غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

سلام 


ممنون میشم تو این مورد باهام همفکری کنید:


استاد2 پیشنهاد داده که اینجا هم سوپروایزر دومم باشه! از بچه ها که پرسیدم واسه بعضی هاشون سوپروایزر دوم فقط یه اسمه و یه امضا ولی واسه بعضی ها نه و همکاری فکری داره، مخصوصا فیلدهای کاری ما که بین رشته ای هست لازم هست گاهی یکی از اون رشته تو یه سری مفاهیم یا ارزیابی کارت نظارت داشته باشه. استاد2 هم اون یکی رشته ای هست.


حالا چرا من تردید دارم: از موقعی که من قرار شده بیام استرالیا برخلاف انتظاری که می رفت استاد2 ارتباطش با من کمتر شده؛ البته قطعا سرشون شلوغ شد ولی خب من فکر میکردم برخورد دیگه ای داشته باشند. مساله دوم آخرین مقاله تز ارشد من هست که تقریبا 4-5 ماهه بخاطر همین سرشلوغی استاد2 عقب افتاده و بعد از ریوایز دیگه سابمیت نشده و هر سری هم گفتند دارن گرنت فلان رو می نویسم و سرم شلوغه و ...

کسی که تا این حد سرش شلوغه؛ پس وقت چندانی هم نباید برای کارهای آتی داشته باشه، درسته؟ 

و البته منم آدم وابسته ای نیستم یعنی تو کارم تا زمانی که واقعا به نقطه 100% ناامیدی نرسم خودم کارم رو پیش می برم و از کسی کمک نمی گیرم. از اون طرف هم تا الان ارتباط من با استاد2 رابطه تقریبا پایاپای بوده؛ یعنی اگر اون برای من نفعی داشته من اگر بیشتر واسش نفع نداشتم کمتر هم نداشتم. میخوام بگم این پیشنهاد واسه این نیست که کمکی به من باشه، قطعا منافع ایشون در نظر گرفته شده و قطعا بیشتر از سهم منافع من هم خواهد بود.

از اون طرف هم همونطور که قبلا گفتم موفقیت تو محیط کاری اینجا بر پایه روابط هست، و اگر نت ورک قوی داشته باشی راحتتر می تونی کار بگیری. من الان اصلا نمی دونم بعد از اتمام دکتری م اینجا خواهم ماند یا نه ولی خب به هر حال حتی اگر احتمال ضعیفی هم باشه؛ عقل حکم میکنه که من از حالا حواسم به روابطم باشه و ارتباط با استاد2 یعنی من وارد شبکه ارتباطاتش شدم و لینک هایی خواهم داشت. 


به نظر شما چی کار کنم؟


۱۲ نظر ۱۵ آبان ۹۷ ، ۰۲:۰۸
صبا ..

واسه این آخر هفته یه برنامه خاص داشتم و بنابراین میتاپ نرفتم. طفلک شوآن با ذوق جمعه اومد بهم گفت آخر هفته می خوای بری پیاده روی؟ که گفتم نه :| می خواست بیاد باهام. می گفت دوستام آخر هفته ها فقط می خوان بخوابند و خونه بمونند و من دوست ندارم.


اول از هوای زیبای اینجا کمی براتون بگم. دو هفته پیش بود اینجا هنوز سرد بود، بعد یه کم هوا بهتر شد و ژاکت همه روزها لازم نبود. البته لازم نبود بپوشی و لازم بود ببری :) بارون هم می اومد. تا اینکه یهو دما رسید به 30 و فرداش هم شد 37 با رطوبت بالا. یعنی تو خود قابلمه بودی! یهو هم پوشش کل مردم شهر تغییر کرد! شبش دوباره رعد و برق بارون اومد ، دما دوباره کمتر شد و حالا همینجوری قراره کمتر هم بشه. من شنیده بودم هوای ملبورن رو دیوانه می گفتن ولی خب اینجا هم دست کمی نداره. باید حتما عینک آفتابی و چتر و کرم ضد آفتاب با خودت داشته باشی. آفتابش خیلی خوب برشته می کنه بدون اینکه احساس کنی :)


جمعه شب من رفتم به جنی گفتم واسه شنبه صبح دوچرخه ش رو بهم قرض بده که جاناتان هم بود و گفت برو یه خلیجی همین پشت خونه خودمون و مسیر دوچرخه سواری هم داره. صبح من صبحونه م و میوه و آب رو برداشتم و رفتم همون جایی که جاناتان گفت. سیدنی پر از تپه هست. یعنی همش سربالایی و سرپایینی هست. من این دوچرخه سواری رو رفتم که اگر خوب بود با دوچرخه برم دانشگاه. خوب بودن که خیلی خوووب بود. اونجایی که رفتم حاشیه خلیج مسیر پیاده روی و دوچرخه سواری داشت و همه داشتن می دویدن و ورزش می کردن و ... خیلی هم زیبا بود. ولی با اینکه تا قبل از 10 برگشتم بسیار گرم بود و البته سربالایی ها خیلی سخت بود با دوچرخه بیایی. یه جا دیگه پیاده شدم دوچرخه رو دست گرفتم با هم پیاده اومدیم بالا :) بس که سنگین بود واسم و عضلاتم هم هنوز درگیره :)


