غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

گفته بودم که این جمعه قرار بود یه مهمونی بی بی شاور باشه. کلا بجز مادرخانمی ۸ نفر بودیم و یه جلسه دوشنبه گذاشتیم و تقسیم کار کردیم. چهارشنبه من و یکی دیگه از بچه ها رفتیم کادوها رو خریدیم. همه چی هم خریدیم. لباس و اسباب بازی و ظرف غذا و پوشک و حتی دستمال مرطوب :) بقیه بچه ها هم قرار بود هر کی یه  چیزی درست کنه بیاره یا یه خوراکی بخره. از اون طرف هم به مادرخانمی گفته بودن که قراره برای یکی از بچه ها که درسش تموم شده مهمونی سورپرایزی خداحافظی بگیریم و جمعه لباس خوب بپوش بیا دانشگاه! 

راستی شماره منم یه دوست ایرانیم که اونم دعوت بود داده بود به بچه ها. اینا چون همشون کار آزمایشگاهی دارن زیاد همدیگر رو میبینند و می شناسند. اسمش خانم ب هست و تو دانشکده ما نیست. 

جمعه ما از ساعت ۳ شروع کردیم به کادو کردن و تزیین کردن و ... من اولین وسیله رو داشتم کادو کردم که یهو یکی از بچه ها گفت وای تو چه خوب کادو میکنی!! بعد هم گفت من بر اساس دیدن خانم ب و دو سه تا ایرانی دیگه فهمیدم شما خیلی باهوشید تو این چیزا!! نظر خودت چیه؟ من: واقعا؟ نه بابا این چیزا تو کشور ما کاملا عادی هست و همه بلدن و خیلی خوب انجام میدن و ربطی به هوش نداره!

(بعدش به خانم ب گفتم والا یکی نیست بهش بگه ما کلی رو خودمون کار کردیم که از سیستم خط کشی و همه چی مرتب باشه و همه چی شیک باشه و نگاه وسواسی نداشته باشیم در بیایم و من به شخصه به شکل بیماری به این همه نظم و شیکی خودمون نگاه میکنم و تازه دارم خوب میشم)

 

دیگه کلی هم بادکنک باد کردیم و همه چی خوب بود و چراغا رو خاموش کردیم و مادر خانمی با یکی از بچه ها اومد و سورپرایز شد. خیلی خوشحال شد و هی می پرسید کی این همه تزیین کردین؟ کی اینو انجام دادین و ... 

 

دیگه حرف زدیم و بازی کردیم و من آهنگ دختر حمید طالب زاده رو گذاشتم و یه کم ترجمه کردیم و اونا هم آهنگ هندی گذاشتن و رقصیدن و ... 

بازی هایی که کردیم یکیش این بود که سایز شکم مادرخانمی رو حدس بزنید و در نهایت اونی که دقیق ترین حدس رو زد برنده شد.

یه بازی دیگه هم این بود که عکس بچگی چند تا از بازیگرای بالیوودی رو در آورده بودن و همین طور عکس بزرگسالی شون و باید با هم مچشون می کردی تو یک دقیقه. اونی که بیشتر مچ درست رو انجام می داد برنده بود.

دوست صمیمی مادرخانمی بانی این مهمونی بود و امروز تولدش بود و برنده مسابقه هم اون شد. بعد بچه ها گفتن ما برای برنده این بازی هدیه در نظر گرفتیم وهی با شوخی پرسیدن اگر گفتید هدیه چی هست و ... که یهو برگزارکننده مسابقه با یه کیک کوچولوی خوشکل اومد و این دوستمون هم سورپرایز شد بخاطر تولدش و هم بخاطر اینکه فکر نمیکرد تو مهمونی سورپرایزی که خودش مدیریت کرده کسی بخواد خودش رو سورپرایز کنه :)

 

دیگه من آهنگ تولد مبارک اندی رو گذاشتم ویه رقص چاقو هم براشون رفتیم و با این سنت فرخنده ایرانی هم آشناشون کردیم :)) 

 

دیگه همه خوشحال و راضی وسایلا رو جمع کردیم و بادکنک ها رو ترکوندیم و شب خوب رو به پایان رسوندیم. 

 

-----------

یه جا تو بحث ها مادرخانمی می گفت من از موقعی که اومدم استرالیا متوجه شدم خونه چقدر کار داره چون تو هند همیشه کمک داشتیم و اصلا نمی فهمیدیم کارای خونه چطور پیش میره!

 

یه دوست دیگه هم دارم کامبوجیایی هست و داره دکترای دومش رو میگیره. تو کشور خودش هیات علمی هست.  دکترای قبلیش رو فرانسه بوده! ازدواج کرده و یه بچه ۱۳ ساله هم داره که شوهرش و  بچه ش تو کشور خودش هستند. بعد این دوست محترم آشپزی بلد نیست و الان داره یاد می گیره و میگه همیشه یکی بوده که آشپزی کنه و شوهرم مثلا آشپزیش خوبه و زنگ زده گفته فلان چیزو اینجوری درست کن و ... 

 

یا قبلا یه دوست عربستانی هم داشتم اونم می گفت ما معمولا کمک داریم واسه کارهای خونه و البته می گفت بستگی به درآمدت داره و خیلی هام هستند که کمکی ندارن. 

 

ولی واسم جالب بود که اکثر زنان تحصیلکرده کشورهای جهان سومی از خانواده های سطح بالای اون جامعه هستند. خانواده هایی که جایگاه زن توشون متفاوت از حداقل تصورات من هست و خب برای من خوبه که این چیزا رو ببینم که همیشه زن سنگ زیرین آسیاب زندگی نیست. اونم تو کشورهایی که ادعای فرهنگ و تمدنشون گوش فلک رو کر نکرده. 

 

۱۳ نظر ۲۶ مهر ۹۹ ، ۰۵:۰۸
صبا ..

