غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو  خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

قیصر امین پور

۱ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۱
صبا ..

مراسم عقد و عروسی خواهرم به خوبی و به شادی برگزار شد و بار سنگینی از روی دوش همه مون برداشته شد.


من که نقش تنها خواهر عروس رو داشتم هم حجم کارها و مسئولیت هام خیلی زیاد بود، هم به شدت استرس داشتم که آیا واقعا خواهرم انتخاب صحیحی داشته و آیا واقعا خوشبخت خواهد شد. شدت استرسم اینقدر زیاد بود که تقریبا از 4 شنبه غذا خوردنم به صفر رسید تا دیشب! خدا رو شکر بدو بدوهای این چند وقت نتیجه خوبی داشت و مراسمی با کمترین حاشیه برگزار شد و فامیل هم ابراز داشتند که خیلی بهشون خوش گذشته و مراسم متفاوتی بوده. 


هنوز هم نگران خواهرم هستم! و این نگرانی و ترس و بی اعتمادی بخاطر ترس کلی من از آدم هاست که بخاطر محیط کارم خیلی خیلی بیشتر از حجم نرمال هست. 


امیدوارم که همه زوج ها با درایت و مهارتشون در کنار هم تا همیشه خوشبخت باشند و چالش های زندگی را با موفقیت و سربلندی پشت سر بگذارند.



۱۲ نظر ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۴
صبا ..
أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ 

وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ 

الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ 

وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ 

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا 

إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا

فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ

وَإِلَى رَبِّکَ فَارْغَبْ 

خدایا من منتظر روزی هستم که که بتونم بگم بار گرانم را از پشتم برداشتی ؛ باری که داشت پشت من را می شکست، منتظر روزی هستم که با افتخار به اینکه به حرف تو ایمان داشتم به هر کسی که در شرایط سخت قرار داره نه دو بار که ده بار و صد بار بگم با هر سختی آسانی است.



۵ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۴:۴۸
صبا ..

الان دقیقا به تاریخ و ساعت سالگرد تولدم هست.


و من فقط به این فکر میکنم که:

"آیا میان آن همه اتفاق 

من از سر اتفاق زنده ام هنوز؟!"


قطعا که اتفاقی نیست! یکی از معانی اسم واقعیم هدیه هست، معنی که مامانم به خاطرش اصرار داشته که اون اسم رو برای من انتخاب کنه و من همیشه فکر میکردم و اعتقاد داشتم که باید جوری زندگی کنم که شبیه هدیه ی زندگی پدر و مادرم و البته اطرافیانم باشم. الان وسطِ وسط زندگیم هستم و می دونم که هدیه نبودم ولی تلاشم رو کردم. ولی حالا که هنوز زنده ام و در سالگرد جدید تولدم دوباره فرصت زندگی بهم داده شده باید بیشتر حواسم به این باشه که در فرصت باقیمانده به رسالتم عمل کنم و حداقل با بودنم یا با شنیدن اسمم لبخندی بر لبان اطرافیان بیارم.

رسالت سنگینی ست مخصوصا در این روزهایی که ... ولی خب حتما از پسش بر می اومدم که روزهایی کودکی و نوجوانی ام چنین فکری در ذهنم شکل گرفته است.


16 تیرماه 1397 - شیراز



۸ نظر ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۰
صبا ..

سالیان دراز است که لبه پرتگاه زندگی میکنم و عمق خوشی هایم یک سانت و عمق غم هایم فرسنگ هاست و حالا که همان چرخه نفرت انگیز و شوم همیشگی دوباره فعال شده؛ هیچ حسی ندارم؛ فقط آرزویم این است که صبح های این زندگی کمتر از انگشتان یکدست باشد. خسته ام از امید ساختن؛ خسته ام از عذاب وجدانی که برای ساختن امیدهایم یک لحظه هم دست سنگینش را از ذهن من برنمی دارد. خسته ام از اینکه بجای خوشی و لذت از شادی هایم و تلاش هایم باید حواسم به پرتگاه باشد و دلم میخواهد تمام شود همه چیز؛ حتی حالا که دقیقا وقت برداشت محصول هست.

