غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

امروز صبح روز 15 ام هست که من اینجام! دیگه قصد شمردن ندارم!!


پنج شنبه شب قشنگ نبود!

جمعه جنی اینا رفتن مسافرت و من از جمعه تنها بودم و فقط با خانواده ام حرف زدم. 

شنبه رفتم باغ وحش و بالاخره کوالا و کانگورو دیدم و برگشتن هم با فری (ferry) برگشتم. 

یکشنبه رفتم محله چینی ها! چیز خاصی نبود! البته پودر فلفل سیاه و دارچین خریدم.  بعدشم پیاده رفتم hyde پارک و بعد هم کلیسایی که همون پشت بود. تو کلیسا مراسم بود، منم عین خوشحالا رفتم همون جلو نشستم. مراسمشون واسم جالب و دیدنی بود و یه حالت روحانی داشت. بعدشم اومدم اون طرف شمع روشن کردم و برای همه دعا کردم و برای محبوب عزیزم ویژه تر دعا کردم! 


دوشنبه (اینجا تعطیل عمومی بود) رفتم ساحل و اولین دیدارم با اقیانوس بود و تجربه بی نظیری بود. فوق العاده زیبا بوووووووود. دلم میخواست جییییییییغ بزنم از شدت زیبایی. 


دوشنبه هم فقط چند کلمه با جنی حرف زدم. و اصلا درست ندیدمش.


سه شنبه ظهر جنی بهم پیام داد که شب دوستام واسه شام اینجان، تو هم میایی پیش ما؟ منم گفتم بلــــــــــــــــه. سه شنبه ها ساعت 4-5 کافه دانشجوهای بین المللی هست؛ ساعت 4:30 رفتم. با یه دختر هندی شروع کردیم به حرف زدن و بعدش هم شوآن و دوستش اومدن وایسادیم یه کم حرف زدیم. بعدش رفتم خرید (خرید کردنام کلی طول میکشه؛ نصفش در حال مطالعه هستم :)  ) بعدش رفتم خونه و یه کم صبر کردم بعد رفتم اون سمت! پرسیدم کمک نمی خوان! و شام چی دارن؟ که گفتند یه غذای هندی. دوست جنی آشپزی می کرد. برنج بود و یه چیزی شبیه عدسی و سالاد و لبو و لوبیا سبز پخته! یعنی کاملا گیاهی بود غذاها! خیالم راحت شد. 

شام خوردیم و خیلی خوووب بود. بعدشم یه کم با هم حرف زدیم؛ اصلا اینکه تو جمعشون بودم سختم نبود؛ یه جمع خانوادگی و دوستانه خووب. 


بعدشم زنگ زدم و یه دو ساعتی با دوست حرف زدم. شایدم بیشتر!! کلا سه شنبه رو میشه بعد از 4 روز سکوت روز حرف نامگذاری کرد، بس که حرف زدم. 


آهان راستی با س هم حرف زدم، البته به صورت پیام صوتی. س جمعه صبح میرسه سیدنی از ایران و اونم دانشجوی دانشگاه ماست!


خدایااااااااا شکرت.


احتیاج دارم به مسیر صحیح هدایت بشم. دغدغه این روزهای من اصلا شبیه آدم های تازه مهاجرت کرده نیست. فقط خودم می دونم چه هدایتی لازم دارم. مددی. 

۸ نظر ۱۱ مهر ۹۷ ، ۰۴:۰۱
صبا ..

من اصولا آدم تجملاتی و مصرف گرایی نیستم، واقعیتش هم اینکه کسی که خیلی مصرف گرا باشه، اهل کلاس گذاشتن و پز دادن باشه، و کلا دماغش رو بگیره و پیف پیف کنه رو اصلا نمی تونم تحمل کنم یعنی هر چقدر اون ادم خودش رو باکلاس تر بدونه متاسفانه به چشم من خوارتر میشه! حالا این ویژگی مثبتی هست یا منفی رو نمی دونم ولی خب من اینجوری راحتم و با آدمهای با این سبک زندگی راحتم و می تونم به راحتی ارتباط برقرار کنم. کلا هم من آدم دیرجوش و سخت رابطه ای نیستم. ولی دیشب متوجه شدم در ارتباط با این آدم های مصرف گرا چقدر معذبم!

