غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

فردا بلیط برگشتم هست ولی هیچ تضمینی برای برگشت نیست!

 

امروز صبح با خبر حمله موشکی و سقوط هواپیمای اوکراین که بیشتر مسافراش دانشجو بودن از خواب بیدار شدم.

 

غروب که شد دیگه نمی تونستم این همه استرس رو تحمل کنم به مامان گفتم پاشو بریم حافظیه یه هوایی به سرمون بخوره شاید کمی آروم بشیم.

 

جناب حافظ فرمودند:

ساقی بیا که از مدد بخت کارساز

کامی که خواستم زخدا شد میسرم

 

امیدوارم حق با حافظ باشه و واقعا شب آخر سفرم باشه. 

۶ نظر ۱۸ دی ۹۸ ، ۲۰:۳۳
صبا ..

سلام سلام.

 

به همین زودی ۱۲ روز از سفرم به ایران به سرعت برق و باد گذشت. تا اینجای سفر بسیار خوب بوده و خیلی چیزا بهتر از انتظارم پیش رفته و البته فرصت چندانی برای استراحت نبوده چون همش به رفت و آمد و دیدو بازدید گذشته. 

 

سفرم خیلی به موقع بود انگار :) چون موقعی که از سیدنی خارج شدیم (من و زهرا با هم اومدیم) به دلیل آتش سوزی ها هوا بسیار آلوده بود و روزهای بعدش هم وضعیت متاسفانه بدتر شده بود. از اون طرف هم من با وضعیت گوارشی بسیار بدی وارد ایران شدم و اولین کسی که به دیدنش رفتم دکتر گوارشم بود و خدا رو شکر کمی اوضاع به حالتکنترل در آمد.  تا به امروز هم خوشبختانه حتی یه مورد خوش به حالت رو نشنیدم :) که از این موضوع بسیار مشعوفم. 

 

اون موقعی که من از ایران رفتم مریم باردار بود. گفته بودم که اکثر روزها عکس دخترش رو برام می فرسته و قرار بود من بیام بچلونمش. از اونجایی که من بسیار ذوق داشتم که دارم میام خونه کل فامیل و البته همکارهای فامیلا هم ذوق اومدن من رو داشتن :)) یه همچین خانواده با ذوقی هستیم ما :)   من سیدنی تو راه فرودگاه بودم که دختردایی م تو گروه زده بود که یه شب دیگه بخوابیم صبا میاد :) دیگه منم کلی ذوق نمودم و از وسط زمین و آسمون به همه گزارش دادم که کجا هستیم. ترمینال بین الملل فرودگاه شیراز هم که یک وجب بیشتر نیست. ما از گیت که رد شدیم من با کلی ذوق (شما بخونید جیغ) سلام سلام کردم و پریدم تو بغل همه. مامانم اینا اومده بودن و خانواده دایی م به همراه دختر مریم. مریم و همسرش هر دو خودشون سرکار بودن. بعد که با همه روبوسی کردم دختر مریم خودش به صورت خودجوش پرید تو بلغم و از بغلم هم پایین نمی اومد. هر چی زنداییم می خواست از من جداش کنه جدا نمی شد. منم یه کوله سنگین پشتم بود. دیگه اومدن کوله رو از من جدا کردن منم بچه به بغل تا پای ماشین رفتم که دیگه به زور بچه رو ازم جدا کردن :) خلاصه که لحظه ورودم بسیار زیبا و خاطره انگیز شد و کل فرودگاه یه وجبی رو تحت تاثیر قرار دادیم :)

 

موقعی که سیمکارت ایران رو انداختم رو گوشیم سریع تبلیغات پیامکی شروع شد که یکی ش تمدید کنسرت علیرضا قربانی بود. منم خیلی دلم میخواست برم و خواهری زحمت کشید باهام اومد. و البته کنسرت تو تالار حافظیه بود و قبلش رفتم یه سلامی به حضرت حافظ عرض نمودم و کلی حالم رو خوب کردم. کنسرت هم که خیلی عالی بود و کلی روحم جلا پیدا کرد.  