 دختر جنی برای روز مادر واسش کتاب آشپزی ایرانی خریده و بهش گفته که اینو خریدم که برامون غذاهای ایرانی درست کنی و هر جاش که مشکل داشتی از صبا بپرسی :) لازمه بگم چقدر خوشحال شدم؟! 

نویسنده کتاب یه خانم سویسی هست که تا ۹ سالگیش رو تهران زندگی کرده (دهه ۵۰ میلادی) و اون روزها براش شبیه یه رویای شیرین بوده تا اینکه چند سال پیش به ایران سفر میکنه و آشپزی و فرهنگ ایران رو به تصویر میکشه. نویسنده الان سیدنی زندگی میکنه و چند تا کتاب آشپزی دیگه هم داره برای ملل دیگه. 

 

دو تا از بچه های دانشگاه هستند من هر از گاهی باهاشون ناهار میخورم. دخترهای خیلی گرم و مهربونی هستند و اولش هم اسم همو گفتیم ولی من خب هیچ وقت اسماشون یادم نبود!! لهجه هم دارن. یکیشون هندی هست و اون یکی سریلانکایی و دیگه هم تلاش نکردم که اسمشون رو بپرسم. چون روم نمیشد و میترسیدم بازم نفهمم. بعد چند وقت پیشا یکیشون گفت که بارداره! من هم بسیار زیاد ذوق نمودم.  جمعه یه مسیج با شماره ناشناس اومد که سلام صبا! من فلانی هستم. مسیج رو باز نکرده بودم گفتم حتما تبلیغ هست. بعد که خوندم دیدم یکی از همین دختراست و قراره جمعه واسه دوستش که باردار هست مهمونی بی بی شاور سورپرایزی بگیره و منو هم دعوت کرده بود. اینقدر خوشحال شدم که حد نداره. و البته واسم جالب بود شماره م رو از کجا آورده بود. چون ما اینجا با اسلک با هم درارتباطیم و بجز یه نفر تو کل این دانشکده هیچکس شماره منو نداره !

 

اینقدر ذوق میکنم اینایی که فقط باهاشون سلام علیک دارم تو انستیتو یادشون هست من پارسال تعطیلات سال نو ایران بودم و خودشون میگن یه کم دیگه مونده بشه یکسال و ... . خدایی من هیچوقت فکر نمیکردم بخوام اینقدر تو ذهنشون باشم!

 

دیروز یه جایی دعوت بودم (جمع ایرانی) بعد یه نی نی خوشمزه هم بود. اولش از دور کلی ذوق نی نی رو کردم و یواش یواش خواستم بغلش کنم مامانش گفت چون کسی رو زیاد ندیده احتمالا گریه می کنه. منم گفتم باشه پس بغلش نمیکنم. بعد خوابوندنش رو زمین که اونجا باهاش تعامل کنم و یه کم باهاش حرف زدم و بازی کردم اینقدر خوش اخلاق شد و می خندید که دیگه اومد بغلم :) و ...  بعد امروز واسه یه چیزی به مامانش پیام دادم (دیروز بار دومی بود که مامانش رو می دیدم) بعد مامانش گفت از این به بعد تو تمام مهمانی های ما دعوتی به عنوان اولین دوست نی نی :) 

۹ نظر ۲۰ مهر ۹۹ ، ۰۵:۵۰
صبا ..

هفته ای که گذشت لانگ ویکند بود و دوشنبه یعنی دیروز به مناسب تولد ملکه ایالت ما تعطیل رسمی بود.

من از همون اولا که اومده بودم اینجا و هایکینگ می رفتم دوست داشتم برم کمپینگ ولی خب از نظر روانی اصلا آمادگیش رو نداشتم و از اون طرف هم بعد از پایان سال اول حضورم اینجا درگیر تغییر دانشکده و موضوع جدید شدم و بعد هم آتش سوزی ها و کرونا که باعث شد با وجود آمادگی روانی نتونم این مهم رو به سرانجام برسونم :) 

تا بالاخره تو یکی از این گروه هایی که عضوم یه برنامه سه روزه از جمعه تا یکشنبه رو گذاشتن و من هم پس از بررسی های فراوان حس کردم که براش آماده هستم و لبیک رو گفتم. از همون اولا هم جنی بهم گفته بود که تجهیزات کمپینگ رو داره و هر وقت خواستم برم می تونم از اونا استفاده کنم.

که نتیجه ش این شد که من فقط لباس تنم و کفشام واسه خودم بود. حتی کاپشن هم جنی بهم داد و گفت مال من بهتر پک میشه و گرمتره! 

خلاصه ما با ذوق فراوان کوله رو جمع کردیم که ۱۵ کیلو ناقابل شد!!! و صبح جمعه راه افتادیم به سمت محل قرار و از اونجا هم تقریبا ۳.۵ ساعت رانندگی بود تا برسیم به نشنال پارک مدنظر! این منطقه جزو جاهایی بود که تو آتش سوزی های پارسال سوخته بود و من کنجکاو بودم ببینم جنگل های سوخته الان در چه وضعی هستند.

ساعت ۱ رسیدیم به محل پارک ماشین و کوله به دوش راه افتادیم که تا قبل از تاریکی هوا برسیم و بتونیم چادر بزنیم. 

ولی مگه مسیر پیش می رفت. اولین تجربه من تو حمل کوله به این سنگینی بود و عملا داشت جونم بالا می اومد اصلا حفظ تعادل تو سربالایی ها و سرپایینی ها کار آسونی نبود! قرار بود تا جایی که می ریم کمپ می کنیم ۱۲ ک راه باشه ولی عملا شده ۱۸ تا. چرا ؟ چون ترک ها سوخته بود و یه جاهایی یه تکه هایی را اشتباه می رفتیم و تا برگردیم تو ترک اصلی کلی اضافه تر رفته بودیم. 

