غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

دارم به این فکر میکنم که اگر کسی (الگوریتمی) بخواد از روی پیام هایی که تو سه روز گذشته به این و اون دادم حال واقعی من رو تشخیص بده  جوابی که میده چقدر ممکنه به حال واقعی من نزدیک باشه!؟ و به این فکر میکنم که متریکی که برای ارزیابی جواب الگوریتم بکار میره باید براساس فرسنگ باشه.  یعنی جوابش در بهترین حالت هم یکی دو فرسنگ از حال من فاصله داره! 

 

صبح تا رسیدم دانشگاه مامان آنیتا زنگ زد. احوال پرسی کردم گفت خوب نیستم و خیلی نگرانم و ...  دیگه حرف زدیم و ماجرا رو  از زبان من هم شنید. گفت پس خیلی بدتر از تصورات من بوده!

میگفت مادرخوانده آنیتا گفته نیا! گفته باید بهش فرصت بدیم تا خودش از پس شرایط خودش بربیاد. گفت به من گفته فکر کن مالزی بودی چیکار میکردی؟ اینجوری اعتمادبه نفسش برای جمع کردن خودش بیشتر میشه!

منم فقط گفتم آنیتا در مورد حالش با ما صادق نیست و برای اینکه ما نگران نشیم همش میگه خوبم. بهتره با دکترش حرف بزنی. 

 

و البته گفت به مادرخوانده ش نگو ولی من چهارشنبه میام! 

 

من الان حس میکنم یکی باید بیاد منو هم جمع کنه! اینقدر فشار روم زیاد بوده که چشمام و کل صورتم درد میکنه! انگار مشت زدن تو صورتم!

 

لازم داشتم بلند غر بزنم! صبح یه دور برای خودم نوشتم ولی جواب نداد. هنوزم بغض دارم. 

۱۴ نظر ۲۳ فروردين ۰۰ ، ۱۱:۳۷
صبا ..

داستان دقیقا از دو هفته پیش شروع شد.

 

آنیتا رفت عروسی دوستش تو یکی از شهرهای شمالی ایالت مون. همون شب عروسی تو همون هتل و بار چند نفر به کرونا مبتلا شده بودن و بخاطر همین همه مهمونای اون عروسی و همه کسایی که اون شب تو اون هتل بودند باید دو هفته خودشون رو قرنطینه می کردند. آنیتا وقتی فهمیده بود که رسیده بود فرودگاه سیدنی و با اینکه همون موقع تست داده بود و تستش منفی بود  ولی باز هم باید قرنطینه می شد (البته تو خونه و البته تست ۴ بار دیگه هم تو این دو هفته تکرار شد). مامانش هم از سری پیش که رفته بودند خونه خاله ش برنگشته بود. فکر کنم دو ماهی میشد که دوتا خودمون بودیم.  

همون روز به من مسیج زد و گفت من باید قرنطینه باشم و احتمالا آلوده باشم تو مشکلی نداری بیایی خونه؟ منم دقیقا تو مودی بودم که می دونستم دیگه باید برم تو لاک خودم و شدیدا تنهایی لازم بودم. گفتم نه من فقط شب ها برای خواب میام خونه! 

عملا ما باید هیچ تعاملی با هم نداشتیم و خب شب ها که من برمیگشتم خونه فقط یه مکالمه دو دقیقه ای داشتیم و تمام. البته بقیه مواقع هم همینه!  هفته پیش ۴ روز تعطیلات عید پاک بود و من دو روزش رو رفتم دانشگاه. یک روزش هم که خونه بودم دلم میخواست خاموش باشم بدون هیچ حرفی. با این وجود رفتم در اتاقش بهش گفتم من احساس خوبی ندارم و احساس گناه! میکنم که این همه خونه نیستم و ما هیچ حرفی نمی زنیم. گفت من اوکی هستم و اصلا نگران من نباش. من اصلا فکر نمی کردم بتونم این قرنطینه رو اینقدر خوب بگذرونم و حالم خوب هست و ... . من گفتم آره خیلی قوی هستی که اینقدر خوب مدیریت کردی و ... 