 

خونه ر رفتم. دو هفته بود که من رفته بودم که خبر بارداری ش رو بهم داد و حالا دخمل تپلی خوشمزه س نزدیک ۶ ماهه ش هست.  دوستای دوره لیسانسم رو دیدم که بودن در کنارشون تو یه روز شدیدا بارونی  بسیار گرم و دلچسب بود. 

 

پنج شنبه گذشته هم سالگرد زنعموم بود که رفتیم شهر اجدادی و فامیل هایی که ۱۰۰۰ سال یکبار هم نمی بینیم رو هم دیدم. دیشب یلدای فامیل مادری بود و امشب یلدای فامیل پدری. دختردایی های بابا هم از آمریکا اومدن و فرصت خوبی فراهم شده که من همه رو ببینم. 

 

یه کم هم خرید رفتم. به همه گفتم به شماها هم بگم: چقدر لباساتون قشنگه :)  تازه فهمیدم چقدر من تو این مدت تو مضیقه خرید لباس بودم با اون سلیقه لباساشون :| لباسای اینجا خیلی خوشکل و با جنس خوب هست. قدر بدونید. 

 

خلاصه روزها به شلوغی و تند تند می گذره.

 

یلداتون مبارک باشه. یه عالمه آرزوی خوب واسه شماها. 

 

۸ نظر ۳۰ آذر ۹۸ ، ۱۳:۲۵
صبا ..

یکی از معضلات خطرناک اینجا آتش گرفتن جنگل هاست که بهش میگن bush fire. 

 

درسته که هوا برای منی که تابستان شیراز رو تجربه کردم گرم نمیشه چندان, ولی تقریبا از اواسط بهار در صورتی که بارندگی کم باشه مدام جنگل ها به صورت خود به خود آتش می گیره و کلی دردسر برای مردم و دولت درست میکنه.

 

الان چند روزه که عصرا آسمون پر از دود میشه و یه روزی مثل امروز اینقدر این دود غلیظ هست که داخل ساختمان وسط شهر هم دود رو با چشمات می بینی و انگار وسط آتیش نشستی :(  دیگه اونایی که خونه شون نزدیک جنگل هاست که کلی دردسر دارند. 

 

دولت استرالیا برای مهار این آتش سوزی ها درخواست کمک بین المللی کرده و قراره یه گروه آتش نشان کانادایی تعطیلات کریسمس بیان اینجا برای کمک. 

 

بخاطر همین مساله آتش سوزی و خطرات و احتمالاتش هم کلیه کمپ سایت ها تا اپریل احتمالا بسته هست و خیلی از فعالیت های طبیعت طوری هم مختل شده و برنامه تعطیلات خیلی ها بخاطر این مساله بهم خورده. 

۹ نظر ۱۴ آذر ۹۸ ، ۰۹:۰۰
صبا ..

بلند شدم رفتم ژاکت پوشیدم و برگشتم سراغ لب تاپ. اینستاگرام رو باز کردم اولین چیزی که توجهمو جلب میکنه یه عکس از طلوع خورشید بر روی اقیانوس هست ,  پایینش نوشته امروز اولین روز تابستان است :)

 

ناخودآگاه یه لبخند گنده اومد رو لبم که عجب تابستونی :) 

 

قبلا هم گفتم کلا هوای اینجا ثبات نداره! و گرنه روزهای گرم هم داریم.

 

ولی من با هر چیزی بتونم اینجا ارتباط برقرار کنم با تقویم و سال نو بی معنی شون اصلا نمی تونم ارتباط برقرار کنم :)

۵ نظر ۱۰ آذر ۹۸ ، ۰۴:۲۴
صبا ..

خب تو این هفته پیشرفت کردم و دو تا یادداشت اینجا نوشتم.