باید بگم تو 24 ساعت گذشته دوستان محترم ایرانی برخوردهایی داشتند که خیلی احساسات بدی بهم دست داد.

تو این چند روز من واسه این احساس راحتی می کردم چون جنی دقیقا خاکی و متواضعانه باهام برخورد کرد. انگار نه انگار که من یه آدم غریبه ام که از یه سرزمین دور اومدم و سبک زندگی ش بود که بهم احساس راحتی می داد. همین طور آقای لی و برخورد چینی وارش که خیلی غیر رسمی بود ولی صمیمانه بود و تلاشش برای اینکه تو روزهای اول با من ارتباط برقرار کنه ... ولی خب ترسم در مورد دوستان محترم ایرانی درسته؛ برای اینکه اثرات جملات مخربشون پاک بشه زمان لازمه. جالبه که ساوا بدون اینکه چیزی از من بدونه میگه از حالا می دونم که کارت خوب پیش میره ولی پسرک ایرانی بدون اینکه من ازش نظر بخوام آیه یأس برام می خونه ... 

۱۳ نظر ۰۶ مهر ۹۷ ، ۱۷:۱۲
صبا ..
سلام دوست جوونا.

هفته پیش چهارشنبه صبح بود که رسیدم و امروز صبح حواسم بود که یک هفته شده!! خب من قبل از اومدنم اینقدر سرم شلوغ بود که تجسمی از روزها و ساعات اول نداشتم و حالا که مرور میکنم روزهای گذشته رو؛ راضیم و خوشحال.
جنی و خانواده ش دوست داشتنی و بی حاشیه هستند. حرف برای گفتن و آموختن از هم بسیار داریم. حتی به جفری هم عادت کردم؛ دیروز اصلا ندیده بودمش و دیشب قبل از خواب یادم اومد که امروز جفری رو اصلا ندیدمش😀 ۱۷ ساله ش هست؛ قیافه اش که پیر است. جنی می گه آتروز و ناراحتی کلیه دارد و بخاطر همین نمی تونه بدوه!! خواهر دوقلویش هم چند ماه پیش مرده!  بله جفری همان گربه ای هست که تنها نگرانی من قبل از آمدن بود.
کمی در شهر هم گشتم؛ جمعه پیش ولکام لانچ کنسل شد؛ چون جلسه ای ضروری پیش اومده بود. منم از خونه پیاده رفتم تا اپراهاوس و هر جایی که سر راهم دیدنی بود. خیلی قشنگ بود و دوست داشتنی. 
شنبه خیلی سرد بود؛ اصلا از خونه بیرون نرفتم. یکشنبه رفتم باغ گیاه شناسی خیلی قشنگ بود.
دوشنبه ولکام لانچ برگزار شد‌. البته کسی به کسی معرفی نشد!! فقط ساوا رو شناختم و شوآن هم که از چهارشنبه قبل دیده بودمش ویه جورایی راه انداز من بود. اون روز یه فستیوال چینی بود  ناهار تو یه رستوران  چینی برگزار شد. البته ناهار من و ساوا فرق داشت. واسم عجیب بودن!! خیلی.
بعدش اومدیم دانشگاه با آقای لی حرف زدم و چون لب تاپ نداشتم رفتم خونه.
از سه شنبه رسما کارم رو شروع کردم؛ شوآن همه تلاشش رو کرد بهم کمک کنه؛ بقیه بچه ها هم وقتی منو دیدند گفتند هی😃 ؛ موقع ناهار هم گفتند شوآن اونجاست؛ برو پیشش. یعنی عاشق روابط عمومی شون شدم!! من و شوآن تنها دخترای گروهیم. همون روز دو تا دختر ایرانی دیدم و یه کم حرف زدیم.
امروز آقای لی یه پیشنهاد جدید داد؛. ۳  تا ایرانی دیگه هم دیدم. یکی شون گفت آقای لی بهش گفته بوده دانشجوی ایرانی گرفته، پس من همونم که در موردش حرف زده :)
همون دیروز نماز خونه دانشگاه رو هم پیدا کردم؛ یه جورایی راه افتادم.
لب تاپم هم احتمالا فردا برسه. 
زندگی عادی و روتینه؛ انگار من سالهاست که اینجا بودم انگار نه انگار یه قاره دیگه و یه نیمکره دیگه س. آرومم و دغدغه خاصی ندارم.

