غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

وسط این کروناها باید به موضوعات غیر کرونایی بپردازم چون خودم بیشتر از همه به تمرکز زدایی نیاز دارم. والا دارم تو اخبار کرونا غرق میشم. اوضاع ایران و جهان خوب نیست ولی در این حد هم بد نیست که بخوایم زانوی غم بغل بگیریم و بچسبیم به کرونا :)  جنی بهم میگه مسایل رو به قسمت های کوچیک تقسیم کن تا واست قابل تحمل بشه. در همین راستا فقط تا فردا فکر میکنم و برنامه می ریزم :) 

 

رویداد دوم ۲۹ فوریه: رژه ماردی گراس

 

اگر در مورد رژه ماردی گراس سرچ کنید متوجه میشید که مربوط به استقبال از بهار هست که تقریبا ۴۰ روز قبل از عید پاک تو اکثر کشورها یه کارنوال شادی راه می افته و ... .

در مورد سیدنی اما قضیه ماردی گراس فرق میکنه. این رژه مربوط به حمایت از گروه LGBTQI یا دگرباشان جنسی (رنگین کمانی ها) هست. که از سال ۱۹۷۸ در سیدنی شروع شده و اون موقع شبیه اعتراض و تظاهرات همجنس گرایان بوده که عده زیادی شون بازداشت میشند و از چندسال بعدش در حمایت از این افراد تعداد بیشتری به خیابان ها میان. تا این روزها که تبدیل شده به کارنوالی متشکل از بیش از ۲۰۰ گروه مختلف در حمایت از افرادی که تمایلات جنسی شون با بقیه افراد متفاوت هست. 

شنبه ۲۹ فوریه تاریخ برگزاری رژه بود و یکی از دوستان بهم پیشنهاد داده بود که برم رژه رو ببینم. از قبلش من هیچ اطلاعات خاصی در مورد رژه نداشتم و اینقدر که این روزا قاطی و پاتیم سرچ نکرده بودم. فقط تبلیغاتش رو تو اتوبوس دیده بودم و جنی هم بهم گفته بود دخترش و دوستاش ساعت ۴.۵ میرن که به رژه ماردی گراس برسن.

 

بچه ها از ساعت ۳.۵ رفتن تو اتاق لی لی که آماده بشن و خروجی ش ۷-۸ نوجوان با آرایش رنگین کمانی و اکلیل زده بود و فقط یکی از پسرا لباسش دخترونه بود و آرایش خیلی زنونه داشت و بقیه شون خیلی تو ذوق زننده نبودن.

 

اونا که رفتن من نیم ساعت بعدش رفتم و از اولی که سوار قطار شدم همه تقریبا یه چیز رنگین کمانی داشتند. یا تی شرت رنگین کمانی داشتند یا تل یا پرچم یا بادکنک به کالسکه بچه شون آویزون بود و خلاصه رنگین کمانی ها از اونجا شروع شدن.

تو خیابون هم شلوغ بود و همه یه جورایی داشتند می رفتند به سمت هاید پارک و دیگه کم کم تزیینات آدمها بیشتر میشد. به هاید پارک که رسیدیم دسته دسته آدمهایی به لباس های متنوع از تی شرت ساده رنگین کمانی تا لباس هایی به شکل طاووس و تاج و شاخ و ملکه وار تا لباس هایی به شدت برهنه رو میتونستی ببینی. 

 

بعد که وارد خیابون آکسفورد شدیم دو طرف خیابون نرده کشی بود و آدم ها پشت نرده ها وایساده بودن و منتظر شروع رژه. رژه با یه سری موتور سواری شروع شد.  بعد گروه های مختلف که هر کدوم مثلا در حمایت یکی از این تمایلات بودن می اومدن. مثلا اولین گروه در حمایت از همجنس گراهای aboriginal (بومی های استرالیا) بود. هر گروه هم لباس خاص خودش رو داشت و گروه موسیقی خاص (که معمولا رو یه کامیونت بود و شامل خواننده و رقصنده متفاوت) و بقیه افراد هم پشت سرشون به صورت گروهی رقص اجرا می کردن. 

 

هر کدام از گروهها از یه جنبه ای از زندگی این افراد حمایت می کرد. مثلا یکی حمایت از بیخانمان های LGBTQI یکی دیگه حمایت از ورزش شون. یکی دیگه حمایت از فرزندانی تو که خانواده های اینجوری به دنیا میان. اون یکی حمایتشون در بیماری های خاص و ... 

 

چیزی که برای من اصلا مطلوب نبود و اذیتم کرد این بود که احساس می کردم رفتم تو سکس کلاب و آدمها به صورت مبالغه شده ای داشتند تمایلاتشون رو فریاد می زدن و خب با اینکه نحوه پوشش آدمها تو روزهای تابستونی اینجا هم فرق چندانی با برهنگی کامل نداره ولی ادا و اطوارهاشون برای من شبیه شوک بود و همش  به این فکر میکردم چرا؟ و هضم اون چیزی که میدیدم واسم آسون نبود. 

 

البته در حالت کلی رژه گروهایی هم داشت که خیلی موقر :) بودن و حرکتشون واقعا هنری بود. 

 

صبح اون روز من رفته بودم یه مراسم معنوی و کاملا خانوادگی و شبش کلا از معنویت پرت شده بودم به آخر مادی گرایی و شاید لذت جویی. لازم بود با کسی حرف بزنم. 

 

تو این پست  نوشته بودم که وقتی نوشته های چند سال پیش خودم رو خونده بودم چقدر شوکه شده بودم. بعدش خیلی فکر کردم به شدتی که نگاه معنوی و غیرمادی که اون روزها به دنیا داشتم و تمام تلاشم رو می کردم که دنیا رو از دید معنوی صرف تفسیر کنم و انگار مثلا از یه دایره ای به شعاع ۵ سانتی متر ولی به عمق ۱۰۰۰ متر میخواستم به دنیا نگاه کنم. تو اون عمق قاعدتا هیچ نوری نبود مگر همون اولاش و به همین خاطر خیلی تحت فشار بودم که نمی تونستم خیلی چیزا رو نه تو اون دایره و نه تو اون عمق ۱۰۰۰ متری بچپونم.  روزها گذشت و گذشت و من با آدمهای مختلف و تو محیط های مختلف کار کردم و چیزهای جدید و گاهی عجیب و غریب دیدم و شعاع اون دایره بزرگتر شد و البته عمق معنویت هم کمتر و اون چیزی که شبیه توهم بود به واقعیت نزدیکتر شد. 

 

اون شب اما هی مقایسه می کردم بین نوجوانی و جوانی خودم و آدمهایی که اونجا بودن. فاصله فرسنگ ها بود. شاید بدون هیچ وجه اشتراکی.

 

فردا صبحش جنی ازم پرسید دیشب چطور بود. گفتم خوب بود ولی خیلی عجیب و غریب بود واسم و لازمه باهات حرف بزنم. 

 

شعار امسال این رژه هم No matter  بود که یعنی مهم نیست که شما عاشق کی می شید در هر صورت ما از عشق و  وجودش تو زندگی هر آدمی حمایت میکنیم و تمایلات جنسی شما به هر چیزی که باشه مورد حمایت ماست!