خلاصه به هر سختی و زوری بود رسیدیم و ۳۰ ثانیه بعد هوا تاریک شد و چادرامون رو علم کردیم و قرار بود بریم تو یه جای غار مانند ولی اونجا قبل از ما کمپ کرده بودن! این جایی که ما بودیم مثل یه دشت بود و هوا هم شروع کرد به سرد شدن و باد می اومد!  دیگه بچه ها زود آتیش درست کردن و شام خوردیم و بعدش رفتیم از یه جوی آبی که نزدیک بود آب برداشتیم و خوابیدیم. من با همون کاپشن خوابیدم ولی هنوز سردم بود دیگه پاشدم یه شلوار دیگه و یه بلوز دیگه ای که داشتم رو پوشیدم و با جوراب رفتم تو کیسه خواب و تا دماغم زیپش رو کشیدم بالا که دیگه دما خوب شد و تونستم بخوابم و البته باد می اومد و مهتاب هم بود و هی بیدار میشدم ولی خیلی خیلی بهتر از انتظارم خوابیدم. صبح بیدار شدیم و لیدرمون رفته بود اون غار رو چک کرده بود و گفت اون گروههایی که اونجا بودن دارن میرن و ما بریم بالا که کمتر باد شب اذیتمون کنه دیگه بساط رو دوباره جمع کردیم و رفتیم بالا و بعدش قرار بود یه مسافت تقریبا ۲۰ کیلومتری رو بریم همون اطراف و آبشار و ... ببینیم. رفتیم و رفتیم و من واقعا جون درست و حسابی هم نداشتم ولی آب هم زیاد نبرده بودیم که برسیم به آبشار و از اونجا آب برداریم. وقتی رسیدم به محل آبشار دیدیم آب به صورت قطره ای ازش میاد یه یکساعتی طول کشید تا ۳ تا بطری یک لیتری رو پر کنیم و همونجا ما ناهار خوردیم و دو تا از بچه ها رفتن یه سمت دیگه رو ببینند که چون درختا سوخته بود ویوی جالبی ندیده بودن. دیگه تا برگشتیم باز شد زمان غروب خورشید و خوبیش این بود که چادرامون آماده بود. باز بچه ها آتیش درست کردن و دورش نشستیم و شام آماده کردیم و ستاره ها رو دیدیم. هوا هم اصلا سرد نبود اون شب و با یه بلوز تکی بدون جوراب و با زیپ نیمه باز کیسه خواب من خوابیدم.

صبح روز سوم هم قرار شد صبحانه سنگین بخوریم و بریم برسیم به ماشین ها و بعد تو جاده ناهار بخوریم. قرار بود از یه مسیر دیگه که رودخونه و آب داشت برگردیم و مسافت طبق نقشه ۱۲.۸ ک بود. با یه لیتر آب راه افتادیم و رسیدم به حوضچه های آب و بچه ها شنا کردن و دوباره رفتیم و رسیدیم یه رودخونه دیگه و یکی از یچه ها باز زود پرید تو آب ولی زود جمع کردیم. اون موقع ساعت ۱۲ بود و همه گفتن گرسنه نیستند و بریم که به ماشین برسیم. نشون به اون نشون که ساعت ۵.۵ تو ماشین نشستیم و برگشتیم و مسافت پیموده شده ۱۷.۸ بود. من که دیگه واقعا داشتم می مردم آب هم یکی دو کیلومتر آخر نداشتم و عملا سوخت نداشتم. روز سوم هوا به شدت گرم بود و درخت های مسیر هم هیچ سایه ای نداشتند. وقتی رسیدم بچه ها کلی بهم تبریک گفتن چون اولین تجربه م بود و چون تا حالا هیچ کدوم تو سه روز ۵۰ کیلومتر نرفته بودن.

لباسامون سیاه و ذغالی و صورتمون هم که با دستمال مرطوب پاک کردیم دستمال سیاه شده بود :)) 

دیگه راه افتادیم اومدیم سمت سیدنی و وسط های راه که اومدیم تو جاده اصلی بعد از سه روز گوشی هامون آنتن داد و اینترنت دار شدیم و برگشتیم به تمدن . یه جا هم مک دونالد وایسادیم و ناهار و شام خوردیم من تا سفارش بچه ها تموم بشه غذام رو تموم کرده بودم :)) 

بچه ها نگران بودن من بار اول و آخرم باشه که میرم کمپینگ ولی من تازه خوشم اومده :) 

درسته خیلی سخت بود ولی تجربه بسیار زیبا و ارزشمندی بود. اون آب برداشتن و آتیش درست کردن و چایی و غذا خوردن کنار آتیش و زندگی اینقدر طبیعی و دور بودن از تکنولوژی رو بسیار دوست می داشتم.

 

آهنگی که تو ذهنم پلی میشد آهنگ rise با صدای کیتی پری بود. هم به خودم انرژی میداد و هم اینکه وقتی درختای سوخته رو میدیدم که دوباره جوانه زدن و پیروز شدن میدیدم که وصف حال اونا هم هست. 

۷ نظر ۱۵ مهر ۹۹ ، ۱۵:۱۳
صبا ..

داشتم یه جایی ثبت نام می کردم یه سوالش این بود که دوست دارید چطور بهتون رفرنس داده بشه؟ مثلا : she/her 

یعنی دیگه مستقیما نمی پرسند جنسیت شما چی هست؟  چون ممکنه جنسیت موقع تولدت یا اون چیزی که در ظاهر نشون میدی با اون چیزی که ویژگی های روانیش رو داری متمایز باشه!

 

یا مثلا اکثر جاها اسمی از wife / husband برده نمیشه و مدام از کلمه پارتنر بجاش استفاده میکنند. چون میخوان نشون بدن برای ما مهم نیست که تو به عنوان یک مرد پارتنرنت زن هست یا مرد! باهاش ازدواج کردی یا چی! 