 این مدتی که من اینجا هیچی نمی نوشتم به معنای واقعی کلمه هیچی نمی نوشتم :) چون من همیشه وقتی میخوام غر بزنم میام اینجا غرهام رو می نویسم و تحلیل میکنم و هی زیرش بقیه اتفاقا و تحلیل هام رو مینویسم تا اون موضوع تموم بشه. ولی این مدت کلا لال شده بودم:|  

قبلا هم گفته بودم که تو جلسات هفتگی مون من از دید خودم خیلی حرف می زنم و واسه خودم هم عجیب هست و البته من از اولی که شروع کرده بودم هیچ وقت سوال نپرسیده بودم و همیشه فقط رفته بودم گفته بودم دارم فلان کار رو میکنم و هی استاد محترم گفته بودن ما تو فلان چیز می تونیم فلان کار رو انجام بدیم و هر وقت کمک خواستی بگو و ... منم هی گفته بودم باشه.  تا یه روز تو همون دوران لال شدگی پیام داد که من دیگه دارم زیادی نگران میشم که تعامل ما این مدلی هست و اصلا کافی نیست ما باید بیشتر بحث کنیم و ... منم تو دلم گفتم تو نمی دونی که من حتی تو وبلاگم برای خودمم غر نمی زنم و چقدر واسم محترم و عزیز بودی که جلسات هفتگی مون رو کنسل نمیکردم. والا تو هم چه توقعاتی داریا .... ولی واسش نوشتم تو راست میگی بهترش میکنیم. فرداش با متیو جلسه داشتم رفتم ۱.۵ ساعت خودمو پرزنت کردم و آخرش متیو گفت از دست اوسات ناراحت نشو اون توقع داشته تو خیلی سوال بپرسی و واسه همین نگران شده. گفتم ناراحت نشدم تازه خوشحالم شدم که اینقدر براش مهمم :)

 

ولی خب شرایط یه جوری پیش رفت که من تونستم به سکوتم ادامه بدم. می دونستم حالم خوب نیست و تازه با تمرین های شکرگزاری خودمو سرپا نگه داشته بودم تا اینکه ایران یهو ترکید. خیلی سعی کردم خودمو محکم نشون بدم ولی خب خسته تر و شکننده تر از این حرفها بودم- خدا رو شکر اون هفته جلسه هفتگی مون کنسل شد و گرنه قطعا اگر می رفتم نمی تونستم خودم رو کنترل کنم و گریه می کردم و نمی خواستم این اتفاق بیافته. 

 

خب الان اوضاع روحیم کمی بهتر شده- هر چند که جسمی  بدجور اوراق و داغون هستم. همه امیدم به این هست که کمتر از دوهفته دیگه پروازم به ایران هست و میرم خونه. 

 

و البته که این مدت اوضاع کاری م خیلی بهتر شد و اون شوک اولیه برام برطرف شد- هر چند هنوز خیلی مونده تا به نقطه امن برسم ولی یه کم اعتمادبه نفسم حداقل نزدیک به صفر شد و از اون حالت شدیدا منفی در اومدم. تعاملم با بقیه هم کمی بهتر شده هر چند که پذیرفتم  مشکل تعامل با محیط جدید من نبودم و کلا محیط سرد هست و نباید توقع چندانی داشته باشم و البته می دونم که اگر در حالت نرمال باشم شاید بهتر بتونم این مساله رو مدیریت کنم.

 

 اون روز داشتیم در مورد مراسم جشن تکلیف (برمیتصوا) پسر جنی حرف می زدیم و من گفتم منم دوست دارم بیاما که یهو جنی رفت یه لیست آورد و اسمم رو تو لیست مهمونا نشونم داد خیلی  قبلتر از اسم مامانش بودم. لیست رو سولی نوشته بود می گفت ببین تو دیگه جزو همین خانواده ای و من کلی ذوق زده شدم.

 

تو این مدت هم یه بار رفتیم مدرسه سولی واسه دیدن تیاتر آلیس در سرزمین عجایب. جاناتان هم بود و البته همسرسابق جنی و پدر و مادرش و همه دوستاشون که چند وقت پیش واسه تولد جنی بودن. احساس خودمونی بودن بهم دست داده بود:)  اولا که تیاتر بی نظیر بود و البته مدرسه شون بی نظیرتر. مدرسه تو یه بخشی از جنگل بود و هر کلاس هم انگار یه کلبه بزرگ بود که یه گوشه اون جنگل بود. همه چیز در اوج طبیعی بودن و سادگی قرار داشت و کلیه لوازم بازی و تفریحشون طبیعی بود و فضا کاملا بکر. امسال سال آخری هست که سولی تو اون مدرسه هست و دبیرستانش رو میخواد مدرسه متد معمولی بره. خیلی خوشحال شدم که تونستم برم مدرسه متد والدروف رو از نزدیک ببینم و واسم تجربه خوبی بود. 