و اما برنامه خاص شنبه، کنسرت گوگوش بود. بچه ها تو دانشگاه تو حرفاشون گفته بودن کنسرت گوگوش هست و البته بلیط ها فروخته شده! منم همینجوری رفتم چک کنم که اصلا کی بوده و ... که دیدم هنوز چندتایی جا داره و بسیار ذوق زده منم بلیط گرفتم و دو هفته منتظر بودم تا برم کنسرت. محل کنسرت میشد شمال غرب سیدنی و خیلی خیلی از خونه من دور بود و تازه من متوجه وسعت سیدنی شدم، طبیعت اون منطقه هم فرق می کرد و جنگلی تر بود. 4 تا اتوبوس عوض کردم تا برسم و اتوبوس آخری تقریبا اکثر مسافراش ایرانی بودن و داشتن می رفتن کنسرت. برنامه شون خیلی منظم شروع شد. هم وطنان گرامی توی تیپ زدن هیچ اهمالی نکرده بودن و خودشون رو کشته بودن :) و تقریبا جمعیتی نزدیک 3000 نفر اومده بودن. من که از همون اول استرس برگشتن رو داشتم. یه خانم مهربونم کنارم نشسته بود ازم پرسید تنها اومدی. گفتم آره :) گفت آفرین من برای تنها جایی رفتن خیلی مشکل دارم. دیگه بهش گفتم دوستام هستند و من خیلی وقت نیست اومدم سیدنی و ... گفت برگشتن ما تا یه جایی می رسونیمت. منم یه کم تعارف کردم و گفتم با دوستام یه کاری می کنیم و ...

دیگه رسید به استراحت وسطش. من تا اینجا خیلی جو کنسرت نگرفته بودم و واسم یه رویداد عادی بود که مثلا انگار داری از تلویزیون می بینی. تو استراحت رفتم پیش بچه ها. اون خانمه و شوهرش هم از همون اول رفتن یه جای دیگه پیش آشناهاشون وایسادن، دیگه من ندیدمشون. نیمه دوم کنسرت بسیار پرشور و هیجان برگزار شد و یه کم حس کردم رفتم کنسرت و آهنگایی که منم دوستشون داشتم رو خوند و خلاصه لذت بردم. دیگه کنسرت تموم شد قرار شد نون بهم خبر بده که اگر کسی از بچه ها مسیرش به من میخوره باهاشون برم. که دوباره خانم مهربونه صدام کرد که بیا با ما بریم تا ایستگاه قطار نزدیک ما. اینم بگم به دلیل بعد مسافت و البته دیروقت بودن تاکسی اوبر بالای 100 دلار بود. منم به نون خبر دادم که با اینا می رم و باهاشون مثل خوشحالا رفتم خیلی خوش برخورد و دوست داشتنی بودن. شماره شون هم بهم دادن همون تعارف های ایرانیا و ... دیگه با یه اتوبوس (قطارها رو کنسل کرده بودن واسه تعمیر خط) اومدم سیتی (مرکز شهر). ساعت از 11 گذشته بود و اولش می ترسیدم، ولی اتوبوسه پر از دختر و پسرایی که همگی موجه بودن بود. دیگه از اونجا هم با یه اتوبوس دیگه باید می اومدم خونه ولی ساعت حرکتش 12:15 بود و آخرین سرویس هم بود، منم می ترسیدم یه قدمم پیاده برم. تو سیتی به نسبت شلوغ بود و هنوز خیابونا پر از آدم بود، دیگه همونجا اوبر گرفتم برای خونه ؛ قیمتش مناسب شد و صحیح و سلامت رسیدم خونه. اینم تجربه اولین کنسرت من در سیدنی. 


دختر ایرانی میتاپ هفته پیش هم پیام داد که امروز عصر (یکشنبه) بریم پیاده روی ولی من واقعا دیگه توانش رو نداشتم. کنسرت دیشب خودش یه مسافرتی بود واسم و البته از معرفتش خوش اومد :)

۷ نظر ۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۱:۴۶
صبا ..

خب به پیشنهاد محبوب عزیزم، از این به بعد تحت عنوان ماجراهای میتاپی داستان های آدم های جدید رو  تعریف میکنم.