 

خلاصه حرفام با جنی این شد که این رژه برای حمایت از این هست که به آدمها کمک بشه نسبت به تمایلات متفاوتی که دارند احساس خجالت نکنند و اون رو ابراز کنند و در این راستا بخاطر تفاوت هایی که با بقیه آدمها دارند باید بهشون کمک بشه و ... خیلی بهتر هست که همه چیز به صورت باز تو جامعه مطرح بشه تا اگر مشکلی یا کاستی توش وجود داره کل جامعه به فکر راه حل براش باشند تا آدمها به صورت زیرزمینی بخوان مساله رو حل کنند. و وقتی که من گفتم خب این میتونه تبلیغی برای همجنسگرایی باشه و روی نوجوان ها و جوانها تاثیر مثبتی نداشته باشه و بیشتر شبیه یه مد بینشون هست تا تمایل واقعی شون. جنی گفت خب مثلا یکی یه مدت بره همجنسگرا بشه بعد از یه مدت می فهمه که واقعا واسش جواب نمیده و میشه یه تجربه تو زندگیش و این مسیر رشد آدمهاست که چیزهای مختلف رو تجربه کنند!! اینکه آدمها رو طرد کنیم یا تنها بگذاریم راه حل مساله نیست!

 

واقعیت امر این هست که اینجا آدمها در مورد همه چیز شفاف هستند یعنی به معنای واقعی کلمه همه چیز. خیلی ابایی از بیان مشکلشون یا نظرشون ندارند. البته خب مسلما به شخصیت آدمها هم ربط داره ولی کلا خیلی موقع ها من فکر میکنم چقدر موضوع حرفاشون شخصی و خصوصی و یا چقدر بی مزه و سطح پایین هست و از اون طرف هم گاهی دغدغه هاشون اونقدر کلان هست و در موردش نظر کارشناسی هم دارند که باز باعث تعجبم هست. 

 

اون دایره به شعاع ۵ سانتیمتری بود که من می خواستم دنیا رو از توش ببینم اینجا شعاعش حداقل ۱۰- ۲۰ برابر هست. هیچ نظری در مورد عمقش الان ندارم. ولی اختلاف فاحش فرهنگی ما (حداقل خودم و اطرافیانم) با بقیه دنیا رو شدیدا حس میکنم.

 

در مورد اینکه چی درست هست یا غلط هم با جنی حرف زدم که ما اون سر محوریم و همه چیز رو پنهان میکنیم. صحبت کردن در مورد خیلی چیزهایی که برای شما روتینه برای ما تابو هست. حتی خیلی آدمها دوست ندارن بقیه بدونند مریض شدن (مریضی معمولی و یا جراحی ساده ) همه چیز تو فرهنگ ما عیب و ایراد هست و شان آدم رو میاره پایین که بقیه بدونند ولی اینجا یه جورایی ۱۸۰ درجه اون ور محور هست با این وجود هنوزم جوامع این چنینی پر از مشکل هستند. هنوز هم راه حلی برای خیلی چیزها با وجود شفاف سازی شون ندارن. مثلا جنی می گفت بعضی از شرکت ها حتی مرخصی برای خشونت خانگی هم دارن و طبق آماری که تو حرفاش بهش استناد میکرد هفته ای یک زن در استرالیا به دلیل خشونت خانگی به دست پارتنر (همسرش یا همسر سابقش) کشته میشه و این یعنی با وجودی که جامعه اینجا تلاشش رو میکنه به زنانش اهمیت بده و حمایت کنه هنوز نتونسته راه حلی برای جلوگیری از چنین فجایعی ارایه بده و این یعنی هنوز خیلی نقایص وجود داره. 

 

۱۶ نظر ۱۷ اسفند ۹۸ ، ۰۴:۴۳
صبا ..

یکی از دلایلی که من نمی نویسم تنبلی هست. چون کلی اتفاق می افته که ارزش نوشتن داره و من اگر بخوام بنویسم و نظرات شخصی خودم رو هم در مورد همش بگم باید مثلا یک ساعت بشینم بنویسم من حوصله م نمیشه و کلا سکوت اختیار میکنم :)  

ولی خب چون به خودم قول دادم بنویسم حوادث و رویدادهای ۲۹ فوریه رو در دو قسمت می نویسم. تازه بخش های دیگه ای هم داره که کاملا شخصی هست و سانسور میکنم :)

 

رویداد اول: بارمیتصوا یا برمیتصوا

 

گفته بودم که پسر جنی امسال ۱۳ ساله میشه و طبق آیین یهود پسران یهودی در ۱۳ سالگی به سن تکلیف می رسند. به همین مناسبت از همون پارسالی که من اومده بودم هفته ای یکبار بجز ایام تعطیلات و ... به کلاس عبری می رفت تا توانایی خوندن تورات رو داشته باشه. و شنبه ای که گذشت مراسم جشن تکلیف به  صورت رسمی برگزار شد. برای آماده شدن در این مراسم آشنایی با یک سری قوانین دینی و مراسم و سنت ها هم لازم بود که توی همون کلاس های هفتگی یه چیزهایی رو یاد می گرفت. از تقریبا ۳-۴ ماه پیش تاریخ مراسم مشخص بود و به همه مهمان ها اعلام شده بود. از یکی دو هفته قبل هم جهت تمرین چند باری به کنیسه رفته بودن و یه سری از مسایل رو با مادربزرگش هم تمرین کرده بود. چون مامانش یعنی جنی عبری بلد نیست.

 

مراسم قرار بود ساعت ۱۰ شنبه توی کنیسه برگزار بشه که ما تقریبا حوالی ساعت ۹ اونجا بودیم. ساختمان کنیسه یه ساختمان خیلی خیلی ساده بود بدون هیچ تزیین و نشانه ی خاصی و من اگر در حالت عادی از جلوش رد می شدم نمی فهمیدم اونجا کنیسه هست.  درون ساختمان هم که دو طبقه بود چند تا سالن بود که شبیه سالن نمایش معمولی بود و تزیین خاصی نداشت و فقط اون بخشی که مثلا محراب هست چوبی بود و یه تریبون بزرگ اونجا بود. 

 

روحانی اجرا کننده مراسم یه خانم بود و ساعت ۹:۵۵ دعوتمون کرد به داخل سالن و البته همون دم در هم کتابی رو برداشتیم. اون روز چون شنبه بود اجازه فیلم برداری و عکس برداری رو نداشتیم. 

 

لباس خانمه همون لباس معمولی بود که زن ها می پوشن و با موهای باز تقریبا ژولی پولی :) 

مردها هم حتما باید یارمولکا یا همون کلاه کوچیکه رو هنگام ورود به سالن بگذارن روی سرشون و مهم هم نیست که یهودی هستند یا نه!

 

جنی از قبلا بهم گفته بود که نباید توی مراسم شانه های خانم ها لخت باشه واسه همین با خودش شال آورده بود که شانه ش رو بپوشونه. اون خانم روحانی هم با اینکه لباسش آستین دار بود ولی وقتی خواست شروع کنه یه شال انداخت رو شونه اش که شال دعاست یا Talih.  البته من دقیق نفهمیدم کی نباید شانه شون لخت نباشه. چون به غیر از چند دقیقه کوتاه از اون شال استفاده نشد :)

 

اون کتابه که اول برداشتیم کتاب دعا بود و مثلا خانمه می گفت صفحه ۱۰۰ بعد توش عبری نوشته بود و ترجمه انگلیسی داشت. خودش یه بخشایی رو عبری یا انگلیسی می خوند و یه گروه کر ۴ نفره هم بودن که بعضی قسمت ها رو به صورت سرود می خوندن که خیلی قشنگ بود. یه بخش هایی ش هم خانمه می گفت وایسید و می ایستادیم. برداشت من همون دعاهای تو مفاتیح خودمون بود. با همون مضمون. بیشترش در مورد اینکه خدا پناه مون باشه. یا نور و روشنی زندگی مون باشه و ... یا مثلا خدای اسحاق و سارا و امانویل و ربه کا و ... مثلا خدا و پناه ما هم باش.