مدرسه هیچ سالن آمفی تیاتری نداشت و نمایش تو فضای باز بسیار زیباشون برگزار شد. صندلی واسه تماشاچی ها رو هم بچه ها و خانوادشون از تو کلاس ها اوردن و چیدن. خوراکی هم هر خانواده ای یک چیزی آورده بود و گذاشتن رو یه میز و اینجوری از خودشون و بچه هاشون و البته بستگانشون پذیرایی کردن. بعدش همه کمک کردن و همه دکور و تزییانت و غیره رو جمع کردن و همه چیز به حالت عادی برگشت. و جالب بود که بجز معلم هیچ مدیر و ناظم و کادر مدرسه شون نبود و همه کارها به کمک والدین و خود بچه ها انجام شد. 

واسم جالب بود که تعداد زیادی مادربزرگ و پدربزرگ هم اومده بودن که اجرای نوه شون رو ببینند. 

 

۹ نظر ۰۷ آذر ۹۸ ، ۰۷:۵۶
صبا ..

شاید باید خودم رو مجبور به نوشتن کنم که کمی سبک شوم.

 

اصلا نمی دونم باید از چی بنویسم! از سکوتی که خودم مدت ها درگیرش هستم! از حوادث اخیر ایران! از دردی که یه لحظه هم ساکت نمیشه! از چی؟

 

دلم می خواد فرار کنم! خیلی وقت بود که این حس رو نداشتم! ولی دوباره برگشته! به لطف اتفاقات اخیر همچین غریبی خورد تو صورتم که هنوز هم چشمانم خیس اشک هست! دلم می خواد فرار کنم ولی نه تنها! با همه مون! با همه هم وطنام! با همه آدمهایی که همه جوره با بقیه آدمهای دنیا فرق داریم! بریم یه جایی یکی بیاد بغلمون کنه - ازمون دلجویی کنه بخاطر این همه دردی که کشیدیم و می کشیم. بریم یه جایی که نخوایم تو یه رقابت نابرابر تمام وقت شرکت کنیم با آدم هایی که دغدغه هاشون هم حتی شبیه قصه های تخیلی ما هم نیست. با آدمهایی که درکشون از درد زمین تا آسمون از دردی که ما میکشیم فرق داره! 

 

دلم نمی خواست بنویسم چون نمی خواستم حال بدم رو با کسی شریک بشم - که حال بدم حال کسی رو بدتر کنه- که خیلی چیزهای دیگه ... 

 

ولی اینقدر سرم و چشمام و گلوم سنگین هست که فعلا فقط دنبال یه چاره ای باشم که این بغض لعنتی طولانی رو مدیریت کنم. 

 

 

۵ نظر ۰۳ آذر ۹۸ ، ۰۶:۲۵
صبا ..

و همانا یکی از تفریحات لذت بخش زندگی م آنفالوو کردن دوره ای مجموعه ای از اکانت ها در شبکه های اجتماعی ست :) 

 

و البته نباید از ذکر لذتی که در mute کردن استوری های کسانی که هر روز استوری می گذارند، غافل شد:)

 

 

۸ نظر ۱۲ آبان ۹۸ ، ۰۴:۰۹
صبا ..

امروز اعلام کردم بنده غلط کردم که گفتم قبل از سفرم به ایران گزارشی قراره به شما تحویل بدم :) یعنی چیزی که در چشمان هری دیده می شد این بود که من گذاشته بودم خودت به این نقطه برسی و الا که این برای ما کاملا واضح و مبرهن بود :) 

 

حالا ببینم شدت ضربان قلبم پایین میاد یا نه! چون که به نظر من زندگی ما (شما رو البته نمی دونم!!)  دقیقا مثل ضربان قلبمون هست! پر از بالا و پایین و البته در همون حین یه ریتم پیوسته باید حفظ بشه.  حالا من می خواستم به اون ریتم پیوسته سرعت بدم! قلبمم همین جوری سرعت گرفته بود داشتیم با هم می رفتیم تو کلم ها :)) البته می خواستم یک ماه کلا خاموشش کنم که مثل اینکه باید همین جوری پیوسته پیش بریم.