دیروز سه شنبه بود، رفتم اون میتاپ فرهنگ و زبان؛ حال جسمیم هم خیلی خوب نبود ولی باید می رفتم دیگه :))


اولش با شینوسکه حرف زدم یه پسر ژاپنی بود که با ویزای هالیدی یک هفته بود که اومده بود سیدنی که اینجا یکسال بمونه و کار کنه و زبانش رو تقویت کنه.  اسمش رو که گفت، گفتم عه شینوسکه !! البته هنوز یادم نمیاد شینوسکه شخصیت کدوم فیلم بود؟! کیوتو زندگی می کرد و تو شرکت یونیکلو کار می کرده اونجا. می گفت مردم فکر میکنند ژاپنی ها خجالتی هستند ولی چون ما تو مدرسه یاد نمی گیریم خوب انگلیسی حرف بزنیم واسه همین کمتر حرف می زنیم و ساکتیم. می خواستم بگم 100% اشتباه میکنی داداش :) انگار مثلا ما تو مدرسه یاد میگیرم انگلیسی حرف بزنیم ولی خب اینقدر حرف می زنیم تا درست بشیم :) بعدشم تو می بینی الان من دارم از همه چی ازت می پرسم خب تو هم بپرس. البته اینا رو بهش نگفتم خودم یه سری اطلاعات بهش دادم در مورد ایران البته خیلی مختصر. بعدش دیگه من رفتم سر یه میز دیگه نشستم.


یه دختر چینی بود که اونم بیشتر سرش تو موبایل بود، بعد یه پسر دیگه اومد، اون پاکستانی بود؛ دانشجوی دکترا و چند ماهی بود اومده بود سیدنی و خیلی از دیدن من خوشحال شد :) فیلدش هم خیلی از من دور نبود!! بعدشم یه پسر دیگه اومد یه کم فارسی بلد بود حرف بزنه، واسه یه جزیره ای بود طرفای میانمار! اسمش رو درست نفهمیدم کجا بود. می گفت فرهنگ ایرانی رو دوست داره و در مورد همه چیز فرهنگ ایرانی می دونست، حتی می دونست که اسم من روتین نیست تو ایران و ... ته دیگ و عذاهای ایرانی رو هم می شناخت. اینجا دختر چینیه گفت منم غذاهای ایرانی رو می شناسم، دوست پسر قبلیم ایرانی بوده و غذاهای ایرانی رو خوردم ولی خیلی دوست نداشتم!! (تو دلم گفت خیلی بی سلیقه ای همون به موبایلت برس:) ) اون پسره گفت سال دیگه هم می خواد بره ایران مسافرت؛ منم کلی تشویقش کردم؛ گفتم سفرت هم مفت درمیاد برو خوش بگذرون حسابی :)


دیگه اون پسر پاکستانی اینستاگرام منو گرفت و بعد گفت من خیلی تنهام، دوست پیدا نکردم اصلا. تو دانشگاه همه سرشون بکار خودشون هست. اون پسر ایرانیه هم که شنبه رفته بودم میتاپ خیلی گلایه ی اینجوری داشت و البته منم که گفتم اینجا تو دانشگاه اصلا تعامل چندانی وجود نداره... دیگه بهش گفتم خب بیا میتاپ تا دوست پیدا کنی و ... به شوآن و سین و نون و ... هم گفتم. همه این آدم ها بهم گفتن هر وقت خواستی بری پیاده روی به منم بگو بیام.  کلا فکر کنم بعد یه مدت که بریم پیاده روی یه عده دانشجوی دکترا فقط باشند :))

۵ نظر ۰۹ آبان ۹۷ ، ۰۳:۱۲
صبا ..

می خواستم مقاومت کنم و ننویسم ولی نمی تونم رو کارم تمرکز کنم.


یکی از معایب ارتباط داشتن با ایرانی ها اینه که حس ناامیدی و دلتنگی رو رواج میدن؛ حتی اونهایی که واقعا نمی خوان. 


البته فکر کنم من تا حدود زیادی عجیب و غریبم! که احساس بیگانگی زیادی با اینجا ندارم و اگر هم چیزی برام جدیده یا مورد علاقه م نیست فشار چندانی بهم نمیاره و کاملا همه چیز برام تا الان قابل تحمل و مدیریت و حتی بهتر از انتظارم بوده و البته اینکه من همه چیز رو با اون اداره داغوونمون مقایسه می کنم و در همه حال اینجا برنده میشه. بعدش هم مگه به این زودی میشه تو لایه های عمیق یه جامعه نفوذ کرد؟!


