غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

خبر جدید این هست که سیدنی از جمعه پیش قرنطینه شده! هر چند که خیلی قوانین سختگیرانه نیست ولی خب من یک هفته ای هست که باید از خونه کار میکردم و فعلا هم ادامه داره.

 

اما من واقعا این دفعه از قرنطینه خوشحال شدم!! (خودم میدونم مشکل دارم:)) ) جمعه شب یه جایی دعوت بودم که فقط بخاطر زهرا داشتم می رفتم (چون اگه من نمی رفتم زهرا هم نمی رفت) و یک درصد هم حس مهمونی نداشتم و وقتی معلوم شد که همه چیز کنسل شده داشتم از خوشحالی پر درمی آوردم :)) 

 

بخاطر کارهام و پیشرفت لاک پشتی استرس دارم و تحت فشار هستم چون هنوز معلوم نیست متدمون چیزی که ما میخوایم و فکر میکنیم بشه!! این کلیاتش هست ولی خب جزییاتش هم کلی داره بهم فشار میاره! 

 

اون روز به خواهرم میگم هر روزی که عصر میشه و من خودمو از این بالا پرت نمیکنم پایین خودش یه موفقیت محسوب میشه:)) 

 

این هفته از اولش هوا ابری و بارونی و یه جور خوبی بوده کلا. هی ابر سنگین میاد و بارون می باره و دوباره یک کم آفتابی میشه و رنگین کمان درمیاد و دوباره ابر و بارون.  منم که میزم بغل پنجره هست و کلا سرم هم تو آسمون هست! 

دیروز بیشترین کلافگی ممکن رو داشتم و هی آسمون رنگین کمانی  میشد یه لحظه به خودم گفتم ببین چی میخواد بهت بگه؟!! داره هی تکرارش میکنه و تو هم ظاهرا ذوقش رو میکنی ولی به پیامی که میخواد بهت بده توجه نمیکنیا! دل بده بهش :) 

بعد بیشتر فکر کردم که زندگی ما هم مثلا همین آسمون هست. یه زمان هایی با ابرهای سیاه پر میشه و بارون میاد ولی بعدش رنگین کمان میاد و قرار نیست ابرهای سیاه تا همیشه بمونند و البته تا ابرهای سیاه هم نباشند خبری از رنگین کمان نیست! دیگه به خودم مژده دادم که به زودی رنگین کمان در آسمان ریسرچ تو هم میاد فقط صبور باش و از بارون لذت ببر :) 

 

امروز صبح ولی هوا یه سورپرایز قشنگتر واسم داشت. دیشب با اینکه با خودم حرف زده بودم ولی با تنش خوابیده بودم. 

صبح که بیدار شدم همه جا رو مه غلیظ گرفته بود و من حس میکردم وسط بهشتم. 

الان که وسط روز هست حس میکنم انرژیم برای طاقت آوردن زیر یوغ! مسائل علمی بیشتر هست و دلم نمیخواد خودمو پرت کنم پایین :))

 

 رنگین کمان کامل مون تقدیم به شما :) 

 

مه صبحگاهی امروز :) 

 

۱۴ نظر ۰۹ تیر ۰۰ ، ۰۹:۴۴
صبا ..

دو هفته هست ننوشتم و اصلا هم احساس نمی کردم که باید بنویسم:) الان ولی احساس میکنم که باید بنویسما :)  دلیلش هم این هست که صبح یه تیتر خوندم که نوشته بود Writing can improve mental health و گرنه اگر فکر میکنید من حرف نزنم حس میکنم ممکنه لال از دنیا برم سخت در اشتباهید :))  من در این زمینه مطمئنم و هیچ شکی ندارم :))  

 

و تو این دوهفته هیچ یادداشتی هم برای خودم ننوشتم و البته کلا هم کم حرف زدم انشالله که آرامش قبل از طوفان نیست :)) 

 

خب خبر مهم اول اینکه قُلیا و غضنفرا (موش های دنی) صحیح و سلامت رسیدن ایتالیا :)) و خدا رو شکر دنی دچار موش مردگی نشد :)

روز آخر دنی اومده بود یه سری دارو واسه من گذاشته بود رو میزم (من و دنی دقیقا یه مشکل گوارشی داریم) بعد یه یادداشت هم واسم نوشته بود آخرش هم بعد از یه قلب دو تا موش کشیده بود :)) 

 

خبر مهم اصلی این هست که هری شد سوپروایزر خارجی پروژه ام و قرار شده هر دو هفته یکبار نیم ساعت جلسه داشته باشیم. و من دست و جیغ و هورررررررررا شدم. البته متیو هم. 

 

و اما بریم سر اصل مطلب یعنی کندوکاوهای شخصیتی :))

 

خب گفته بودم بنابر توصیه یکی از دوستانم شروع کردم به مطالعات جدید خودشناسی. 

اول اینکه من به واسطه ی این دوست محترم با بنیاد فرهنگ زندگی آشنا شدم که مدرس اصلی این بنیاد سهیل رضایی هست. 

یه دوره از کلاس های صوتی رو هم گوش دادم با عنوان "عقده ی مادر" که بسیار خوب و مفید و البته سنگین بود. چون خودم هنوز نمی دونم چقدر فهمیدم و چقدر چیزهایی که فهمیدم درست هست بنابراین توانایی توضیح دادن ندارم :) 

ولی در حالت کلی روانشناسی یونگی اساس کار این مجموعه هست و آشنایی با ناخودآگاه و اینکه خیلی از تصمیمات ما و مشکلات رفتاری و شخصیتی ما حاصل جفتک پرانی های ناخودآگاه هست. که البته فقط تحت تاثیر ناخودآگاه فردی هم نیستیم که ناخودآگاه جمعی هم تا حالا برامون کلی اطفار اومده و یکی مثل من که خبر هم نداشتم!! 