ولی من حسم خوب نبود. ۱۰۰ بار خواستم بیام اینجا بنویسم من دلم برای جنی تنگ شده! بگم احساس ضعف میکنم که نمی تونم رابطه م با آنیتا رو مدیریت کنم. دلم برای مکالمات شبانه مون با جنی تنگ شده و با اینکه دلم نمیخواد حرف بزنم ولی دلم این شرایط رو هم نمی خواد. بیشتر حس ایزوله بودن رو من دارم!!‌

دیشب دیرتر برگشتم خونه. ساعت ۹.۳۰ بود. با دوستام بیرون بودم و آسانسور رو که زدم بیام بالا به این فکر کردم که تو چقدر بی فکری! اگر جنی بود الان حتما بهت مسیج می داد که من دیر میام و شاید تو خواب باشی و .... . 

در رو که باز کردم دیدم آنیتا بیداره و خودش سلام کرد و من پرسیدم همه چیز خوبه و هورا امشب شب آخر قرنطینه هست و فردا آزادی و اونم گفت آره خوشحالم.

ساعت ۱۰ اومد در اتاقم در زد و من فکر کردم دوباره سوسک دیده و می خواد برم براش بکشم (فوبیای سوسک و حشرات داره)  ولی فقط زل زد تو صورتم و گوشی تلفن رو گرفت جلوم گفت میخواد باهات حرف بزنه! من: کی؟ می لرزید! گفتم الو. دیوید بود. یه آقایی هست که آنیتا باهاش دیت میکنه و کنبرا زندگی میکنه! گفت آنیتا قرص زیاد خورده و تو باید زنگ بزنی آمبولانس بیاد و ... .

منم گفتم باشه و تلفن رو قطع کردم. گفتم چیکار کردی؟ چی خوردی؟ گفت ۳۰ تا قرص با هم خوردم! کی؟  گفت همین الان که داشتم با دیوید حرف می زدم!  شماره دیوید رو از تو گوشیش برداشتم.

آنیتا میگفت نمیخواد زنگ بزنی اورژانس و میخوابم. صبح یه فکری میکنیم! مجبورش کردم با گوشی خودش زنگ زد اورژانس. اطلاعات داد درخواست آمبولانس کرد و بعدش بی هوش شد!!

وحشت کرده بودم. سرش رو خوابوندم. نمی دونستم باید چیکار کنم. فقط به ذهنم رسید زنگ بزنم زهرا. گفتم اینجوری شده. گفت دوباره زنگ بزن اورژانس. دوباره زدم گفت ۳۰ دقیقه طول میکشه تا آمبولانس برسه. زهرا زنگ زد گفت من دارم میام و من با کمال میل پذیرفتم. زهرا که اومد از اورژانس زنگ زدن و گفتن حالش چطوره و برو شونه ش رو تکون بده و صداش بزن و ... ما دیرتر می رسیم. ساعت ۱۰:۵۵ اینا مامورهای اورژانس اومدن. یه سری سوال و جواب و  بعد نوار قلب و فشار خون و ... بعد هم بردنش. 

من فقط پرسیدم لازم هست من بیام. گفت اگر دوست داری میتونی بیایی ولی کاری از دستت برنمیاد. منم گفتم نمیام و فقط پرسیدم کدوم بیمارستان می برینش. دیگه بعدش به دیوید مسیج زدم گفتم بردنش فلان بیمارستان و ... 

اون زنگ زده بود پیگیری کرده بود و با دکترش حرف زده بود و عکس قرص ها رو من واسش فرستادم و ... . ساعت ۳ بود که فکر کنم من خوابیدم. 

و به این فکر کردم که چقدر از ساعت ۱۰ تا ۱۲ طول کشید و چقدر حس ناتوانی داشتم و هزارتا حس بد دیگه! 

به هزارجور سناریوی مختلف فکر کردم. آخرش به این نتیجه رسیدم صبح با گوشیش برم بیمارستان و بگم به هرکی میخواایی زنگ بزن که خودش بیاد مراقبت باشه. 