 

نظر شخصی من: خیلی خوب هست که به مسایل خصوصی زندگی آدمها کاری ندارند و یه جوری سوال نمی پرسند که کسی که با بقیه متفاوت هست سختش بشه. ببخشید اینقدر مستقیم میگم ولی یه جورایی دارن جا می اندازن اینکه دیشب تو رختخواب با کی بودی هیچ تاثیری روی تعامل ما با تو نداره و اون تمایلات شخصی تو هست و به خودت مربوط هست و هر چی باشه تو برای ما محترمی و ما هم اونجوری که تو خودت رو به ما نشون بدی می پذیریمت! 

 

نظر شما چی هست؟ 

۱۹ نظر ۰۱ مهر ۹۹ ، ۰۶:۴۲
صبا ..

به تاریخ میلادی دو سال پیش الان تو هواپیما نشسته بودم به مقصد سیدنی! 

 

بله دو سال گذشت! نمی تونم بگم به همین زودی! واقعا توصیف این دو سال خیلی سخته! اینقدر اتفاق افتاده هم اینجا و هم ایران که باورپذیر نیست همه ی این اتفاق ها تو دو سال افتاده!

 

شاید یکی از دلایلی هم که کمتر می نویسم حجم زیاد اتفاقات هست. در واقع جا می مونم از نوشتن این همه اتفاق! 

 

برآیند احساسم از مهاجرت همچنان مثبت هست! از کشوری که انتخاب کرده ام و از تصمیماتی که تو این دو سال گرفتم تا به امروز راضی هستم و البته این معنیش این نیست که همه چیز سرجای خودش و در حالت پرفکت قرار داره! نه! اصلا!   دیشب داشتم به جنی می گفتم هنوز هم خیلی با اونی که تو ایران بودم فاصله دارم. هنوز هم چالش های آزاردهنده توی ارتباط برقرار کردن دارم و خیلی جاها ناچار به سکوت میشم. اون چیزی که توی ایران نقطه قوتم بود الان شده نقطه ضعفم و این اصلا آسون نیست ولی تلاش هام رو می بینم و اینکه ذره ای حرکت رو به جلو دیده میشه که نتیجه اون تلاش هاست و همین باعث میشه که بخوام ادامه بدم و ناامید نشم.

 

پارسال این روزها تازه وارد دانشکده جدید شده بودم و چقدر همه چیز برام سخت بود. ریسرچم شبیه یه غول بزرگ بود و آدم های دور و برم شبیه ربات های بدون احساس! ولی حالا بعضی روزها تنها دلیلم برای از خونه کار کردن این هست که اونقدر ذوق و هیجان دارم برای روند ریسرچم که فضای دانشگاه اصلا جای مناسبی برای بروز اون همه ذوق نیست :)  برای بچه های گروه مهم هستم و البته شخصیت هاشون رو تا حدودی یاد گرفتم و می بینم که اونها هم در حد توان خودشون سعی در حفظ ارتباط دارن.

 

اینقدر هم آدم جدید تو این مدت دیدم و با آدمهای مختلف حرف زدم که فکر میکنم کم کم تعدادشون برابری می کنه با تعداد آدمهایی که تو ایران می شناختم. ترس از قضاوت شدن روز به روز درونم داره کمرنگ تر میشه. و البته قلق آدمهای اینجا رو چه ایرانی و چه غیرایرانی رو دارم یاد میگیرم.

 

قبلا فکر میکردم که شاید دو سال زندگی تو یه کشور دیگه معنیش این هست که تو  به تمام زوایای اون کشور و زندگی خودت مسلط شدی ولی حالا باید بگم که من شاید ۲۰٪ خودم رو مسلط به اوضاع می بینم و هنوز هم حس میکنم که من تازه اومدم و خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم و هیچی ازش نمی دونم. 

 

فقط یه چیزی که می تونم ادعا کنم بعد از دوسال بهش مسلط شدم نحوه لباس پوشیدن و لباس برداشتن تو روزهای مختلف و هواهای مختلف هست که نه سردم باشه و نه از گرما بپزم :) 

 

باید اعتراف کنم دلم برای خونه تو این ۹ ماه بعد از سفرم به ایران به تعداد انگشت های یک دست هم تنگ نشده! چند شب پیش تو گروه خانوادگی مون یه بحث اجتماعی کردن و تمام خاطرات بدی که از کار کردن تو اون اداره لعنتی داشتم برام زنده شد و بعدشم هم که خوابیدم تا صبح خواب بد دیدم و هی بیدار می شدم و می خوابیدم و دوباره یه خواب بد دیگه می دیدم!  با تمام ذرات وجودم خوشحالم از اینکه دیگه مجبور نیستم اونجا کار کنم. و از اون طرف با وجودیکه دلم تنگ نشده ولی با تمام وجودم نگران وضعیت ایران هستم. قسمت دردناک مهاجرت این هست که تو می بینی کشور خودت خیلی چیزها داره و خیلی پتانسیل ها و خیلی نکات مثبت و همش در حال چپاول و هرز رفتن هست و تو حتی ناتوانی از امید ساختن ... 

 

دارم فکر میکنم که با این یادداشت چه حسی به شما منتقل میشه؟

یعنی من چه حسی داشتم و کلماتم چه باری داشته؟ ذوق , رضایت , نگرانی , سردرگمی , امید و ناامیدی و.... 

 

 

الان یه دور دیگه متنم رو خوندم و می بینم نوشتم آدمهایی که تو این دو سال شناختم کم کم داره با ایران برابری میکنه! تو ایران ۹۹ ٪ اون آدمها دوستان مدرسه و دانشگاه و همکارها و بستگان بودند. یعنی خیلی هاش خود به خود ایجاد شده بود بدون هیچ تلاشی از سمت من و ویژگی های شخصیتی من فقط باعث تدوام و کیفیت دادن به اون ارتباط ها بود! ولی اینجا چی؟  من برای تک تک آدم هایی که می شناسم و وارد دایره دوستیم کردم تلاش کردم! حتی برای اینکه یه عده رو از این دایره خارج کنم هم تلاش کردم و می کنم!  پس روابط اجتماعیم اتفاقا اینجا قوی تر عمل کرده! مشکل همون زبان هست که هنوز خیلی الکن هست :(

۸ نظر ۲۸ شهریور ۹۹ ، ۰۴:۴۸
صبا ..