پ.ن: لب تاپ خودمو گذاشتم دانشگاه و با موبایل و بی تمرکز و خوابالود هستم واسه همین اینقدر بی سر و ته نوشتم‌.
 
۷ نظر ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۶:۴۵
صبا ..

صبح هنوز ساعت 7 به وقت سیدنی نشده بود که پروازم نشست. از قبل قرار بود دوست بیاد دنبالم. دو هفته پیش یه جا نوشته بودم دو هفته دیگه میام سیدنی و همین شده بود شروع آشنایی. نه دیده بودمش و نه می شناختمش فقط اعتماد کرده بودم و اعتماد کرده بود. 

تو ماجرای خونه پیدا کردن هم کلی کمک کرده بود، اومد خونه رو دید و با صاحبخونه م حرف زده بود و اعتمادش رو جلب کرده بود و البته محیط و ... رو تایید کرده بود.


از گیت که خارج شدم با یه دسته گل اومد جلو و سلام کرد. اصلا انتظار همچین خوشامدگویی رو نداشتم. جنی (Jenny) صاحب خونه م بهش پیام داده بود که صبح اگر میشه یه کم دیرتر بریم و بخاطر همین رفتیم یه جایی صبحونه خوردیم و بعدش اومدیم سمت خونه. مطلقاً احساس غریبی یا گیجی نداشتم، انگار که دارم تو خیابون های شیراز می چرخم، اومدیم داخل و جنی با آغوش باز ازم استقبال کرد؛ اتاقم و بقیه جاهای خونه رو نشونم داد و بعد از اینکه تایید کردم رفتیم وسایل رو آوردیم. تو سایت دانشگاه نوشته بود که یه مبلغی به عنوان پول پیش و قرارداد می نویسیم ولی حالا گفت که پول پیش نمیخواد و کافیه هر دو هفته اجاره ش رو بدم و قرارداد هم نمیخواد بنویسیم. اول فکر کردم دو هفته رو پیشاپیش باید بدم چیزی که تو استرالیا مرسومه ولی بعد که جنی شماره حساب ش رو به ایمیلم فرستاده بود معلوم شد حتی نخواسته بود اجاره هفته اول رو بهش بدم و تاریخ دو هفته دیگه رو برای اولین پرداخت ست کرده بود!


دوست از قبل بهم گفته بود که روز اول باهام همه جا میاد، رفتیم سیم کارت خریدیم و بانک حساب باز کردم، دانشگاه رفتم و استادم رو دیدم، قرار شد برم ناهار بخورم و بعد برم سراغ ثبت نام. با دوست رفتیم ناهار خوردیم و بعد قرار شد اون بره بگرده و منم برم ثبت نام کنم. یه بخشی از ثبت نامم موند، آقای لی (استادم) گفته بود پنج شنبه رو بمون خونه و استراحت کن؛ جمعه هم به مناسبت ورودم ناهار خوشامدگویی با بچه های گروهش داشته باشیم. 


دوباره دوست اومد دنبالم و رفتیم کارت حمل و نقل (اتوبوس و...) گرفتیم و مایحتاج ضروری رو خرید کردیم و بعدش هم اومدیم خونه. جنی بچه هاش رو فرستاده بود خونه پدرشون و خودش هم میخواست شب بره خونه نامزدش بمونه. دو هفته دیگه عروسی شون هست تو همین خونه. برادرش هم میاد و وقتی جنی بهش گفته من شیرازی هستم؛ برادرش گفته که تو سفر ماه عسلش به ایران شیراز هم اومده و می دونه من از کجا هستم. 

اولش فکر می کردم ممکنه بترسم از اینکه شب اول تو این کشور تنها بخوابم ولی ... همه چیز خیلی عادی پیش رفت؛ چمدونم رو باز کردم ؛ لباسام رو چیدم و تخت رو مرتب کردم؛ قاعدتاً باید جت لگ می شدم ولی از ساعت 9 به زور چشمام رو باز نگه داشتم و مثل هر شب خوابیدم. 


شب چند بار بیدار شدم بخاطر صدای هواپیماها که خیلی نزدیک پرواز میکنند، صبح که بیدار شدم بارون اومده بود و هوا یه کم سرد شده بود. تمیزکاری کردم. چند تا از لباسام رو اتو کردم و انگار نه انگار که من 12500 کیلومتر از خونه م دور شدم. 