صبح که بیدار شدم دیوید زنگ زد گفت من دارم میام سیدنی و ... . بحث شماره مامانش شد و ...  گفتم ندارم و میرم بیمارستان گوشیش رو که باز کرد شماره مادرخوانده ش هم برمیدارم. همینو که گفتم بنا رو گذاشت برنیامدن!!

رفتم بیمارستان (اولین بارم بود تو استرالیا می رفتم بیمارستان) و پرسون پرسون پیداش کردم. ظاهر حالش که خوب نبود ولی پرستاره گفت خوبه و تا عصر یه دور چک فیزیکال و یه دور هم روانی میشه و تا عصر مرخص هست احتمالا.

شماره ها رو برداشتم دادم دیوید. مادرخوانده ش به خود آنیتا زنگ زد. (البته بعد از تماس دیوید با مادرخوانده)  آنیتا به منم گفت نیازی نیست باشی و ... من یه کم موندم بعدش اومدم خونه!  بهش هم گفتم من میتونم بیام مرخصت کنم گفت نه دیوید میاد!! 

اومدم خونه مادرخونده ش بهم زنگ زد و تشکر کرد و گفت آنیتا داره مرخص میشه تو مشکلی نداری؟ منم گفتم نه! ولی خب نباید تنها باشه و ... . گفت تو نگران اون نباش و  هر وقت کاری داشتی بهم بگو  و .... گفتم کی مرخصش میکنه گفت خودش با تاکسی میاد خونه! 

 

به آنیتا هم گفتم من میتونم بیام گفت خودم میام. ساعت تقریبا ۸ اوبر گرفته بود اومده بود خونه. کفش هم نداشت بیمارستان بهش جوراب داده بود! با جوراب اومد خونه!

یه کم حرف زدیم. گفت دیروز افکار خودکشی زیاد داشتم ولی کم قرص خوردم!!! داشتم با دیوید حرف می زدم صدای قرص ها رو شنیده گفته برو گوشی رو بده به هم خونه ت! 

گفتم برخورد مامانت چطور بود!؟ گفت عادی! نه عصبانی شد و نه خیلی نگران!  فقط گفت باید هدف جدید برای زندگی کردن پیدا کنی.

گفتم اولین بارت بود میخواستی خودکشی کنی؟ گفت آره. ولی همیشه بهش فکر میکردم.

گفتم مامانت نمیخواد بگرده سیدنی؟ گفت نه!

 

 

من خیلی شورش کردم؟ یا اینا خیلی شیرین برخورد کردن؟ 

 

از دیشب دارم فکر میکنم که دوست من دیشب بخاطر اینکه من تنها نباشم و ترسیده بودم بلند شد اومد پیشم ولی اینا چی! به هزار تا چیز دیگه هم فکر میکنم! و از اعماق وجودم خوشحالم بخاطر شبکه ی آدم هایی که دور و برم هستم و براشون مهم هستم و برام مهم هستند. 

 

پ.ن: زری جون خدا به دل تو نگاه کرد و واسه ت سوژه جور کرد و گرنه من حالا حالاها نمیخواستم بنویسم!  

۹ نظر ۲۱ فروردين ۰۰ ، ۱۶:۱۷
صبا ..

ذهنم شلخته هست :) 

دارم به این فکر میکنم کاش مثل وقتی که نقطه می گذاری و جمله تموم میشه یا مثل وقتی که میری پاراگراف بعد یا حتی صفحه بعد یا حتی فصل بعد میشد به افکارم بفهمونم الان من دیگه نقطه گذاشتم و یا رفتم پاراگراف بعدی و تو حق نداری دوباره و قروقاطی اینجا هم حرفات رو تایپ کنی. بعد ذهنم خودش میاد میگه منم گرامر بلدم :) من پرانتز باز کردم و دارم حرفام رو تو پرانتز میگم!  و بعد من به این فکر میکنم که کلا ذهن من پر شده از پرانتز. پرانتزهایی که نقطه هم دارند و باز دوباره ذهنم میگه تازه من هر جا لازم باشه هم رفرنس میدم و حرف بدون سند هم نمی زنم :) و من حس میکنم باید فیوز ذهنم رو کلا بزنم تا اینقدر وسط همه چیز نپره و شیرین زبونی و گاها زبون درازی نکنه! :)  