 

من همزمان شروع کردم کتاب اثر سایه رو هم خوندم و خب کیف کردم. البته بجز فصل آخرش که انگار نشسته بودم تو کلیسا :)

البته الان در حال درد کشیدن از شناسایی سایه هام هستم :)) 

 

تو همون کانال هایلایت های کتابخوانی فکر کنم نصف این کتاب رو گذاشتم :)) 

 

ولی خب نکته جالب این بود من تقریبا ۳.۵ ماه پیش این متن رو تو همین وبلاگ نوشته بودم:

 

"من می دونم وقتی حال خودم خوب باشه خیلی حوادث بیرونی روم اثر نداره. ولی مساله این هست که من همیشه حالم خوب نیست. 

یعنی می دونی حس میکنم اون موقع ها هم که حالم خوبه اتفاقات بیرونی نه اینکه اثر نداشته باشه مدل جارو کردن آشغال ها زیر فرشه. من فقط اثرات منفی شون رو پنهان میکنم. بعد این پنهان کاری رو اینقدر ادامه میدم که فرش باد میکنه میاد بالا. بعد یهو عادی دارم راه میرم پام میگیره به همین سطح نا مسطح فرش و با کله می خورم زمین وسط آشغال ها! بعد اون موقع هست که میشینم وسطشون و یکی یکی آشغالها رو درمیارم و می بینم من فقط پنهانشون کرده بودم و تازه می فهمم من یه کلکسیون از آشغال دارم :)) 

الان نمی دونم این درست باشه ولی شاید اگر برای هر رویداد منفی همون موقع عزاداری کنم و هی ادای آدم های خوشحال و قوی رو در نیارم این همه چیز با هم جمع نمیشه! و خب نهایتا یکی دو روز مودم میاد پایین و دوباره برمیگردم به جاده اصلی. "

 

اون چیزی که من تلاش می کردم پنهانش کنم از دیدگاه یونگی نامش سایه هست. 

 

از کتاب:

 

"سایه ما همان چیزهایی هست که آزارمان می دهد ما را می ترساند یا نفرت به دیگران را در ما می انگیزد و از وحشت به خود می لرزیم. به تدریج به این آگاهی می رسیم که سایه ما همان چیزی است که سعی میکنیم از عزیزانمان پنهان کنیم و همه چیزهایی که نیمخواهیم دیگران در مورد ما بفهمند. سایه ما از افکار و احساسات و وسوسه هایی جان میگیرد که برایم بسیار آزاردهنده- شرم آور - دردناک یا غیرقابل قبول هستند. بنابراین بجای کنار آمدن با آنها سرکوبشان میکنیم و در بخشی از ناخودآگاهمان پنهانشان میکنیم تا بار دردی که با خود دارند احساس نکنیم."

 

دقیقا یادم هست که یه بار در جواب همین دوست محترمم گفتم من حرف زدن برام سخت هست ولی گوش دادن برام آسون هست و کاری رو بیشتر انجام میدم که توش خوب هستم. 

من سالها بخاطر پنهان کردن مشکلاتی که داشتم یاد گرفته بودم نقاب یه شنونده خوب رو به صورتم بزنم و به خاطر این ویژگی هم کلی به به و چه چه و تایید می گرفتم و همزمان قسمت دردناک زندگیم رو هم پنهان می کردم و اینجوری فکر میکردم که از دردش کم میشه. 

 

از کتاب:

"تصور کنید هر ویژگی - احساس یا افکار تاریکی که سعی میکنید آنها را نادیده بگیرید‌- پنهان کنید یا نپذیرید مانند یک توپ بادی هستند که زیر آب نگه داشته اید. فکر کنید خود خودخواه- خود از خودراضی- خود عصبانی- خود خود کم بین و خود مغرور و خلاصه همه خودهایی را که دوست ندارید مثل یک توپ زیر آب نگه داشته اید. ناگهان در شرایطی احساس میکنید دیگر نمی توانید این همه فشار را تحمل کنید. ممکن است تا وقتی جوان وقدرتمند هستید بتوانید توپ های زیادی را زیر آب نگه دارید و در واقع ویژگی ناخواسته بسیاری را سرکوب کنید اما وقتی خسته- بیمار - پیر و دل شکسته می شوید یا وقتی دیگر امیدی به آینده بهتر ندارید و ... ممکن است ناگهان اتفاقی بیافتد که انتظارش را ندارید. یک تلنگر یا رفتاری حساب نشده از جانب خودتان یا دیگری موجب می شود کنترل خود را رو یک یا چند تا از این توپ ها از دست بدهید و آنها با فشار از زیر آب بیرون بیایند و محکم به صورتتان بکوبند. این یعنی اثر سایه"  

 

من هر روز مورد اصابت توپ های بسیاری هستم و الان کبود و زخمی دارم این یادداشت رو مینویسم :)) 

 

و البته از کتاب:

 

"سایه ما فقط ویژگی های تاریک و چیزهایی نیست که جامعه بدتلقی میکند. سایه ما همچنین شامل ویژگی های مثبتی هست که آنها رو به دلایلی پنهان کرده ایم. به این ویژگی های مثبت به اصطلاح سایه نور یا نیمه روشن میگویند"

 

‌یادتون هست که من نسبت به اینکه باهوش خطاب بشم گارد داشتم. اون مثالی از سایه های مثبت محسوب میشه.