دیشب شاید 3 ساعتم نخوابیدم، چون سین استوری گذاشته بود از شدت دلتنگی به گریه افتاده ... سین سه هفته بعد از من اومده و تو شرایطی وارد شده که می تونم بگم بهتر از من هم بوده... اون دختر ایرانیه اون روز می گفت من 8 ماه اول اینجا مشکل غذا خوردن داشتم... و هنوز بعد از 11 سال خودش رو با اینا مچ نمی دونست و فلانی می گفت که .... دارم به این فکر میکنم که واقعا من خیلی بی احساس و غیرعادی هستم؟!  

نمی دونم واقعا الان چمه! ولی یه احساس گنگی دارم که در اثر همنشینی با اینهاست؛ احساس دوگانگی که دلم نمیخوادشون، دلم فقط آدم جدید می خواد، آدمی که مثل خودم باشه؛ نه که اینها اونقدرا فرق داشته باشند ولی ... 

 

۵ نظر ۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۳:۱۶
صبا ..

دیروز باز با همون میتاپ هفته گذشته رفتم بیرون! قرار بود یه مسافت 30 کیلومتری رو پیاده برن و خیلی از ساحل ها رو رد بشن.


همون اول صبح که رفتم با یکی دو نفر که سلام علیک کردم، سومیش یه دختر ایرانی بود! یه کم خوشحال شدم یه کم ناراحت! چون من تو طول هفته تقریبا بجز مکالمه های کوتاه دیگه انگلیسی حرف نمی زنم و یکی از اهدافم از میتاپ رفتن تعامل انگلیسی هست! خلاصه داشتم با دختره حرف می زدم که تازه  اومدم و ... یه پسره هم اومد گفت عه سلام شما ایرانی هستید؟ :) یه دو تا جمله دیگه حرف زدیم و تقریبا راه افتادیم که اون دختر ایرانی رفت جلو و من و این پسر موندیم عقب تر! اونم دانشجوی دکترا بود و کمتر از یکسال بود که سیدنی بود خلاصه از هر چی که میشد حرف بزنیم و تجربیات مشترک و مباحث فرهنگی حرف زدیم و البته قشنگ معلوم بود تو راه رفتن کم آورده چون سرعتشون بالا بود خیلی! یه جاهایی هم سربالایی بود من واقعا اذیت می شدم و البته مناظر هم خیلی زیبا بود و من دوست داشتم یواش تر بریم. خلاصه اینکه 15 کیلومتر رفته بودیم یه جا واسه استراحت وایساده بودن که من رفتم پیش دختر ایرانیه و دوباره که شروع کردیم 3 تایی با هم عقب تر از همه رفتیم و دختره گفت واسه ناهار دیگه جدا میشه و بسه واسش! پسرک هم از خدا خواسته که آره چه خبره، اینقدر تند میرن و منم واسم بسه دیگه ؛ اینجا باید نشست جوجه زد و ال کرد و بل کرد و خلاصه که قرار شد تا محل ناهار بریم و اونا برن و منم برم با گروه، منم خوشحال شدم گفتم حداقل 2 ساعت انگلیسی تعامل کنم. خلاصه اینا فس فس کردن و منم وایسادم به عکس گرفتن که یهو دیدم بقیه رو نمی بینم، سریع به اینا گفتم خداحافظ و دویدم که گروه رو پیدا کنم، رسیدم سر یه خیابونی، نه راستم گروه بود، نه چپ ولی من رفتم راست! اون دو تا خوشحالا هم پشت سر من اومدن! بعد دیگه متوجه شدیم که گم شدیم یعنی اونا رو گم کردیم، پسرک هم خوشحال؛ اون جا که هم جا سبز گفت خب خیلی خسته مونه لطفا همین جا بشینیم ناهار بخوریم بعد طبق تجربه دختره 2 کیلومتر می رفتیم میرسیدم به ساحلی که میشد با اتوبوس رفت.