 

بعد یه جاهایی سولی می رفت از روی همون کتابه می خوند و یه جایی هم بعد از خوندن یه سری از اون متن ها خانمه شال دعایی رو که مال پدر پدر بزرگ سولی بود رو شونه اش انداخت و از اینکه به آیین اجدادش وصل شده و به صورت رسمی به جامعه یهودیت وارد شده تبریک گفت و آرزوی موفقیت کرد. 

 

بعد در همون محراب رو که کشویی و چوبی بود با یه سری دعا و تشریفات باز کردن و تورات بزرگی رو که شبیه تومار پیچیده شده خیلی بزرگ ( بلندی ش ۸۰ سانت بود حداقل)  رو از توی یه سری کاور پارچه ای و فلزی در آوردن و دادن دست سولی و اون هم با حمایت یکی دو تا روحانی دیگه دور سالن چرخید و بعد هم اومدن گذاشتنش روی تریبون. 

 

بعد خانمه یه تکه هایی ش رو خوند و بعد یه روحانی دیگه و بعد سولی. 

بعد یه جای دیگه ش مامان و جنی و داداشش و چند تا از فامیل های دیگه شون رفتن و یه چیزهایی در حد دو دقیقه رو خوندن. و بعدش که خوندنشون تموم می شد خانمه یه سری دعا بهشون میخوند بغلشون می کرد و می رفتن می نشستن.

 

یه جایی هم گفتن جنی و بابای سولی و ۴ نفر دیگه که اونا یهودی نبودن رفتن و یه متنی رو که از قبل آماده بود و پرینت شده بود و شبیه دعا و توصیه بود رو خوندن.

 

و دوباره یه جایی رو جنی و لی لی (دختر جنی) به عبری خوندن. البته چون عبری بلد نیستند روی کاغذی به انگلیسی داشتنش.

 

بعد هم سولی یه سخنرانی کوچیک کرد و گفت از تورات یاد گرفته که باید هدیه بده و واسه همین ۱/۳ کادوهایی که بهش تو این مراسم می رسه رو به خیریه میده و ...

 

مراسم ساعت ۱۲ تموم شد. بیرون روی میزها یه سری خوراکی ساده آماده کرده بودن واسه پذیرایی از مهمون ها. 

 

قرار بود مهمان ها که ۵۰ نفر از مهمان ها برای ناهار بیان خونه. غذا از بیرون سفارش داده شده بود و لبنانی بود. قرار بود من با دوست جنی زودتر بیام که غذا رو تحویل بگیریم و درها باز کنیم و ... رو آماده کنیم. ولی ایشون انداخت از وسط شهر اومد و شونصدتایی چراغ قرمز رو پشت سر گذاشتیم و من وقتی رفتم دیدم نصف مهمونا اومدن و اون کیترینگ داره میره :)) 

 

غذا جوجه بود به همون سبک ایرانی. و البته به ازای هر نفر یک سیخ و یا حتی کمتر. یک دونه ماهی بود که شاید یک کیلو بود ماهی و با پیاز داغ تزیین شده بود. سالاد سالمون بود و چند تا ظرف سالاد بود که شامل تبولی و یکی دو تا سالاد دیگه بود که من اسمشون رو بلد نبودم. و البته حمص و باباغنوش به عنوان پیش غذا.

 

بشقاب و قاشق و چنگال رو یه میز چیده شده بودن و هر کس می اومد برای خودش از غذاها می کشید و یه جا می نشست و می خورد. 

و نوشیدنی هم الکلی بود و غیرالکلی. که مثلا غیرالکلی مثل شربت تو شیشه ش بود. که هر کی میخواست واسه خودش می ریخت توی لیوان و آب هم می ریخت و خلاصه شربت رو درست می کرد. آب هم دو سه تا پارچ آب معمولی بود و چند تا بطری آب گازدار و همه هم با دمای محیط بدون هیچ یخ خاصی. فقط آبجوها و نه شراب ها رو گذاشتن تو یه دونه از کلمن های یخی (اینجا بهش میگن اسکی) 

 

مهمونا دوستای لی لی بودن. تقریبا ۱۰ نفر. دوستای جنی که توی تولدش بودن و عملا والدین همکلاسی های سولی توی دوران ابتدایی بودن. ۲-۳ تا دوست دیگه ش. و چند تا از فامیلاشون. که کلا جمعیت یهودی مهمونها ۱۰ نفر بودن. بچه ها که توی حیاط حسابی بازی می کردن و خوش می گذروندن. توی حیاط ما خونه درختی و ترامپولین داریم و ننو هم بسته بودن و حسابی داشت به بچه ها خوش می گذشت. بقیه مهمونها هم در حین صرف ناهار و بعدش دو تا دوتا یا چند نفری با هم حرف می زدن. این وسط دوستای جنی کمک کردن که ظرفها جمع بشه و توی ماشین چیده بشه و یه دور هم ماشین روشن شد. جنی هم میخواست پاشه میگفتن تو برو خیالت راحت. من که رفتم کمکشون می گفتن تو هم برو حرف بزن. نمیخواد کمک کنی :)) گفتم  من با شما هم می تونم حرف بزنم همینجا :))

 

یه دور هم جاناتان اومد گفت کی قهوه میخواد و اندازه ۱۰ لیوان قهوه درست شد. و بعدش هم کیک سرو شد. ۴ تا کیک یک کیلویی با طعم های مختلف و دیگه یواش یواش مهمونا رفتند. از ساعت ۳.۵ دیگه مهمونا شروع کردن به رفتن.

 

همون صبح داداش جنی در کنیسه که منو دید گفت خوشحالم که اینجایی و خواهرم از اینکه تو باهاشون زندگی میکنی خیلی خوشحاله :))  داداش جنی توی رادیو ABC استرالیا کار میکنه و یه جورایی کارشناس ادیان و مسایل خاورمیانه و ... میشه محسوبش کرد. بعد از ظهر اومد بهم گفت من بین دوستای ایرانیم اسم مستعارم شمس هست!! کلی در مورد مسایل ایران و ... حرف زدیم و وسط حرفاش هم هی می گفت الحمدالله :) بس که دوست عرب داره!  خلاصه که اطلاعاتش در مورد ایران خیلی شگفت انگیز بود.

 

دیگه یه جا هم مامان جنی منو به زن بابای جنی معرفی کرد و گفت ما شوهرمون رو به اشتراک گذاشتیم :)) و کلی خوشحال بودن با همدیگر (پدر جنی ۱۵ سالی هست فوت کرده) و وقتی جنی اینا بچه بودن از مادر جنی جدا شده و با این خانم ازدواج کرده. 

 

 توی مراسم توی کنیسه هم شوهر سابق جنی با همسرش اومده بود و گفت که حال پدرش خوب نیست و بخاطر همین نمیاد. جنی هم گفت می گم موقع دعا اسمش رو بیارن و براش آرزوی سلامتی کنند. علاوه بر بیمارها خانم روحانیه اسم کلی از اموات رو هم برد که براشون دعا کنند. 

 

قبل از رفتن مهمانها هم جنی و لی لی سخنرانی کوتاهی کردن و نقاط قوت سولی رو گفتن و ازش بخاطر تلاشش تشکر کردن و گفتن که باعث افتخاره و از این حرفها :)

 

این تازه قسمت اول شنبه بود:) تحلیل های خودم رو ننوشتم تازه شد این همه :| 

 

بعدا نوشت: پدربزرگ بچه ها که گفتم مریض بود و نیومده بود فوت کرد. احتمالا در مورد اونم باید بنویسم بعدا :| 

 

۱۳ نظر ۱۳ اسفند ۹۸ ، ۰۲:۱۴
صبا ..