 

هری در حین اینکه خیلی رفتارش دوستانه و صمیمی هست، از اون طرف هم به شدت محترمانه و ظریف برخورد میکنه.

 

تا الان هر موقع خواسته که من تو جلسه ای حتما حتما شرکت کنم، فقط قبلش ازم می پرسه که امروز می تونی توی جلسه ی فلان به ما ملحق بشی؟ 

 

این ما گفتنش هم خیلی برای من جلب توجه کننده هست، یعنی هیچ موقع نمیگه من می تونم مثلا به فلان سوالت جواب بدم، یا من می خوام که فلان چیز این مدلی پیش بره و ... همیشه میگه ما، یا مثلا فلانی و من فلان چیز بررسی کردیم یا انجام دادیم. 

 

هیچ وقت مستقیم نمی گه فلان کار رو انجام بده، همیشه میگه من پیشنهاد میکنم. حتی برای چیزهای معمولی. 

 

هر سوالی هم ازش بپرسی، حتی مثلا جلسه فلان ساعت چند هست، هیچ وقت محکم نمیگه مثلا ساعت 3-4 ، میگه فکر میکنم که ساعت 3 تا 4 باشه. 

 

تو تمام کارهای مربوط به من صبر میکنه که حتما متیو تایید کنه روند کار رو. حتی وقتی متیو باشه و داره چیزی رو توضیح میده، مدام از متیو می پرسه که درست میگم! این همه احترامش به کار گروهی و اعضای گروه واسه من خیلی ارزشمنده و البته من در مقابلش فکر میکنم چقدر آدم بی ادبی هستم با اون انگلیسی حرف زدنم:|

۱۲ نظر ۰۷ آبان ۹۸ ، ۰۸:۱۴
صبا ..

من هر از 4 ماه باید آزمایش خون بدم. آخرین باری که آزمایش دادم 8 ماه پیش بود. بعد یه 10 روزی هست که من زیاد خسته میشدم، سرگیجه هم داشتم و همچنان هم که مشکل خواب دارم، گفتم برم دکتر حالا که قراره آزمایش بدم اینا رو هم بگم شاید مثلا آهنم پایینه، یا مثلا فشارم زیادی پایینه که خلاصه معلوم بشه چی هست. و البته خب استرسم هم این روزها کم نیست.

 

دیروز صبح رفتم دکتر و همینا رو گفتم و البته خب علت استرسم و سوابق گوارشی م از دفعه پیش تا حالا رو هم گفتم. فشارم رو که گرفت گفت ضربان قلبت خیلی بالاست، بیا ازت نوار قلب بگیریم. نوار قلب هم گرفتن و ضربان قلبم خیلی بالا بود، خانم دکتر محترم کلی تعجب کرده بود که تو درد قفسه سینه نداری و شدت این ضربان رو حس نمیکنی. گفتم نه! دستام هم یخ یخ بود، گفت از کی اینجوری هستی، گفتم از همیشه! خلاصه یه دور دیگه هم نوار قلب گرفتن و انگار ضربانم یه کم اومده بود پایین، ولی اومد گفت من نیاز دارم ازت آزمایش خون بگیرم، دیگه اون موقع من گفتم بابا من اصلا اومده بودم واسه آزمایش خون و خب بگیر، بعد دیگه به پرستار گفت من جواب آزمایش رو تا ساعت 3 میخوام و اورژانسی هست و حتما همه چیز رو بگذارید تو پاکت قرمز و 1000 جا قید بشه که اورژانسی هست، به خودمم گفت عصر که جوابت آماده شد بهت زنگ میزنم و اگر موردی بود باید بری بیمارستان :|  یعنی تو چشماش میشد دید که آخی تو داری می میری:) منم کلا داشتم به این فکر میکردم که من کار دارم بیمارستان رو کجای دلم بگذارم حالا و ... و البته به برخورداشون فکر میکردم. برخورداشون خیلی مودبانه و محترمانه هست. 