خلاصه اینکه پسرک کوله ش رو باز کرد، یک فلاسک قهوه (قهوه اندازه 3 نفر!!)، ساندویچ واسه ناهار، یه ظرف میوه خرد شده و حتی اسفناج !! باهاش بود، من و دختره که مرده بودیم از خنده! از صبح هم به من گفته بود 3 تا گز باهاش هست و یادم باشه سهم منو بهم بده و حالا واقعا سه تا بودیم!! خلاصه اوشون ناهارش رو خورد و ماها خندیدیم تا دیدیم یه پلاستیک بادام در آورد و در نهایت یه پلاستیک خرما :)) یعنی واقعا جو 13 بدر بود، کلی هم ازش خواهش کردیم سبزه هم گره بزنه، که نزد متاسفانه :)) خلاصه از رو نقشه فهمیدیم که اونجا که من رفتم سمت راست، یه مسیر ظریف مستقیم هم بوده و چون از همون اول مارپیچ و پله های رو به پایین بود من نتونسته بودم اونا رو ببینم. خلاصه اینکه واسه خودمون مسیر رو ادامه دادیم و رفتیم تو ساحلی که گروه قرار بود واسه ناهار توقف کنه،  اونجا بستنی خریدیم و رفتیم رو صخره ها نشستیم و تصمیم گرفتیم پاهامون رو به آب بزنیم (از موقعی که من اومده بودم اینجا چون تنها بودم اصلا دستم هم به آب نزده بودم و واقعا روحم تشنه راه رفتن تو آب بود)، خلاصه 13 بدرمون رو که تکمیل کردیم؛ سوار اتوبوس شدیم و نخود نخود هر که رود خانه خود. خیلی هم بهمون خوش گذشت و به قول دختره از تفریح برنامه ریزی شده هم بهتر پیش رفت، خونه دختره و پسرک تقریبا نزدیک بود و پایه کله پاچه و جوجه هم واسه پسرک پیدا شد، این هم تعامل انگلیسی آخر هفته من:))


مسافت پیموده شده هم 22.5 کیلومتر بود و نشد رکورد بعضی عزیزان رو بشکنیم:))

۱۶ نظر ۰۶ آبان ۹۷ ، ۱۴:۰۴
صبا ..

و اما دیروز رفتم یه میتاپ دیگه اونم چه رفتنی.


اینجا برنامه طبیعت گردی و پیاده روی و ... زیاد هست وخب برای دختر تنهایی مثل من چی بهتر از یه میتاپ که باهاشون بری جاهای جدید.


باید یه برنامه ساده انتخاب می کردم چون نمی دونستم توان بدنیم در حد برنامه های اینجا هست یا نه!

واسه همین یه پیاده روی بدون چالش رو انتخاب کردم که عنوانش تماشای وال های کوهان دار بود! و قرار بود یه مسیر طولانی حاشیه اقیانوس پیاده روی بشه تا یه جایی که وال ها هستند به تماشاشون بشینیم.


بازم صبح شنبه همچنان تردید داشتم چون عضلات پام بخاطر سرماخوردگی یا نمی دونم چی گرفته بود و تو خونه هم درست نمی تونستم راه برم. برنامه اینطور بود که قرار بود با فری ساعت 9:17 دقیقه برن یکی از خلیج ها و از اونجا پیاده روی رو شروع کنند.


من می تونستم با اتوبوس 8 یا 8:20 برم تا به فری برسم. به 8 که نرسیدم؛ و گفتم به 8:20 میرسم حتما ولی 10 ثانیه دیر رسیدم وجلوی چشمام اتوبوسه رفت، اتوبوس بعدی هم 8:35 می اومد واین یعنی حتما نمی رسیدم ولی چون از اول به خودم گفته بودم اگر نرسیدم بهشون بخاطر درد پام حتما بهتره، پس ناراحت نشدم و قرار شد فقط تلاش کنم. خلاصه ش اینکه با دویدن های فراوان 9:16:50 سوار فری شدم و رسیدم و تازه یادم اومد علاوه بر پا درد صبونه هم نخورده بودم که :) دیگه صبونه خوردم و 20 دقیقه بعد رسیدیم به مقصد اولیه و تازه گروه دور هم جمع شدن و سرگروه (تد) اومد حرف زد و توضیح داد و راه افتادیم - 40-50 نفر بودیم. 

بجز دو - سه نفر اکثرا تنها بودن. یه ذره که رفتیم، دیدم یه دختره تنهاس رفتم شروع کردم به صبحت باهاش اسمش لین بود ، متولد کره بود ولی استرالیا بزرگ شده بود و خلاصه حرف زدیم و فهمیدم چقدر تشابه فرهنگی داریم باهاشون تو یه مسائلی  و ... خیلی هم دختر مهربون و مودبی بود. بعد که سنش رو پرسیدم یک ماه و 8 روز از من کوچکتر بود و البته فکر می کرد من 26 سالمه :)) و البته به اون هم می اومد 26 سالش باشه :))

مناظر زیبا و دیدنی، یه منطقه هایی بود ویوی خونه ها رو به اقیانوس و بسیار شیک و رویایی بودن! 

سرعت پیاده روی شون خیلی بالا بود و اصلا نمی شد وایساد و عکس گرفت مگر جاهایی که تد توقف می کرد که یه چیزی رو توضیح بده! 

خلاصه رفتیم و رفتیم تا رسیدیم یه جایی که یه استراحت؛ WC و ... داشته باشن. من نشسته بودم که یه خانم گفت چهره تون شبیه ایرانی هاس؛ گفتم خب ایرانیم :) دیگه شروع کردیم فارسی حرف زدن! 