سال ۱۴۰۰ رو سال "تمرکز" نامگذاری کردم. باید تمرین کنم که هر لحظه آگاه باشم که چی تو ذهنم میگذره و البته وقتم صرف چه چیزی میشه. ذهنم هم قول داده کمتر حاضرجوابی کنه و هر جا که دلش خواست پرانتز باز نکنه! :) و البته می دونم که با این حجم شلختگی ذهنم و افکاری که انگار در آزادراه بودن و با بیشترین سرعت رفت و آمد می کردند محقق کردن این شعار اصلا کار آسونی نیست. 

۱۴ نظر ۱۰ فروردين ۰۰ ، ۰۹:۳۶
صبا ..

سلام. سال نو بر همگی مبارک باشه :) 

 

این شعر زیبا تقدیم به شما دوستان خوبم :

 

 

نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید

آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق
هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید

امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست
در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است
در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید

ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید

 

"پیرایه یغمایی"

 

 

ما از چند هفته پیش برنامه ریزی کرده بودیم برای سال تحویل بریم یه سفر سه روزه و همه کارهامون هم نهایی کرده بودیم (از خونه گرفتن تا خرید مواد غذایی) و هر کسی هم که ازمون پرسیده بود (ایرانی و غیرایرانی) که برنامه تون واسه سال نو چی هست ما شبیه انسان های تازه به دوران رسیده ی مسافرت نرفته که از خودمتشکر هستند وبه نظم و برنامه ریزی شون می بالند با یه حالت فخرفروشانه ای گفتیم بودیم میخوایم بریم مسافرت :)) 

سفرمون از جمعه صبح بود تا یکشنبه عصر. 

می دونستیم که هوا این آخر هفته به شدت بارونی هست. کاملا آمادگی تو خونه موندن رو داشتیم. ولی پنج شنبه برای روز شنبه هشدار سیل دادن و ما هم اینقدر بحث کردیم و زوایای مختلف تصمیم مون رو بررسی کردیم که ساعت ۶ عصر پنج شنبه اعلام کردیم سفر کنسل. خب داستان همین جا تموم نشد. جمعه تا عصر هوا نه تنها بارونی نبود که نیمه ابری هم بود و این شد شروع حاشیه های بسیار زیادی !! خب حاشیه ها رو هم به هر ترتیبی بود جمع کردیم و قرار شد شنبه خونه یکی از دوستان از ظهر جمع بشیم و قضای سفرمون رو بجا بیاریم که چنین کردیم و اصلا نگذاشتیم بهمون بد بگذره و وسط اون همه بارون شدید هی دوباره پیروزمندانه و مغرورانه می گفتیم خوب شد سفر نرفتیما :)) و این چنین بود که از ساعت ۸.۳۷ شنبه شب ۲۰ مارچ وارد سال ۱۴۰۰ شدیم به وقت سیدنی. 

 

کنسل شدن سفرمون مزایای زیادی داشت  که مهمتریناش برای من این بود که من وقت کردم شیرینی درست کنم :) اهدافم رو مکتوب کردم بالاخره و یه نیمچه خونه تکونی انجام دادم. 

 

به امید سالی پر از سلامتی برای همه. 

برای بقیه چیزها میشه تلاش و برنامه ریزی کرد ولی برای سلامتی به سختی میشه این کار رو کرد. 

 

شاد باشید. 

اول فروردین ۱۴۰۰ - سیدنی. 

۱۰ نظر ۰۱ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۰۳
صبا ..

عید کردن برای یک مومن چیزی جز نو کردن جامه ایمان نیست
به هیچ چیز کهنه نباید رضایت داد
حتی به ایمان کهنه
حتی به هدایت کهنه
و
حتی به خدای کهنه

آدمى وقتى نو میشود، دو عنصر در او باید نو شود. 
در آن صورت است که معناى عید به تمام معنا محقق مىشود:

یکى اینکه اندیشه‌هاى او نو شود
دیگر آنکه انگیزه‌هاى او نو بشود

آنهایى که میخواهند عید حقیقى را در خود تجربه کنند، به درون خودشان مراجعه کنند و سراغ این عنصرهاى مهم ساختارى آدمى بروند و آنها را نو کنند.