 

خلاصه من این کتاب رو که خوندم دیدم کلا باید برم لب ساحل آفتاب بگیرم شاید که کمی از تاریکی درآمدم :)) شانسم هم اینجا الان زمستون هست و سرد و ابری :)) و حالا حالاها باید صبر پیشه کنم. راستی تابستونتون مبارک باشه اهالی نیمکره شمالی :) 

 

اگر مطالعه یا تجربه ای در این زمینه داشتید خوشحال میشم تجربیاتتون رو بشنوم.

 

کلا کامنت بگذارید من خوشحال میشم :)) 

 

پی نوشت:

دوستان گلم بنیاد فرهنگ زندگی یه دوره رایگان هم داره با عنوان کمپین اصل شو وصل شو.  کافی هست عضو سایتشون بشید تا بتونید این دوره رو رایگان دانلود کنید. دیگه بعد از این دوره خودتون کمی (فقط کمی)‌ دستتون میاد که به این مباحث علاقه دارید یا اصلا به دردتون میخوره یا نه! 

۱۳ نظر ۰۱ تیر ۰۰ ، ۱۲:۱۹
صبا ..

فردای همون روزی که استعفای هری رسمی شد گفت بخاطر اینکه همه مون داریم پخش و پلا میشیم و هر کی داره میره یه وری دوشنبه ۷ جون بیاین خونه من. یه دو ساعتی میرم هایکینگ همین اطراف و بعد هم ناهار و البته بیشترین دلیل این مناسبت این بود که دنی داره کلا از استرالیا میره. اگر یادتون نیست دنی کی هست باید بگم که دنی دانشجوی دکتری هری بود که تقریبا ۷ ماه پیش درسش تموم شد ولی همچنان تو دانشگاه می زیست و در تمام برنامه های گروه حضور داشت. 

دنی دو تا موش به عنوان حیوان خانگی داره و کلی داستان داریم با این موش ها.

تو پرانتز بگم: اون روز داشتم یه چیزی رو سرچ می کردم رسیدم به پایان نامه دنی. تو صفحه تشکر اول از هری تو یه پارگراف تشکر کرده بود. تو پاراگراف بعدیش از دو تا موشش برای عشقی که این مدت بهش دادن! تشکر کرده بود و بعد از بچه های انستیتو. بعد ازمامانش و فامیلاش. بعد دیگه اسم ما رو هم آورده بود. یعنی من اگر اسمم رو نیاورده بود افسردگی موش زدگی می گرفتم :)) 

 

صبح یکی از بچه ها قرار بود بیاد دنبال من و دنی که با هم بریم. وقتی من سوار شدم گفتم کو دنی؟ گفتش قلی (اسم موش محبوبش یه اسم ایتالیایی شیک هست) حالش بد شده و صبح دنی مجبور شده ببرتش دامپزشک و گفته نمیام!! من : ما مثلا واسه دنی دور هم جمع شدیما!! 

دیگه ما رفتیم و یه کم منتظر شدیم همه جمع بشیم و بعدش رفتیم هایکینگ! دیگه یه کم بعدتر دنی مسیج داد من تا یک ساعت دیگه میام. قلی به بغل اومد و گفت صبح داشتم سکته می کردم که حالا همین هفته آخری نکنه قلی بمیره! و دامپزشکه گفته قلبش خوبه و یه آمپول تقویتی زده و الان خوبه!! نزدیک ۲۰۰۰ دلار داره هزینه میکنه این دو تا موش رو با خودش ببره تا ایتالیا!! همین قلی هم پاش لب گوره!! 

دیگه بعد از برگشت هم ناهار به ساده ترین شکل ممکن برگزار شد. حرف زدیم و حرف زدیم.  

بعد هم کم کم خداحافظی کردیم و برگشتیم. 

با همین دوستمون رفتیم دنی رو رسوندیم و گفت بیاید تو گلدونام رو ببیند اگر خواستید بردارید. من دو تا گلدون برداشتم. اون دوستمون ۴ تا. 

یکی دیگه از بچه های تیم مون هم قاب عکس خرگوشش رو بهم داده که احساس تنهایی نکنم تو دانشگاه :)) 

 

من هنوزم باورم نمیشه این آخرین دورهمی بود و اینقدر الکی الکی گروه دوست داشتنی مون پکید! هر چند هری گفت شاید برای کریسمس دوباره دور هم جمع بشیم ولی من همچنان حیفم میاد!!

دنی می گفت تو این تقریبا ۵ سالی که اینجا بودم بیشتر از ۹۰٪ آدمهای دور و برم خوب بودن و نباید انتظار داشته باشم در آینده باز هم این همه آدم خوبم اطرافم ببینم و خب این رفتن از استرالیا رو واسم خیلی سخت میکنه که این همه چیز خوب رو بگذارم پشت سرم و برم.

پرانتز باز: دنی تو یه خونه ۴ خوابه زندگی میکرد که خودش مستاجر اصلی بود و بقیه اتاق ها رو اجاره میداد. ۳ سال آخر تو همین خونه بوده و گفت ۶۰ تا همخونه داشتم تو این مدت و فقط ۳ تاشون مشکل داشتند!!

پرانتز بسته.

 

بعد از ناهار ما دخترا نشسته بودیم حرف می زدیم نمی دونم چی شد بحث رفت سمت مامانا. یکی از بچه ها گفت من سالی سه بار با مامانم تلفنی حرف می زنم. تولدم - تولدش و سال نو. هر وقت هم که بهم میگه مثلا چاق شدی یا ... میگم پرسیدن این چیزا تو استرالیا غیرقانونیه!!:)) این چند وقت هم که داشت کارم عوض میشد دو هفته یه بار بهش زنگ می زدم شاکی شده بود که چرا اینقدر زنگ می زنی و وقت منو میگیری!!!  منم گفتم من هر روز با مامانم حرف می زنم. هفته پیش زنگ زدم جواب نداد و خودش هم زنگ نزد. فرداش فهمیدم خورده زمین دستش شکسته رفته اتاق عمل پین گذاشته اومده!! و به این نتیجه رسیدم من باید هر روز زنگ رو بزنم!