به نظر میاد که من عملا از اول اگست چیزی اینجا ننوشتم! 

 

واقعیتش خیلی هم یادم نمیاد که چه اتفاق هایی افتاده و چی شده! یعنی همه چیز حاشیه بود و موضوع اصلی تو ذهنم این بود که من داشتم رو یکی از ایده های هری کار می کردم و کل cpu ام رو اشغال کرده بود و حالا هم فقط یه کمی از فضای پردازشی مغزم آزاد شده تا سه شنبه که هری قراره با یه تاپیک دیگه سورپرایزم کنه :)) 

البته خب نه اینکه من این مدت هیچ کار دیگه ای نکرده باشم. کلی آخر هفته های خوب داشتم و با دوستام لحظه های خوبی کنار هم داشتیم و فعالیت های مفرح و متنوع داشتیم و بعد از مدتها این اولین آخرین هفته ای هست که من بیشترش رو خونه بودم و بجز کارهای روتین کار خاصی نکردم و چقدر به این آرامش هم نیاز داشتم.  البته بگم که جمعه شب هم با زهرا خودمون دوتایی رفتیم یه رستوران ترکی شیک و کلی جلوی پای خودمون بلند شدیم :)) 

هفته پیش شله زرد درست کردم و به غیر از دو تا ظرفش که زهرا اینا و اون یکی دوستامون اومدن بردن بقیه ش به دوستای غیرایرانیم رسید و چقدر هم ازش استقبال شد. روی ظرفهایی که برای بچه های دانشگاه برده بودم رو با طرح DNA تزیین کرده بودم و بچه ها خوششون اومده بود.  یکی از بچه ها هم همون ظرف کوچولو رو برده بود با کل گروهشون خورده بودن و حدس زده بودن زردی اون کیک!! بخاطر کدوتنبل هست!!  :))  برای اولین بار در عمرم هم از چیزی که درست کرده بودم استوری گذاشتم که اینقدر کامنت های خوب گرفتم که کلی بهم انرژی مثبت داد.   من نه نیت خاصی و نه نذری برای پختن شله زرد داشتم کاملا همین جوری بود ولی اینقدر که فیدبک خوب گرفتم گفتم از این به بعد هر وقت خواستم خوشحال بشم شله زرد درست میکنم و پخش میکنم :) 

 

دیگه هم اینکه مرزها هم فعلا تا دسامبر بسته هست و نه هنوز کسی می تونه بره و نه کسی می تونه بیاد. وضعیت ملبورن هم تا حد خوبی کنترل شده و حکومت نظامی  بجای شروع از ساعت ۶فعلا شده از ساعت ۹ ولی همچنان محدودیت های شدید هست تا دو هفته دیگه  که بسته به آمار شرایطشون تغییر میکنه!

تو همین اوضاع قرنطینه یکی دو روز هم مشکل تو آب شرب یه سری مناطق ملبورن پیش اومده بود که ساکنان اون منطقه مجبور شده بودن آب معدنی بخرن. حالا شرکت آب اون مناطق گفته هر کی اون مدت مجبور شده آب بخره بیاد اعلام کنه که پول آب معدنی ها رو بهتون بدیم!

 

سگو آلرژی گرفته راه میره فین فین میکنه :)) اینقدر بانمک شده :)

 

دیگه چی باید بگم؟! 

۱۳ نظر ۱۶ شهریور ۹۹ ، ۱۱:۵۴
صبا ..

خیلی وقت هست که ننوشتم. برای خودم هم کم نوشتم و البته فعلا تو فاز نوشتن نیستم گویا!

 

هفته پیش و این هفته رو دوباره از خونه کار کردم و دیروز هری حسابی تعجب کرده بود که تو هوا به این خوبی چطور ممکنه که خونه باشی! دیگه گفتم یه کم جسمی اوکی نیستم و بهتره خونه باشم.

البته الان اوضاع در کنترل کامل هست و البته تر اینکه روحی کاملا خوبم. جالبه جدیدا پترن مود پایینم تغییر کرده و اون موقعی که انتظار افسردگی  و پاچه گیری میره کاملا برعکس میشم. البته من از وقتی اومدم استرالیا فرصت اینکه پاچه دیگری رو بگیرم برام پیش نیومده و همیشه رو پاچه خودم جبران میکنم :))

 

حالا اصلا این پست رو برای این نوشتم که حس خوبم هوای اسفندی رو که این روزها حاکم هست رو با شما به اشتراک بگذارم. 

برید ادامه مطلب:

۱۶ نظر ۲۹ مرداد ۹۹ ، ۰۶:۰۷
صبا ..

دیروز یعنی اول اگست رفتم یه هایکینگ ۲۸ کیلومتری و بدین ترتیب بود که بعد از مدت ها رکورد خودم رو که ۲۶ ک. بود شکستم و البته رکورد نصف شب بیدار شدن رو هم شکستم. باید ساعت ۵ صبح از خونه می رفتم بیرون چون محل شروع برنامه نزدیک نیوکسل بود که ۳ ساعتی (با قطار) با سیدنی فاصله داره. پیاده روی هم ترکیبی از جنگل و ساحل و ... بود. یکی دو تا از بچه های گروه رو می شناختم با سه نفر دیگه هم گپ های طولانی داشتم. آخریش یه آقای استرالیایی مسن بود که از بعد از ناهار با هم حرف زدیم تا تو ایستگاه قطار برگشت. وقتی گفتم ایرانی هستم گفت کتاب سَتّاره فرمانفرامایان رو خونده و یکی دو تا دوست ایرانی هم دارم که اسم یکی شون ببک😆😃 (بابک) هست. دیگه خلاصه از اوضاع ایران شروع کردیم حرف زدن و وضعیت درس و تز من و عقاید فلسفی و مذهبی و .... تا آخرش رسید به اینجا که عکس نوه ش رو نشونم داد. خیلی هم خوشش اومده بود ازم هی می گفت میرم به ببک میگم با یه لیدی ایرانی خیلی نایس آشنا شدم!! یه شونصد بار هم اسمم رو تلفظ کرد که خیالش راحت باشه درست میگه. کلی هم برام آرزوی موفقیت کرد. انرژی مثبتش خیلی خوب بود🙂 برای افزایش اعتماد به نفس خیلی خوب بود.