۳ نظر ۰۹ تیر ۹۷ ، ۱۷:۰۹
صبا ..

رَبِّ یَسِرْ و لا تُعَسِّر سَهِّل عَلَینا یا رب العالمین 

۲ نظر ۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۹:۵۳
صبا ..

اعوذ بالله من شر جمهوریه الاسلامیه الایران😣


تو تمام بحران های این یکسال اخیر مدام این جمله رو تکرار کردم:

Every things come to you at the right moment, be pateint and trust the process.

و خیلی چیزهای مثبت دیگه ولی الان واقعا هیچ امیدی به هیچ اتفاق مثبتی نیست.

۵ نظر ۰۴ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۰
صبا ..

اول خبر خوش رو بدم:) 

جناب معاون داره جا به جا میشه و من اینقدر خوشحالم که نگو. یه شهر به آسایش می رسند  به شرطی که قضیه دیو چو بیرون رود فرشته درآید نشود ;) البته جناب معاون از نظر برخوردی و اخلاقی دیو نبودند ولی از نظر عملکرد از نظر من فراتر از دیو بودند! به نحوی که معادل الهه گان وجدان و مسئولیت پذیری و سواد و دقت در اساطیر ایرانی، یونانی و حتی مصری قلمداد می شدند :))  


------------------

امروز خیلی شلوغ بود؛ خیلی ها! از اون روزهایی که من ظهر فکر میکردم از جنگ تن به تن برگشتم بس که فشار زیاد بود. دو ساعت اول هم اون یکی همکار نبود و دیگه واویلا.


-همون اول صبح یکی از ارباب رجوع های ثابتمون که ( جایگاه ویژه ای در مسابقات پاتیناژ کردن روی اعصاب ما دارند ) حاضری شون رو زدند و جلوس کردن، این بنده خدا می دونه که من از خودش و خانوادش خوشم نمیاد!! هیچ حرف خاصی نزد! بعد یک نفر دیگه اومد و به احترام همکارآقا نشست و این دو تا شروع کردند به صحبت و ما هم رو دور تند سر و کله زدن با ملت شریف! دیگه همکار آقا شروع کرد ریز ریز غر زدن که سرمون رفت، وای چقدر حرف میزنند و ... منم یه نیم ساعت دیگه تحمل کردم دیدم نه کوتاه بیا نیستند! دیگه گفتم بهتره جلسه تون رو همین جا تموم کنید و میدون رو بدین دست ما! بعد طرف پررو پررو برگشته میگه یه کم دیگه مونده من مشاورم از ایشون تموم بشه مراعات کنید تا تموم بشه!!!!!!!!! 



- یه خانمه دیگه که باز خودش و خانوادش ارباب رجوع مون هستند و فکر میکنند طاق آسمون باز شده اینها افتادن زمین! 100 بار رفت و اومد گفت کار من چی شد؟ دیگه من بعد از 100 بار گفتن چشم! کارتون تموم شد خودمون صداتون می کنید! صدام در اومد گفتم خانوم شما یه نونوایی ساده که میرید این همه غر می زنیدف خب اندازه یه نون گرفتن حداقل صبر کن!  یه پشت چشمی نازک کرد و رفت! چند دقیقه بعدش همکارآقا رفته بیرون به اونم گفته بود چی شد چی شد؟! همکار آقا باز قضیه نونوایی رو گفته بود! بعد خانمه میگه از صبح تا حالا یه لیوان آب خنک بهمون ندادید چطور صبر کنیم؟

یعنی اینو که گفت ما دیگه حرفمون نیومد!  آخرش همکار آقا میگفت برم بهش بگم ببخشید با نسکافه و آب میوه ازتون پذیرایی نکردیم!! 


-  نزدیک ساعت 12 بود و من دیگه علائم له شدگی درونم پدیدار شده بود! نه تنها من، اون یکی همکار هم که تازه ساعت 10 اومده بود کلافه و خسته شده بود! بعد یکی اومده تو رو به ایشون میگه چقدر صبر کنم خسته شدم! همکار بهش میگه همه مون خسته شدیم! بیرون باشید کارتون که تموم شد صداتون میکنیم! میگه شما هر روز این همه کار میکنید ما عادت نداریم یه روز که میاییم اینجا بیشتر خسته میشیم وصبر نداریم!! کار ما رو زودتر راه بندازین!


