غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی

۱۲ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

بر چسب جدیدی به نوشته هام اضافه کردم به اسم "صبح"، ابیاتی که اشاره به این موضوع دارند را تو این برچسب جمع میکنم، البته همشون نکته هم هستند:

 

سزای قدر تو شاها به دست حافظ نیست

جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی

۰ نظر ۲۸ مهر ۹۴ ، ۱۲:۲۲
صبا ..

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند

از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!


اما
من مثل هر روزم 
با آن نشانیهای ساده و با همان امضا،
همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام این روزها
 تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم از روزهای پیش
 قدری بیشتر این روزها را دوست دارم

 

گاهی- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی از روز و ماه و سال،
از تقویم از روزنامه بی خبر هستم
حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
حتی اگر می‌شد بگویم

 

این روزها
 گاهی خدا را هم یک جور دیگر می‌پرستم
از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب جوراب‌هایم را اتو کردم


 تنها - حدود هفت فرسخ -       
در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
 و بعد از آن هم رفتم
تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
 و سطر سطر نامه‌ها را دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگاراز لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی احساس می‌شد

 

دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم رااز پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!


یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
 و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را از رنگ آبی دوست‌تر دارم

 

دیشب برای اولین باردیدم که نام کوچکم
دیگرچندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگرتعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم
گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
 یک روز کامل جشن می‌گیرم

 

گاهی صد بار در یک روز می‌میرم
حتی یک شاخه از محبوبه‌های شب یک غنچه مریم
 هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
 احساس گنگ آشنایی می‌کند


 گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می‌کند
اما غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده
 و عادی حال و هوای دیگری
 در دل ندارم
رفتار من عادی است

 

قیصر امین پور

 

پی نوشت: این شعر خیلی خیلی زیاد به حال این روزهام نزدیکه. 

۰ نظر ۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۲:۲۱
صبا ..

این هفته انگار اعصابم رو ریخته بودن تو رنده برقی!! بس که برای هر کار کوچیک و واقعا و شدیدا پیش افتاده من با 100 نفر بحث کردم و متاسفانه هیچ جوابی هم نگرفتمخنثی

ولی بی خیال زشتی ها، چیزی که زیاده پلیدی و سهل انگاری و بی مسئولیتی هست. بهتره چیزهای کم یاب زندگی ثبت بشن.

- یک شب رفتیم تئاتر! کارگردانش لیلی رشیدی بود و خیلی عالی بود. تئاتر همیشه خوبه، خیلی بهتر از سینماست ، خیلی خیلی بهتر، حیف که تو شهرهای ما کم برگزار میشه!

- 20 مهر بزرگداشت جناب خواجه اهل راز بود، حافظیه معمولا تو این روز مراسمه و برای خواص، خیلی وقته که نرفتم حافظیه، کاشکی زودی بارون بیاد و یه روز بارونی بتونم برم.

-مامان و زندایی رفتن مشهد، و 3 سال از آخرین باری که من رفتم مشهد می گذره! و نگران اینم که داره ازم سلب توفیق میشه. باید فکری بکنم!

- فردا اول محرم 1437 هست. یکسال قمری دیگه هم گذشت، عملکرد معنوی این یکسالم نیازمند بحث و بررسی و تجدید نظر هست!! دیروز که رفتم سایت کانون (+) و در مورد تخلیه حسینیه و ... خوندم، دلم به شدت گرفت، یکی دو سالی میشه که نرفتم ولی شکوه نماز ظهر عاشورای اونجا و رقت قلب بچه هاش رو تا حالا هیچ جا ندیدم. امیدوارم که بتونند یک جای خوب و بی دردسر پیدا کنند. 

-نمی تونم رو وقتم برنامه ریزی کنم ولی خیلی دلم می خواد یک کار خاصی واسم محرم انجام بدم. یه کاری مثل دو سال پیش (+) و (+) . یا مطالعه یک کتاب واسه این دو ماه. شما پیشنهادی ندارید؟

 پی نوشت : یه قرار کوچولو با خودم گذاشتم! برای دو ماه. امیدوارم که بتونم به عهدم وفا کنم. ولی خب اون خیلی کمه، بازم مشتاقانه منتظر پیشنهاداتتون هستم. پارسالم بودم (+) و (+).

۰ نظر ۲۲ مهر ۹۴ ، ۱۲:۱۹
صبا ..

امام علی (ع) : موقعی که درباره مساله ای دچار ترس شدی خودت را در آن موضوع بینداز زیرا اضطراب و دلهره ای که در وجودت برای مصون ماندن از آن خطر وجود دارد به مراتب سخت تر است از ابتلاء و درگیریت به آن موضوع.   

نهج البلاغه 

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۴ ، ۱۲:۱۸
صبا ..