 

خیلی به این فکر میکنم که من چرا جدیدا تغییرات واسم سخته! از خونه جنی هم میخواستم بیام شدیدا مقاومت داشتم! دلیل اصلیش این هست که من قبلا همیشه ناراضی بودم از شرایطم و با سر می رفتم به استقبال تغییرات چون می خواستم اوضاع بهتر بشه ولی الان وقتی راضیم و تغییرات تصمیم خودم نیست بلکه یه جور تحمیل هست خب مقاومت میکنم از نظر روانی! 

 

تو هفته های گذشته به صورت فشرده مهمونی ایرانی طور دعوت شده بودم. این آخر هفته احساس می کردم اگر کسی بهم نزدیک بشه مثل خارپشت بهش تیغ پرت میکنم!!‌ امروز که رفتم خونه هری و زندگی بی تکلفش رو دیدم و سادگی برگزاری مهمونی رو, حس کردم واقعا حق دارم خارپشت باشم. من آدم هر هفته مهمونی رفتن اونم به سبک ایرانی که باید فقط بخوری و حرف بزنی نیستم. نه اینکه این مهمونی ها بد باشه خیلی هم خوش می گذره ولی خب نه با فواصل نزدیک! به مامانم همینا رو میگم میگه ایرانم بودی همین بودی :)) 

۱۴ نظر ۱۷ خرداد ۰۰ ، ۱۵:۴۳
صبا ..

من از تعطیلات که برگشتم تو اولین جلسه ای که داشتیم با هری و میتو (با زوم بود) هری گفت من اول باید یه خبری رو بهت بدم که ادامه مکالمات ما رو تحت تاثیر قرار میده. 

خلاصه حرفاش:‌بخاطر کمپانی که هری از موسسانش هست و الان در مرحله ای هست که قراره کاملا به بهره وری و تجاری سازی برسه و بخاطر خیلی چیزهای دیگه نوع استخدامش از حالت آکادمیک تغییر میکنه حداقل به مدت یکسال و دیگه از هفته بعد نمی تونه سوپروایزر من باشه!!

حجم این شوک اینقدر برای من زیاد بود که همونجا اشکام جاری شد! و تا آخر اون شب هم هر کاری میکردم نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم.

۳ روز طول کشید تا از شوک اولیه دربیام. 

من بخاطر سال اولم که دانشکده عوض کرده بودم و ... همین الانشم مشکل اسکالرشیپ داشتم و نبودن هری همه چیز رو بهم می ریخت. غیر از اون دیگه فکر میکنم لازم نباشه بگم من چقدر این بشر رو دوست دارم و البته من همیشه به اینکه متدمون (که ایده اولیه ش مال هری هست ) ممکنه اون جوری که فکر میکنیم و می خواهیم جواب نده فکر میکردم و همیشه جوابم به این نگرانی این بود که هری هست و نمی گذاره به شکست کامل برسیم و تنها چیزی که به مخلیه م خطور نکرده بود این بود که هری نباشه. 

 

جمعه ی پیش یه جلسه دیگه داشتیم و قرار شد تیم سوپروایزری جدید رو مشخص کنیم. متیو الان میشه سوپروایزر اصلی من و من گفتم نمیخوام کسی از انستیتو بشه کوسوپروایزرم و هری هم باید و حتما به عنوان سوپروایزر خارجی بمونه تو این تیم. یه گروه دیگه تو یه دانشگاه دیگه هستند که قرار بود ما وقتی متدمون جواب داد باهاشون همکاری کنیم بخاطر یه سری مسائل تکنیکی. من گفتم حالا که اینجوری شده ریچارد (سرپرست اون تیم) بشه کوسوپروایزرم.

همه چیز ولی در هاله ای از ابهام بود و تو دانشگاه با دوستامم نمیتونستم حرف بزنم (بجز تیم خودمون) چون قضیه هنوز راز بود و البته دانشگاه به عنوان یکی شرکای اون شرکت با استعفای هری مبنی بر یه سری شروط قرار بود موافقت کنه! و البته دانشگاه یه جورایی خودش هری رو مجبور به استعفا هم کرده بود!! 

دیروز استعفا انجام شد. نصف تیم مون هم با هری میرن تو اون کمپانی. اون دو نفری که تو پارتیشن ما بودن (کلا سه نفر بودیم اینجا :) ) هم جزو همون نصف تیم هستند!   البته مکان اون کمپانی فعلا همین دانشکده هست. از تیم مون فقط یه دانشجوی دکتری دیگه میمونه (کارش خیلی به من مرتبط نبود) که اونم میره با یکی دیگه و یکی از پست داک هامون (قراردادش تا آخر ۲۰۲۱ هست) می مونه. بقیه هم که درس و پروژه شون تموم شده کلا تو این چند ماه اخیر!

اون دو تا پست داکی هم که متیو گرفته بود اونی که بزرگتر و قوی تر بود رو تازه من الان فهمیدم که یک ماه پیش انصراف داده و گفته این پروژه خیلی برای من جدید و سخت هست (ایشون بک گراند تحصیلیش شبیه من بود) ولی پست داک کوچیکه هنوز مونده! 