دوست زنگ زد و از اینکه برام نذری نیاورده بود عذرخواهی کرد، با استاد2 حرف زدم و توصیه های ایمنی علمی کرد، با خواهری و مامان تصویری حرف زدیم و بعد هم رفتم coles و خرید کردم دوباره.


واقعا من اومدم یک کشور دیگه؟! 


یعنی واقعا اون هدف بزرگه من تیک خورده؟!


۶ نظر ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۴۱
صبا ..

ساعت ۰۰ بامداد ۲۵ شهریور است.نشسته ام پشت در اتاق زایشگاه؛ خواهر "ه" که او هم "ه" دوم نام خواهد گرفت تا دقایقی دیگر بدنیا می آید. فقط دو شب دیگر که صبح شود می رسیم به نقطه سر خط جدید زندگی من و خانواده ام؛ حس خاصی ندارم جز هیجان مثبت؛ نه استرس؛ نه نگرانی و نه اینکه قرار هست همه چیز آخرین باشد. حتی از وقت هایی که قرار بود تنهایی مسافرت روم هم آرامترم فقط نگران گربه Jenny هستم :) بعدترها احتمالا از او هم خواهم نوشت.

پنج شنبه شب مهمانی خداحافظی بود؛ اصلا باورم نمی شد که مهمان ها آمده اند که با من خداحافظی کنند؛ مریم که از روزی که گفته بودم می خواهم بروم مدام گریه کرده بود؛ همان شب هم می گفت جلوی من نباش!! نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم. واقعیتش در دلم خنده ام می گرفت؛ نمی دانم چرا اینقدر بی احساس شده ام!! البته به مریم هم گفتم این سوسول بازیها اثرات هورمون های بارداری است؛ ولی آخرش گفت که من در تمام مراحل زندگیش تاثیرگذار بوده ام و حالا دوریم اذیت ش می کند؛ بعدتر فکر کردم و یاد حسابان درس دادن هایم و امتحان معادلات دیفرانسیل  ش؛ یاد خواستگاری هایی که جفت پایی می پریدم روی احساسش؛ یاد تک زنگ هایی که هر روز اول صبح به هم میزدیم؛ یاد عاشق شدنش که هر روز موعظه ش می کردم؛ یاد خواستگاری که مهمترین دلیل به هم خوردنش حرف های من بود و یاد پیامکم که "اویش" را  ۱۰۰% تایید کرده بودم و حالا مریم میزبان کودکی است که احساساتش را اینقدر دگرگون کرده و من قرار است دیگر نزدیک او نباشم... بقیه اما نگران لب تاپم بودند که کلی از وزن بارم را می گیرد. همه هدیه هایشان را خیلی دوست داشتم. آخرش هم دایی یواشکی در گوشم می گوید هر موقع پول خواستی به خودم بگو :)

پنج شنبه ظهر آقای "گ" را سر خیابان شرکت دیدم؛ همکاری که از ۱۱ سال پیش می شناسمش؛ و برایم جالب بود که فرصت خداحافظی فراهم شد؛ دوران همکار بودن با آقای گ و بچه های آن روزها دوران طلایی شغلی من بود.

شنبه صبح با "ر"رفتیم حافظیه؛ مامن روزهای سخت من؛ از تمام فال های حافظی که با هم گرفتیم گفتیم و دوباره تفال زدم به دیوان ش و گفتم حرفی توشه راهم کن و فرمود:

 

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا

چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه

جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش

گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد

محترم دار در آن طره عنبرشکنش

در مقامی که به یاد لب او می نوشند

سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت

هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش

هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال

سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است

آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش


و حالا ساعت شد ۴۷ دقیقه بامداد و خواهر ه یا همان "ه" دوم بدنیا آمد :))


قدمش مبارک و پرخیر برکت باد.


۷ نظر ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۸
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۵۲
صبا ..

آمار کتابخوانی م به صفر نرسه صلوات :)


کتاب لبنان زدگی نوشته سیدحسین مرکبی  رو نمی دونم از کجا سر راهم قرار گرفت. فقط میدونم تو "طاقچه" پیداش کردم و قسمت نمونه رو که خوندم خیلی جذبم کرد. اصولا حوصله کتابی که بخواد نظام رو تایید کنه یا هر چی رو نداشتم ولی این کتاب که سفرنامه اخیری به لبنان بود جنسش یه جوری بود که کشش ش بیشتر از دافعه ای بود که ازش انتظار می رفت. 

