غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۲۰۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حرف دل» ثبت شده است

دیروز با اینکه دوست جان بدون اینکه من چیزی بهش بگم متوجه شد که حرفاش باعث شده ناراحت بشم و معذرت خواهی کرد ولی من بازم ناراحت بودم، نه از اون، چون حرفاش بی جا هم نبود ولی به قول خودش تکونش زیادی بود و دردم اومده بود.  وقتی رفتم خونه خیلی خسته بودم و البته اینکه انتظار داشتم از تست های دیروزم جواب بهتری بگیرم ولی جوابش ضدحال بود و همین جوری با این جواب های ضدحال دارم روزهام رو یکی پس از دیگری از دست میدم. 

من داشتم شام می خوردم و حرف های معمولی با جنی میزدیم که یکهو دیدم من دارم داستان زندگیم رو براش تعربف میکنم! و از همه احساساتی که داشتم و دارم براش میگم! و اونم فقط داره منو همراهی میکنه آخرش اومد بغلم کرد و گفت منم مثل خواهرتم اینجا و من واقعا گیجم از قدرت این زن در جلب اعتماد من! از خودم که بی اندازه محتاطم در بیان مشکلاتم!  بهش گفتم که برام هدیه ای از طرف خداست ولی باید ثبتش می کردم.

این روزها دارم می بینم که آدمها برای ارتباط با هم نه نیاز به زبان مشترک دارند، نه فرهنگ مشترک و نه خیلی چیزهای مشترک دیگه، فقط کافیه سخاوت داشته باشند در اظهار محبتشون، فقط کافیه بخوان که بشنوند آدم های دیگه رو و اون موقع هست که با کوچکترین اشتراکات هم میشه رابطه  های عمیق ساخت.

۱۰ نظر ۲۰ دی ۹۷ ، ۰۵:۰۰
صبا ..

امروز صبح 3 ماه شد که وارد سیدنی شدم.


هنوزم باورم نمیشه اینجا ایران نیست و خیلی خیلی دورتر از ایرانه!


هنوز باورم نمیشه همه چیزم تغییر کرده، آب و هوام، فصل و روز و شبم. تعطیلاتم، نحوه معاشرتم و کلماتی که باید بهشون فکر کنم تا بتونم باهاشون صحبت کنم و گاهی حتی ناتوانم از صحبت کردن چون بلد نیستم منظورم رو همون جوری که میخوام برسونم ویا اصلا نمیدونم اون چیزی که شنیدم درست بوده!


اینجا غارتنهایی من بوده و هست درسته که اینجا هم خودم رو سانسور کردم ولی الان می خوام بعد از سه ماه بنویسم که این همه تغییر اصلا واسه من سنگین نبود، شاید چون هنوز باور نکردم که اینجا دارم زندگی میکنم. 

گاهی فکر میکنم شاید اصلا خواب هستم و خب تو خواب هست که مدیریت این همه تغییر سختی نداره ولی واقعیت اینه که من بیدارم ولی یه جوری سِر و بی حس هستم. همش منتظرم شروع بشه و فکر میکنم هنوز روزهای واقعی شروع نشده!! 


واقعیت دیگه اینه که فکر میکنم اصلا این 3 ماه هیچ کاری نکردم، رفتم دانشگاه و اومدم چیزهای جدیدی یاد گرفتم ولی معلوم نیست تلاش های این سه ماهه م اصلا نتیجه ای داشته باشه! بجز یه کتاب کوچولو دیگه هیچی نخوندم! بجز یکی دو تا فیلم و سریال دیگه هیچ فیلمی ندیدم. واقعا نمی دونم چرا به نظرم میاد شروع یه مقطع تحصیلی تو یه کشور دیگه اصلا کاری نبوده و من باید چیکار می کردم که امروز می تونستم به خودم بگم آفرین! 

و من همچنان منتظرم که شروع بشه که منم یه کاری کنم و بتونم به خودم آفرین!

۱۲ نظر ۲۸ آذر ۹۷ ، ۰۵:۰۱
صبا ..

می خواستم مقاومت کنم و ننویسم ولی نمی تونم رو کارم تمرکز کنم.


یکی از معایب ارتباط داشتن با ایرانی ها اینه که حس ناامیدی و دلتنگی رو رواج میدن؛ حتی اونهایی که واقعا نمی خوان. 