امروز من در ادامه ارزیابیم باید ارائه می دادم. من دوست داشتم ریچارد هم باشه. ولی هیچ کس منو بهش معرفی نکرده بود تا حالا! (ارائه با زوم بود) فقط متیو چهارشنبه که ازش پرسیدم کی کِی منو به ریچارد معرفی میکنه گفته بود هری در مورد تو باهاش حرف زده و اون هم مشتاق بوده. ۱۰ دقیقه قبل از ارائه متیو اومد گفت خوبی؟ همه چی خوبه؟ اگر میخوایی بیا تو اتاق من ارائه بده گفتم همین جا خوبم. گفت استرس نگیر ولی ریچارد هم گفته میاد. خوشحال شدم. رفتم ارائه دادم و ریچارد بعدش کلی سوال پرسید و بعدش ایمیل زد که چقدر از کارتون خوشم اومد و با تیمم حرف زدم و اون چیزی که میخواین رو ما احتمالا میتونیم انجام بدیم و قراره من و متیو هم لینک بشیم به تیم شون. 

 

اینقدر همه چیز این ۱۰ روز رو دور تند و سریع بوده که اصلا نمی فهمم دقیقا چی شده!! 

 

فقط میدونم که از نظر احساسی کلی بهم فشار اومد. یه بار فکر کنم تو جواب غزال نوشته بودم امیدوارم حالا که اینقدر عاشق کارم هستم توش شکست عشقی نخورم! اون موقع منظورم به متدمون بود ولی خب رفتن هری برای من کم از شکست عشقی نداشت! :) 

 

عدم قطعیت زندگیم یه جهش اساسی کرده تو دو ماه گذشته!! دیگه نه می خوام و نه میتونم اون آدم سابق بشم (از فردای همون روز شروع کردم یه سری مطالعات خودشناسی به توصیه یکی از دوستانم که نتایجش رو بعدا باهاتون به اشتراک می گذارم. )

 

البته که این شوک مختص من تنها هم نبود. حتی متیو هم شوک شده بود. بچه هایی هم که دارن میرن همگی حسابی استرس دارند و دارن میرن سراغ آینده ای شدیدا نامعلوم. برای هری ولی خوشحالم. داره یکی از رویاهاش رو محقق میکنه. امیدوارم بتونه هر از گاهی تو جلساتمون شرکت کنه :) 

 

اینجا از احساساتم تو اولین هفته هایی که اومده بودم اینجا نوشتم. 

خیلی طول کشید تا من بتونم خودم رو متعلق به این گروه بدونم اون روزها و حتی تا ۶ ماه بعدش من به شدت تحت فشار ارتباطی بودم. هری خوب بود همیشه ولی برای من طول کشید تا باورش کنم. همش فکر می کردم خوب بودنش قلابی هست! از افتخارات و خوشبختی هام هست که تونستم باهاش کار کنم. طرز نگاهم به دنیا رو چندین پله کشوند بالا و البته سطح توقعم رو !! وقتی اینا رو داشتم به خودش میگفتم گوشش رو گرفت و گفت شنیدن این چیزا برای وجدان من خوب نیست!! 

و اینکه این ترانه از کیتی پری به عنوان سرود ملی دوره دکتری من نامگذاری شده :) 

۱۴ نظر ۰۷ خرداد ۰۰ ، ۱۱:۰۴
صبا ..

خب فکر میکنم که دوباره دارم برمیگردم به عادت کتابخونیم :) 

 

آخرین کتاب هایی که خوندم: 

جز از کل (صوتی) : برای من قبل از خوندن جذاب بود چون نویسنده ش استرالیایی بود و تو محله و دانشگاهی زندگی کرده بود و درس خونده بود که الان برام ملموس هست. ولی خب بعد از خوندنش من کتاب رو دوست نداشتم :)  اونقدرا که میگفتن و مشهور شده بود از دید من قوی نبود. 

 

آبنبات هل دار: خب کتاب بسیار مشهوری هست و بسیار سبک. از خوندنش راضی هستم ولی خب هیچ سودی نداشت خوندنش. نخونی هم هیچی نمیشه. یه جایی تو کتاب میگفت فلان چیز مثل آدامس چشم می مونه! خود این کتاب هم به نظر من بیشتر نقش آدامس رو داشت واسه چشم و ذهن!!  فقط تو بهش مشغول میشدی و یه لذت موقت و کوتاه در حد همون ثانیه های اول آدامس جویدن بهت میداد و تمام. (از تمام طرفداران و خوانندگان این کتاب عذرخواهی میکنم چون نظرم احتمالا خوشایند نیست ولی خب نظرمه دیگه :)) )

 

انسان در جستجوی معنا: این هم خب جزو کتاب های مشهور هست و بسیار خرسندم از خوندنش. من آدم این سبک کتاب ها هستم :) خیلی از قسمت های این کتاب رو هایلایت کرده بودم (من از طاقچه خوندمش) که بیام اینجا بنویسم. بعد دیدم خیلی زیاده و تنبلیم میاد این همه تایپ کنم:) و از اونجا که حیفم می اومد با کسی شریک نشم اون هایلایت ها رو یه کانال درست کردم تو تلگرام و همش رو منتقل کردم اونجا. 

فقط این جملات رو که به شدت باهاشون ارتباط برقرار کردم و دوست دارم اینجا هم داشته باشمشون:

<آنچه را شما تجربه کرده اید و کشیده اید هیچ نیرویی قادر به گرفتن آن از شما نیست. نه تنها تجربه های ما بلکه تمام آنچه عمل کرده ایم همه اندیشه های بزرگی که در سر پرورانده ایم و تمام رنج هایی که برده ایم. چیزی را از دست نداده ایم هر چند که همه ی آنها گذشته است. ولی ما به همه ی آنها هستی بخشیده ایم. زیرا بودن خود نوعی هستی است و شاید مطمئن ترین صورت آن>

 

از این به بعد هم بریده های کتاب هایی رو که می خونم می گذارم اونجا و احتمالا در حین کتاب خوندنم این کار رو میکنم. 

