیدی به خودم دوره نو شدن سهیل رضایی رو هدیه دادم.  به صورت ریشه ای به بررسی علت اهمال کاری پرداخته و اینکه هر کسی لازم داره به چه شکلی هدف گذاری کنه برای سال جدیدش!

 

اون روز حس کردم وقتی حافظ می گه:  تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز!  تازه الان می فهمم منظورش چی هست! و تازه الان می فهمم که وقتی میگن هر چیزی که می خوایی درون خودت هست یعنی چی! دیگه کمتر حس قربانی میکنم! نه که صفر شده باشه! ولی وقتی می بینم تو هر موضوعی که اون حس قربانی بودن رو حل میکنم اتفاق های جدیدی می افته می فهمم عجب حجابی بودم و خودم خبر نداشتم! 

 

واسه ۱۳ به در رفتیم موزه! برنامه ایرانی داشتند! خیلی خوب بود و به ما هم کلی خوش گذشت! هواشناسی پیش بینی بارندگی کرده بود که هیچی بارون نیومد ولی خب هوا صبحش حسابی سرد بود. بعد از موزه هم رفتیم پارک نزدیک خونه ما! کلی هوا خوب بود و اینجوری روز طبیعت رو سپری کردیم. 

 

ماه رمضان هم بر هر کسی که اعتقاد داره و باهاش حال میکنه مبارک باشه :) 

۱۳ نظر ۱۵ فروردين ۰۱ ، ۰۷:۴۰
صبا ..

سلام علیکم :) 

قرن جدید, سال جدید, فصل جدید, ماه جدید و نوروز مبارک باشه. امیدوارم که خودمون هم اگر دوست داریم بتونیم دوباره از نو شروع بشیم و شروع کنیم به بهانه ی این همه رویداد جدید و نو که در طبیعت اتفاق افتاده!

خب سال تحویل به وقت ما که نیمه شب بود و تا اونجایی که خاطرات من یاری میکنه هیچ سالی تا الان نبوده که موقع سال تحویل من خواب بوده باشم ولی امسال خواب بودم! تازه سرما هم خورده بودم و خواب نصفه و نیمه همراه با تب و گلودرد و ... بود. 

و البته اولین سالی بود که تلاشی برای برپایی هفت سین نکردم! سبزه م هم به طور خودجوش تصمیم گرفت سبز نشه و منم به خواسته ش احترام گذاشتم!  و من همه اینها  رو به عنوان پیامی در نظر میگیرم که در حال رمزگشایی ش هستم و در آینده نه چندان دور نتایج این رمز گشایی رو به سمع و نظرتون می رسونم :)  

اما دو شب قبل از سال نو مهمونی نوروز دانشگاه بود که بسیار مراسم بزرگی بود و فرامرز آصف هم مهمان ویژه شون بود! این قسمتش رو من اصلا دوست نداشتم! خیلی سطحش پایین بود! ولی در کل خوب بود و کلی شادی بازی کردیم و با سفره هفت سین عکس گرفتیم و ... . 

دیگه اینکه یه دور تقریبا با همه بستگان حرف زدم و به صورت تلفنی عید دیدنی کردم و کلی محبت و مهربانی بر بدن زدم!

 

همین دیگه :) 

 

یه عالمه آرزوی سلامتی و شادی و موفقیت براتون دارم :) 

۱۵ نظر ۰۸ فروردين ۰۱ ، ۰۴:۴۷
صبا ..