البته فکر کنم من تا حدود زیادی عجیب و غریبم! که احساس بیگانگی زیادی با اینجا ندارم و اگر هم چیزی برام جدیده یا مورد علاقه م نیست فشار چندانی بهم نمیاره و کاملا همه چیز برام تا الان قابل تحمل و مدیریت و حتی بهتر از انتظارم بوده و البته اینکه من همه چیز رو با اون اداره داغوونمون مقایسه می کنم و در همه حال اینجا برنده میشه. بعدش هم مگه به این زودی میشه تو لایه های عمیق یه جامعه نفوذ کرد؟!


دیشب شاید 3 ساعتم نخوابیدم، چون سین استوری گذاشته بود از شدت دلتنگی به گریه افتاده ... سین سه هفته بعد از من اومده و تو شرایطی وارد شده که می تونم بگم بهتر از من هم بوده... اون دختر ایرانیه اون روز می گفت من 8 ماه اول اینجا مشکل غذا خوردن داشتم... و هنوز بعد از 11 سال خودش رو با اینا مچ نمی دونست و فلانی می گفت که .... دارم به این فکر میکنم که واقعا من خیلی بی احساس و غیرعادی هستم؟!  

نمی دونم واقعا الان چمه! ولی یه احساس گنگی دارم که در اثر همنشینی با اینهاست؛ احساس دوگانگی که دلم نمیخوادشون، دلم فقط آدم جدید می خواد، آدمی که مثل خودم باشه؛ نه که اینها اونقدرا فرق داشته باشند ولی ... 

 

۵ نظر ۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۳:۱۶
صبا ..

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو  خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

قیصر امین پور

۱ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۱
صبا ..
أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ 

وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ 

الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ 

وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ 

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا 

إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا

فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ

وَإِلَى رَبِّکَ فَارْغَبْ 

خدایا من منتظر روزی هستم که که بتونم بگم بار گرانم را از پشتم برداشتی ؛ باری که داشت پشت من را می شکست، منتظر روزی هستم که با افتخار به اینکه به حرف تو ایمان داشتم به هر کسی که در شرایط سخت قرار داره نه دو بار که ده بار و صد بار بگم با هر سختی آسانی است.



۵ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۴:۴۸
صبا ..

الان دقیقا به تاریخ و ساعت سالگرد تولدم هست.


و من فقط به این فکر میکنم که:

"آیا میان آن همه اتفاق 

من از سر اتفاق زنده ام هنوز؟!"


قطعا که اتفاقی نیست! یکی از معانی اسم واقعیم هدیه هست، معنی که مامانم به خاطرش اصرار داشته که اون اسم رو برای من انتخاب کنه و من همیشه فکر میکردم و اعتقاد داشتم که باید جوری زندگی کنم که شبیه هدیه ی زندگی پدر و مادرم و البته اطرافیانم باشم. الان وسطِ وسط زندگیم هستم و می دونم که هدیه نبودم ولی تلاشم رو کردم. ولی حالا که هنوز زنده ام و در سالگرد جدید تولدم دوباره فرصت زندگی بهم داده شده باید بیشتر حواسم به این باشه که در فرصت باقیمانده به رسالتم عمل کنم و حداقل با بودنم یا با شنیدن اسمم لبخندی بر لبان اطرافیان بیارم.

رسالت سنگینی ست مخصوصا در این روزهایی که ... ولی خب حتما از پسش بر می اومدم که روزهایی کودکی و نوجوانی ام چنین فکری در ذهنم شکل گرفته است.


16 تیرماه 1397 - شیراز



۸ نظر ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۰
صبا ..

سالیان دراز است که لبه پرتگاه زندگی میکنم و عمق خوشی هایم یک سانت و عمق غم هایم فرسنگ هاست و حالا که همان چرخه نفرت انگیز و شوم همیشگی دوباره فعال شده؛ هیچ حسی ندارم؛ فقط آرزویم این است که صبح های این زندگی کمتر از انگشتان یکدست باشد. خسته ام از امید ساختن؛ خسته ام از عذاب وجدانی که برای ساختن امیدهایم یک لحظه هم دست سنگینش را از ذهن من برنمی دارد. خسته ام از اینکه بجای خوشی و لذت از شادی هایم و تلاش هایم باید حواسم به پرتگاه باشد و دلم میخواهد تمام شود همه چیز؛ حتی حالا که دقیقا وقت برداشت محصول هست.

۳ نظر ۰۹ تیر ۹۷ ، ۱۷:۰۹
صبا ..

رَبِّ یَسِرْ و لا تُعَسِّر سَهِّل عَلَینا یا رب العالمین 

۲ نظر ۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۹:۵۳
صبا ..