من فایل نمونه رو خوندن و خواستم کتاب رو بخرم "طاقچه" جان خطا می داد و همکاری نمی کرد. با پشتیبانی ش مکاتبه کردم و خیلی زود جوابم رو دادند و مشکل حل شد و ما نیز بسیار خشنود شدیم :) 


و اما یادداشت های من از این کتاب:


یک لبنانی روز و شب یاد می گیرد اختلافات  را عذر بنهد و بر سر اشترکات توافق کند، چون می داند حق در انحصار یک فرد یا فرقه نیست. حق ، موجودیتی خارجی است که باید با اشک و عرق و خون به آن تقرب جست.


در جامعه ای که کسانی واجد اکثریت اند نیز اقتدارگرایی کشور را نابود می کند؛ اما لزوماً نه در طرفه العینی بلکه از درون به مرور.


دموکرسی اکثریتی، دموکراسی نیست، دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت است.


به این می اندیشم که نفت حتی صدقه دادن ما را هم سکولار کرده است. در حالی که صدقات، نشان صداقت مسلمانان در اصلاح گری و سازوکاری برای اصلاح جوامع هستند، ما صدقه می دهیم که ثواب فردی ببریمً چون اصلا حگری را سپرده ایم به حکومت، دولت ؛ کمیته امداد ، بهزیستی و ... که بودجه های نفتی خودشان را دارند. گویی نفت آمده تا تکلیف اصلاح جامعه را از گردن ما ساقط کند. واقعاً عجیب است. ما حتی از اعمال خودمان هم مستغنی شده ایم! مهم نیست که ما چه میکنیم ، مهم آن است که نفت چه می کند.



ملتفت هستید که بلندنظری تنها صفت ارتفاع است و ربطی به جهت ندارد! چه باک؟! جهت در کشوری مانند لبنان همان قدر که معنا دارد بی معناست. جهت داشتن برای حفظ موجودیت لازم است ؛ اما هیچ کارکرد مستقلی ندارد. در دراز مدت این ارتفاع است که برنده را مشخص می کند.



اگر تفکیک میان ارزش های انسانی و دینی را پذیرفتیم ، دیگر راه چندانی تا تکفیر نداریم. حتی اگر پیروان روزآمدترین مرجع دینی باشیم، پذیرش این مغایرت ما به مرزبندی و مبارزه با "دیگران" فرا میخواند. نه کوشش برای هدایت هر چه روشن تر و گویاتر مبتنی بر انسانیت. باعث می شود اشکال را لقمه و بلکه نطفه دیگران بدانیم، نه کوتاهی خودمان در امر هدایت.  سپس کم کم خودمان را قوم برتر می پنداریم. قومی که حتی بی عملشان بر با عمل دیگران شرف دارد. مثلا من ِ روحانی به محاذات آن مسیونر مسیحی هیچ وقت خود را مقصر نمی دانم که چرا نرفتم در پایتخت فلان کشور آفریقائی دانشگاهی با شانزده دانشجو تأسیس کنم و سردرش به زبان فارسی بنویسم: "علم دلیل روشن است، هر کس آن را به دست آورد، دست برتر را گرفت و هرکس به دست نیاورد، زیردست شد."  تا مگر 150 سال بعد مردان حیات بخش آن مرز و بوم دست پرورده های من ِ روحانی تلقی شوند و خیابان آن دانشگاه آبرو ساز به نامم باشد.



مشکل ما این است که قرآن را وارونه گرفته ایم. قرآن را به جای ماعون و بلد از توبه و ممتحنه خوانده ایم. در جامعه ای که هنوز طعم آزاد کردن انسان گرفتار و اطعام یتیم و مستمند را نچشیده است، دنبال کافر و منافق گشته ایم.