رفتم آزمایش خون دادم، دختره هم کلی معذرت خواهی کرد که اصلا کار نایسی نیست و ... میخواستم بگم عامو یه خون می خوای بگیری ها، چرا اینقدر بزرگش میکنی :))

 

من شوکه و گیج اومدم که برم به کار و زندگیم برسم و البته که عملا هیچ کاری نکردم، با نون حرف زدم و در مورد استرس هام و ... گفتم که حالم یه کم بهتر شد. 

 

تا ساعت 3 خانم دکتر زنگ زد بهم که تو آزمایشات چیز خاصی نبود و من احتمال عفونت و لوکمی میدادم که خوشبختانه همه چیز نرمال بوده و ضربان قلب بالات بخاطر اضطرابت بوده! حالا دوشنبه بیا که آزمایشت و بقیه چیزا رو بررسی کنیم.

 

یعنی وقتی گفت لوکمیا من شاخم در اومد!! اصلا همون عفونت هم دلیلی نداشت داشته باشم، هیچ کدوم از علائم من نزدیک به عفونت هم نبود و من هر چی فکر میکنم نمی دونم چطور تونسته بود همچین سناریوی تو ذهنش بچینه! بعد فهمیدم چرا اینقدر صبح مضطرب بود:)

 

خانم دکتر هندی و اون طرفا میخوره باشه، و خیلی هم فهمیده هست و من چون فکر میکردم مثل اینا لوس و مشکل ندیده نیست، قبولش داشتم، چون دوستام هم به پیشنهاد من پیش این میرن و همه راضی هستند. ولی خب سیستم لوس پرور اینجا انگار روی اون هم تاثیر داشته. البته نمی دونم شاید ما خیلی خشن طور بار اومدیم! و اینا درست هستند!! 

 

به خودم حق دادم که تو این 8-9 ماه هر چی مریض شده بودم، بهترین کار یعنی دکتر نرفتن رو انجام دادم. والا خودت استرس داری میری استرست رو هم بیشتر میکنند:|

 

 

بی ربط نوشت: چند وقت پیش تعطیلات بهاره مدارس بود، قاعدتاً از یک دوشنبه ای دوباره مدرسه ها شروع میشه، گفته بودم که پسر جنی مدرسه متد والدروف میره، جنی گفت ولی سولی اینا از چهارشنبه میرن مدرسه، گفتم چرا؟ گفت چون بعد از دو هفته تعطیلی یهو وارد یک هفته کامل مدرسه رفتن نشن و بهشون شوک وارد نشه! گفتم والا این شبیه رویای بچه مدرسه ای های ماست.

ولی واقعا این همه مراعات روح و روان از اینا آدم هایی با سلامت روانی بهتری نسبت به ما می سازه؟!

 

 

۱۱ نظر ۰۴ آبان ۹۸ ، ۰۴:۰۲
صبا ..

اگه اشتباه نکنم تو هفته 4 ام حضورم تو دانشکده جدید هستم. خیلی چیزا اینجا واسم جدید بود و هست و واسه همین نوشتن واسم آسون نبود، چون به زمان نیاز داشتم که بفهمم کجام! و البته اگر فکر میکنید که الان دیگه میدونم کجام باید بگم که اشتباه میکنید.

 

اول اینکه من در واقع تو یک انستیتو زیر مجموعه دانشکده کار میکنم و به همین دلیل جو اصلا دانشجویی نیست، تعداد دانشجوهایی که تا الان شناختم به تعداد انگشتان دو تا دست هم نمی رسه و بغیر از هیات علمی ها بقیه اکثرا پست داک هستند. به شدت اینجا خلوت هست و ارتباطات آدم ها کاملا کاری هست و رسم و رسوم کاری خاص خودشون رو هم دارند که من تا حدودی در جریان قرار گرفتم. 

 

تنوع ملیتی اینجا بیشتر و یکدست تر هست. تو دانشکده قبلی جمعیت چینی غالب بود و بعد هم اکثرا آسیایی که شامل هندی و خاورمیانه ای و ... می شد. ولی اینجا تو گروهی که من هستم آمریکای جنوبی و شمالی و اروپا ، استرالیا، شرق آسیا و بنده هم که نماینده خاور میانه هستم، حضور داره و فقط نماینده ای از آفریقا نداریم! 

