غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

دیدید تو این تمرین های مثبت اندیشی و... مثلا میان میگن امروز به سه نفر باید جمله مثبت بگی یا مثلا تلاش کن حال سه نفر رو خوب کنی و از این چیزا...

من دیروز تو ایستگاه قطار بودم. ظاهرم هم عین همه روزهای دیگه بود کاملا معمولی. هندزفری هم تو گوشم بود. یکی اومد گفت:

* :excuse me!

yes.

* :can you speak english!

yes.

* you look absolutely lovely today.

thank you!!!

من یه لحظه هنگ کردم و طبق عادت خندیدم و تشکر کردم. ولی خب تا نیم ساعت لبخند از رو لبم کنار نمی رفت. 

 

آهای غریبه ای که یهو از قطار پیاده شدی و خیلی تصادفی منو انتخاب کردی برای گفتن چنین جمله ای از همین تربیون بهت می گم درس قشنگی بهم دادی و ممنوم ازت. 

 

 

۱۱ نظر ۲۶ آذر ۹۹ ، ۰۱:۳۸
صبا ..

هزار سال پیش
شبی که ابر اختران از دوردست
می‌گذشت از فراز بام من
صدام کرد
چه آشناست این صدا
همان که از زمان گاهواره می‌شنیدمش
همان که از درون من صدام می‌کند
هزار سال میان جنگل ستاره‌ها
پی تو گشته‌ام
ستاره‌ای نگفت کزاین سرای بی کسی، کسی صدات می‌کند؟
هنوز دیر نیست
هنوز صبر من به قامت بلند آرزوست
عزیز هم‌زبان
تو در کدام کهکشان نشسته‌ای؟

 

هوشنگ ابتهاج

 

پ.ن: ولی صبر من دیگه به قامت بلند آرزو نیست! 

 

 

 

۵ نظر ۲۲ آذر ۹۹ ، ۰۳:۳۳
صبا ..

هفته آخر نوامبر دو تا کنفرانس مرتبط داشتیم تو استرالیا که عملا بخاطر کرونا فرقی نداشت کجا باشیم. یکی شون که خیلی مرتبط به من هست و اسطوره فیلدی که من کار میکنم هم یه ارایه داشت. جالبی این کنفرانس این بود که سخنرانی ها اکثرا زنده بودند و شرکت کنندگان هم از اقصی نقاط دنیا. بخاطر همین برنامه کنفرانس به وقت سیدنی از ۸ صبح بود تا ۱۲ و سانس دوم از ۷ تا ۹ شب. که اونایی که از آمریکا و اروپا هستند مشکل کمتری داشته باشند. همه اول ارایه شون می گفتند الان اینجا ساعت چند هست و دمای هوا چنده و مثلا هوا بارانی یا برفی یا آفتابی هست. و جالبی قضیه اینجا بود که همه می گفتند ما به شما (برگزار کنندگان) حسودی میکنیم که تاپ پوشیدین و ماسک نزدین و ما اینجا داریم یخ می زنیم. البته اکثر ارایه کنندگان غیر استرالیایی خونه بودند!

یکی از ارایه دهنده ها یه بابا بود. از اولش دو تا بچه ۶ و ۷ ساله ش رفتند و اومدن و سرک کشیدن و دعوا کردن و این همین جوری که یه موضوع سخت رو ارایه میداد وسطش اونا رو هم از هم جدا می کرد و آروم می کرد و تذکر میداد و دوباره خیلی عادی ادامه میداد. فرض کنید موضوعی که درباره ش حرف می زد امپریالیسم بود یه ۱۰ دقیقه که گذشت پسرش گفت امپریالیسم چیه این هم خیلی جدی گفت تو اسلاید اول توضیح دادم و میخواستی همون موقع گوش کنی :)) و ادامه داد. ارایه ش که تموم شد مسیول مربوطه گفت بهت تبریک میگم که در حین چنین شرایطی تونستی ادامه بدی و همزمان پرنتینگ رو هم داشتی. 

