غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مولانا» ثبت شده است

"درد است که آدمی را راهبر است. 
در هر کاری که هست، تا او را دردِ آن کار و هوس و عشقِ آن کار در درون نخیزد، او قصدِ آن کار نکند
 و آن کار بی درد در او را میسر نشود
 – خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نجوم و غیره.
تا مریم را دردِ زِه پیدا نشد، قصد آن درختِ بخت نکرد که:

 او را آن درد به درخت آورد، و درختِ خشک میوه‌دار شد.

 تن همچون مریم است، و هر یک عیسی داریم: 
اگر ما را درد پیدا شود، عیسای ما بزاید، 

و اگر درد نباشد، عیسی، هم از آن راهِ نهانی که آمده، باز به اصل خود پیوندد؛ الا ما محروم مانیم و از او بی بهره."

فیه مافیه، مولوی
(زه: زایش)

 

پ.ن: دوستام که ازم می پرسند اوضاع خوبه؟ میگم همه چی خوبه ولی خب رسیدم به بخش زایمان کارم :))  الان فهمیدم مولانا هم از همین اصطلاح استفاده میکرده :))

۶ نظر ۰۹ مهر ۹۸ ، ۰۲:۲۱
صبا ..

خیلی اتفاقا افتاده و داره می افته و من منتظرم همه چیز تموم بشه بعد بیام اینجا یه پست بنویسم با عنوان آنچه گذشتsmiley

 

بلاگ هم قدرت خدا بالاخره پیشرفت کرد و دیگه شکلک laugh هم براحتی میشه گذاشت.

 

دیشب داشتیم با جنی رویدادهای دیروز رو تحلیل میکردیم تا اینکه رسیدیم به اونجا که برای چی روز اول ندیده و نشناخته اینقدر به من اعتماد کرده بودsurprise خلاصه ش اینکه از اینکه اینقدر تصادفی همه چیز خوب پیش رفته بود هر دو راضی بودیم و من بهش گفتم واسه چیزای این مدلی هست که من به خدا اعتقاد دارمsmiley

امروز صبح اومدم این شعر مولانا رو خوندم دیدم چقدر با بحث دیشب ما همخوانی داره. برای جنی که نمی تونم بخونمش frown پس برای شما می خونمblush

 

