غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۱۸
صبا ..

بگو به عشق به این آشیانه برگردد
بگو بهانه تویی, بی بهانه برگردد

بهار می‌وزد انگار بر حوالیِ ما
همین خبر برسان تا جوانه برگردد

دلی که پر زده در راهِ عشق حیران است
دلی که پر زده باید به خانه برگردد

بخوان که عشق به جز تو ترانه‌ای نسرود
بیا که تاب و تبِ عاشقانه برگردد

زمانه دور نوشته ست ما دو را از هم
خدا کند ورقِ این زمانه برگردد

چه می شود که دلم شادمانه برخیزد؟
چه می شود که دلت پر ترانه برگردد؟

در این زمانه غریبم, بگو به حضرتِ عشق
به هر بهانه... نشد بی بهانه برگردد

جویا معروفی

۱ نظر ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۰۶
صبا ..

اگه الان ننویسم این سکوت همچنان ادامه پیدا میکنه.


پس باید بنویسم.


من دوست داشتم عید بریم سفر غرب کشور که استقبال نشد. سال تحویل دسته جمعی داشتیم با بخشی از بستگان مادری و خیلی تند تند سال تحویل شد و وارد 97 شدیم، آخر شب با چند تا از مهمونا رفتیم عید دیدنی جناب حافظ!  یکم چند تا عید دیدنی رفتیم و از قبل قرار بود دوم ظهر خونه عمو بزرگه تو شهر اجدادی مون باشیم. نوادگان تهرانی هم بودند، بابا هم افتخار داد و همکاری کرد و بعد از سالها باهامون اومد، عمه خانم هم بعد از ما تشریف آورد و خلاصه 3 روز در جوار نوادگان پدری گذروندیم و البته که خیلی خوش گذشت و فقط جای گروه قم خالی بود که حتی یه نماینده هم بینمون نداشتند. من پنجم باید می رفتم سرکار که با اصرارهای شدید کل نوادگان 5 ام رو هم مرخصی گرفتم و شب قبلش تا ساعت 2 بامداد پانتومیم بازی کردیم و از بس خندیدیم و جیغ جیغ کردیم بابا هر از 10 دقیقه بهمون تذکر می داد که نصف شبه.  همون پنجم برگشتیم شیراز. تو گروه خانوادگی زدم که ما رسیدیم شیراز. در جواب نوشتن "... و مرسی که اینقدر شاد و روحیه بخش بودین..خدا خیرتون بده" و من کلی بابت این جمله خوشحال شدم.


 این فروردین میشه یازدهمین سالی که زندایی رو نداریم. هنوزم بعد از 11 سال باورش سخته که اون زن شاد و مهربون و جوون و خوش پوش و کدبانو و در عین حال با ایمان بین ما نیست. هیچ مهمونیی نیست که اسمش نیاد و هیچ شادی نیست که بیاد تو ذهنمون و زندایی در کنارش نباشه. امسال فرصتش شد که بریم سرخاک همه اموات، از اون همه آدمی (واقعا خیلی زیاد هستند) که بین ما نیستند، فقط خاطره زندایی و عمه هست که شیرین هست، که همیشه هست، که نبودنشون هنوزم دل آدم رو چنگ میزنه، بس که مهربون بودن. همونجا با خودم عهد کردم که شادی و مهربونی در هیچ شرایطی ازم دور نشه. دیگه تو این سن می دونم که زندگی بالا و پایین داره، و یه جاهایی آدم کم میاره ولی زندایی حتی تو درداش هم خودش رو نباخت، حتی تو سخت ترین روزهاش هم شادی رو از هیچ کس دریغ نکرد و همین شادی بود که نمی گذاره یادش حتی از خاطر دوستای من هم پاک بشه.


از ششم رفتم سرکار و مهمونی و مهمون و ... یه کار خیلی قشنگی که شهرداری شیراز انجام داده بود این بود که جلوی حافظیه مراسم بسیار بسیار متنوع و شاد برگزار می کردند و از گروه های موسیقی مختلف دعوت می کردند و مراسم مشاعره داشتند و ... یه شبی که ما اونجا بودیم دکتر آذر رو دعوت کرده بودن و خیلی خوب بود... و البته نوازنده های مختلف هم هر گوشه واسه خودشون می نواختند و مردم هم دورشون جمع می شدند و لذت می بردند، همه اینها در حالی بود که فضا معطر بود از بوی بهارنارنج و گل های شب بو و واقعا من که دلم می خواست تا صبح همونجا بمونم. اینجوری شد که ما تو کل تعطیلات 3 بار به دیدار جناب حافظ رفتیم.


یه چند روزی هم یه موج استرس هم بهمون وارد شد که بهمون یادآوری بشه، همش هم خوشی و مهمونی و خندیدن نیست. 


و دوباره مهمونی و مهمون و پایان تعطیلات.


جمع بندی تعطیلات: درسته که در کنار بستگان خیلی خوش گذشت ولی من احساس خسران داشتم بعد از تعطیلات. فکر میکنم حتما باید تجربه سفر به یه جای جدید تو تعطیلاتم باشه که این حس خسران از بین بره. 


تا امروز دو کتاب خوندم:

1) مادام بواری: نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجسته‌ترین آثار او به‌شمار می‌آید.

دوستش نداشتم! روایت زندگی یک زن فرانسوی بود که برای من هیچ چیز آموزنده ای نداشت و صرفاً یک رمان بود.


2)احتمالا گم شده ام از سارا سالار. برنده ی جایزه بهترین رمان اول سال های ۸۸ – ۱۳۸۷ از بنیاد ادبی هوشنگ گلشیری.

یه شب که داشت دورهمی می داد مهمونش گفت آخرین کتابی که خونده این بوده و به نظرش خیلی خوب بوده.

ولی من اصلا دوستش نداشتم. حداقل موقع خواندن کتاب مادام بواری یه سری چیزها واسم جدید بود ولی این انگار نشسته بودی و به نشخوارهای ذهنی یه زن نسل جدید ایرانی که به زور توش داشت روشن فکری رو بهش نسبت می داد، می خوندی. خدا رو شکر که کوتاه بود و زود تمام شد.


از اینکه زندگی به نظم و روتین برگشت خوشحالم. 


باز دیشب دخترعمه تو گروه نوشته : "دست بنیانگذران نهضت شادی در خانواده نوادگان ....... درد نکنه. صبا و خواهری جان.نهضتتان مستدام باد" و من از خدا عمیقا می خواهم که این نهضت مستدام باشد برای همه مان. 




۴ نظر ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۱۵
صبا ..

سلام


سال نو و بهارتون مجددا مبارک. (یه عالمه گل)


یه حسی بهم میگه باید امسال رو به نام "سال عشق" نامگذاری کنم :)  حالا نه خبریه و نه شخص خاصی تو زندگیم هست ولی خب حسه دیگه :) منم بهش احترام میگذارم ;)



۴ نظر ۰۱ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۰
صبا ..