 

=================

پارسال اول اگست اولین ملاقات من با هری بود، چقدر اون موقع ها حالم بد بود، دلشوره داشتم در حد خدا. تصمیم اون موقع من برای عوض کردن سوپروایزرم یه جور قمار بود. حالم دقیقا این بود

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 یادمه تو حرفام بهش گفتم آقای لی ریسرچ رو مثل قمار انجام میده و من اصلا با این سبک ریسرچ اوکی نیستم و ... . ولی بازم خواستم که خودم هم قمار کنم.

وقتی از اتاقش اومدم بیرون خیلی خوشحال یودم، انرژی مثبتی که ازش گرفته بودم خیلی زیاد بود.

و حالا بعد از یکسال با اینکه هنوز معلوم نیست آخر تزم چی میشه ولی حس برنده بودن رو دارم تو اون قمار. هری خیلی بهتر از تصورات من هست. همون انرژی مثبت روز اول رو من تو تمام جلساتمون ازش می گیرم و از این بابت واقعا خوشحالم.

۱۳ نظر ۱۲ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۰۳
صبا ..

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد

از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

 

 

خب وسط کار آهنگ ها رسید به این آهنگ از شهرام ناظری :) 

یه چیز خنده دار بگم من یکی از فانتزی هام این هست که اگر فرد مورد نظر وارد زندگیم شد و اگه خدا خواست دعوامون شد :))  بهش بگم :

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن!  بعد اون همین جور نره بعد من داد بزنم : 

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن :)) 

 

۱۳ نظر ۰۸ مرداد ۹۹ ، ۰۴:۱۲
صبا ..

اپیزود اول:

 یک شب که قبل از خواب برای حساسیتم قرص نخورم فرداش شبیه سرماخورده های داغونم :) دیروزم از اون روزها بود. دیگه یک کلداستاپ هم خورده بودم ولی خب یه کم گیج می زدم رفتم تو آشپزخونه رادیو رو روشن کردم یهو شنیدم میگه ‌hafiz. به خودم گفتم انگار خیلی تب داری ها. بعد یهو گفت : دوش دیدم ملایک در میخانه زدند! من :)) یعنی اصلا یه وضعی بودم!!! بعد گوش دادم مهمانشون یه آقایی ایرانی بود که داشت در مورد  شعر حافظ و مولانا و غزل و صوفی و ... حرف می زد. آقاهه از ۵ سالگی اومده بود استرالیا و اینجا هم دکترای یه چیزی تو مایه های ادبیات داره. زودی  برنامه شون تموم شد و من کلی حس خوبی داشتم. اصلا اون لحظه هایی که داشت شعر رو از فارسی به انگلیسی ترجمه می کرد دلم میخواست ضبط کنم ولی خب خیلی هیجان زده شده بودم و زودی هم تموم شد.

 

اپیزود دوم:

رفتیم رستوران ایتالیایی. تو منو یه غذایی رو با مشورت همدیگه انتخاب کردیم که به نظرمون خیلی مفصل می اومد. بعد که اومد همون پاستا بود با سس معمولی. روش یه ذره پنیر پاشیده بود. قضیه این بود که مثلا نوشته بود راگوی گوشت با هویج و سیب زمینی و سه چهارنوع پنیر و ...  بعد همون مایع ماکارونی خودمون هست که مثلا توش زردچوبه و آویشن و فلفل و هویج و قارچ و نمک و ... می زنیم. اومده بود همونا رو نوشته بود و ما فکر میکردیم حالا مثلا میخواد کنارش سیب زمینی و هویج و... بگذاره. 

 

 

زندگی کردن اینجا ترکیبی از اپیزود یک و دو هست. انتظار یه چیزایی رو نداری ولی هست. انتظار یه چیزایی رو داری ولی یه شکل دیگه میشه. 

آدمهای اینجا مهارت خاصی در مبالغه کردن در همه چیز دارن. مثلا شاید اگر آش رشته تو منوی غذاشون باشه. سه خط در مورد انواع حبوبات و انواع سبزی و سس سیر داغ و پیاز داغ و کشکی که فقط مخصوص ما هست و هیچ جای دنیا نیست تو منوشون می نویسند و از زردچوبه و نمک و فلفل هم صرفه نظر نمیکنند. 

 

علت این مساله این هست که تاکید جامعه ی اینجا بر روی داشته هاشون هست و خیلی هم روش تاکید میکنند. یعنی یه اعتماد به نفس از دید من کاذب نسبت به داشته هاشون دارند و در استفاده از صفات مثبت کاملا سخاوتمندانه عمل میکنند. 

 

حالا برعکس توی تربیت من تاکید شده بر اینکه مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید  وهزار یک ضرب المثل با مفهوم مشابه. 

 

توی فرهنگ کشورهای کمونیستی شدیدا تاکید برخودکفایی هست اینکه باید تلاش کنی تا اونجایی که در توانت هست خودت همه کارهات رو انجام بدی. ایران هم بعد از انقلاب بر اساس چنین آرمانهایی ظاهرا جلو اومده. 

از اون طرف هم ما توی فرهنگمون به دلایل بسیاری که من قصد تحلیلشون رو ندارم کار گروهی و مشارکتی و ... جای توسعه نداشته و شریک اگر خوب بود خدا واسه خودش شریک می گرفت!! 