 

آدرس کانال:   https://t.me/myhighlights

 

 

۷ نظر ۰۴ خرداد ۰۰ ، ۰۴:۳۴
صبا ..

اول باید یه فلش بک کوچک بزنم. طبق قوانین دانشکده ما دانشجویان تحصیلات تکمیلی هر سال باید از سمت دانشکده ارزیابی بشند و تاریخ این ارزیابی هم با توجه به شروع دوره مشخص میشه که هر سال برای من مِی هست. من خیلی وسط کارم بودم و آمادگی ارزیابی شدن و گزارش نوشتن رو واقعا نداشتم هم به نظر هری و هم به نظر خودم. ولی وقتی فهمیدم اگر بخوام تاریخ ارزیابی رو عوض کنیم می افته واسه ۶ ماه دیگه تصمیم گرفتم که خودم رو به ددلاینش برسونم. این تصمیم رو کی گرفتم؟ روز یک فروردین زمانی که سفر نوروزمون کنسل شده بود و خب می دونستم ۶ هفته قراره رو دور بسیار تند باشم. 

همون هفته اول تصمیم گرفتم بعد از پایان این ۶ هفته برم سفر ! چون کاملا قابل پیش بینی بود که می ترکم:))  بماند که تو این ۶ هفته چه اتفاقاتی که نیافتاد و من اصلا فکر نمی کردم این همه چالش داشته باشم. خلاصه به هر ترتیبی بود جمع شد.

بلیطم رو به مقصد بریزبین برای همون روز ددلاین خریده بودم. بخاطر کرونا یه مقدار همه چیز همچنان تحت تاثیر هست و من تا وقتی که سوار هواپیما شدم هم مطمئن نبودم می تونم برم والبته درستترش این هست که بگم وقتی از فرودگاه بریزبین اومدم بیرون مطمئن شدم من الان موفق شدم از سیدنی خارج بشم.

یکی از دوستان نه چندان نزدیکم ساکن این شهر هستند که برنامه ها با ایشون چیده شده بود و در کل سفر  بسیار خوبی بود و کلی تجربه های جدید داشتم و چیز جدید یاد گرفتم. و البته مهمتر از همش اینکه اون حس اسارتی رو که مدت ها بود به دلیل دلتنگی و حجم کار زیاد و ... داشتم از بین رفت. هوا هم کلی خوب بود اونجا و کاملا بهاری بود اون چند روز. آخر پست یه سری عکس میگذارم که فقط به نیت شماها گرفتم :)) 

والبته این مدت (۶ هفته) یه فرصت خوبی هم بود برای من که یه کم دور و برم خلوت باشه و کمتر آدم ببینم :)) واقعا لازم داشتم به یه سری چیزا تو خلوت فکر کنم و حرف نزنم.  و البته باز هم احساس خوشبختی کردم از داشتن دوستانی که حضورشون باعث شده زندگی برای من آسونتر بشه و قطعا زیباتر.  عید نوروز که بود یه جک بود که می گفت من صبح تا حالا دارم فقط تایپ میکنم: "همچنین شما و خانواده"  :)) حالا این مدت همش داشتم به فارسی و انگلیسی تایپ می کردم "ایشالله یه فرصت دیگه"  :))  بعد که بیشتر فکر کردم دیدم ۶ هفته چیزی نیست اصلا. من ایران اکثر دوستام رو سالی یکبار شاید می دیدم و اصلا حس هم نمی کردم باید زودتر ببینمشون :) من عوض شدم یا آدم های دور و برم؟ یا همه مون؟ یا چی؟ نمی دونم.   ولی هر چی که هست خوشحالم از بودن چنین آدم هایی تو زندگیم :) 

 

بعد از ۵ روز برگشتم سیدنی و ۲-۳ روز هم برای خودم حسابی استراحت کردم (می دونید که سفر رفتن من جهت ریلکس کردن نیست اصولا و بعدش تازه باید بیام دو روز خستگی در بکنم وکمبود خوابمو جبران کنم).  به خودم قول داده بودم دست به لب تاپ نزنم تو این چند روز و خب حتی فیلم هم ندیدم :) دیگه از جمعه هم دوباره دوستانم رو دیدم و یه آخر هفته نسبتا شلوغ دیگه داشتم که مبادا از پرباری تعطیلات ذره ای کم بشه. 

 

خلاصه که من پرانرژی برگشتم :) 

 

* فردای روزی که از سفر برگشتم و صبح ساعت ۱۱ رفتم خرید مایجتاج روزانه وقتی وارد فروشگاه شدم تو اون ساعت از روز و اون روز از هفته یه لحظه احساس کردم من چقدر خوشبختم که می تونم انتخاب کنم الان کار نکنم. نه اینکه مثلا قبلا کسی من رو مجبور  می کرده که تو ساعت یا روز خاصی کار کنم که قطعا این طور نبوده! ولی یه حسی که بیان علتش و توصیفش واسه خودم هم سخته داشتم. شاید حس رهایی,  حس اختیار, حس انتخاب. 

 

* تو سفر یه جایی نشسته بودم که دوستم ازم عکس بگیره هی آدم ها می اومدن بی توجه رد میشدن و عکس رو خراب می کردن. ۴-۵ تا عکس گرفته شد و همش توش یکی بود. یه لحظه یه دختر کوچولووی نوپا که خیلی هم مسلط به راه رفتن نبود و تلوتلو می خورد داشت می اومد به سمت من. بعد که دید دوستم حالت عکس گرفتن داره همونجا کنارش وایساد و نیومد توی کادر :) کاش میشد از اون لحظه عکس یا فیلم گرفت :) از این همه شعور و توجه اون بچه من شگفت زده شده بودم و پر از حس خوووووووب و ذوق. کلی ذوقش رو کردم و ازش تشکر کردم.