 

ما از کلی وقت قبل تر برنامه ریزی کرده بودیم فردای تموم شدن کنفرانس بریم سفر. قبل و بعد از کنفرانس من بدو بدو کار می کردم تا کارام عقب نیافته البته جلو هم نمی رفت :) دیگه شنبه صبح سفرمون رو شروع کردیم. جالبی این سفر این بود که همه چیز تصادفی با هم هماهنگ شد. ما اولش قرار بود بریم شمال سیدنی ولی خونه اون سمت تو اون تاریخ گیرمون نیومد. دیگه به پیشنهاد من قرار شد بریم جنوب یه خونه لب لب ساحل بگیریم. ۹ تا خونه رو من و زهرا تایید نهایی کردیم که از بین شون بچه ها انتخاب کنند. یکی شون که دقیقا لب لب ساحل بود رو تا بقیه نظر بدن پر شده بود واز دست دادیم. گزینه بعدی هم یه چیزی توش در اومد و رفتیم گزینه سوم. اونم کلی صاحبخونه ناز داشت تا قبول کرد. خیلی لب ساحل نبود ولی استخر داشت که علاقه مندی یکی از دوستان بود. 

چند روز قبلش هم این دوستمون گفت من یه چیزی سفارش دادم و خدا کنه تا جمعه برسه اگر اون بیاد با اختلاف سفرمون تغییر میکنه. که تصادفا و از سر خوش شانسی جمعه بسته ش رسید. یه paddle board  (فارسیش چی میشه؟) سفارش داده بود که بره تو اقیانوس!!  من که عکس تخته ش رو دیدم گفتم چه خوب نزدیک خونه ای که گرفتیم دریاچه هم هست می تونیم بریم اونجا والبته ایشون همچنان اصرار داشت بره تخته ش رو بندازه تو اقیانوس! 

خلاصه برنامه سفر قرار شد بشه دریاچه - اقیانوس - استخر :)) و شعار سفر هم این بود که ایشالله همین تعداد که می ریم همین تعداد هم برگردیم :)) 

روز اول هوا بسیار گرم بود که تو نمی دونم ۳۰ سال گذشته بی سابقه بود چنین گرمایی در این فصل سال. ما هم تو راه بودیم و مناظر دیدنی رو تو گرمای چهل و اندی درجه گز می کردیم. ساعت تقریبا ۴ رسیدیم خونه مون. من همون اول گفتم بیاید بریم دریاچه رو ببینیم و ارزیابی کنیم واسه کایاک و ... که خوشبختانه ۴ دقیقه رانندگی بود و از اساس مناسب همین فعالیت بود. دیگه چون تخته بادی بود و هوا هم گرم قرار شد فردا صبح بیایم راه اندازیش کنیم. دیگه رفتیم خونه و بعد از مستقر شدن رفتیم ساحل قدم زدیم. شب هم دوستان بساط کباب راه انداختن که عالی بود. هوا هم گرم و یه نم بارون هم می اومد که من دیگه نتونستم بشینم و رفتم استارت استخر رو زدم و بقیه هم اومدن و تو استخر وسطی بازی کردیم. 

صبح ساعت ۸ لب دریاچه بودیم و تخته رو راه انداختیم و یه دور با ترس و لرز یکی یکی ایستاده رفتیم یه دور زدیم (مدل هاکلبرفین) بعد دیگه گفتیم آقا چه کاریه اینقدر استرس بکشیم (جلیقه هم نداشتیم) این کایاک هم میشه بریم کایاک سواری. یه دور هم رفتیم کایاک. نفر آخر که رو آب بود بادی شروع شد که آب دریاچه موج در اندازه اقیانوس می زد. دیگه ما گفتیم جمع کنیم بریم و دیدیم هر کس دیگه ای هم که اون اطراف داشت کایاک و جت اسکی و ... می کرد اومد و جمع کرد. رفتیم خونه و همچنان باد شدید می اومد که تا رسیدیم خونه برق قطع شد. دیگه یه کم بعدترش هم ما رفتیم بریم یه شهر کوچیکی تو نیم ساعتی اونجا و ساحل اونجا و ... رو ببینیم. باد اینقدر شدید بود که شاخه های بزرگ درخت رو می کند و می انداخت و می کوبوند به شیشه ماشین. خیلی خطرناک بود و عین طوفان های تو فیلم ها بود واقعا. یه جا هم تو جاده یه درخت بزرگ افتاده بود که گروه امداد اومده بریده بودش و اون موقع که ما رسیدیم داشتن جمعش می کردن.  ما رفتیم و برگشتیم و باد کمتر شده بود ولی برق نیومده بود هنوز. یه دو -سه تامون رفتیم ساحل. وقتی ما برگشتیم برق اومده بود و هوا هم دیگه تقریبا سرد شده بود. یعنی بیرون که نشسته بودیم لازم بود لباس گرم بپوشیم.