 

حالا تو فرهنگ کشوری مثل استرالیا اصلا چیزی به نام کار فردی یا چیزی به نام خودکفایی وجود نداره. چرا؟ چون اینجا یه کشور جوان و تا حدودی ثروتمند هست. اصلا سرمایه انسانی کافی برای خودکفایی نداره و اصلا تو چشم اندازهای بلندمدتش برنامه ای برای این مساله نداره. اساس اداره این کشور بر واردات هست. از واردات انسان (برنامه های مهاجرتی) تا کالاهای اولیه و سردستی و ... 

از دید من ۲۰۰ سال پیش که اروپایی ها اومده بودن اینجا این حد از واردات معنی داشت چون اون روزها انگار مثلا میخواستند اینجا رو از اول احداث کنند ولی الان این همه واردات نشان از مشکلات دیگه ای هست.

 

سیستم آموزشی اینجا و کلا فرهنگ حاکم بر جامعه ی استرالیا از دید من (من هیچ تاکید و اصراری بر درستی دیدم ندارم) بر مبنای کمترین فشار و بیشترین میزان شادی استوار هست. مثلا مدرسه های اینجا از نظر علمی تا حدودی از کشورهای سطح اول دنیا عقب هستند چون تمرکزشون رو این هست که به بچه سخت نگذره.

سیستم آموزشی تو دانشگاهها که دیگه واقعا از دید من با استاندارد فاصله داره. در واقع دانشگاههای اینجا بیشتر بنگاههای اقتصادی هستند برای کسب درآمد.

بچه های کلاس ۱۲ استرالیا یه امتحان نهایی دارند (HSC) و بر اساس نمره اون که از ۱۰۰ مصاحبه هست می تونند وارد دانشگاه بشند. بچه هایی که میخواند از شهریه معاف بشند باید نمره بالاتری داشته باشند و بقیه استرالیایی ها هم نیاز به پرداخت شهریه در هنگام تحصیل ندارند و بعد از فارغ التحصیلی و اشتغال باید قسط های شهریه رو مثل وامی که مقروض به دانشگاه هستند پرداخت کنند و عمده درآمد دانشگاهها از دانشجوهای بین المللی که غالبا آسیای شرقی ها هستند تامین میشه و در شرایطی مشابه شرایط این روزها که بخاطر کرونا تعداد دانشجوهای بین الملل افت شدیدی داشت دانشگاهها به مرز ورشکستگی رسیدند. 

این بنگاه اقتصادی بودن دانشگاهها باعث شده برخلاف اون تصوری  باشه که دانشگاههای خارجی شبیه قیف هستند و ورود بهشون آسون و خروج ازشون سخت هست. ورود و خروج به دانشگاههای اینجا اونقدرا هم سخت نیست. حداقل تو مقطع کارشناسی و برای خود استرالیایی ها. اکثرا بچه ها دو رشته همزمان با هم می خونند مثلا مدیریت و یه رشته دیگه. بعد که میرن سرکار اکثرا بعد از یه مدت سوییچ میکنند به همون مدیریت. چون کار کردن تو فیلدهای دیگه واسشون سخت هست و مدیریت رو عملا میشه با حرف زدن انجام داد و اینجا چون جامعه چندملیتی هست و خیلی ها انگلیسی زبان اولشون نیست کسی که بتونه خوب حرف بزنه و به یه سری اصول آشنا باشه (یعنی همون استرالیایی های حراف) می تونه تو پوزیشن های مدیریتی خوب پیشرفت کنه.

مقطع فوق لیسانس هم اینجا به دوشکل هست: ۱) پژوهش محور ۲) درس - محور. تو حالت یک هیچ درسی رو پاس نمیکنند و تو حالت دو هم فقط درس پاس میکنند و هیچ پژوهشی ندارند. این مقطع بیشتر مخصوص دانشجوهای بین الملل هست. چون به فرض مثال یه استرالیایی اگه بخواد تو مقطع دکترا ادامه بده بعد از کارشناسیش یه دوره یکساله به نام honor رو می گذرونه که مثل درس سمینار تو ارشد ایران می مونه و یه تحقیق رو زیر نظر یه استاد دانشگاه تو مدت یکسال انجام میده و گزارش نهایی واسش می نویسه و بعد از اون براساس نمره ای که اون گزارش میگیره می تونه تو دکترا ادامه بده. دوره کارشناسی رو هم اینجا میشه تو ۳ سال تموم کرد و اگر کسی بخواد ادامه بده عملا می تونه دکتراش رو تو ۲۵ سالگی بگیره. 

دکترا هم که می دونید پژوهش محور هست کاملا و درسی تدریس نمیشه. از اول یه موضوعی رو شروع میکنی به عنوان تز و روی همون کار میکنی. دفاع به اون معنا و ارزشیابی خاصی هم وجود نداره. فقط در عمل سوپروایزرت هست که ارزشیابی ت میکنه و تز نهایی ت رو دو - سه تا داور می خونند و کامنت می گذارند. مثل همون پروسه مقاله دادن در ژورنال.

البته هستند کسایی که تز دکتراشون در نهایت اونقدر قوی نیست که بجاش بهشون مدرک فوق لیسانس میدهند ولی تعدادشون اونقدرها زیاد نیست. 

 

نظر شخصی من این سیستم آموزشی بیش از حد شل و وارفته هست :)) از دید من کمتر از ۱۰٪ خروجی این سیستم آموزشی با کیفیت هست و بقیه ش همون تولید مدرک هست. 