اول راهنمایی که رفتم و معلم هامون جدا شدند، از بین معلم هام از معلم ریاضیم خیلی خوشم اومد، البته هنوز بعد از این همه سال نمی تونم تحلیل کنم که بخاطر ریاضی بود که معلمم رو دوست داشتم یا بخاطر معلمم ریاضی مثل یه شهد شیرین واسم بود. دوم راهنمایی که رفتم معلم ریاضیم عوض شد، این دفعه دیگه فقط معلمم رو دوست نداشتم، عاشقش بودم، یه عشق دو طرفه بود، که همه بچه های کلاس می فهمیدن، معلمم دو تا دختر داشت که یکیشون همسن و سال ما بود، الان که بهش فکر میکنم علت اون هم جاذبه رو نمی فهمم، یعنی فقط معجزه ریاضی بود؟! سوم راهنمایی هم با همین معلم ریاضی داشتیم و من سر زنگ ریاضی انگار که رو ابرها بودم. دبیرستانی که شدم بازم معلم ریاضیم واسم متفاوت بود، شیمی و زیستم خیلی خوب بود، خوبتر از حدی که بخوام برم رشته ریاضی، ولی من معلم زیستم رو آنقدرها دوست نداشتم، سال دوم دبیرستان رفتم رشته ریاضی ولی به مدد برنامه ریزی خوب اموزش و پرورش همچنان زیست داشتیم، معلم زیستمون دانشجوی دکترا بود و اینقدری که واسه اون جالب بود که من از کوئیزهای بی خبرش نمره کامل میگیرم واسه خودم جذاب نبود، باز هم نمی دونم چرا ولی دلم می خواست لجش رو دربیارم!! از ترم دوم ، دوم دبیرستان آقای ب شد معلم تمام دروس ریاضیمون، سوم دبیرستان هفته ای 12 ساعت با آقای ب کلاس داشتیم، آقای ب اسم هیچ کدممون رو بلد نبود، ولی هر کی غایب بود، با لهجه شدیدا شیرازی ش، علت غیبتش رو می پرسید، آقای ب ماشینش ژیان بود!! و چقدر که با ماشینش واسمون خاطره ساخت، آقای ب اصلا خود ریاضی بود، چقدر برای خودش و حسابان و جبر و احتمال شعر گفتیم. چقدر با پاریکال هاش (به رادیکال می گفت) خندیدیم. اون روزها من مطمئن بودم که رشته ریاضی رو برای ادامه تحصیل انتخاب میکنم و دبیر ریاضی میشم. اما یک اتفاق سیاسی اون روزها باعث شد من متوجه علاقه ام به رشته فعلیم بشم، درسی که هیچ علاقه ای به معلمش نداشتم و تو طول ترم یک تمرینش رو هم انجام نداده بودم و هر موقع برای حل تمرین رفته بودم پای تخته دفتر همکلاسی هام رو برده بودم، ولی چند شب مونده به امتحان به طور غیر قابل باوری متوجه شدم می تونم تمام تمرین ها رو حل کنم، سخت ترین تمرین های کتاب که با ستاره مشخص شده بود که تمرین اضافیه واسم آسون بود و درست وقتی که فکر میکردم این درس معدل اون سالم رو خراب میکنه با نمره 19.75 از اون امتحان بیرون اومدم. پیش دانشگاهی که رفتم معلم دیفرانسلیم یه خانم جوان بود، که دوباره من عاشق شدم و این عشق هم دو طرفه بود، با معلمم شب ها هر دو یک خواب یکسان رو می دیدیم. موقع انتخاب رشته شد و من بجز رشته فعلیم و ریاضی و یکی دو تا رشته دیگه هیچ انتخاب دیگه ای نکردم و رویای معلم ریاضی شدن بعد از قبولی دانشگاه به پایان رسید. و البته خیلی خیلی زیاد از انتخاب اون روزهام و رشته ای که خوندم راضیم.

حالا که گاهی معلمی میکنم، دلم برای ارتباطات اون روزهام تنگ میشه، برای اینکه مثل معلم هام عاشق شاگردام بشم، برای اینکه بتونم یه نفر، فقط یه نفر رو عاشق درسی که میدم بکنم. ترم پیش یکی از شاگردام می گفت که خوابم رو دیده! چقدر ته دلم می خواست، این خواب مثل همان خواب های دوران نوجوانی خودم باشه! اما دریغ از ذره ای علاقه و انگیزه که بشه در این دانشجونماها دید.

۰ نظر ۱۶ مهر ۹۴ ، ۱۲:۱۶
صبا ..

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی


۰ نظر ۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۹:۳۲
صبا ..
دیروز نظر حضرت حافظ را در مورد روابط فردی مان پرسیدیم، فرمودند:
 
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش 
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
 
خیلی حرفش سنگین بود! اول اینکه انتظار نداشتیم اینقدر مستقیم جواب دهند!! 
دوم اینکه امر می فرمایند که زیرک و عاقل باش. عملا مسئولیت جدید دیگه خنثی
 
از دیروز تا حالا مدام به خودمان می گوییم زیرک و عاقل می شویم، شود آیا؟؟!

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۴ ، ۱۹:۳۱
صبا ..