روز سوم که دوشنبه می شد قرار شد بریم یه دریاچه دیگه که ۲۰ دقیقه فاصله داشت و مناسب کایاک بود یه دور بزنیم و از همون راه یواش یواش برگردیم سیدنی. تو راه که داشتیم می رفتیم بارون شروع شد. رفتیم یه جا بارون زیاد می اومد و هیچ بنی بشری و خونه ای هم اون اطراف نبود. دیگه سرچ زدیم بریم یه ور دیگه دریاچه که حالت اسکله کایاک داشت. اونجا هم هیچ کسی نبود هوا ابری و هر از گاهی یه نم بارون می اومد کایاک رو دوباره علم کردیم و دو دوتا رفتیم یه دور طولانی زدیم و برگشتیم خیلی بکر و زیبا و آروم بود. فقط اگر می افتادیم تو آب بدون جلیقه می شد اوج ماجراجویی :)) البته هماهنگ کرده بودیم که اگر تا فلان ساعت برنگشتیم زنگ بزنند ۹۹۹ (مرکز اتفاق های اورژانسی). دیگه نزدیک ظهر یواش یواش برگشتیم سمت سیدنی و سفر زیبامون تموم شد.

 

از سه شنبه من دوباره رو  تند بودم. تا دیشب.

از چهارشنبه هم کم کم وسایلم رو جمع کردم و دیشب و امروز همه چی جمع شد. امشب آخرین شبی هست که من تو این خونه هستم و فردا یه نقطه سر خط جدید اتفاق می افته. 

امروز تولد ۱۸ سالگی دختر جنی هست و الان مراسم تولد در حال برگزاری هست. جنی اینا هم جمعه اسباب کشی می کنند و میرن خونه جدید. تو خونه ای که جنی و جاناتان و همه بچه ها همگی با هم زندگی میکنند. 

من هم میرم خونه دوست جنی. اسمش آنیتا هست. 

حس الانم: باورم نمیشه که دارم از این خونه میرم. دیشب من آخرین شام ایرانی تو این خونه درست کردم و با هم شام خوردیم. به جنی گفتم من خونه والدینم هم که بودم کلی خاطره خوب و بد از اون خونه داشتم کلی اتفاق خوب و بد با هم افتاده بود. ولی تو این دوسال و اندی نه که روزهای سخت نداشته باشم ولی هیچ کدومش مربوط به این خونه و ساکنانش نبود. خوشحالم که همچین اتفاق نادری رو تجربه کردم. خوشحالم واسه همه این دوسال واندی و چقدر که من از این زن یاد گرفتم و خب خوشحال نیستم که دیگه کنارشون نیستم. 

دقیقا شب اولی که من رسیدم سیدنی چهارشنبه بود و من تنها بودم تو این خونه و چمدونم رو باز کرده بودم و داشتم لباسام رو تو کمد می چیدم و دوباره یه چهارشنبه دیگه من تو خونه تنها بودم و دوباره همون چمدون و این بار داشتم لباسام رو از تو کمد می گذاشتم تو چمدون. و بین این دو تا چهارشنبه هزار یک اتفاق افتاده و از من یه ورژن جدید ساخته! امیدوارم این ورژن جدید بهتر از ورژن های قبلی باشه. چه برای خودم چه برای همه کسانی که مستقیم یا غیر مستقیم با من در ارتباط هستند. 

۵ دسامبر ۲۰۲۰ - ۱۵ آذر ۱۳۹۹ - ۸ شب به وقت سیدنی 

 

 

۱۰ نظر ۱۵ آذر ۹۹ ، ۱۲:۳۷
صبا ..

نکو رو تاب مستوری ندارد

ببندی در ز روزن سر برآرد

==========

تو را چون معنیی در خاطر افتد

که در سلک معانی نادر افتد

نیاری از خیال آن گذشتند

دهی بیرون به گفتن یا نوشتن
 

 

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا

 

پ.ن: کل شعر رو خیلی دوست داشتم ولی خب طولانی بود.