این خانم هم همسن من بود و فقط 30 روز بزرگتر بود، اونم برای دکتری اومده بوده اینجا چندین سال پیش ولی الان شغل و زندگی و ... داشت، دیگه داستان زندگیش رو به طور خلاصه برام گفت و البته غم انگیز بود و دیروز تا حالا کلی دارم بهش فکر میکنم و دختر بسیار قوی بود و اینستاش رو بهم داد که از اون طریق باهم در ارتباط باشیم.

واسه ناهار هم لین رو صدا زدم اومد پیش ما و حرف زدیم و ...

بعد از ناهار هم دوباره راه رفتیم و رفتیم و من تونستم یه کم عکس بگیرم. و دیگه البته داشتم می مردم از خستگی ... لین زودتر خداحافظی کرد و رفت و گفت باهات از میتاپ در ارتباطم؛ خوشم اومد ازش خیلی دختر صبور و آرومی و مهربونی بود.


رفتیم یه جا رو صخره ها یه کم نشستیم که وال ها رو ببینیم و هیچی ندیدیم :))


من دیگه واقعا انرژیم تموم شده بود و ربع ساعت دیگه از برنامه شون مونده بود که دیدم یه ایستگاه اتوبوس همونجاس، از دختر ایرانی خداحافظی کردم و برگشتم خونه. وقتی تو اتوبوس نشستم صدای تمام استخوان های پام رو میشنیدم 22 کیلومتر پیاده روی کرده بودیم.


ولی ارزشش رو داشت. خوشم اومد. بازم میرم باهاشون:) 

۹ نظر ۲۹ مهر ۹۷ ، ۰۹:۵۱
صبا ..

دو هفته هست که هوا ابری و بارونیه؛ با اینکه رفتم لباس گرم خریدم ولی بازم سرما خوردم :)

اصلا چنین تصوری از سیدنی نداشتم و فکر می کردم لباسام زیادی گرمه واسه هوای سیدنی و الان همه با تاپ می گردن؛ در حالیکه تعداد پالتو پوش ها کم نیست و من الان که بهاره لباس کاموایی پوشیدم و هیتر اتاقم هم روشنه؛ (چنین مساله ای تو شیراز سالهای اخیر محال بود!!) البته جنی می گفت زمستون گذشته  بارندگی نداشتن و الان داره جبران میشه!!

هر روز به این فکر میکنم که چه خوب که نرفتم آمریکا :) من از نیویورک و یه شهرشمالی دیگه پذیرش داشتم که هر دوشون سرد بودن و زمستون طولانی داشتند و برای منی که جونم به آسمون صاف و آبی وصله و از سرما فراریم زمستون طولانی همانا و افسردگی هم همانا :) 


میگویند: 

باران،گریه آسمان است

من میگویم:

باران ،دانه دانه کلید هاے گشایش است که در برابر انسان،به کرنش وا داشته است.امیدوارم با هردانه ی باران یکی ازآرزوهاتون برآورده بشه.


پ.ن: زری جون گفته بود در مورد پذیرشم بنویسم، نمی دونم چی باید بنویسم، اگر سوالی دارید تو همین پست بپرسید تا جواب بدم:)


۱۵ نظر ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۲۰
صبا ..

دیروز تو یه کارگاهی شرکت برای دانشجویان بین الملل بود و موضوعش معرفی فرهنگ استرالیایی (اوزی) در محیط کاری بود.


مدرسش یه خانم اهل فیجی بود! 

تو پرانتز یه چیزی رو بگم، من اینجا مشکل تعیین جنسیت آدم ها رو دارم، یعنی بعضیا رو به سختی می تونم تشخیص بدم زن هستند یا مرد و البته این مشکل که عملا یه سوتی هم بود در مورد آقای لی هم تا مدت ها سوژه بود. من زمانیکه اپلای کردم خودم با آقای لی مکاتبه کردم ولی اون موقع فکر می کردم خانم هست، یه عکس بی کیفیت از صورتش که حتی گردنش هم معلوم نبود تو صفحه ش بود، فیافه ش به نظر من زنونه بود، من باز اسمش رو گوگل کردم که ببینم می تونم مصاحبه ای، سخنرانی و یا اطلاعات بیشتری ازش پیدا کنم، که با همین مشخصات فقط یه خانم اومد که استاد یکی از دانشگاههای آمریکا تو یه رشته دیگه بود؛ خب دیگه من مطمئن بودم خانم لی هستند ایشون! و تو خونه مثلا می گفتم خانم لی این رو گفته و اون رو گفته و ... تا یه روز خانم لی! ایمیل زد که بیا اسکایپ مصاحبه! گفتم باشه، آیدی اسکایپم رو دادم بعد ایمیل زد که من پیدات نکردم، این آیدی من! تو منو اد کن! منم ادش کردم رفتم تو پروفایلش نوشته بود gender:male یعنی اینقدر تعجب کرده بودم که حد نداشت! خواهری رو صدا کردم گفتم این نوشته که مرد هست! چی میگه؟!! بعد چندبار عکسش رو هم خواهری دید گفت خب بهش میخوره مرد باشه! دیگه رفتم دوباره پیج هاش رو این ور و اون ور خوندم دیدم نوشته he !!! یعنی تا دو روز هم می خندیدم هم گیج بودم که عه این آقاست! و خوب که زودتر از مصاحبه اسکایپ فهمیدم و اگه همون موقع می فهمیدم چقدر شوکه می شدم! :))