استاد2 خیلی قبل تر ها قول گرفته بود که هر مقاله ای که پذیرفته شد باید ناهار یا شام بدهم و امروز فرصتی شد که به وعده مان  وفا کنیم. استاد1  را هم دعوت کردیم و کلی اصرار کردیم تا راضی شد بیاید، خجالتی شده بود استادمان و ما خبر نداشتیم. خلاصه یک جلسه 3-4 ساعته و از هر دری سخنی و یک عالمه بحث بر سر مقاله سوم که امیدوارم بخیر بگذرد و بگذارد من به برنامه های دیگر زندگیم هم برسم. برایم جالب بود که استاد1 چیزهایی یادش بود که من اصلا به مخیله ام خطور نمیکرد که چنین چیزهایی در ذهنش بماند، حتی بعضی از جملاتم را عینا نقل قول کرد و کلی از خاطرات شبانه روزی پروژه هایمان را برای استاد2 تعریف کرد!! نکته جالب این بود که آنها هم از احساساتشان گفتند، از یاءس فلسفی که گهگاه درگیرش می شوند که همه چیز را زیر سوال می برند، برایم جالبتر بود که استاد2 که در ذهن من نماد سخت کوشی و امید است از تجربه ی احساسات انزجارش نسبت به روند کارها گفت. حقیقتا کمی خیالم راحت شد که به قول استاد1 outlier (داده پرت) نیستم یا حتی اگر باشم آنقدرها هم rare و پرت نیستم. 

لایه ی شخصیتیِ پژوهشی و آکادمیک پسند من چقدر امروز ذوق داشت و احساس راحتی می کرد.

۰ نظر ۱۲ مهر ۹۴ ، ۱۹:۲۹
صبا ..

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن‎ 

 


- صبح اول وقت یک یادداشت میخوانم و از اینکه کلماتش به افکارم نزدیک است، کاسه چشمانم پر می شود.

- دو هفته است (چند روز کمتر یا بیشتر) که در اداره روزی یک ساعت هم کار نداریم، خیلی از کارهای ویرایش مقاله سوم را در اداره انجام میدهم. تمام صفحات وب مورد علاقه ام را در اداره میخوانم (با گوشیم البته) و ...  . آن وقت امروز صبح جناب مدیر همکار را احضار کرده که شما چرا عصرها نمی مانید!  شب ها بد می خوابم یعنی دیر خوابم می برد. کتاب صوتی "وحشت آباد" خسرو شاهانی را گوش می دهم. عنوان یکی از داستان هایش "عوضی" است. دلم می خواست جرآت شخصیت عوضی را داشتم و می رفتم اتاق مدیرمان و ... 

- زل زده ام به مانیتور و دارم فکر میکنم که چطور این جدول را در مقاله بچپانم، که متوجه فاجعه ای عظیم در تحلیل هایم می شوم دلم می خواهد زنگ بزنم به استاد2 و عمق فاجعه را به او بگویم که راهنماییم کند ولی یادم می آید استاد2 در سمپوزیم است، یک دفعه مثل یک دختربچه 4 ساله از همه کنفرانس ها و سمپوزیم ها و کارگاههایی که استاد2 می رود بدم می آید.

- مدیر یک واحد در خواست داده که کارمندش به دلیل عملکرد خوبش تشویق شود، ح. ر.ا.س.ت  گفته که صلاح نمی داند!!!

- دو سه روزی است که موقتا پیش ماست، امروز می گوید اگر جای شما بودم اصلا این سازمان را انتخاب نمی کردم!! هر که تا امروز این حرف را بهم زده لبخند زدم و با یکی دو جمله سر وتهش را هم آورده ام. امروز اما عصبیم! حوصله ندارم که تو ذهنم یک لشکر ادم جوابش را بدهند، می گویم باور کنید من بین گوگل، اپل و ماکروسافت و این سازمان حق انتخاب نداشتم که اینجا را انتخاب کردم، 4 تا آزمون استخدام دولتی ثبت نام کردم که 2 تایش  اصلا برگزار نشد!! آن یکی هم اینقدر فرمالیته و مسخره بود که اصلا کسی منتظر نتیجه اش نبود!  می گویم من اصلا  آدم کارمندی نیستم که اگر بودم بعد از لیسانسم وارد تشکیلات اداری می شدم و توی دلم می گویم یه روز مانده به آخر عمرم هم این ننگ  (سازمانمان) را از پیشانیم پاک میکنم!

- با هزار شوق و ذوق می روم که اولین جلسه این ترم تشکیل شود، همان دم در نگهبان  میگوید بچه ها نیستند!! می روم منتظر می نشینم فقط 7 نفر می آیند!! تعطیلشان میکنم و می آیم خانه. 

فقط در راه به این فکر میکنم که گاهی که بی انگیزه می شوی، گاهی که خسته می شوی، گاهی که حوصله هیچ کاری را نداری فقط به 8 صبح تا 3 بعد از ظهر امروزت فکر کن، ببینم باز هم بی انگیزه می مانی. اینها را نوشتم برای همان زمان ها!!

۰ نظر ۰۹ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۵
صبا ..

به آدمی نرسیدی ، خدا چه میجوئی

ز خود گریخته ئی آشنا چه می جوئی

...

عیار فقر ز سلطانی و جهانگیری است

سریر جم بطلب ، بوریا چه می جوئی

 

اقبال لاهوری


۰ نظر ۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۲
صبا ..