 

 

۵ نظر ۰۷ آذر ۹۹ ، ۱۰:۱۰
صبا ..

نشسته ام به در نگاه می کنم
دریچه آه می کشد
تو از کدام راه می رسی؟
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی ام درین امید پیر شد
نیامدی و دیر شد…
همین

 

هوشنگ ابتهاج

۷ نظر ۰۲ آذر ۹۹ ، ۱۳:۴۴
صبا ..

هنوز چالشم با داده های شبیه سازی تموم نشده و با نویسنده مقاله در ارتباطم. خیلی با حوصله برام توضیح داده که چی به چی هست. مقاله واسه سال ۲۰۱۷ هست ولی بر اساس کامنت هایی که تو کدش هست از ۲۰۱۳ اینا داشتن روش کار می کردن.  امروز آخر ایمیلش نوشته بود:

 

Were you asking me to implement  something like this, or were you thinking to implement it yourself?

 

جدا از مسایل علمی من این نحوه برخورد رو میخوام که تو خودم داشته باشم. من تو ایمیلم گفته بودم که میخوام فلان کار رو کنم و فلان جا رو میخوام تغییر بدم ولی چه جوری رو نمی دونم! وقتی اونی که اون سر دنیا نشسته در اولین ساعت های صبحش به ایمیل من با روی گشاده جواب میده و می پرسه که از من میخوایی که این کار رو انجام بدم! (که من اصلا به ذهنم هم خطور نکرده بود که میشه خودش این کار رو انجام بده)  این حس بهم دست میده که دنیا با همه زشتی هاش هنوز جای قشنگی هست و من هم باید برای قشنگ شدنش تلاش کنم.

 

عصر نوشت: من دیگه واقعا به مرحله پکش مغز رسیدم تو فهمیدن کد اینا! به هری میگم. توقع داشتم بهم بگه کجا مشکل داری من یا متیو کمکت کنیم!! میگه برو سراغ شبیه ساز خودت! الان سه هفته س ما سر این مساله چالش داریم و همین الانم هری از دست من ناراحت هست چرا اینقدر گیرم و دارم کشش میدم! البته تمام نگرانی هام رو هم گفتم! و اونم واسه همه شون دلیل آورد که حق با من نیست! مجبورم برگردم سر شبیه ساز خودم!

ولی به نویسنده مقاله هم ایمیل می زنم قربون دستات اگر می تونی بیا یه کاری واسه من بکن!

 

پ.ن: من همچنان به وبلاگ های بیان با آی پی غیر ایران دسترسی ندارم! 

۸ نظر ۳۰ آبان ۹۹ ، ۰۳:۰۶
صبا ..

* اینجا گفته بودم که برای داده های شبیه سازی شده مشکل دارم. اون موقع دیگه اعصابم و البته سوادم نکشید و ولش کردم و رفتم روی متدمون کار کردم. حالا که متد رو قراره ارزیابی کنیم باز دوباره داده لازم داریم. این بار دیگه هم باید اعصابم می کشید هم یه کوچولو سوادم بیشتر شده بود و تونستم همه تولزهای موجود رو زیر سوال ببرم که داده ای که ما میخوایم رو تولید نمی کنند. یه سری داده دستی دوباره تولید کردم و متد رو باهاش تست کردم. بعد میگم من خوشحالم میشم simulator رو هم خودم بنویسم و الان برام جنبه سرگرمی داره. میگن نه. چرخ رو از اول اختراع نمیکنند که! مسایل مهمتری هست که باید روش وقت بگذاری. منم قبول کردم. قرار شد دوباره ایمیل کاری کنم و ... اولین جواب ایمیل رو که گرفتم کم مونده بود شاخم در بیاد!! جواب رو به هری نشون دادم کلی خندید. میگه دیگه بهتر هست سوییچ کنیم رو  simulator خودت :) 

 

* کاری که من میکنم به ژنوم باکتری مربوط هست. بعد تو ارایه هام یه شخصیت به نام ‌Baci معرفی کردم که عضو جدید تیم مون هست و بخاطر مشکلاتی که تو جامعه باکتریایی و خانوادش داره ما قرار هست بهش کمک کنیم و ... . بعد دیروز هری میخواد برام یه چیزی رو توضیح بده (چتی بحث میکنیم) میگه بگذار اینجا رو با شکل توضیح بدم. بعد که اسلایدها رو گذاشته می بینم ۵ تا گروه داریم:

A, B , Baci's family , C,D . 