 

به تاکید باید گفت که نو شدن عیدانه
به معنای دقیق کلمه در بیرون وجود آدمی روی نمیدهد 
تا کسی از درون نو و تازه نشود،دنیای بیرون او هم تازگی نخواهد یافت

نو شدن درونی حاصل فرآیندی طولانی و گاه تلخ است و آنگاه شیرینی‌هایی که از پس تلخی‌ها،
کامیابی‌هایی که پس از ناکامی‌ها
برای سالک منتظر پیش می‌آید،شایسته عید دانستن است

اما کسی که رنجی نمی‌برد و تلخی‌ای نمى‌چشد و به انتظاری نمی‌نشیند،اگر همه‌ی عالم را طراوت فراگیرد،
ذره ای از آن شادابی به ضمیر وی راه نمی‌یابد

برای او نعمت‌های عالم،همواره کهنه است و هرگز رنگ تازگی به خود نمی‌گیرد 
درحالیکه همین نعمت‌ها برای برخی لحظه به لحظه نو می‌شود.

 

دکتر عبدالکریم سروش

 

 

یه بار با دوستام بحث این بود که هر کی وقتی وارد استرالیا شد چه کسایی رو می شناخت و حالا چی ... 

من روزی که پام رو گذاشتم اینجا هیچ کس رو نمیشناختم بجز خدا. خدایی که از دوسال ونیم پیش تا حالا بدون اغراق باید بگم که هفته ای یکبار حداقل تغییر کرده! 

 

۸ نظر ۲۸ اسفند ۹۹ ، ۰۳:۳۶
صبا ..

این نوشته در ادامه کندوکاوهای شخصیتی من و مساله خشمم نسبت به والدینم هست که همین اول بگم موفق شدم ببخشمشون.

 

من حالم کاملا خوبه و این یادداشت در وضعیت ثبات روانی نوشته شده :) .  این نوشته طولانیست!! 

 

روزهایی اولی که تازه خونه م رو جابه جا کرده بودم یه روز سرمیز نشسته بودم که مامان آنیتا ازم پرسید قهوه می خوری منم گفتم آره و  خیز برداشتم که برم به سمت درست کردن قهوه که گفت بشین من واست درست میکنم و من نشستم و فقط ذوق و خوشحالی رو تو صورتش دیدم از اینکه داشت برای من کاری انجام می داد. کاری که از غریزه مادریش و مهربونیش می اومد. وقتی فنجون قهوه رو گذاشت جلوم و من از نزدیک صورت خوشحالش رو دیدم یهو به خودم اومدم که تو توی این سالها با مامان چیکار کردی؟؟!!! 

دقیقا انگار یه سطل آب سرد ریخته باشند رو سر کسی که خواب هست و یهو بیدار میشه و می بینه که تو یه دنیای دیگه هست. 

۲۴ نظر ۲۳ اسفند ۹۹ ، ۰۴:۴۶
صبا ..

قبلا که گفته بودم از هری معمولا ضمیر "من" نمی شنوی و همه چی "ما" هست براش. منم شدم مثل خودش و همیشه از our , we استفاده میکنم.

 

حالا که کارهامون کم کم داره به یه جایی میرسه (هنوز خیلی مونده ها ولی شخصیت بچه م دیگه شکل گرفته تا یه حدی :) )ضمایر تغییر کرده همه چی شده your! یعنی شده your method, your pictures , ... 

و این در حالی هست که وقتی من مشکل دارم دوباره میشه our ! 

 

امروز بعد از دو روز که داشتم خودمو میکشتم که یه چیزی رو تنظیم کنم (مربوط به تنظیمات بود نه خود مساله) و نشد تو گروه پرسیدم! بعد که هر دوشون هر چی به ذهنشون رسیده رو گفتند و تک تک تست کردم. میگم مشکل مربوط به فلان چیز بود که متیو گفت و هری جواب میده:

great, glad you got it sorted! :slightly_smiling_face:

من چه کاره بیدم این وسط آخه!؟

 

یعنی این آدم تو کوچکترین چیزها هم حواسش هست که مشوق باشه! 