تا حالا سابقه نداشته من اینقدر طولانی ننویسم، از خیلی چیزا هم باید بنویسم ولی هی میگم حالا بعدا :)



خدایا شکرت خیلی زیاد. پارسال ماه رمضون روزهای خیلی خیلی سختی رو داشتیم سختیش در تصورمون نمی گنجید؛ دعایی که اون روزها می کردم این بود که همه اون سختی ها رو اسباب خیر دنیا و آخرتمون قرار بده؛ تمام سعیم رو کردم گلایه نکنم و کل پارسال تا آخر سال 96 تمام زندگی ما برپایه تمرکز زدایی بود! بیشترین تعداد سفر و تفریح در عمرم تا امروز مربوط به سال 96 هست و دلیلش حجم بار سنگینی بود که تحملش اصلا آسون نبود و باید یه جوری مدیریتش می کردیم. این ماه رمضان و این شب ها دعا میکنم برای همه کسانی که مثل روزهای سال گذشته ما نه تنها صورتشون رو با سیلی سرخ میکنند که اسباب حسادت بقیه هم میشند !! دعا میکنم هیچ دلی اونقدر دردمند نباشه که حتی دردش رو هم نتونه بگه. دعا میکنم که بشم اسباب و وسیله ای که حتی شده ذره ای بتونه بار درد و غصه یکی از مخلوقات خدا رو کم کنه. 

امسال یاد گرفتم دعا کنم اگر کسی بهم بدی کرد؛ نارو زد، دروغ گفت یا هر چیزی که آرامش من رو به هم زد، خدا هیچ وقت واسش تلافی نکنه، اینقدر قدر غرق نعمت و خوبی و شادی و سلامتیش کنه که از رفتار بدش شرمنده بشه و خودش بشه شروع زنجیره خوبی؛ شروع خیر و خودش بشه اسبابی برای جبران بدی های گذشته ش در مقایس بزرگتر. 


امشب آخرین شب قدر هست این فراز از دعای جوشن کبیر رو امسال خیلی دوست داشتم:


 یَا مَنْ خَلَقَنِی وَ سَوَّانِی یَا مَنْ رَزَقَنِی وَ رَبَّانِی یَا مَنْ أَطْعَمَنِی وَ سَقَانِی یَا مَنْ قَرَّبَنِی وَ أَدْنَانِی یَا مَنْ عَصَمَنِی وَ کَفَانِی یَا مَنْ حَفِظَنِی وَ کَلانِی یَا مَنْ أَعَزَّنِی وَ أَغْنَانِی یَا مَنْ وَفَّقَنِی وَ هَدَانِی یَا مَنْ آنَسَنِی وَ آوَانِی یَا مَنْ أَمَاتَنِی وَ أَحْیَانِی 


انگار فیلم کوتاه از کل زندگی م هست. یه جورایی خیالات رو راحت میکنه که در حین اینکه تو کل زندگیت این همه دست و پا می زنی و میدویی و تلاش میکنی ولی درست که نگاه میکنی هیچ کاره ای :) همین پارادوکس لبخند میاره رو لبم :)


-------------


آخرین مقاله باقی مانده از تز ارشدم یک ماهی هست که ریوایز خورده و استاد2 هفته ای یکبار ایمیل میزنه که چی شد؟! تو این مدتی که اینجا ننوشتم دست و دلم به نوشتن جواب داوران مقاله هم نمی رفت، گفتم بیام اینجا بنویسم شاید دست و دلم از رو رفت و 4 خط دیگه نوشت و تمومش کرد و رفت.  یعنی میشه پرونده این مقاله ها به زودی بسته بشه؟!


------------


زری جان اومد شیراز و همدیگرو تو شاهچراغ دیدیم؛ دومین دوست وبلاگی بود که میدیدمش! البته اولی شیرازی بود :)  حس خیلی خوبی داشتم از دیدن خودش و بچه های دسته گلش و چه کاری خوبی کردیم همو دیدیم. زری بیا بگو من چقدر شبیه نوشته هام بودم؟


--------------

آخیش بالاخره طلسم سکوت رو شکستم :)

۱۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۲
صبا ..

این روزها که تقریبا 2-3 روز در هفته هوا بارانیه و نم نم باران داریم، این روزهای اردی بهشتی که برای من یادآور بهشت هست و شهر من در اوج دلربایی هست، این روزها که هوا خنک هست، من برای قطره به قطره این باران تو را سپاسگزارم، برای هر دمی که از این هوای لطیف می گیرم از تو ممنونم؛ از تویی که با باران رحمتت این روزها غافلگیرمون می کنی و ازت می خوام که باران رحمتت در همه جنبه های زندگی فردی و اجتماعی شامل حالمون بشه و حال دلمون رو هم کمی خوش کنه. 

۳ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۵۰
صبا ..