اینجا بعد از چین اولین کشوری بود که درگیر کرونا شد. ولی خب بخاطر بستن مرزها تونستند اوضاع رو کنترل کنند و دیگه موضوع از حالت داغی در اومد. البته بخاطر همه گیری بیماری در جهان باید منتظر موج جدیدی از شیوع کرونا اینجا هم باشیم. 

این چند روزی که تو ایران کرونا بحث داغ شده اینقدر روی من تاثیر گذاشته که تمام covariance ها رو در نگاه اول coronavirus  می خونم :)) و خب این یعنی خیلی فرقی نمیکنه کجا زندگی کنی. مهم اینه که عزیزات کجا هستند.

 

۶ نظر ۰۸ اسفند ۹۸ ، ۰۲:۰۸
صبا ..

از همون روز اولی که من وارد گروه شده بودم هری برام توضیح داده بود که ما تابستونا یه برنامه دو- سه روزه خارج از شهر داریم که حالت ورک شاپ داره و کل گروه یه دور کاراشون رو ارایه میدن و بعد هم رو یه چیزی گروهی کار میکنیم.

 

از اون طرف هم تیم ما یه تیم شدیدا بین رشته ای هست. همه ی تیم روی توالی های ژنتیکی کار میکنند. ولی اگر بری از توالی های ژنتیکی بپرسی میگه: هر کی از ظن خود شد یار من :)  یعنی یه عده فقط کارشون آزمایشگاهی هست و یکی مثل من هم از جنبه آماری و الگوریتمی و ... روی توالی ها کار میکنم. 

 

از یه طرف دیگه تو این تیم در حال حاضر فقط ۴ نفر دانشجو هستیم که یکی مون از هفته دیگه رسما phd اش شروع میشه. دنی هم که نهایتا ۳-۴ ماه دیگه میره و ۱۰ نفر دیگه ۳-۴ تاشون رو میشه پست داک حساب کرد و بقیه هم پوزیشن کاملا کاری دارند.

 

از اون طرف دیگه همه این گروه تو یه آفیس نیستیم و خیلی رندم هر کسی میز کارش یه جایی هست. 

 

من خیلی با ساختار گروه مشکل داشتم و اصلا نمی دونستم کی به کی هست چه مدلیه. این دو تا دوستی که با من تو این پارتیشن کار میکنیم شدیدا سایلنت و آروم هستند. قبلا از سفرم به ایران که من خودم افسردگی داشتم و این عدم برقراری ارتباط با گروه هر روز حالم رو بدتر میکرد. اینکه فقط صبح بیام بگم صبح بخیر و عصر یه خداحافظی بسیار یواش کنم بدون هیچ مکالمه ای برای من آزار دهنده بود و البته هست و البته این وسط من خودم رو متهم می کردم به عدم توانایی در برقراری ارتباط!! و مدام شخصیت فارسی م رو با شخصیت انگلیسی م مقایسه می کردم و از اینکه این همه از هم فاصله دارند احساس بدی بهم دست می داد.

 

 دوشنبه ۱۷ فوریه روز اول ورک شاپ بود و از دو هفته قبلش برنامه و ... مشخص بود. یه خونه ویلایی که ویوی رو به ساحل و جنگل  داره تو شهر کوچیکی به نام تیرول که تقریبا ۷۰ کیلومتری سیدنی هست رزرو شده بود. که البته گویا پارسال در همین مکان برنامه برگزار شده بود. از قبل مشخص کرده بودیم که کی میخواد تو اتاق بخوابه و کی میخواد با خودش چادر بیاره و تو حیاط کمپ کنه و ... یه عده از بچه ها هم یکشنبه شب رفته بودن که واسه دوشنبه صبح زود مشکلی نداشته باشند. 

 

دوشنبه هوا کاملا بارونی بود وقتی من از قطار تو ایستگاه تیرول پیاده شدم. ۳ نفر دیگه از گروه رو هم دیدم و اونا گفتن که هری گفته یکی از بچه ها  که ماشین داره قراره بیاد دنبالمون که نخوایم تا خونه پیاده بریم. خلاصه که اومدن دنبال مون و ما ۹ رسیدیم خونه و از ۹:۳۰ ارایه های روز اول شروع شد. که من عملا هیچی از ارایه های روز اول نفهمیدم چون هیچ ربطی به من نداشتند :)) 

 

به دلیل توضیحاتی که بالا دادم من برای قرار گرفتن تو چنین جمعی بسیار معذب بودم و البته استرس هم داشتم و چون هم قرار بود اولین بار خودم رو برای گروه پرزنت کنم استرسم ۱۰ چندان بود که همون اولی که وارد خونه شدم حس خونه بودن خوبی بهم دست داد و استرسم خیلی خیلی کمتر شد.  تو زمان استراحت بین ارایه ها هم با یکی از بچه ها که قبلا فقط بهم سلام کرده بودیم یه کمی صحبت کردم و احساسم بهتر شد. 

 

نکته جالب فرهنگی واسه من این بود که من جمعه از هری پرسیدم چیز خاصی باید با خودمون بیاریم و وقتی در جوابم بهم گفت شاید غذا برای صبحانه و ناهار, من تقریبا داشتم شاخ در می آوردم :) پیش فرض من این بود که وقتی کارگاهی خارج از شهر برگزار میشه و هدفش آشنایی بیشتر تیم با همدیگه هست خوردن ناهار و شام با همدیگه و به صورت مشترک جزو بدیهیات هست.  

 

وقت ناهار که شد هر کسی واسه خودش رفت یه وری- یه عده ناهار آورده بودن و یه عده هم رفتن بیرون واسه خوردن ناهار. چون شهر فسقلی بود تا مرکز شهرش میشد ۱۰ دقیقه ای رفت و همه چیز نزدیک بود.  این ناهار مجزا خوردن یک پوینت منفی تو ذهن من بود. که خب اگر قراره جدا باشیم چه کاری بود این همه راه کوبیدیم اومدیم اینجا. عصر هم قرار بود کار گروهی کنیم که چون تقریبا به هم ربطی نداریم من فقط یه با متیو حرف زدم و بعدش هم با مایک که عملا جزو تیم ما نیست و از بریزبین اومده بود و دوست هری هست حرف زدم. 

 

بعد پسرا رفتند که آبجو بزنند و ما دخترها هم رفتیم قدم زدیم. یه کم بالاخره با دوستی که میزش پشت سر من هم هست و ۵ ماهه فقط بهم سلام و خداحافظ میگیم حرف زدم و برام از خرگوشش گفت و ... 

 

بعد برگشتیم خونه و قرار شد شام بریم رستوران تایلندی و یه کم بعدش دوباره راه افتادیم رفتیم اونجا و هر کسی با بغل دستی هاش شروع کرد به حرف زدن و دوست شیلیایی مون پیش من بود گفت دو هفته دیگه میخواد بره شیلی واسه عروسی داداشش و دیگه من بحث رو بردم به عروسی و چیزای دیگه و هی مقایسه کردیم و یک کمی یخمون آب شد. خودش هم از گربه ش برام گفت و خواهرش که سندروم داون داره و کلی برای گربه ش احساس دلتنگی میکنه :)  کلی هم سر میز شام آقایون شراب خوردن. 

 

شام تقریبا ۲.۵ ساعت طول کشید و بعد اومدیم خونه از زیر میز تلویزیون یه بازی مسخره پیدا کردن که شروع کردیم به بازی و اینا هم دیگه شروع کردن شوخی کردن و مسخره بازی در آوردن و یه عده شون هی رفتن آبجو آوردن و آبجو خوردن و همون آدمهایی که به زور میشد صدایی ازشون شنید- حالا حداقل چند جمله حرف می زدن. از کشفیاتم این بود که اینا برای حرف زدن و خندیدن نیاز به سوخت الکلی دارن :)) و در حالت عادی توانایی ارتباط برقرار کردن رو ندارن. البته نه همه شون ولی خب اکثرشون. 