این از استادم!! :))

این خانمه هم تا حرف نزده بود نمی تونستم بفهمم مرد هست یا زن! آخه اینجا گوشواره داشتن هم دلیلی بر زن بودن نیست، بعد موهاش در حد کچل بود خب! و چهره ش هم بین آفریقایی و آمریکای جنوبی! خلاصه به قول خواهری دوباره قاط جنسیتی زده بودم!!


پرانتز بسته.


خلاصه خانمه خیلی پرانرژی و خوب بود، نکات خیلی ساده و مهمی گفت و من بیشتر تعامل باهاشون واسم مهم بود که خوب بود. شرکت کنندگان کلاس از 11 کشور بودیم.


یک ساعت اخر هم چند تا از فارغ التحصیلان رو دعوت کرده بود که تو زمینه کاریابی موفق بودن و یه جور پرسش و پاسخ بود. یکی شون یه دختر چینی بود، اون یکی دختر ویتنامی، یه پسره کلمبیایی و یه پسره ایرانی.


یه جا یکی از بچه ها پرسید که چه چیزی از فرهنگ کشور خودتون بهتون کمک کرده که اینجا تو کارتون موفق بشید. من اینجا واقعا استرس داشتم که پسر ایرانیه چی می خواد از فرهنگمون بگه.

به ترتیب پسر کلمبیاییه گفت تو فرهنگ من خوش بینی و شادی هست و ما به همه چیز به دید مثبت نگاه می کنیم و لذت می بریم و سخت نمی گیریم و اینجا هم خوش بینیم بهم کمک کرد.

دختر ویتنامی گفت؛ خانواده م من رو طوری تربیت کردن که سخت کوش باشم و تو درسم سخت کوش بودم و اینجا هم خیلی توکارم سخت کوش بودم واسه همین بهم پیشنهادهای بهتر شد.

 دختر چینه گفت تو فرهنگ ما این هست که بیشتر کار کن ، کمتر حرف بزن، تلاش من بود که کمک کرد موفق باشم.

نوبت پسر ایرانیه شد؛ گفت در مورد فرهنگم که نمی دونم ولی من خیلی فوتبال بازی می کردم و اینجا هم که اومدم سریع عضو تیم فوتسال شدم و همون باعث شد که اونجا با آدم های جدید آشنا بشم و تعاملاتم قوی بشه و با رئیسم هم ازطریق همین تعاملات آشنا شدم. و من نفس راحت کشیدم و لبخند زدم فقط. 

۲۰ نظر ۲۱ مهر ۹۷ ، ۰۵:۰۶
صبا ..

امروز یه ریسک کوچولو کردم و رفتم تو یه meetup که برای تبادل فرهنگ و زبان هر هفته تو یه هتل برگزار میشه شرکت کردم؛ یعنی کلی قبلش به خودم اصرار کردم که راضی بشه بره؛ وارد هتله هم که شدم لابیش تاریک و یه جوری بود اصلا! بعد دیگه یه پسره اومد گفت برای meet up اومدی گفتم آره؛ گفت هر جا دوست داری بشین و با هر کی دوست داری حرف بزن، دیگه یه کم با خودش حرف زدم بعد یه پسر دیگه یه جای دیگه نشسته بود رفتیم پیش اون و دیگه گفتیم کی هستیم و چی هستیم و از کجا هستیم و ... بعدش چند نفر دیگه هم اومدن و رفتن ولی من با اون پسر دومیه بیشتر حرف زدیم تا پرسید از کدوم شهر ایران هستی؟ من گفتم شیراز. گفت من یه دوست شیرازی دارم به اسم فلانی.  بعد چند بار من اسمش رو تکرار کردم یهو یادم اومد تقریبا ۴_۵ سال پیش یه شب استاد۲ شام دعوتم کرد با دانشجوهای خودش به یه مناسبتی که اصلا یادم نیست چی بود! بعد همین فلانی که این پسره گفت بغل دستم نشسته بود و قرار بود چند ماه دیگه بره استرالیا پیش داداشش و البته استاد ۲ سوپروایزر استرالیاش بود و اون موقع قرار بود بره شهر استاد ۲. پسره عکسش رو نشونم داد به نظرم خودش بود، منم اسمش رو فیس بوک زدم و نشونش دادم همون دختره بود!!! امان از این دنیای گرد و کوچیک!!