 

 

پ.ن: بعد از اینکه سوال پرسیدم مشکل تو کمتر از نیم ساعت حل شد! نمی دونم چقدر دیگه باید رو خودم کار کنم تا مشکل سوال پرسیدنم رو حل کنم و نخوام خودم همه چیز رو پیدا کنم! 

 

پ.ن۲:‌بهم حق میدین که وقتی از چیزی تعریف میکنه حس کنم داره خرم میکنه؟! 

۱۳ نظر ۱۸ اسفند ۹۹ ، ۰۸:۴۵
صبا ..

هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر 

آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم

هر لحظه که می کوشم در کارکنم تدبیر

رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر

 

بعد از هر دره ای به این فکر میکنم که چی یاد گرفتم و چی اصلا باعث سقوطم به دره شد و چی داره کمک میکنه که دوباره صعود کنم!

 

اول اینکه می دونم از این دره ها گریزی نیست و بخشی از تجربه حیات رو باید در دره ها سپری کرد. یعنی اصلا بدون دره قله معنی نداره.

 

چون که قبضی آیدت ای راه رو 

آن صلاح توست آتش دل مشو 

چونک قبض آید تو در وی بسط بین

تازه باش و چین میفکن در جبین

 

دوم اینکه بعضی موقع ها فکر میکنم که من دیگه فلان چیز رو یاد گرفتم تو زندگیم و می دونم چطور آگاهانه و هوشمندانه برخورد کنم ولی فلان چیز هر دفعه به یه شکل جدیدی ظاهر میشه. شکلی که آگاهی من رو زیر سوال می بره. درسته که روزهایی که در حال پیمودن دره هستم روزهای سختی هست ولی از اینکه زیر سوال برم و به چالش کشیده بشم نه تنها که بدم نمیاد که خوشم هم میاد :) (مازوخیسم از ویژگی های روانی وی بود:)) )

 

دقیقا همون حسی که موقع انجام ریسرچ دارم دردی که درد نادانی هست ولی بعدش میشه شعف دانایی و گشایش روحی! هی من نمی خوام از این اصطلاح استفاده کنم ولی خب هی نمیشه! :) همون درد زه (زایمان) که مولانا میگه. یعنی بعد از تألمات چیزی زاده میشه. زاویه ی جدید فکری یا روحی یا شاید هم دستاورد علمی!  و اون شعف در حین درد کشیدن برای این هست که همچون مادری که مشتاق دیدن روی فرزندش هست فرزندی که با وجود تصویرسازی های دقیقش باز هم  براش قابل پیش بینی نیست که چه ظاهر و رفتاری داره. من هم مشتاق دیدن خروجی این دردم. خروجی که با وجود تلاش برای تصویرسازیش ولی هر بار سورپرایز میشم از دیدنش و گاهی سالها طول میکشه که اون خروجی رو بفهمم و قدرش رو بدونم. 

 

درس دره اخیرم این بود که هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر. به آگاهیم مغرور بودم (مغرور هم واژه درستی نیست فکر می کردم ابعاد مسایل رو میدونم! ) و فکر میکردم دارم تدبیر میکنم و هی با تدبیرهام می رفتم پایین تر و پایین تر.  وقتی دست از دست و پا زدن برداشتم و اعلام کردم به خودم که تسلیمم تازه فهمیدم چقدر ترسیده بودم که این همه دست و پا می زدم و حالا دقیقا آرام تر از آهو و بی باک تر از شیرم. 

مساله دیگه اینکه من بارها به خودم یادآوری کردم ولی باز هم یادآوری میکنم روند زندگی من شبیه هیچ کسی نیست شبیه خودشه! چیدمان زندگی من و سرعت اتفاقات و وقابع و پیشرفت های مادی و غیرمادی زندگی من کاملا منحصربه فرد هست. همون طور که شادی و احساس رضایت من به سبک خودم هست. یادم باشه که تو تدبیرهای آینده م از مقیاس های بقیه برای سنجیدن عملکرد و پیشرفت خودم استفاده نکنم. می دونم خیلی سخته وقتی در دنیایی احاطه شدی که همه چیز با داشته هات سنجیده میشه.