 

دنی با خودش موش هاش رو هم آورده بود. ۲ تا موش به عنوان حیون خونگی داره که یه جوری قربون صدقه شون می رفت و در موردشون حرف می زد که نگو.  شب هم اول قرار بود قفس موش ها رو بیاره تو اتاق همگی با هم بخوابیم که بعدش نظرش عوض شد :) یه جا که داشت به موش هاش عشق می ورزید من دیدم قیافه متیو یه جوریه :) ازش پرسیدم تو چه پتی داره گفت وای نه! من اصلا پت دوست ندارم و از راه دور باهاشون مشکلی ندارم ولی از نزدیک اصلا نمی تونم باهاشون ارتباط برقرار کنم و ... گفتم خدا رو شکر یکی پیدا شد که حسش شبیه من باشه :) نمی دونم گفتم بهتون یا نه! متیو فرانسوی هست و شخصیت به شدت آروم و غیراجتماعی داره و تاثیر سوخت الکلی  روش بسیار کم بود. 

 

صبح روز دوم دیگه هوا بارونی نبود و البته بسیار زیبا و دوست داشتنی. سمت جنگلی یه مه بسیار خوشکل داشت و روی اقیانوس هم هوا کاملا تمیز و عالی بود. من یه کم رفتم رو به اقیانوس نشستم روی ارایه ام کار کردم یه کم هم رو به جنگل تا شد ساعت ۹:۳۰ که دوباره وقت شروع رسمی جلسه بود. سبک ارایه های روز دوم  خیلی فرق داشت و البته دو تا از بچه ها هم عصر روز اول برگشتن سیدنی. اولین نفر متیو اومد ارایه داد که گفت من اسلاید آماده نکردم و خب همه گفتن حتما می خوای رو تخته واسه مون توضیح بدی که گفت نه!!! چیز خاصی نمی خوام بگم. تو دو دقیقه گفت برنامه ش چی هست و چون سنگین هست لازمه یه پست داک دیگه بیاد کمکش و بقیه ش رو هری ازش سوال می پرسید و اون به زور جواب می داد:| 

 

بعد هم دو نفر دیگه ارایه دادن و بعد از رست نوبت من بود. من سعی کرده بودم وارد جزییات نشم چون اگر میشدم بجز متیو و هری هیچ کس هیچی نمی فهمید و با مثال و البته کلی اسمایلی (عقده اسمایلی دارم من :)  ) تو اسلایدهام کلیات رو توضیح دادم. 

آخرین نفر هم خود هری ارایه داد که به نظر من متعادل ترین ارایه واسه اون بود. بعد هم دوبازه وقت ناهار شد و همه متفرق شدن. من و دنی و دوست شیلیایی مون قرار شد بریم یه look out  همون اطراف که ویوی بسیار زیبایی داشت. بعد اون دوستمون برگشت سیدنی و من دنی قرار شد بریم ناهار بخوریم. من واسه دو روزم سالاد اولیه برده بودم. دنی گفت من می خوام سالاد بخورم. یه بسته اسفناج از تو یخچال در آورد شست (البته شستن میوه و سبزی جات تا اونجایی که من اینجا دیدم یعنی یه دور آب از روش رد کنی!!!) و بعد روش یه کم نمک و فلفل و روغن و سرکه ریخت و دو تا نون گنده هم گذاشت کنارش و شروع کرد به خوردن (تا آموزش سالادهای دیگر شما رو بخدا می سپارم:))  ).

 

بعدش قرار شد بریم سمت اقیانوس دنی و هری گفتن ما میخوایم شنا و کنیم. من و یکی دیگه بچه ها هم رفتیم قدم زدیم. برای شنا هم حتما باید بین پرچم هایی که حاشیه ساحل هست شنا کنی که امن باشه اون منطقه. تو شن ها که صندل هامون در اوردیم و همین جوری پابرهنه برگشتیم تا خونه که پاهامون رو بشوریم و بعد صندل بپوشیم. یه کم درک کردم چطور مردم اینجا پابرهنه می گردن :)) 

 

یه مساله دیگه اینکه میگن خارجی ها با کفش میرن تو خونه هم درست هست و هم نیست. اینا معمولا نه تنها تو خونه با کفش نمی گردن که تو حمام و دستشویی هاشون هم  دمپایی ندارن و اصلا واسه شون جالب نیست که کسی با کفش مثلا بره تو اتاق خواب. ولی از اون طرف مهمونی بری جایی هم دم در کفشت رو در نمیاری بری تو. مگر اینکه صاحبخونه بهت بگه.  

 

خلاصه دیگه عصر شد و قرار شد من و دنی رو یکی از بچه ها تا ایستگاه قطار برسونه و ما برگردیم. دنی نشست قفس موش هاش رو باز کرد و گذاشتتشون تو یه محفظه دیگه و جمع کرد و رفتیم. بعد تو قطار کلی در مورد تایپک من و تاپیک خودش و چیزای دیگه حرف زدیم. دنی تک فرزند هست و ایتالیایی ولی از ۱۹ سالگی از ایتالیا اومده بیرون و وقتی که داشت میگفت تک فرزندم یه غم بزرگی تو چهره ش بود. آخرش که خواستم خداحافظی کنم گفت وسط این همه شلوغی و ذهنم و شلختگی اوضاع خیلی خوب بود که باهات حرف زدم و خودش اومد جلو روبوسی کردیم. حقیقتش برای من ۵ ماه زمان زیادی هست تا تو ارتباط برقرار کردن با یه آدم به این مرحله برسم ولی خب اگر همین دو روز هم نبود ما هیچوقت به این مرحله نمی رسیدیم. از اون طرف من به ارتباط خودم با شوآن و بقیه دوستان شرقی م فکر میکردم برخلاف تصور قبلی م که شرقی ها سرد و یخ هستند حالا میتونم بگم که اروپایی ها خیلی سخت هستند برای برقراری ارتباط. هر چند که این نتیجه گیری کلی نباید  باشه چون من case study هام زیاد نیست ولی اینکه همیشه میگفتن غربی ها سردن رو حالا میتونم متوجه بشم.  و البته مهسای عزیز  کتابی به نام culture map رو قبلا معرفی کرده بود که من تا حالا تونستم فقط نصف اون کتاب رو بخونم ولی این کارگاه دو روزه انگار مروری بر اون کتاب بود. اینکه فرهنگ ما حتی در نحوه توضیح دادن یه مساله علمی به شدت تاثیر داره رو میشد خیلی واضح توی این دو روز دید.

 

قبلتر به جنی گفته بودم که چقدر گروه جدید از جنبه برقراری ارتباط واسم سخت هستند و بهش گفته بودم که برای این دو روز استرس دارم بس که اینها گاردشون بسته است. روز قبل از رفتنم جنی خونه نبود ولی بهم مسیج داد که برام آرزوی موفقیت داره و منتظره تا برگردم و تعریف کنم چی شد. دیشب که برگشتم نشستم واسش توضیح دادم حتی اون هم از اینکه با هم ناهار نخوردیم و صبحانه و ناهار با خودمون بود تعجب کرد و وقتی از سبک ارایه هاشون و ... می گفتم واسه اون هم تعجب داشت و کلی با هم تحلیل کردیم و خندیدیم. 

 

اما هری واقعا یه انسان فوق العاده س. تو اون همه ارایه اکثرا شنیده می شد که این قسمت از کارم ایده هری بوده, این همه خلاقیت در این همه موضوع متنوع و البته تلاشی که برای برقراری ارتباط با تک تک اعضا میکنه و انرژی بالاش و اخلاق متواضعش و دقتش در تمام زوایا با وجود سن کمش واقعا جای تحسین داره. 