جهاد معنایی فراتر از حفظ تمامیت ارضی یا در حالت ماکزیمم کشورگشایی دارد. جهاد یعنی مبارزه با موانع خارجی شکوفایی دانه های فطرت مردمان. البته این جهاد اصغر است. اصلا فرض کنیم تمام زمین را تحویل ما دادند. آیا ما صلاحیت اداره ی آن را داریم؟ جهاد اکبر اینجا معنا می یابد. جهاد اکبر فرآیند تبدیل مستضعفان به ائمه شایسته وراثت زمین است. چیزی شبیه مهندسی کشاورزی. غرض که حیات شریعت به حرکت است؛ ... از سمت حبه به سمت شجره.. خودرویی را فرض کنید که سوئیچش گم شده است. حکماً نشستن در آن اتلاف وقت، فشردن پدال گازش بی فایده و بستن کمربند در ماشینی که قرار نیست حرکت کند زحمت اضافی است. آن ماشین را می توان فقه ، پدال گازش را نماز و کمربند را حکمی متعالی همچون حجاب یا غص بصر در نظر گرفت. فقه بدون غایت دقیقا همین قدر بی معناست. اینکه این وسط پلیسی سبز شود و شما را بخاطر نبستن کمربند در خودرویی که سالهاست سویچش گم شده جریمه کند هم حکماً شوخی تاریخ است. این یعنی حتی آن پلیس هم فلسفه کل این دستگاه را نفهمیده فقط در کتاب آئین نامه خوانده کسی را که کمربند نداشت باید جریمه کرد. گویی مقوله حرکت این ماشین در طول دوران به فراموشی سپرده شده است.



دین محمد بیش از هر چیز به انسان نیاز دارد. نه هر کس شد مسلمان می توان گفتش که سلمان شد. مشکل ما همین دور زدن فرایندهاست. مشکل این است که هنوز انسان نشده مسلمان شده ایم و هنوز مسلمان نشده شیعه. قبل از انسانیت می رویم سراغ تعلیم بصیرت.


۵ نظر ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۳
صبا ..

پست های چند روز گذشته م خیلی تلخ بود، ولی واقعیت این هست که من روزهای خیلی خیلی سخت تر رو پشت سر گذاشتم و اصلا الان مساله اونقدر حادی وجود نداره!!! بخشی از این سیاه نمایی درون ذهن من بخاطر همون سگه سیاه هست :) و بخش دیگرش بخاطر این هست که آینده بسیار بسیار نامعلوم هست و متغیرهای خیلی زیادی همزمان با هم در حال تغییر هستند و خب تا یه ثبات نسبی برسیم احساس اضطراب طبیعی هست و بخش بعدی ش هم عذاب وجدان و احساس ناکارآمدی هست.


از همه اینها که بگذریم من فعلا فقط میتونم اون سگ نامحترم رو چخ :)) کنم بره و بقیه قسمت ها رو زمان حل میکنه ؛ البته الان میدونم که حل میکنه معنیش این نیست که همه چیز گلستان میشه البته شایدم شد ولی منظورم این هست که به هر حال با گذشت زمان حساسیت ها کمتر میشه؛ به یه چیزهایی عادت میکنیم ، مسائل جدیدی پیش میاد و ...


اهان این رو هم بگم؛ من سالهاست زمانم فول تایم پر بوده و اکثر روزها می دونستم چه برنامه ای دارم و کی وقت خالی دارم و مثلا امروز نوبت حمامه؛ یا فیلم دیدن یا ... . تو 20 روز گذشته من عصرهام نسبتاً خالی بوده و همین خالی بودن جا رو برای اون سگ سیاهه باز کرده :)  عملا جنبه اوقات فراغت ندارم :)) 


خدا رو شکر میکنم بخاطر همه مشغله هایی که داشتم.


این پست رو نوشتم اولا که حال و هوای اینجا کمی عوض بشه و بگم من در حال چخ کردن اون سگه هستم و اگر خدا بخواد دره موج سینوسی رو پشت سرگذاشتم و دارم سعی میکنم به حالت نرمال برگردم.


ممنونم که همراهم هستید. یه باغ گل تقدیم به دوستای گلم. 

۱۰ نظر ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۱
صبا ..

واقعیت این است که سگ سیاه افسردگی بدجور پاچه ام را گرفته و من هم به جبرانش هیچ کوتاهی در گرفتن پاچه دیگران نمیکنم :)

 

اینقدر همه مسائل پیچیده و نگران کننده است که فقط دلم می خواهد دنیا تمام شود تا همه چیز تمام شود. می دانم که اگر زندگی خودم تنها همین الان تمام شود حجم بزرگی غم و اندوه و مشکل به زندگی اطرافیانم تحمیل می شود؛ دلم گور دسته جمعی می خواهد تا ذهنم شاید پس از مرگ بتواند آرام باشد!!