اینقدر ذوق کردم که پایه خل و چل بازی هام هست :) و بی تفاوت از کنار هیچی نمی گذره. 

 

* یه پست داک دیگه هم به گروه مون اضافه شد. درستش این هست که به گروه شامل هری و متیو و من.  سومین پست داکش هست و بک گراند تحصیلیش کاملا منطبق با من هست و البته خب اینم تازه میخواد تو این فیلد ورود کنه ولی خب ظاهرا از نظر علمی قوی هست. روزی که داشتم دانشکده عوض می کردم می ترسوندنم که با عوض کردن دانشکده ت عملا از بک گراند خودت با دستهای خودت فاصله می گیری. ولی زمان یه چیز دیگه رو نشون داد. 

 

* دیروز دختر جنی آخرین امتحان دبیرستان رو داد و الان فقط باید منتظر باشیم ببینیم نتیجه ها که میاد اولین انتخاب دانشگاهش رو میاره. پرستاری دوست داره. سال تحصیلی برای بقیه پایه ها تقریبا یک ماه دیگه تموم میشه. 

بچه های کلاس ۱۲ امتحان نهایی به نام ‌HSC دارند. تو کلاس ۱۲ یه سری امتحان در طول سال میدن که ۵۰٪ نمره نهایی برای ورود به دانشگاه رو در برمی گیره و ۵۰٪ بقیه اش از همین امتحان نهایی هست. که تو هر ایالتی همزمان برگزار میشه. اینجا کتابهای مدرسه مثل ایران نیست که مثلا همه یه کتاب زیست بخونند. مثل دانشگاه می مونه هر مدرسه ای یه رفرنس معرفی میکنه برای هر درسی ولی خب محتویات کتابها همه یکی هستند و بخاطر همین سوالات امتحان نهایی واسه همه یکسان هست. اگر اشتباه نکنم ۵ تا درس هم الزامی هست برای سال آخر. ولی اگر دوست داشته باشی می تونی درسهای بیشتری داشته باشی. و نمره های بهترین هاش برای نمره نهایی HSC ت لحاظ میشه. تقریبا اوایل کلاس ۱۲ بچه ها انتخاب رشته و دانشگاه میکنند. بعد یه راند نتیجه ها اعلام میشه که حد نصاب کدوم رشته ها و دانشگاهها رو آوردن. بعد دوباره یک راند دیگه شبیه تکمیل ظرفیت هم دارند که یک ماه بعدش هست. 

بچه های جاناتان جزو بچه های خاص هستند. الان استفانی که هنوز ۱۶ سالش هم نشده امسال دبیرستان رو تموم کرد. و چون میخواد چند تا رشته تو دانشگاه بخونه و پول نداره واسه همه اینا نمره بالایی برای HSC می خواست که بتونه بورس بشه. و حالا فکر می کنید این خانم باهوش که ریاضی و فیزیکش هم خیلی قوی هست و ۷ تا درس رو امتحان نهایی داده چه رشته ای می خواد بخونه؟ 

ancient greek . بله یونان باستان. و زبان مورد علاقه ش هم لاتین هست. البته هنر و چیزهای هم دیگه قرار هست بعدا بخونه!!

 

* پسر جاناتان هم ۱۴ سالش نیست ولی امسال کلاس ۱۰ رو تموم میکنه. بعد علاوه بر ریاضی و ... که خیلی توشون قوی هست. پیانیست فوق حرفه ای هست. عملا می تونه دو سال دیگه دبیرستان رو تموم کنه ولی اینجا چون سیستم دبیرستان هم مثل دانشگاه هست, یعنی باید یه تعداد واحدی رو چند سال بگذرونی و یه درس هایی اجباری  هست برای همه  و یه تعداد دیگه اختیاری.  چون سنش کم هست و توانایی های رفتاریش به نسبت قوی نیست قرار هست دو سال باقیمانده رو تو سه سال بخونه و عملا کمتر واحد بگیره که دیرتر درسش تموم بشه. ایشون هم دوست داره آهنگساز بشه. 