 

چقدر حرف زدم :)) 

 

۹ نظر ۳۰ بهمن ۹۸ ، ۰۱:۲۵
صبا ..

من به گرد و خاک حساسیت دارم و هوا که غبارآلود بشه خارش و عطسه و آبریزش بینی من هم شروع میشه. هفته پیش یه سری گرد و غبار داشتیم و بعدش هر سری من می رفتم دانشگاه کلا خارش داشتم و منم قرص  ضدحساسیت مصرف می کردم. بعد که هوا خوب شد و البته تو بارون بدون چتر هم رفتم عطسه ها کمتر شد و جاش رو داد به سرفه های بسیار پی در پی. الان هم که جو کرونایی هست و اصلا اون همه سرفه کردن مساله جالبی نبود :)  فرداش سرفه ها با تجویزهای مامانم کمتر شد ولی عطسه و ابریزش بینی دوباره برگشت. روز سوم که قشنگ سرماخوردگی کامل بود با بی حالی و حتی تب. دیگه پاشدم رفتم کلینیک دانشگاه گفتم اولین نوبت رو بده. یک ساعت بعد بهم وقت داد  گلوم و گوشم رو معاینه کرد گفت خوب خوبی . سرماخورگی ساده هست و کرونا هم نداری و نگران نباش :)) گفتم برای خودم نیومده بودم اومده بودم اثبات کنم کرونا ندارم :))  امروز موندم خونه که سرماخوردگی خوب بشه و بشه از حساسیت مجزاش کرد. 

 

 

چند روز پیشا بعد از هزارتا ریویو خوندن و گشتن دنبال برند مورد نظر یه چیزی رو سفارش دادم. فرداش برام ایمیل اومد که ببخشید الان تو انبار استرالیا نداریمش و ۷ -۱۴ روز کاری طول میکشه تا به دستت برسه. هنوز می خوایش؟ میخوایی با یه چیز دیگه عوض کنی؟ ما می تونیم کمکت کنیم و ... منم چون کلی سرچ کرده بودم تا اون رو سفارش بدم گفتم همونو می خوام و منتظر می مونم. من دوشنبه سفارش داده بودم. دوشنبه اینجا تعطیل رسمی بود. جمعه صبح هنوز تو اتوبوس بودم که برم دانشگاه برام ایمیل اومد که سفارش شما تحویل داده شد!! 

 

از متیو یه سوال می پرسم یه چیزی رو تو یه کتابی بهم نشون میده میگه بر اساس این باید باشه. میگم تو کدوم کتاب هست؟ میگه the yellow one :))   ذهن من ترجمه میکنه کتاب زردو  :))  یعنی لهجه شیرازی در ترجمه هم رسوخ کرده.

 

 

هوا گرم بود خیلی و اومدم برای شام آبدوغ خیار درست کنم. جاناتان و جنی فقط بودن و اونا هم میخواستن سالاد بخورن. جلوی جاناتان همه کاراش رو کردم و توضیح دادم که این یه summer food  آسون هست  و وقتی پونه ریختم توش و در مورد طب سنتی مون هم توضیح دادم و جاناتان گفت عکس عطاری هاتون رو جنی بهم نشون داده و خیلی جالبه که این جور چیزا رو دارید و ... بعدش هم با هم شام خوردیم و اونا هم از آبدوغ خیار خوردن و کلی از summer food ایرانی خوششون اومد :)

 

شنبه بود و یه روز خیلی گرم. سوار اتوبوس بودم چند ایستگاه بعدتر دو تا پسر سوار اتوبوس شدن با دو تا تخته موج سواری بسیار بزرگ که تا سقف اتوبوس می رسید. به این فکر کردم که اگر به بچه های ایرانی اینجا (اونایی که تو ایران هستند بماند) بگین بیایید بریم موج سواری , هزار تا دلیل میارن که شاید اولیش نداشتن ماشین باشه که سخته و نمیشه و ... 

 

الان که هوا گرم هست (البته امروز سرد هستا) تعداد پاپتی ها خیلی زیادتره :)) اون روز تو اتوبوس بودم. یه دختره از یه ایستگاهی که نزدیکش استخر هست سوار شد. کفش و دمپایی و ... که نداشت. مایو تنش بود (زحمت کشیده بود مایوش یه تکه و حتی پاچه دار بود) عینک شناش رو سرش بود و حوله ش رو شونه ش. یعنی قشنگ از تو آب در اومده بود, اومده بود سوار اتوبوس شده بود :)  یه همچین مردم راحتی هستند. 

 

بچه ها تو مدرسه با کارت دانش آموزی شون می تونند از بوفه خرید کنند. والدینشون کارت رو شارژ میکنند و خرید بدون پول مستقیم انجام میشه.

 

اون روز دنی ساعت ۶ داشت ناهار میخورد. یه کم وایسادم باهاش حرف زدم باید همین روزا تزش رو سابمیت کنه و قبلا خیلی استرس داشت ولی الان بهتره. بعد یهو شروع کرد به بحث علمی که تو نظری برای فلان چیز نداری. من اینجوری بودم :|  یعنی انگار از جایی که ذهنش درگیر بود شروع کرد حرف زدن و من دقیقا نمی فهمیدم چیکار می خواد بکنه و چرا. یه چیزای کلی فهمیدم بهش گفتم تا حالا از فلان نرم افزار استفاده کردی گفت نه. گفتم من دقیقا نمی دونم تو میخوای چیکار کنی ولی توصیه میکنم فقط یک ساعت و نه بیشتر وقت بگذاری رو اون نرم افزار شاید کمکت کرد. بعد ۳-۴ روز بعد فهمیدم کلی نتیجه های خوب گرفته از نرم افزاره. خوشحال شدم چرند بهش نگفته بودم :)

 

 

۱۲ نظر ۱۷ بهمن ۹۸ ، ۰۳:۲۲
صبا ..

قبل هم بهتون گفته بودم که جاناتان و خانواده ش عشق اسکی هستند و کلا دنبال یه فرصتی هستند که بتونند برن اسکی. یه سری کوه برفی نزدیک های کنبرا هست که اینقدر همه چیزش گرون هست که واسه استرالیایی ها سفر به کانادا جهت اسکی ارزون تر میاد.

خواهر جاناتان که هر سال تو ژانویه اونجا هستند. پارسال هم جنی و جاناتان رفتن که منجر به مصدوم شدن جنی شد و البته زمستون پارسال هم جاناتان تو برف مصدوم شد. هیچ کدوم از اینها اما دلیلی بر این نبود که جاناتان دوست نداشته باشه امسال هم بره و چون جنی شغلش رو عوض کرده و تمایلی به رفتن نداشت قرار شد با پسر خودش و پسر جنی سه تایی مردونه! برن.  اینجوری بود که سفر مردونه شون رو ۱۴ ژانویه شروع کردن. 

شب قبل از اینکه برن من وقت کردم سوغاتی سولی رو که دستبند چرمی که روش فروهر  بود رو بهش بدم. خواستم واسش در مورد فروهر توضیح بدم که گفت قبلا در موردش خوندم.  دو روز بعد مامانش یه عکس بهم نشون داد که نقاشی سولی از فروهر بالاش بود و دستبندی که من بهش داده بودم پایینش. گفت این عکس رو گرفتم و فرستادم واسه معلمش و ازش تشکر کردم بخاطر چیزهای مفیدی که یاد بچه ها داده و حالا سولی یه نشانه از فرهنگ persia رو که یه روز نقاشی ش رو کشیده بود تو خونه داره و من چشمام قلب قلبی بود :)

استفانی (دختر بزرگه جاناتان) پیش مادرش نمیره و این مدت هر زمان که پدربزرگ و مادربزرگش در دسترس نبودن اینجا خونه ما بود. اما (emma) هم خونه مامانش و وقتایی که مامانش سرکار بود می اومد خونه ما. 