 

 * متدمون تو این متد خووووووب اذیتم کرد و اشکم رو هم درآورد :) ولی من عاشق ترش شدم :))  بله خودم می دانم دیوانه هستم. ولی دیوانگی هم عالمی دارد. یعنی این گزارش نوشتن انگار اسکن می موند و هر روز یه تومور جدید تو یه بخشی از کار در می اومد. الان هم هیچ ایده ای ندارم که قرار هست چطور حل کنیم این مسائل رو ولی می دونم که : "پر عشق چون قوی شد- غم نردبان نماند"

 

 

 

 

و اما عکس ها:

 

خونه دکتر ارنست اینا :)   ,   ساحل یک  -  دو  - سه  , بریزبین در شب یک  , دو  -   دوستان خوش تیپ مون یک -  دو  - سه - چهار - پنج - ششمحل دیدار با دختر کوچولوی با شعور :) 

۱۶ نظر ۲۷ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۸:۰۳
صبا ..

دیروز صبح یه ایمیلی رو تو رختخواب خوندم که باورم نمیشد مربوط به من باشه!

 

ادیتور یکی از ژورنال هایی که واسه شون مقاله ریویو میکنم ایمیل زده بود که کامنت هایی که گذاشته بودی واسه فلان مقاله بهش ربط نداره و لطفا کامنت های مرتبط رو بفرست! 

من که اولش ایمیل رو خوندم نفهمیدم چی میگه! یعنی چی ربط نداره!!؟؟ چرا چرت و پرت میگی!!

بعد اومدم دانشگاه چک کردم دیدم بله من یه مقاله دیگه را دانلود کرده بودم قبلا و اون روزی که میخواستم ریویو کنم رفتم تو دانلودهام و اولین مقاله ای که واسه این ژورناله بوده رو خوندم ریویو کردم و  خیلی هم شیک و مجلسی major revision  زدم و فرستادم. باورم نمیشد !! 

بعد خودم رو گذاشتم جای نویسنده های مقاله که وقتی چنین کامنت هایی گرفتن چه حسی پیدا کردن!! یعنی خودم بودم که هر چی فحش بلد بودم نثار اون ریویور می کردم و حالا من خودم اونی بودم که لایق فحش ها بودم. وای خیلی حالم بد شد. کارهای خودم هم هزار تا گیر توش هست ولی این اصلا یه چیز عجیب بود!!  یعنی هی فکر میکردم مثلا من بعد از این همه روزهای سخت بخوام مقاله م رو سابمیت کنم یه جایی و یه ریویور اینجوری کامنت بده! چقدر بهم بر میخوره!!! 

ایمیل زدم به ادیتور معذرت خواهی کردم و گفتم تا کی میتونم کامنت بدم. امروز صبح ایمیل زده بود متشکریم بخاطر معذرت خواهیت و ببخشید که دیر بهت اطلاع دادیم و الان اگر هنوز ریویو نکردی دیگه نمیخواد کامنت بدی. یعنی اون قسمتی که گفته بود 

Apologies we did not contact you earlier over this miscommunication.

خیلی حالمو خوب کرد که من گند زدم اون هم برای اینکه احتمالا متوجه شده چقدر حس بدی من دارم اینجوری گفت یا اصلا هر چی.

 

ولی دارم به این فکر میکنم چقدر من هنوز کار دارم تو این دنیا!! یعنی همه اون چیزهایی که در موردشون مطمئن هستم هم دارن زیر سوال میرن!  

تز من حول عدم قطعیت هست و احتمال و ... . اون اولا هری بهم میگفت من درکت میکنم تو از دنیای مهندسی و قطعیت اومدی و برات سخته یه چیزی جواب قطعی نداشته باشه و بتونی با کلی خطا بپذیریش ولی خب تو پدیده های زیستی قطعیتی وجود نداره. 

و من هر روز دردم میاد برای این عدم قطعیت تو همه چیز. حتی تو رفتارهای خودم. نه که نخوام بپذیرم ها!!  اتفاقا میخوام ولی هنوز ظرفیت کافی ندارم و واسه اینکه ظرفیتم داره بیشتر میشه هی کش میام و دردم می گیره!! 

 

دیشب که رفتم خونه به نسبت هر روز دیرتر بود. گفتم من فقط گریه م میاد و خسته ام. استرس ۱۰۰ تا چیزو دارم. دلم تنگ شده! 

صبح مامان آنیتا وقتی داشتم صبحونه میخوردم اومد گفت میخوایی برات تخم مرغ درست کنم گفتم نه! مرسی. گفت قهوه هم نمی خوری. گفتم نه! می دونه قهوه م رو تو دانشگاه میخورم. قهوه ساز خونه کند هست خیلی و قرتی بازی داره! گفت من برات درست کنم؟ گفتم آره مرسی. برام قهوه درست کرد. شیر مخصوص خودم رو هم باهاش آورد برام. گفت استرس نداشته باش و... . این کمترین کاری هست که میتونم برات انجام بدم!! smiley

 

پ.ن: بیایید کمتر به ریویورهای مقالات فحش بدیم laughwink

۶ نظر ۰۹ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۴:۴۸
صبا ..

۱》 جمعه ساعت ۴ اینا دیگه مغزم تموم شده بود!! و می دونستم باید فقط استراحت کنم! پاشدم جمع کردم بیام خونه! (اون ساعت واسه من خیلی زود محسوب میشه) بعد داشتم فکر می کردم خب حالا رفتی خونه به این زودی! تا شب چیکارا میکنی؟

بعد یکی گفت: واییی، قراره لباس بشوری! 