 

بخاطر اینکه جو دانشجویی نیست، روابط هم جدی تر و حرفه ای تر به چشم من میاد. البته که سن اعضا هم تاثیر داره. هر چند که چون انستیتو جمع و جور هست و جمعیت کمتر از اون طرف حس خونه طور هم داره. به غیر از ایمیل های خیلی کلی و رسمی بقیه ارتباطات از طریق اسلک هست. 

 

هیچ کس آخر هفته ها سرکار نمیاد مگر موارد خیلی خیلی خاص. از اون طرف هستند کسایی که صبح ها خیلی زود میان و این هم با توجه به فرهنگ اینجا واسه من عجیب بود!

 

دو تا ایرانی غیر از من هست که هیچ کدوم دانشجو نیستند و تا حالا هیچ کدومشون یک کلمه هم با من فارسی حرف نزدند و تعجب حضار رو کاملا برانگیختن!

 

فکر کنم روز سوم بود که اومده بودم اینجا که یکی بهم به فارسی گفت خوبی؟ و بعد ازم پرسید ایرانی هستی دیگه؟ و بعدش هم چند تا کلمه دیگه به فارسی گفت و البته وایساد کلی حرف زد، خودش مصری بود و دوست ایرانی زیاد داشت!!

 

دانی هم دانشجوی دکتری هری هست ولی چون 3-4 ماه دیگه درسش تموم میشه من نه تو هیچ جلسه ای دیده بودمش و نه کسی اصلا در موردش با من حرف زده بود! یک روز یکی داشت ازم می پرسید که رو چی کار میکنی که یهو دانی اومد گفت عه تو دانشجوی جدید هری هستی، همونی که ایرانیه؟ گفتم آره، دیگه خودش رو معرفی کرد و با هم دوست شدیم، البته شاید هفته ای یکبار هم نبینمش! دفعه بعد که دیدمش گفت 10 سال پیش تو لس آنجلس با یه خانواده ایرانی آشنا شدم که خیلی خوب بودن و ... و خلاصه خیلی چیزا در مورد فرهنگ ایرانی می دونست و سلام و خوبی، تولدت مبارک و خیلی چیزهای دیگه رو به فارسی بلد بود و می گفت با تو که حرف زدم دلم برای مامان ایرانی م (همون دوستش) تنگ شد و ...  خلاصه که اگر غیر ایرانی ها فضا رو به فارسی مزین کنند!

 

دیگه هم اینکه من اون موقع که داشتم اپلای می کردم، یکی از استادهای آمریکا باهام قرار مصاحبه گذاشت و دو تا مقاله بهم داد که بخونم و بعدش در مود اونا ازم بپرسه، خب اون موقع اون مقاله ها خیلی واسه من سخت بودن و من اصلا دوستشون نداشتم و مصاحبه م هم اصلا از دید خودم خوب نبود و وسط مصاحبه دلم می خواست در لب تاپم رو ببندم و تمومش کنم؛ بعد که مصاحبه با هزار تا استرس و بدبختی تموم شد، من مطمین بودم که ریجکت میشم و از ته دلم می خواستم که ریجکت بشم و دوست نداشتم نه رو اون موضوع و نه با اون استاد (خیلی جوون بود شاید حتی کوچیکتر از خودم!!! ) کار کنم. ولی در کمال تعجب استاده چند روز بعد بهم ایمیل زد که از نظر من اوکی هستی و البته یه مصاحبه دیگه هم با یکی دیگه گذاشتند و من همه امیدم این بود که تو اون ریجکت بشم ولی اون همون موقع بهم گفت که اوکی هستی و بعدش نامه آفر واسم اومد. اون دانشگاه بهترین رنک رو تو انتخاب های من تو آمریکا داشت ولی خب من نمیخواستم برم آمریکا و البته اون موضوع و اینکه بیس ریاضی ش هم سنگین و زیاد بود واسم، من رو مصمم کرده بود که نرم. 