- و 30 تا مورد مشابه دیگه.



۳ نظر ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۶
صبا ..

طبق رسم این چند سال اخیر تصمیم گرفتیم که عید فطر بریم سفر یه جای خنک، بعد از کلی تحقیق و تفحص قرار شد بریم سمیرم و کلا جنوب استان اصفهان که دمای هواش پایینه و آبشار و رودخونه هم زیاد داره. 

جالبیه این سفر این بود که قرار بود پنج شنبه صبح بریم و شنبه شب برگردیم که اونجا که رفتیم به این نتیجه رسیدیم که جمعه عصر برگردیم، قرار بود یه جاهایی بریم که به دلایل مختلف از جمله خشکسالی و اینکه نمونه بهترش اطراف شیراز هست نرفتیم! قرار بود یه جاهایی نریم ولی به دلیل اینکه سر راهمون بود رفتیم. قرار بود محل اقامتمون یه جایی مربوط به اداره ما باشه، که رفتیم و دیدیم کارمند مربوطه سوئیت خودشون رو به اسم اداره جا زده و رفتیم یه جای دیگه :) و خیلی هم بهتر بود.  خلاصه که بنده که برنامه ریز این سفر بودم اصلا یه برنامه دیگه ریخته بودم سفره واسه خودش یه جور دیگه پیش رفت و خیلی هم دقیق پیش می رفت :) 

یکی از جاهایی که قرار نبود بریم غار ده شیخ (deh-sheikh) بود، مسیر رفتمون رو از جاده یاسوج رفتیم و کاملا هم از وجود این غار مطلع بودیم ولی بخاطر اینکه من خونده بودم که ورودی ش باید نشسته بریم و فکر میکردیم یه کوهیپمایی داره که واسه مامان مقدور نبود قرار نبود بریم. ولی تو راه که تابلوها رو دیدیم وایسادیم پرسیدیم گفتن که ماشین تا نزدیک غار میره و سخت هم نیست، دیگه ما هم دیدیدم همونجاییم خب، گفتیم میریم میبینیم نشد نمی ریم دیگه! رفتیم دیدیم و خیلی بهتر از تصور ما بود، همون پایین کوه ماشین رو پارک میکردیم و بعد خودشون با پاترول می بردن تا نزدیکی های غار و بعد هم 40-50 تا پله و بعد یه غار محشـــــــــــــــــــر. هر چی از زیبایی غار بگم کم گفتم از عجایب خلقت بود و چون ما پنج شنبه رفته بودیم بجز ما 3-4 نفر دیگه بودن و خیلی خیلی عالی بود. 

عمر غار به 135 میلیون سال پیش می رسید و آرایش استلاگمیت و استلاگتیت هاش واقعا بی نظیر بود.  عکساش رو اگر دوست داشتین سرچ کنید و لذت ببرید :)


جمعه هم که تصمیم شد برگردیم قرار شد بیایم آباده و از اتوبان اصفهان - شیراز برگردیم. ساعت 7.30 هم که فوتبال بود، جاده خلوت خلوت! یه جاهایی که فقط خودمون تو جاده بودیم:) یه جاهایی فقط ما بودیم و کامیون ها :) پلیس راهها هم هیچ کس نایستاده بود :)) و تو جاده ای که قدم به قدم پلیس وایساده هیچ کس نبود:) دیگه فوتبال هم تو جاده با رادیو شنیدیم و بسیار خوشحال شدیم که بردیم.  با توجه به این برد زیبا من گفتم دیگه شیراز نمی تونیم وارد بشیم و دروازه قرآن ترافیکه! ولی خوشبختانه لاین مخالف ترافیک بود در حد همون جام جهانی :)) ولی لاین ما باز بود و زود خدا رو شکر رسیدیم خونه :) 


خدایا شکرت:)

۵ نظر ۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۲
صبا ..