 

* خود جاناتان هم اون موقع که دبیرستانش تموم شده جزو ۱۰ نفر برتر تو ایالت بوده که اسمش رو تو روزنامه زده بودن. اون موسیقی خونده. ۳-۴ تا زبان هم مسلط هست. ولی خب بخاطر شرایط زندگیش و... الان معلم حق التدریس دبستان هست. 

من هضم سبک زندگی هاشون یه جاهایی واسم آسون نیست. ولی خب خواستم بگم فقط تو ایران نیست که استعداد نوابغ ممکنه هرز بره. 

 

 

* من این یادداشت رو ساعت ۹ صبح شروع کردم نوشتن. الان ۲ بعدازظهر هست. بعد رفتم دوباره یکی از همون تولزهای شبیه سازی رو خوندم برای اینکه ببینم چه حالتهایی رو در نظر گرفته که منم همونا رو در نظر بگیرم. بعد متوجه شدم یه آپشنی داره که من ازش اطلاع نداشتم اصلا.  خلاصه با اون آپشن اونقدر ور رفتم که ظاهرا داده ای که میخوام رو بهم داد!!  هنوزم نمی دونم بگم یوهووو یا نه! منتظرم هری تایید کنه!  و البته الان نمی دونم بخاطر این همه وقتی که تلف کردم حقم هست یه نیمچه خودزنی کنم یا نه!! 

۶ نظر ۲۲ آبان ۹۹ ، ۰۲:۲۳
صبا ..

من همیشه چه اینجا تو وبلاگم و چه جاهای دیگه وقتی می خواستم در مورد تیپ شخصیتیم صحبت کنم می گفتم درونگرای اجتماعی هستم. ولی الان یاد گرفتم که به آدمهای مدل من میگن  Ambivert معادل فارسیش فکر کنم میشه میانگرا یه طیفی هست بین درونگرایی و برونگرایی و جالبه ۲/۳ آدمها متعلق به این دسته هستند گویا!

 تو این لینک بیشتر توضیح داده. 

و این لینک هم فارسی و نوشتاری توضیح داده. 

 

کلا به این نتیجه رسیدم که من به دسته ترکیبی ها تعلق دارم تو همه چی. از فیلد کاریم که یه چیز شدیدا چند رشته ای هست و من هزار سال هم بگذره به هیچ کدوم از رشته هاش متعلق نمیشم و همیشه اون وسطا میمونم.  تا عقاید مذهبی و سنتی م (که نه این ور طیف رو قبول دارم و نه اون ور) و حتی تو سرمایی و گرمایی بودن و خیلی چیزهای دیگه و حالا هم که تیپ شخصیتم.

بچه بودیم وسطی بازی می کردیم یکی که معمولا هم بچه تر بود نخودی میشد و هر تیمی می اومد وسط اونم باهاشون می اومد وسط. الان حس همون نخودی رو دارم :) 

۱۰ نظر ۱۲ آبان ۹۹ ، ۰۶:۰۰
صبا ..

* یه پست داک جدید اومده که احتمالا کاراش به من نزدیکه! چند روز پیش متیو آوردش به من معرفیش کرد و... بعدش پیام داد که ما میخوایم فردا ناهار بریم بیرون تو هم میایی؟ من یک ثانیه بعدش:‌ yessssssss با همین تعداد s  و بدون هیچ توضیحی. خودم خنده م گرفته بود که خون آریایی ت رقیق شده و تعارف کردن یادت رفته از اساس :)) 

 

* دیروز با یکی از بچه ها صحبت می کنیم در حین ناهار. یه پسر خیلی قدبلنده با بیشتر از دو متر قد و موهایی بسیار بلند. من هیچوقت ازش نپرسیده بودم کجایی هستی. دیروز اون بازی راه انداخت که من حدس بزنم. و من وقتی پرسیدم اروپا و گفت نه! عملا هنگ کردم که خب پس یعنی کجا!! یه جا از بی سوالی ازش به شوخی پرسیدم اصلا اهل این سیاره ای؟!!! و خب بعد کم کم پرسیدم تا رسیدم در نهایت به قزاقستان! وقتی به جواب رسیدم اظهار خوشحالی کردم ولی می خواستم از خجالت زمین دهن باز کنه و برم توش! یعنی حس کردم یه  جور بی سوادی! یه جور نژاد پرستی و خودبرتربینی و خیلی حس های بد دیگه خورد تو صورتم! که اصلا ذهنم نمیره به یه سمت کره زمین که از نظر فرهنگی و مسافتی و خیلی چیزهای دیگه از خیلی جاهای دیگه به کشور من و مردمم نزدیکه!