اولش خنده م گرفت از اینکه برای لباس شستن ذوق دارم😃 بعدش دلم سوخت برای خودم که لباس شستن برام ذوق داره!!

ولی بعدترش خیلی فکر کردم و احساس خوشبختی کردم از اینکه تو اوج خستگی، واسه یه کار ساده و پیش پا افتاده ذوق دارم و می تونم ازش لذت ببرم.

 

۲》 هوا نسبتا سرد شده و رفتم که لباس زمستونی هام رو از تو چمدون دربیارم، یهویی کلی خوشحال شدم، یادم رفته بود بعضی لباس ها رو دارم وقتی دیدمشون حس کردم وای من چقدر خوشبختم😃 

 

۳》خونه جنی که بودم دور تا دور اتاقم کمد و کشو بود. واسه همه چیز جا بود که منظم تو کمدها و کشوها باشه و نیازی به دسته بندی لباس ها به زمستونی تابستونی و جمع کردنشون نبود. من از روزی که اومدم اینجا دارم فشرده سازی میکنم. ولی وقتی لباس های زمستونی رو در آوردم نیاز به چپوندن پیچیده ای نبود، زود همه چیز مرتب شد و من دوباره ذوق کردم.

 

 

شاید عمق زندگی درک همین لحظه های ساده هست.

 

۹ نظر ۰۵ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۲:۱۱
صبا ..

دل شـیـدا حـلـقـه را شـکـنـد, تـا بـرآیـد و راه سفر گیرد


مگر یکدم گرم و شعله فشان ,تا به بام جهان بال و پر گیرد

 

 

وقتی آهنگ شبانگاهان از مختاباد میرسه به همین قسمتی که نوشمتش یه حس تشویق واسم داره. هر سری تو ذهنم یه حلقه ای میاد که باید شکسته بشه!! اون شعله فشان و بام جهان بهم انگیزه میده. 

 

و وقتی میرسه به: 

خـوشـا ای دل بال و پر زدنت, شعله ­ور شدنت در شبانگاهی 

 

تشویقم میکنه به حرکت و بال و پر زدن. حرکتی که ممکنه حتی به آتش گرفتنم ختم بشه ولی یه حس خوب انگیزه پشتش هست. 

۴ نظر ۰۲ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۵:۵۲
صبا ..

دیروز برای اینکه حوادث هفته پیش شسته شود و رفته شود رفتم هایکینگ! پس از مدت ها! یعنی ۴-۵ ماهی بود که هایکینگ رسمی نرفته بودم! البته برنامه ش هم خیلی سنگین نبود و اون میزان انرژی که لازم داشتم ازم بگیره و بعد آزاد بشه رو هم نتونست پوشش بده!! 

 

ولی نکته جالبش این بود که یه خانمه بود که تو زمینه سلامت روان کار میکرد. منم سوالام رو ازش پرسیدم. البته تو دلم گفتم من واسه درس و مشق خودم هم کلی سوال و گیرو گور دارم چرا تو این زمینه پس کسی سر راهم ظاهر نمیشه؟!!

 

خلاصه خانمه گفت اینجا چون کیس خودکشی زیاد هست اگر حس کنند این فرد دوبار در هفته خودکشی میکنه اون وقت به مدت ۳ هفته در بخش اعصاب و روان بستریش میکنند و گرنه حتی اگر احتمال بدن که این الان میره خونه و هفته دیگه دوباره خودکشی و برمیگرده نگهش نمیدارن!!!! 

 

بعد میگفت دوز دارویی هم که به بیماراشون میدن معمولا خیلی کم هست و شاید حتی تا ۱/۵ کمتر!!

 

بعد در مورد دمپایی پرسیدم!!  گفت اینجا تو بیمارستان ها دمپایی نیست مگر بعضی بخش های خاص بیمارستان های خصوصی!! گفت من حتی خودم بستری شدم هم کسی بهم دمپایی نداد با اینکه جزو کادر درمان بودم! و خب توجیهشم هم این بود که ملت شریف استرالیا خیلی هاشون تو کوچه و خیابون پابرهنه هستند دیگه بیمارستان هم مثل بقیه جاها!! 

 

در مورد دیر اومدن اورژانس اونم نظری نداشت. گفت شاید چون اولش خودش تماس گرفته فکر کردن جدی نیست! بعد هم گفت اگر باز موردی پیش اومد که بخوایی زنگ بزنی اورژانس چند برابر بزرگتر جلوه بده مساله رو که زود بیان.

=======

دیگه هم اینکه مامان آنیتا که برگشت من رفتم تو فاز سکوت! (کلا من وقتی عصبانی و ناراحت باشم ساکت میشم). فکر کنم سکوتم ترسونده بودشون و آنیتا بعد از ۳ روز اومد بهم گفت من خیلی ناراحتم که تو این همه بهت فشار اومده و مادرخوانده م گفته شاید اینقدر ترسیدی که بخوای خونه ت رو عوض کنی و ببخشید و ... من گفتم خب آره واسه من زیاد بود این همه فشار. ولی خب به چشم یه حادثه بهش نگاه میکنم و الان مامانت هست و فعلا هم جایی نمیخوام برم. اونم خوشحال شد رفت! 

 

من ولی اصلا به ذهنم نمیرسید که باید برای همچین موضوعی خونه م رو عوض کنم. یعنی اگر شماها نگفته بودید و من از آنیتا مستقیم اینو میشنیدم تعجب میکردم که چرا همچین چیزی به ذهنشون رسیده! خلاصه که مرسی که باعث میشید ذهن من منبسط تر از اندازه خودش بشه :))

 

پایان داستان. 

۱۲ نظر ۲۹ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۴۶
صبا ..