دختر جنی هم یه چند روز تو این مدت با پدرش اینا رفت مسافرت و یه چند روز فقط استفانی و جنی بودن. برقی که تو صورت استفانی از وقت گذروندن با جنی دیده می شد بسیار قابل توجه بود. و البته جنی هم انگار بچه خودش و شاید حتی با حوصله تر باهاش وقت می گذروند و لذت می برد. رابطه شون خیلی واسم جالب بود و البته دلم واسه استفانی هم می سوخت.

 

یه روز که اما خونه ما بود مامانش وقتی اومد دنبالش اومد تو احوال پرسی کرد به نظرم نرمال نمی اومد و خیلی خجالتی. بعدا در موردش با جنی حرف زدیم و من هم نظرم رو گفتم. گفت اولین باری بوده که اومده تو و خب هر کی هم باشه وقتی یه زن دیگه از بچه ش مراقبت میکنه احساس خجالت داره. 

 

نمی دونم واقعا ولی به جنی به خاطر داشتن این روح بزرگ حسودیم میشه! یه جوری با مسایل برخورد میکنه که انگار قاعده ش همین بوده از اول. وقتی به روابط آدمها تو شرایط مشابه تو کشور خودم نگاه میکنم یه جوریم میشه. خیلی بخل و حسادت و حساب و کتاب دیده میشه متاسفانه :|

 

چهارشنبه  آغاز سال تحصیلی جدید بود. پسر جنی دوشنبه صبح رسید سیدنی و امسال چون سال اول دبیرستان بود یه روز زودتر از بقیه باید می رفت مدرسه (یه چیزی تو مایه های جشن شکوفه ها). صبح سه شنبه با وجود خستگی بیدار شد و رفته بود مدرسه و دوست هم پیدا کرده بود و کلی هم خوشحال بود. 

 

تقریبا یک ماه دیگه جشن تکلیفش هست. تو اون مدتی که کانادا بود تمرین های عبری ش رو هم اونجا انجام میداد. این حد از تعهد و مسیولیت پذیریش واسه من جای تحسین بسیار داشت.  لازم به ذکر هست تو اون یک ماهی که من ایران بودم کلا ۳ بار لب تاپم رو روشن کردم اونم کار خاصی نکردم و دوباره خاموش کردم :))

 

جنی قبل از اینکه سال تحصیلی قبلی تموم بشه رفته بود مدرسه بچه ها (الان دیگه هر دوشون تو یه مدرسه هستند) و چند دست یونیفرم دست دوم از بچه های سال بالایی واسه پسرش خریده بود که موقع شستشو و ... زاپاس کافی داشته باشه.

 

سگو هم کلی بزرگ شده و کلی فهمیده. قشنگ می دونه من باهاش صنمی ندارم محل سگم هم نمی گذاره :)) حالا این مساله رو تا به یه عده انسان بفهمونی پوستت کنده میشه ولی این طفلک خودش درک کرد. 

خیلی احساساتی هست. بقیه که خونه نباشند افسرده و ناراحت دم در میخوابه تا بیان. من دلم واسش کباب میشه از بس مظلوم و غمگین هست. مثلا تا ساعت ۱۰ شب منتظر میمونه تا اونا بیان وقتی اومدن انرژی میگیره می ره تو حیاط شادی میکنه و استخون می خوره. دلم میخواد بهش بگم وقتی اونا نیستن خب برو استخونت رو بخور :) طفلک تا این حد وفاداره دیگه :)

 

قبل از اینکه بیام استرالیا دلم واسه همه بچه ها می تپید همیشه. حالا واسه همه آدم ها و حیوانات و گیاهان. کلا می تونم برم تو جنگل های اینجا هی اشک بریزم :)

 

بیشتر روزها هوا گرم هست با رطوبت بالا. قشنگ حس میکنی الاناست که دم بکشی :))

 

راستی با خودم "دم کنی" از ایران آوردم دقیق اندازه سر قابلمه مون هست. جنی اینقدر خوشش اومده و ذوقش کرد که چقدر فیت هست و اصلا خود جنسه.  خلاصه دم کنی هم میتونه واسه بقیه جذاب باشه. هیچی رو تو زندگی تون دست کم نگیرید :) 

۷ نظر ۱۰ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۳۷
صبا ..

یعنی الان اینجوری هستم surprise

 

خب من هنوز جمع بندی ۲۰۱۹ رو نکرده بودم و اهداف و برنامه های ۲۰۲۰ رو ننوشته بودم. رفتم دفترم رو بیارم ببینم پارسال چی نوشتم , دفتر نوشته های سالهای گذشته م که این سری از ایران آوردم رو هم برداشتم گفتم یه نگاه بندازم تو سالهای مختلف این روزها چه حسی داشتم.

 

خب الان بازم میگم که اینجوری هستمsurprise چقدر کوچیک بودم! دنیام اندازه یه کف دست بوده! نگرانی هام رو که نگو! بعضی هاش که الان سر سوزنی تو ذهنم نبود یه روزهایی اینقدر منو تحت تاثیر قرار داده بودن که صفحه های زیادی در موردشون نوشته باشم. یه سری هاشون هم اینقدر معنوی و سطح بالا و دست نیافتنی بود که نگو!

خلاصه چی بودم چی شدم smiley البته از چیزی که الان شدم خیلی راضیم. یعنی میخوام بگم مسیری که پیمودم دقیقا از یه سری تخیل و توهم رسیده به واقعیت. الان تو آسمونا و تخیل سیر نمیکنم خواسته هام کاملا منطقی و عینی هست و آرزو نیست. هدف هست. حرفهایی هم که می زنم توهم نیستcheeky 

خب حالا بنده که تا این حد راضیم باید عرض کنم که بجز یکی - دو تا هدف فسقلی تو ۲۰۱۹ بقیه ش تیک نخورد اصلاfrown

باید اعتراف کنم که سال ۲۰۱۹ شروعش خیلی قشنگ بود ولی من اصلا انتظار نداشتم به اون شکل پیش بره ولی خب خوبی که داشت این بود که آخرش هم خوب تموم شد. وسطاش هم اصلا مهم نیست wink

 

 دیگه سال اول مهاجرت هست و بی تجربگی و خامی. 

احتمالا چند سال دیگه هم بیام به نوشته های این روزهام بگم توهمlaugh

 

 

 

یه سوال از دوستانی که اینجا رو می خونند. شماها بیشتر دوست دارید وقتی این صفحه رو باز میکنید چی بخونید.

موضوع های زیادی واسه نوشتن وجود داره, ولی من اونقدرا حوصله نوشتن ندارم و بعدش هم اینقدر اتفاق رو اتفاق می افته که اصلا وقت نمیشه خیلی چیزا رو نوشت.

یه بخشی از نوشته های اینجا هم که جهت جلوگیری از ترکیدن من هست که شما با اون بخش کاری نداشته باشید!! :) 

من خیلی اهل روزمره نوشتن نیستم. باید یه نکته ای توش باشه. خب حالا بهم بگید چه نکاتی واسه شما جذابه. مرسی. 

 

۱۳ نظر ۰۷ بهمن ۹۸ ، ۱۰:۰۶
صبا ..

در راستای دریاب دمی که با طرب می گذرد باید بگم که:

 

از نقطه ای که درش قرار دارم راضیم و به همین علت خوشحال و بسیار زیاد شاکرم.

۷ نظر ۰۳ بهمن ۹۸ ، ۰۴:۰۹
صبا ..