تا حالا سابقه نداشته من اینقدر طولانی ننویسم، از خیلی چیزا هم باید بنویسم ولی هی میگم حالا بعدا :)



خدایا شکرت خیلی زیاد. پارسال ماه رمضون روزهای خیلی خیلی سختی رو داشتیم سختیش در تصورمون نمی گنجید؛ دعایی که اون روزها می کردم این بود که همه اون سختی ها رو اسباب خیر دنیا و آخرتمون قرار بده؛ تمام سعیم رو کردم گلایه نکنم و کل پارسال تا آخر سال 96 تمام زندگی ما برپایه تمرکز زدایی بود! بیشترین تعداد سفر و تفریح در عمرم تا امروز مربوط به سال 96 هست و دلیلش حجم بار سنگینی بود که تحملش اصلا آسون نبود و باید یه جوری مدیریتش می کردیم. این ماه رمضان و این شب ها دعا میکنم برای همه کسانی که مثل روزهای سال گذشته ما نه تنها صورتشون رو با سیلی سرخ میکنند که اسباب حسادت بقیه هم میشند !! دعا میکنم هیچ دلی اونقدر دردمند نباشه که حتی دردش رو هم نتونه بگه. دعا میکنم که بشم اسباب و وسیله ای که حتی شده ذره ای بتونه بار درد و غصه یکی از مخلوقات خدا رو کم کنه. 

امسال یاد گرفتم دعا کنم اگر کسی بهم بدی کرد؛ نارو زد، دروغ گفت یا هر چیزی که آرامش من رو به هم زد، خدا هیچ وقت واسش تلافی نکنه، اینقدر قدر غرق نعمت و خوبی و شادی و سلامتیش کنه که از رفتار بدش شرمنده بشه و خودش بشه شروع زنجیره خوبی؛ شروع خیر و خودش بشه اسبابی برای جبران بدی های گذشته ش در مقایس بزرگتر. 


امشب آخرین شب قدر هست این فراز از دعای جوشن کبیر رو امسال خیلی دوست داشتم:


 یَا مَنْ خَلَقَنِی وَ سَوَّانِی یَا مَنْ رَزَقَنِی وَ رَبَّانِی یَا مَنْ أَطْعَمَنِی وَ سَقَانِی یَا مَنْ قَرَّبَنِی وَ أَدْنَانِی یَا مَنْ عَصَمَنِی وَ کَفَانِی یَا مَنْ حَفِظَنِی وَ کَلانِی یَا مَنْ أَعَزَّنِی وَ أَغْنَانِی یَا مَنْ وَفَّقَنِی وَ هَدَانِی یَا مَنْ آنَسَنِی وَ آوَانِی یَا مَنْ أَمَاتَنِی وَ أَحْیَانِی 


انگار فیلم کوتاه از کل زندگی م هست. یه جورایی خیالات رو راحت میکنه که در حین اینکه تو کل زندگیت این همه دست و پا می زنی و میدویی و تلاش میکنی ولی درست که نگاه میکنی هیچ کاره ای :) همین پارادوکس لبخند میاره رو لبم :)


-------------


آخرین مقاله باقی مانده از تز ارشدم یک ماهی هست که ریوایز خورده و استاد2 هفته ای یکبار ایمیل میزنه که چی شد؟! تو این مدتی که اینجا ننوشتم دست و دلم به نوشتن جواب داوران مقاله هم نمی رفت، گفتم بیام اینجا بنویسم شاید دست و دلم از رو رفت و 4 خط دیگه نوشت و تمومش کرد و رفت.  یعنی میشه پرونده این مقاله ها به زودی بسته بشه؟!


------------


زری جان اومد شیراز و همدیگرو تو شاهچراغ دیدیم؛ دومین دوست وبلاگی بود که میدیدمش! البته اولی شیرازی بود :)  حس خیلی خوبی داشتم از دیدن خودش و بچه های دسته گلش و چه کاری خوبی کردیم همو دیدیم. زری بیا بگو من چقدر شبیه نوشته هام بودم؟


--------------

آخیش بالاخره طلسم سکوت رو شکستم :)

۱۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۲
صبا ..