 

می دانم که کره زمین در بین کهکشان راه شیری و سایر اجرام نقطه آبی کوچکی بیش نیست و مسائل و مشکلات ما یک میلیاردیم این نقطه آبی در زمان حال هست؛ با همه حقارت خودمان و مشکلاتمان و این که بود و نبودمان هیچ تاثیری در این دم و دستگاه عظیم ندارد ؛ ترجیحم نبودن است؛ نه که تجربه بودن همه اش درد باشد و بدبختی و رنج ولی وقتی عاجز می شوی از حل مسائل حقیر زندگیت! وقتی حقارت خودت و مشکلاتت (که همه اش هم از جبر جغرافیاست) مدام جلوی دیدگانت است وقتی تمام افعالت مشکوک به غلط بودن است؛ از سر استیصال و ناچاری ترجیح می دهی که تمام شود تجربه این هستی که شاید ، شاید بتوانی سبکی را هم تجربه کنی. 

 

و البته دلم می خواهد دنیا تمام شود که شاید بتوانم با صاحبش ملاقات کنم و شوق این ملاقات و شنیدن پاسخ سوال های همیشه بی جوابم و امید به فهمیدن علت این همه زشتی بیشتر تشویقم می کند به نبودن. 

 

کاش صبحی نیاید.

 

 

تا اینجا رو دیشب نوشته بودم . ولی منتشرش نکردم چون نوشته ام تلخ بود زیاد؛ دیروز یک روز شدیدا سخت و بد کاری بود که نتیجه اش افکار فوق هست و میخوام این یادداشت اینجا باشه تا بدونم که محیط کار می تونه چه به سر روان آدم بیاره.

 

البته که من درگیر افسردگی هستم و درگیر فشارهای شش گانه از شش جهت! ولی قصد وا دادن ندارم! این روزهای سخت هم میگذره و البته روزهای سخت تری هم در راهه که اگر بخوام به این افسردگی دامن بزنم از پسش برنمیام.

۸ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۰
صبا ..

از کرامات جناب معاون این هست که هر کاری که به ما مربوط هست رو وقتایی که شأن نزول فرمودند در دفترشون، طوری دستور میدن که انجام نشه و کارهایی که اصلا به ما مربوط نیست و انجام شدنش خلاف قانون هست براحتی انجام میشه.


یکی از شاهکارهاشون تو هفته گذشته این بوده: 

یک سری پرونده داریم که یه سری فرم ثابت روشون قرار می گیره و ما این فرم های ثابت رو خودمون پر میکنیم بر اساس محتویات پرونده و جناب معاون امضا می کنند. یه روز من سرمای زشتی خورده بودم و خیلی بی اطلاع صبح سرکار نرفتم، یکی از همکارا هم همون روز صبح اطلاع داده بودن که دو ساعت دیر میان؛ جناب معاون هم اصولا شبیه شهاب سنگ هستند و یهو تو آسمان اداره بارش میکنند! بعد همکار آقا اون روز صبح خودش تنها بوده و 30 تا از همون پرونده هایی که روشون فرم قرار داره رو میز همکار بوده و! فرم ها هم خالی! بودند، خودش تنها هم خیلی کاری از دستش بر نمی اومده که میگه بگذار لااقل امضای این پرونده ها رو بگیرم تا کارا یه کم جلو بره (طبق شناختی که از رئیسش داره :)))  ). بعد 30 تا پرونده رو با فرم خالی شون می فرسته اتاق جناب معاون و 10 دقیقه بعد پرونده ها با فرم های امضا شده برمیگرده !!! بعد از نیم ساعت یک پرونده دیگه رو جناب معاون می فرسته اتاق ما و میگه این یکی رو یادتون رفته فرمش رو پرکنید :|  پرش کنید تا امضاش کنم!! 


بعد ملت شریف ایران دنبال 9 میلیارد دلار و دکل و خود خلیج فارس و دریای خزر می گردن!  نمی دونند که آقایون اصلا نمی دونند چی رو  چرا امضا میکنند!؟


البته طبق اون چیزی که ما از جناب معاون می بینیم گاهی اوقات خوب میدونه چی رو باید امضا کنه و  البته که مشت نمونه خروار هست :(



۱ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۴
صبا ..