اولین باری هست که دارم جت لگ رو در عمرم تجربه میکنم!! و یه جور عجیب غریبی هست :)

 

کلا که اصلا خوابم نمیاد و با هزارتا شگرد ساعت ۳-۴ صبح میخوابم. بعد وقتی که بیدار میشم کلی زمان لازم هست که تشخیص بدم الان چه فصلی هستیم. از وسط زمستون اومدم وسط تابستون :) ولی فقط دیروز تابستون بود. دو شب اول که حتی سرد هم بود و چند دقیقه که پنجره رو باز گذاشتم احساس سرما کردم. بعد هم که یه بارون ملایم اومد و با توجه به گل های توی خیابون حس می کردی اوایل بهار هست. ولی امروز صبح اینقدر صدای بارون شدید بود که هر فصلی رو پیشنهاد می دادم ذهنم ارور میداد :)

 

روز اولی هم که اومده بودم دانشگاه, ساعت ۴ عصر یکی از بچه ها خداحافظی کرد اینقدر تعجب کرده بودم که کله صبحی چرا خداحافظی کرد که بعدش کلی به خودم خندیدم. 

 

از اون طرف هم تو طول روز که کلا اشتهایی به غذا خوردن ندارم ولی همین که اراده میکنم بخوابم به شدت احساس گرسنگی میکنم خلاصه یه چیز عجیب و غریبی هست.

 

حس می کردم برگردم کلی کلمه فارسی وسط حرفام بگم ولی تا امروز سوتی خاصی نداشتم و اینم واسم عجیب بود. 

 

اون روز که با هری و متیو جلسه داشتیم اول که وقتی وارد شدم هری جلوم بلند شد- بعدش هم نزدیک به ۱۰ بار گفت welcome back ...   من گز برده بودم و وقتی بازش کرد و دید که سفید هست پرسید توش لبنیات داره. گفتم نه! گفت مطمینی گفتم بلی. گفت چون من به لاکتوز حساسیت دارم پرسیدم. گفتم خودمم به لاکتوز حساسیت دارم و نگران نباش بخور. بعد گفت چه شباهت جالبی! واسه همینه ما با هم دوستیم. اون لحظه واقعا نمی دونستم بخندم یا گریه کنم که اینقدر نخ نما شده داره سعی میکنه مسایل سیاسی کشورهامون رو کمرنگ کنه و به من دلگرمی بده که نگران دیدگاهش نسبت به مسایل پیش آمده نباشم :|

 

--------------

اصلا باورم نمیشه از ۵ شنبه دو هفته پیش واقعا فقط دو هفته گذشته باشه. 

اون پنج شنبه یکی از زیباترین پنج شنبه های زندگیم بود. من تهران بودم و ساعت ۸ صبح رفتم خونه زری  عزیز و صبحونه رو با هم و با بچه های گوگولی و دوست داشتنی ش خوردیم و من که کلی کیف کردم. بعدش با یه خانم مهربون  دیگه قرار داشتم که کلی واسه دیدنش هیجان و ذوق داشتم و تقریبا یه دوساعتی با هم تو کافه گپ زدیم. بعدش منتظر شدیم که سرکار خانم محبوب خانم بتونند به صورت معجزه آسایی خودشون رو برسونند به همون کافه  و منو محبوب عزیزم که انگار نه انگار که اولین بار بود می دیدمش با هم ناهار خوردیم. در همین حین دخترگلم  که ساعت دو صبح بهش پیام داده بودم که اگر وقت آزاد داره همدیگرو ببینیم تماس گرفت و من و محبوب رفتیم به سمت پارک لاله برای ملاقات با چهارمین دوست وبلاگی من.  اونجا من از محبوب جدا شدم و دخترگلم رو دیدم و با هم گپ زدیم و البته من کلی خوشحال شدم که تونستم حسنا رو هم ببینم چون اونقدر دیر بهش خبر داده بودم تهرانم که امیدی به دیدارش نداشتم و در نهایت من از اونجا رفتم به یه کافه دیگه تا چند تا از دوستان دبیرستانم ببینم. ۳ تا از اون دوستان رو آخرین بار سال ۸۰ دیده بودم و چقدر واسم جالب بود که بچه ها با وجود یکی - دو تا بچه هنوز همون شخصیت رو داشتن. و اینجوری بود که یه پنج شنبه دوست داشتنی و به یادماندنی برای من به یادگار موند.

 

---------

یکی دیگه از قاط زدن هام این هست که دوشنبه صبح قشنگ حس اول هفته رو داشتم ولی امروز که عصر پنج شنبه بود قشنگ حس آخر هفته و آخ جون هفته تموم شد (نه که این هفته خیلی کار کردم😜)  رو داشتم، دریغا و حسرتا که فردا هم باید کار کرد.

۹ نظر ۲۶ دی ۹۸ ، ۱۰:۳۸
صبا ..

امروز اولین روز کاری م در سال ۲۰۲۰ هست. 

 

فکر میکنم فعلا مسولیت اصلی م این باشد که تا چند روز به همه دوستان غیرایرانی علاقه مند به مباحث سیاسی توضیح دهم که مردم کشورم را با تروریست هایی که حاکمیت دستشان است اشتباه نگیرند - اکثریت مردم کشور من را گروگانهایی تشکیل می دهند که اگر اعتراض کنند جوابشان گلوله هست - اقلیتهایی هم وجود دارند که فکر میکنند الان آخر الزمان است و با چسبیدن به عقاید پوسیده و متحجرانه شون و با محکوم کردن و به سخره گرفتن سایرین فکر میکنند که مهر "و قلیل من الاخرین" را نصیب خود میکنند و به قول یکی از رفقا فقط انها هستند که در الکی که این روزها سوراخ هایش خیلی ریز شده باقی می مانند.  باید توضیح بدهم که مردم کشور من بازیچه بودند و این روزها کم کم برای عده کثیری از آنها ماهیت واقعی حاکمیت تروریستی که تکیه بر کمونیسم دارد و به واسطه تحریک کمونیست ها توهم قدرت دارد عیان می شود و مردم کشور من این روزها نه تنها داغدار عزیزانشان هستند که داغ فریب ۴۰ ساله برایشان سنگین تر هست و البته که باید توضیح بدهم که فکر نمی کنم به این زودی ها بشود به روزی فکر کرد که کشور من از صدر خبرها  پایین بیاید.

 

اما در خلوت خودم به این فکر میکنم که چقدر دلم میخواد وعده معاد حقیقی باشد - انتقام تک تک لحظه هایی که مردم سرزمین من تجربه می کنند در این دنیا میسر نیست. دلم میخواهد دنیایی باشد که بشود درش بازخورد قطره قطره اشک ها - تمام تپش قلب ها و تنگی نفس ها - تمام آه ها - تمام داغ ها - تمام بغض ها - تمام خفه خون گرفتن ها را دید. مسببین این همه خفت در این دنیا فقط یکبار می توانند بمیرند و این اصلا عادلانه نیست. از ته قلبم دلم می خواهد که وعده معاد حقیقی باشد. 

 

دلم می خواست در اولین فرصت از لحظه های شاد سفرم بگم. ولی اینقدر خشمگینم و اینقدر اوضاع نگران کننده است که دستم به نوشتن از شادی نمی رود. 

 

به خودم قول داده ام دیگر ننوشتن را به عنوان راهکار انتخاب نکنم. امیدوارم موفق باشم.

 

از لطف و محبت همه دوستان بی نهایت سپاسگزارم.  امیدوارم بتوانیم روزی در شادی کنار هم باشیم. 

 

 

 

۱۸ نظر ۲۳ دی ۹۸ ، ۰۵:۳۸
صبا ..