 

خب من همه اینا یادم رفته بود ولی حالا چرا الان اینا رو گفتم؛ چون موضوعی که الان دارم کار میکنم از شاخه همون موضوع هست با این تفاوت که پیش نیاز ریاضی و آمارش حتی بیشتر از اون موضوع هست. و البته اینکه من اون موقع قرار بود برم با یه استاد شرقی اونجا کار کنم و الان استاد محترمم آمریکایی هست و من فقط میتونم لبخند بزنم:)  البته الان من موضوعم رو بسیار دوست می دارم ولی خب این مساله هیچ منافاتی با اینکه جونم داره بالا میاد تا بفهمم چی به چی هست نداره! 

 

اما هری تا اینجای کار که شخصیت دوست داشتنی داشته و مدیریت از سر و روش میریزه! بسیار متواضع هست و اینقدری که تلاش میکنه با همه اعضای تیم باشه، بقیه هیچ تلاشی در این راستا ندارند. 

 

دیگه هم اینکه خودم در وضعیت سکوت ارتباطی قرار دارم. حوصله ارتباط برقرار کردن با هیچ کسی رو ندارم (نوشتن اینجا هم شاملش میشد) و بخش عمده ایش بخاطر فشاری هست که از سمت موضوع کارم روم هست و بخش دیگرش هم اینکه تغییرات این جابه جایی واسم زیاد بوده و البته اعتماد به نفسم در حال حاضر در وضعیت مینیمم ش قرار داره.

 

برای تعطیلات کریسمس برای ایران بلیط گرفتم ولی تا قبلش طبق درخواست و تنظیمات خودم قرار شده گزارش دفاع از پرپوزالم رو آماده کرده باشم و این باعث میشه اصلا دلم نخواد به تاریخ موردنظر نزدیک بشیم!!! و البته که خوشحالم که دارم میرم ایران چون به شدت خسته ام و دلتنگ ولی تا حدودی هم استرس دارم برای مدت حضورم تو ایران. البته که خودآگاه بهش فکر نمیکنم ولی گاهی بعضی چیزا باعث میشه حس کنم استرسم حق داره حضور داشته باشه!!!

 

------------------

وقتی اینقدر مغزم درگیر هست حوصله فعالیت های مغزبر ندارم واسه همین جدیدا فیلم ایرانی زیاد می بینم البته نصفش موقع آشپزی هست، چیزی که واسم جالبه که هر چی فیلم می بینم یاد کیس های محل کارم تو ایران می افتم. اینقدر فیلم ها واسم باورپذیر هستند که وفتی نقد یه فیلم میگه سیاه نمایی فیلم زیاد بود، من میگم وا! اینکه خیلی واقعی بود!! در واقع اون چیزی که واسه بقیه فیلم و سرگرمیه واسه من خاطره هست :|   فیلم "ساکن طبقه وسط " که فیلم معناگرا بود از شهاب حسینی رو هم دیدم. این یکی خاطره نبود، روایتی از سردرگمی های خودم بود :)  خلاصه که فیلمی هستم واسه خودم:) 

 

----------------

این ترانه katty perry  وقتی که در دره ناامیدی هستم کمک میکنه یه کم امیدوار بشم:

 

I won't just survive
Oh, you will see me thrive
Can't write my story
I'm beyond the archetype
I won't just conform
No matter how you shake my core
'Cause my roots, they run deep, oh

Oh, ye of so little faith
Don't doubt it, don't doubt it
Victory is in my veins
I know it, I know it
And I will not negotiate
I'll fight it, I'll fight it
I will transform

When, when the fire's at my feet again
And the vultures all start circling
They're whispering, you're out of time
But still, I rise
This is no mistake, no accident
When you think the final nail is in, think again
Don't be surprised, I will still rise

I must stay conscious
Through the madness and chaos
So I call on my angels
They say

Oh, ye of so little faith
Don't doubt it, don't doubt it
Victory is in your veins
You know it, you know it
And you will not negotiate
Just fight it, just fight it
And be transformed

۱۰ نظر ۱۸ مهر ۹۸ ، ۰۵:۵۳
صبا ..