۷ نظر ۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۳:۵۳
صبا ..

خب بریم سر معرفی جنی جان.


جنی عزیز صاحب خانه بنده هست که البته خودشون میگن هم خونه! یک خانم 47 ساله هستند که با دختر و پسرش تو یه خونه نسبتا بزرگ زندگی میکنند. خانواده جنی از یهودیانی بودند که بعد از جنگ جهانی دوم و هولوکاست به استرالیا پناهنده شدن، در واقع جنی اینا :) اصالتا! وینی هستند ولی مادر جنی هم متولد استرالیا هست و از اون به بعد کلا خانوادشون تو استرالیا گسترش یافته. 

جنی جان البته که خودشون رو اتئیست می دونند و باور دینی چندانی به گفته خودش نداره ولی خب خیلی هم به نظر من خداناباور نیست و یه چیزهایی تو تربیتش هست. و البته که زن بسیار مهربون و خوش قلب و دوست داشتنی هست.

جنی جغرافی خونده ولی تو رشته خودش کار نمیکنه و تو خونه اون هم پارت تایم برای یک خیریه کار میکنه. خیریه شون دفتر کار هم نداره و همه کارمندانش از تو خونه کار میکنند و جلسات اغلب تلفنی هست و نهایتا هر چند هفته یکبار خونه یکی جلسات برگزار میشه.

جنی 20 سال هست که یوگا کار میکنه و منم دوست دارم و قراره برم کلاس یوگاشون :)

جنی با جاناتان نامزد بودند. جاناتان هم یه مرد مسیحی مذهبی هست که به نظر من خیلی خوش برخورد و دلنشین هست، معلم موسیقی مدرسه هست و من تو برخورد باهاش فکر میکنم مثلا دارم با پسرعمه م حرف میزنم. یه جورایی برخوردش و نگاهش حالت همون معلم های خودمون رو داره و برخوردش حمایتی هست.


جاناتان 3 تا بچه داره که با خودش زندگی میکنند و استفانی دختر 13 ساله ش که یه جورایی نابغه، کودن و شیرین و دوست داشتنی هست دختر اولش هست که همیشه پیش خودش می مونه (یعنی اصلا پیش مادرش نمیره)


جاناتان و جنی امروز ازدواج کردند. و مراسم ازدواجشون فقط شامل ثبت رسمی ازدواج بود و بعد هم یه مهمونی کوچیک تو خونه جنی.


مهمونی رو من فقط نیم ساعتش رو شرکت کردم و شامل خوردن بود فقط، بدون هیچ موزیکی و در نهایت برادر جنی و خواهر جاناتان و دوستان هر دوشون و جنی و جاناتان یه سخنرانی کوتاه کردن و از خصوصیات خوب هم گفتند و ورود فرد مقابل به خانوادشون رو تبریک گفتن. بعد هم خوردن کیک و شیرینی و فشفه بازی و ساعت 7 همه رفتن خونه شون.


بخاطر اینکه 5 تا بچه این وسط هستند و به اشتراک گذاشتن زندگی و تربیت شون سخته، قرار نیست کسی از خونه خودش جابه جا بشه! فقط وقتایی که بچه های جنی میرن پیش پدرشون، جنی میره خونه جاناتان و با اونا زندگی می کنه! یه جورایی ازدواج پارت تایمه!! و البته واسه من جالبه که اصلا چرا ازدواجشون رو رسمی کردن اینا؟!!


مراسم به ساده ترین شکل ممکن برگزار شد. کلا تو زندگی جنی هیچ اثری از تجملات نمیبینی. لباس بسیار بسیار ساده! بدون هیچ آرایشی حتی یک رژلب و فقط یه حلقه دستش بود و یه دستنبد مهره ای! حتی گردن بندی هم تو گردنش نبود. مهموناشون هم همگی در ساده ترین وجه ممکن بودند. 


قبلا در مورد کادو هم پرسیدم که جنی گفت من گفتم چیزی نیارن چون اینجا مرسومه که وسایل خونه میارن که من چیزی لازم ندارم. و به برادرش هم گفته هر کادویی که قراره بده بفرسته واسه زلزله زده های اندونزیایی :)

۹ نظر ۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۶:۱۰
صبا ..