 

خب حالا تصور کنید که یکی همه هدف زندگیش خوشحالی هست و پول کافی هم داره. چطور زندگی میکنه؟

 

عمده زندگیش به تفریح و مسافرت و ورزش می گذره. اگر یه وقتایی احساس کسالت کرد از اون همه تفریح,  تو یه جایی مثل خیریه و انجمن های حمایت از حیوانات و طبیعت و بیماری های ال و بل و ... کار میکنه که هم یه درآمدی باشه هم اون حس نیاز به مفید بودن و نوع دوستی و تلاش برای حل مشکلات کره زمین! رو ارضا کنه. یعنی کافیه به یه موجود زنده ای یه جای دنیا اهانت بشه (مهم نیست که گیاه - حیوان یا انسان باشه) سریع مردم اینجا به صورت پرشور می ریزن تو خیابون و حمایت و نارضایتی و شون رو نشون می دن و خب اینجوری حس میکنند چقدر دارن تلاش میکنند برای بهتر کردن کیفیت زندگی تمام موجودات در دنیا :)

 

خب پس کی بقیه کارها رو انجام بده؟

راه حلش واردات هست. از نون گرفته تا بزرگترین چیزهایی که فکرش رو کنید وارد میکنند. 

خب یه سری کارهای خدماتی می مونه اونا چی؟ واسه اونا هم هر چی رو بتونند برون سپاری میکنند. مثلا زنگ می زنی پشتیبانی اینترنت طرف تو فیلیپین نشسته که جوابت رو میده. 

یه جاهایی هم دیگه برون سپاری واقعا جواب نمیده و لازمه شخص اینجا حاضر باشه. خب راه حلش برنامه های مهاجرتی هست. تو یه سری زمینه ها متخصص لازم هست و یه شرایط سخت می گذاری و متخصصینی که سابقه کار و چند تا ویژگی مثبت دیگه رو دارند از بقیه جاهای دنیا وارد (عملا گلچین) می کنی تا واست کار کنند که حتی لازم نباشه ثانیه ای رو صرف آموزششون کنی. چون کسی رو نداری آموزشی بهشون بده.  سیستم آموزشی مذکور خروجی خاصی تولید نمیکنه که بخواد حالا کاری انجام بده یا به کسی چیزی آموزش بده. 

مثلا دانشگاههای اینجا میرن میگردن یکی رو که از نظر آکادمیک حرفی برای گفتن داره و یا آینده ی روشنی داره ولی یه جای دیگه دنیاست پیدا می کنند و بهش یه پیشنهاد خوب میدن و میارنش اینجا که رنک دانشگاهشون رو با سایتیشن های اون طرف ببرن بالا!! 

 

اینجا حتی برای کارهای ساده مثل میوه چینی هم نیرو نیست و از خارج باید یکی بیاد میوه بچینه. یه ویزای work & holiday  هست که معمولا بچه های کشورهای دیگه بعد از تموم شدن مدرسه شون با این ویزا میان اینجا. از اسمش معلومه هم کار هست و هم تفریح و خب عده ی زیادیشون تخصص خاصی هم ندارند و کارهایی مثل میوه چینی و گارسونی و ... رو چند ماه انجام میدن و بقیه ش رو با پولی که درآوردن به سفر و خوش گذرونی تو استرالیا می گذرونند. 

 

اینجا درآمد کارهای یدی و کارهایی مثل لوله کشی و ... خیلی بالاست. صبح ها دیدین سر میدون ها یه سری کارگر می ایستند که کارفرما بیاد چندتاشون رو برداره. اینجا اکثر آدم هایی که این شغل ها رو دارن خود استرالیایی هستند(نسل سوم به قبل). چون درآمد بالایی داره. به درس و ... هم نیازی نیست دختر و پسر هم نداره. 

 

اینجوری میشه که استرالیا عملا هیچ صنعتی نداره و اینجوری میشه تو شرایطی مثل کرونا برای تولید ماسک تو کشور دچار مشکل میشن و اینجوری میشه که حالا روابط خوبی با چین ندارند از همه لحاظ اقتصاد اینجا تحت فشار هست. 

 

اداره این کشور برخلاف کشوری مثل ایران فقط بر پایه روابط با بقیه دنیاست. برخلاف ایران که تو فرهنگ و سیاست و ... بعد از انقلاب همه تلاشش رو کرده که خودش رو از بقیه دنیا جدا کنه اینجا همه تلاشش روی ارتباط با بقیه هست. 

 

این سبک زندگی که من اسمش رو گذاشتم سبک زندگی "بازنشستگی از بدو تولد" شاید از دور قشنگ و رویایی به نظر برسه ولی از دید من اونقدرها هم رویایی نیست. از دید من جنس لذتی که توی تلاش برای تولید - برای کشف - برای ساختن - برای خوداتکایی هست تو هیچ تفریح و رفاه و آسایشی نمیشه پیداش کرد. 

منی که تو یه سیستم آموزشی شدیدا رقابتی - تو یه سیستم اجتماعی شدیدا فردگرا بزرگ شدم الان می تونم ببینم نه اون همه رقابت و خودکشی برای بهتر بودن و برنده شدن درست هست و نه این همه بی انگیزگی. یه نقطه ای وسط این طیف هست که اسمش رو من می گذارم تعادل.

 

تعادلم آرزوست :)  

 

باز هم تاکید میکنم اینها نظرات شخصی من هست براساس مشاهداتی که تا به امروز که کمتر از دو سال هست اینجا هستم. احتمال داره  ۲ سال دیگه نظراتم با امروز متفاوت باشه و البته هیچ کدوم از این حرفها به معنای نادیده گرفتن نکات مثبت اینجا نیست. ولی سکه همیشه دو رو داره. 

 

و البته باید بگم منی که نسل اول مهاجرت هستم اگر بخوام هم نمی تونم این سبک زندگی رو داشته باشم. من باید با همون شیوه ای که بزرگ شدم و چند برابر بیشتر کار کنم و زحمت بکشم تا از اعماق اقیانوس به سطح برسم. نسل دوم هم بسته به اینکه پدر و مادر چقدر بخوان در مقابل فرهنگ اینجا مقاومت کنند یا میکس بشند  تا حدودی انگیزه برای پیشرفت داره ولی از نسل سوم به بعد دیگه فرهنگ اینجا کاملا غلبه میکنه و انگیزه و پشتکار و ... کاملا اینجایی میشه. 

۱۴ نظر ۰۳ مرداد ۹۹ ، ۰۶:۰۸
صبا ..