 

* امروز هوا ابری و بارونی بود هری می پرسه تو باز دانشگاهی؟! میگم این هفته کلا ابری و بارونی هست و بهتره دانشگاه باشم برای حفظ مودم!

بعد بحث سر ملبورن میشه و موندن تو خونه و ... و بهش میگم که من خوش شانسم که اینجام و بخاطر سفر ایرانم و ... هم خوش شانس بودم و ... اون هم تایید میکنه و میگه ما هم واقعا خوشحالیم که تو اینجایی! و خب همین چند تا کلمه خوشحالم میکنه. دوست ندارم بگذارم در جواب تمام ابراز احساساتی که تو این بیشتر از یکسال بهشون کردم. دوست دارم فکر کنم واقعا خوشحاله از بودن من! 

 

* هفته دیگه سه شنبه ارایه دارم. به شوخی به متیو میگم یه روز خیلی مهم هست برای همه مردم دنیا سه شنبه دیگه! هم تعجب میکنند و هم میخندن هر دوشون! میگم نه بخاطر ارایه من بخاطر انتخابات آمریکا و میگم نگرانم هری میگه منم خیلی. میگم واسه مردم من شرایط خیلی سخته! میگه می دونم فقط مردم تو تنها نیستند و همه مردم دنیا تحت تاثیر هستند و مردم آمریکا اینو نمی فهمند! میگم دفعه پیش که ترامپ رای آورد من گریه کردم. میگه منم. میگه خوبیش این هست سه شنبه ما یه روز جلوتر از اوناست و ارایه تو زودتر از اتفاقات عجیب هفته دیگه تموم میشه.

۷ نظر ۰۶ آبان ۹۹ ، ۰۹:۳۹
صبا ..

امروز دوست مادرخانمی پست بی بی شاور مسیج داد دانشگاهی؟ منم گفتم بلی. بعدش دیگه من رفتم جلسه، اومدم دیدم رو میزم یه جعبه کوچولو هست، یهیادداشت هم بهش چسبیده، مادر خانمی تشکر کرده بود برای سورپرایز 🥰 خداییش خیلی کیف کردم، اصلا به ذهنم نمی رسید که وقتی کسی سورپرایزت میکنه تو هم میتونی جبران کنی. مسیج دادم بهش تشکر کردم. گفت ببخشید خودم نیاوردم نمی تونستم بیام و نمیخواستم دیر بشه!

 

 

اما امروز یه مصاحبه با خانم کامبوجیایی ترتیب دادم. ناهار با هم خوردیم و این شرقی ها معمولا با ناهار چایی می‌خورند. 

منم از همینجا شروع کردم که شما همیشه جایی سبز با غذا میخورید و این متداول هست و ... 

خلاصه گفتگو رو در ادامه بخونید. البته فقط جواب های ایشون و نکات مهمش هست😃

اول که گفت ما معمولا با صبحانه و ناهار چایی میخوریم چون برنج و نودل و ... هست. نسل ما هم قهوه میخورن، اونم کم، نسل های قبلتر فقط چایی.

بعد گفت صبحانه رو همه معمولا میرن رستوران میخورند، چون غذای گرم هست و همه معمولا نزدیک خونه شون جایی برای صبحانه خوردن دارن. فقط اونایی که خیلی پولدارن و تو خونه شون آشپز دارند معمولا صبحانه تو خونه میخورند.

 

بعد گفت بچه های مدرسه دولتی ۷ میرن تا ۱۱ و دوباره یک تا ۵. خودشونم میان خونه یه چیزی میخورن میرن. مدرسه های دولتی هم کیفیتش پایینه خیلی و فقط اونایی که فقیرن بچه شون رو می فرستند مدرسه دولتی.