ولی شاید گاهی هنر, نداشتن باشه.  

۱۰ نظر ۱۱ اسفند ۹۹ ، ۰۳:۰۱
صبا ..

از نگاه یاران به یاران ندا می‌رسد
دوره رهایی رهایی فرا می‌رسد
این شب پریشان پریشان سحر می‌شود
روز نو‌ گل‌افشان ‌گل‌افشان به ما می‌رسد
بخت آن ندارم ‌که یارم کند یاد من
حال من‌ که‌ گوید که ‌گوید به صیاد من
گرچه شد دل زار گرفتار به بیداد او
عاقبت رسد عشق رسد عشق به فریاد من
ساقیا کجایی کجایی که در آتشم
وز غمش ندانی ندانی چه‌ها می‌کشم
ساقی از در و بام در و بام بلا می‌رسد
بر دلم از این عشق از این عشق چه‌ها می‌رسد

 

 

شاعر : فریدون مشیری

خواننده: صدیق تعریف

لینک آهنگ

 

 

۳ نظر ۰۶ اسفند ۹۹ ، ۰۹:۴۰
صبا ..

از چند روز پیش آنیتا و مامانش به مدت دو هفته رفتن یه شهر دیگه خونه خاله ش. 

منم وقتی خونه خالی هست چی کار میکنم؟ مهمون دعوت میکنم :)   قبل از اینکه اونا برن من مهمونامو دعوت کرده بودم :) بچه ها میگفتن پات درد میکنه گفتم تا شنبه خوب میشه :) یعنی باید میشد :) 

مهمونی به صرف آبگوشت بود و یکی از دوستان هم که دستی در نان پزی دارن زحمت نونش رو کشیدن :) و بعدش هم بازی کردیم تا ساعت یک بامداد. به من که خیلی خوش گذشته بود و بچه ها هم میگفتند به آنیتا مسیج بده بگو اصلا برای برگشتن عجله نداشته باشه :)  

بعد از مدت ها از اینکه یه کاری رو انجام دادم که اینقدر همه مون ازش راضی بودیم و بهمون خوش گذشته بود حس خوبی بهم دست داد. حس تیک زدن و تموم کردن یه کار. 

موقعی که میز شام چیده شد و یا تو آشپزخونه داشتم کارها رو مرتب میکردم همش به یاد مامان بودم. 

من قبلنا تو همین وبلاگ خیلی از مهمان نوازی مامان و بابام غر زده بودم. همیشه شاکی بودم که چرا اینقدر مامان مهمون دعوت میکنه و چرا اینقدر خودش رو خسته میکنه. دیشب که بدون هیچ خستگی از مهمونام پذیرایی میکردم و تو دلم قند آب میشد که داره بهشون خوش می گذره هی مامان و فرفره بودنش تو مهمونداری می اومد جلو چشمم. بچه ها که از ترشی و غذا تعریف میکردن حس میکردم چقدر شبیه مامان شدی صبا خانم. خب تو دلم کلی از مامان تشکر کردم بخاطر اینکه آشپزی و مهمونداری و کارهای اینجوری رو اینقدر در نگاه من آسون و لذت بخش کرده.  از اینکه همه این اصول از اون میاد و من چون سالهاست بدون هیچ دردسری همچین گنجی رو جلوی چشمم داشتم فکر می کردم بدیهی هست بودنش و حضورش. دیشب بس که هیجانم بالا بود تا ۵.۳۰ صبح خوابم نبرد و این ذوق و هیجان رو مدیون مامان و بابایی هستم که مهمون داشتن رو مقدس می دونستند. 

 

پی نوشت: عنوان رو نوشته بودم که یه سری حرف های دیگه بزنم ولی ذهنم رفت یه سمت دیگه :) 

فکر میکنم اون دوران رخوت روحی رو پشت سر گذاشتم و حرکت به سمت یه قله جدید رو شروع کردم :) 

۱۳ نظر ۰۳ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۲۳
صبا ..