دیگه گفت از سال ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۹ تو کشورشون نزدیک ۴ میلیون نفر رو کشتند و همه اکثرا افراد تحصیلکرده و اهل فکر بودند. یه کم در مورد کمونیست و وضعیت بد مردم و اینا گفت. بعدش هم گفت من بعد از اون دوران دنیا اومدم و پدر و مادرش هر دو دبیر دبیرستان و از خانواده تحصیلکرده بودند. گفت ما هیچ زبان خارجی رو تو مدرسه یاد نمی گرفتیم (البته یه جا گفت اون موقعی که جنگ بوده انگار زبان خارجی مرسوم روسی و ویتنامی بوده) و فقط برای اینکه تو ریاضی فرمول و ... داشتیم   a, b, c ... رو اون به الفبای فرانسه یاد گرفتیم.  بعد گفت چون کشورمون در وضعیت بدی بود دانشگاههای جدید که باز شد یه عده شون فرانسوی ها اداره میکردن یه عده دیگه رو انگلیسی ها. رشته های داروسازی و پزشکی و حقوق و ... فرانسوی بود. مدیریت و اقتصاد و ... انگلیسی. 

برای ورود به دانشگاه هم باید کنکور بدی و بعد دانشگاه رایگانه و فقط در پول کتاب خرج داره. ایشون هم رفته بودن دانشگاه فرانسوی و گفت همه کتابها و درسامون فرانسوی بود و ما هیچی بلد نبودیم و به سختی هم فرانسه یاد می گرفتیم و هم درس میخوندیم. دو تا لیسانس هم داره هم داروسازی و هم حقوق. 

یه مدت طولانی تو موسسه پاستور کار می کرده و بعد برای دکترا میره فرانسه. برمی گرده هم تو موسسه پاستور کار می کرده و هم دانشگاه درس میداده، دانشجوی ارشد و دکترا هم داشته. می گفت من تو کار آزمایشگاهی خوب بودم ولی برای تحقیق و پژوهش سوادم کافی نبود و دانشجوهام به کمک بیشتری نیاز داشتند. دیگه اقدام میکنه برای استرالیا و بورس از دانشگاه اینجا می گیره و شوهرش هم تشویق و حمایت و در نهایت اصرار میکنه که حتما بیاد.

 

گفت اون موقع که فرانسه بودم اگر یه سال بیشتر می بودم اقامت فرانسه رو می گرفتم ولی شوهرم کشور خودمون رو خیلی دوست داره و موافق نبود. قبل‌ترها بهم گفته بود شوهرش هم زیاد مسافرت میره!

 

دخترش هم از سه سالگی میره مهد اینترنشنال و گفت تا ۶ سالگی همه آموزش هاش به انگلیسی بود و از ۶ سالگی که مدرسه شروع شد و دوزبانه شد، خیلی همه چیز براش سخت شد، چون خواندن و نوشتن به کامبوجیایی  به نسبت انگلیسی خیلی سخته. گفت دیگه براش معلم خصوصی گرفتم و باهاش کامبوجیایی کار میکنه همیشه و اشکالاتش تو ریاضی و علوم و اینا رو اون خانمه به کامبوجیایی رفع میکنه و خودم هم از اینجا هر شب باهاش آنلاین هستم و بخش تکالیف انگلیسیش و رسیدگی بهش با خودم هست. مدرسه دخترش هم از ساعت ۸ هست تا ۴.۵. ناهار هم باید ببره که پرستار داره و براش همه چیزو آماده میکنه.

 

دیگه گفت خانواده همسرم هم تحصیلکرده هستند و اونا هم مشکلی ندارن که من اینجام. هر چند که کار من خیلی عجیب و غیرمتعارف هست و معمولا زنی نمیره برای بار دوم یه کشور دیگه درس بخونه!

 

بعد گفت اولویت تحصیل تو خانواده ها برای پسرهاست ولی تو خانواده ما فرقی نداشته و اینا هم سه تا بودند، داداشش وکیله و خواهرش هم داروسازی خونده و داروخانه داره. ولی گفت فقط منم که هیچ وقت درسم تموم نمیشه😀 

 

گفت دولتمون هم هیچ حمایتی برای بورس و ... نمیکنه، هر کی میره خارج یا بورس همونجا میشه، یا خانوادش خرجش رو میدن.

 

همه سوالاتتون رو جواب داد؟ 😄 اگر چیزی مونده بگید برم ازش بپرسم.😉 طفلک کلی هم ازم تشکر کرد به حرفاش گوش دادم. 

۶ نظر ۰۱ آبان ۹۹ ، ۱۵:۱۵
صبا ..