جمله گفتند ای وزیر انکار نیست

گفت ما چون گفتن اغیار نیست

اشک دیده‌ست از فراق تو دوان

آه آهست از میان جان روان

طفل با دایه نه استیزد ولیک

گرید او گر چه نه بد داند نه نیک

ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی

زاری از ما نه تو زاری می‌کنی

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

ما چو شطرنجیم اندر برد و مات

برد و مات ما ز تست ای خوش صفات

ما که باشیم ای تو ما را جان جان

تا که ما باشیم با تو درمیان

ما عدمهاییم و هستیهای ما

تو وجود مطلقی فانی‌نما

ما همه شیران ولی شیر علم

حمله‌شان از باد باشد دم‌بدم

حمله‌شان پیداست و ناپیداست باد

آنک ناپیداست هرگز گم مباد

باد ما و بود ما از داد تست

هستی ما جمله از ایجاد تست

لذت هستی نمودی نیست را

عاشق خود کرده بودی نیست را

لذت انعام خود را وامگیر

نقل و باده و جام خود را وا مگیر

ور بگیری کیت جست و جو کند

نقش با نقاش چون نیرو کند

منگر اندر ما مکن در ما نظر

اندر اکرام و سخای خود نگر

ما نبودیم و تقاضامان نبود

لطف تو ناگفتهٔ ما می‌شنود

نقش باشد پیش نقاش و قلم

عاجز و بسته چو کودک در شکم

پیش قدرت خلق جمله بارگه

عاجزان چون پیش سوزن کارگه

گاه نقشش دیو و گه آدم کند

گاه نقشش شادی و گه غم کند

دست نه تا دست جنباند به دفع

نطق نه تا دم زند در ضر و نفع

تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت

گفت ایزد ما رمیت اذ رمیت

گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست

ما کمان و تیراندازش خداست

این نه جبر این معنی جباریست

ذکر جباری برای زاریست

زاری ما شد دلیل اضطرار

خجلت ما شد دلیل اختیار

گر نبودی اختیار این شرم چیست

وین دریغ و خجلت و آزرم چیست

زجر شاگردان و استادان چراست

خاطر از تدبیرها گردان چراست

ور تو گویی غافلست از جبر او

ماه حق پنهان کند در ابر رو

هست این را خوش جواب ار بشنوی

بگذری از کفر و در دین بگروی

حسرت و زاری گه بیماریست

وقت بیماری همه بیداریست

آن زمان که می‌شوی بیمار تو

می‌کنی از جرم استغفار تو

می‌نماید بر تو زشتی گنه

می‌کنی نیت که باز آیم به ره

عهد و پیمان می‌کنی که بعد ازین

جز که طاعت نبودم کاری گزین

پس یقین گشت این که بیماری ترا

می‌ببخشد هوش و بیداری ترا

پس بدان این اصل را ای اصل‌جو

هر که را دردست او بردست بو

هر که او بیدارتر پر دردتر

هر که او آگاه تر رخ زردتر

گر ز جبرش آگهی زاریت کو

بینش زنجیر جباریت کو

بسته در زنجیر چون شادی کند

کی اسیر حبس آزادی کند

ور تو می‌بینی که پایت بسته‌اند

بر تو سرهنگان شه بنشسته‌اند

پس تو سرهنگی مکن با عاجزان

زانک نبود طبع و خوی عاجز آن

چون تو جبر او نمی‌بینی مگو

ور همی بینی نشان دید کو

در هر آن کاری که میلستت بدان

قدرت خود را همی بینی عیان

واندر آن کاری که میلت نیست و خواست

خویش را جبری کنی کین از خداست

انبیا در کار دنیا جبری‌اند

کافران در کار عقبی جبری‌اند

انبیا را کار عقبی اختیار

جاهلان را کار دنیا اختیار

زانک هر مرغی بسوی جنس خویش

می‌پرد او در پس و جان پیش پیش

کافران چون جنس سجین آمدند

سجن دنیا را خوش آیین آمدند

انبیا چون جنس علیین بدند

سوی علیین جان و دل شدند

این سخن پایان ندارد لیک ما

باز گوییم آن تمام قصه را

 

پ.ن: شکلک هاش چرا اینقدر حرفه ای هست nofrowncheeky

۵ نظر ۱۵ مرداد ۹۸ ، ۰۴:۰۲
صبا ..

عالِم طالب باید:

چیزهایی را که نمی‌داند بیاموزد

و چیزهایی را که می‌داند بیاموزاند

و با کم‌هوشان با ملایمت رفتار کند

و از کودنی کودنان به خودپسندی نیفتد

و با کندفهمان تُندی نکند،

((شما نیز پیش از این چنین بودید و خدا بر شما منت نهاد)).


بخشی از مقدمه دفتر سوم مثنوی

۳ نظر ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۰۴
صبا ..

سیر نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای من

جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من

با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم

چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من

چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان

نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من

عود دمد ز دود من کور شود حسود من

زفت شود وجود من تنگ شود قبای من

آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان

ذره به ذره رقص در نعره زنان که‌های من

آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور

گفتم غم نمی‌خورم ای غم تو دوای من

گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو

لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من

گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد

گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من

گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش

خنده زنان سری نهد در قدم قضای من

گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شوم

تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من

گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل

چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من

گفتم روزکی دو سه مانده‌ام در آب و گل

بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من

گفت در آب و گل نه‌ای سایه توست این طرف

برد تو را از این جهان صنعت جان ربای من

زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم

باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من

۷ نظر ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۳
صبا ..

تعبیر جالب یونگ از انسان خوشحال و تطابق آن با جملات و ابیات شمس و مولانا و آیات الهی:



"کارل گوستاو یونگ" روانشناس سوئیسی تعبیرِ جالبی از انسانِ خوشحال دارد که بسیار از تعریفِ عادی و

 معمولِ خوشحالی فاصله دارد. بر اساسِ این تعریف،


1 - خوشحال بودن یعنی توانمندیِ بالای ما در شکیبایی و استقامت در برابر سختی ها

(فراق پخته کند. )


2 - خوشحالی یعنی اطمینانی درونی به این که درد و رنج و سختی و بیماری و مرگ، جزء لاینفک 

زندگی ست اما هیچ کدام از آنها نمی تواند مرا از پا بیاندازد. (پس نهانی ها به ضد پیدا شود)


3 - خوشحالی یعنی میل به زندگی علی رغم علمِ به فانی بودنِ همه چیز؛

 (و با خدا معبودى دیگر مخوان خدایى جز او نیست جز ذات او همه چیز نابودشونده است فرمان از آن اوست

 و به سوى او بازگردانیده مى ‏شوید. آیه 88 سوره قصص)


4 - خوشحالی یعنی در سختی ها لبخند زدن؛ ( من طَرَبَم، طرب مَنَم)


5 - خوشحالی یعنی آگاهی از توانمندی بزرگ ما برای به دوش کشیدنِ مشکلات؛ 

(پس به صورت عالم اصغر تویی/پس به معنی عالم اکبر تویی)


6 - خوشحالی یعنی بعد از هر زمین خوردن همچنان بتوانیم بلند شویم، بعد از هر گریه همچنان بتوانیم

 بخندیم و لبخند بر لبِ دیگر همنوعان بیاوریم؛

 ( برای انسان چیزی به جز آنچه که تلاش کرده وجود ندارد. سوره نجم آیه 39)


 7 - خوشحالی یعنی حضورِ کاملِ ما در هستی،


8 - خوشحالی یعنی همچون رود، جاری بودن و در حرکت بودن، عبور کردن و به عظمتی بی پایان چشم

 دوختن؛(رقص مردان خدا لطیف باشد و سبک. گویی برگ است که بر روی آب می رود. اندورم چون کوه 

و صدهزار کوه و برون چون کاه #شمس_تبریزی )


9 - خوشحالی یعنی توانایی ما به گفتنِ یک آریِ بزرگ به زندگی؛(دوست دارم زندگیییی روووو)


خوشحالی یعنی ادامه دادن.

(همچو مستسقی کز آبش سیر نیست/ بر هرآنچه یافتی بالله مایست )

 

برگرفته از کانال https://t.me/ShamsMowlana

 

با توجه به اینکه از این 9 مورد تقریبا 7 تاش رو دارم و سعی هم دارم که اون دو مورد دیگه رو هم محقق 

کنم، پس من یک خوشحال هستم

۰ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۵۶
صبا ..

ای مانده زیر شش جهت

هم غم بخور هم غم مخور

کان دانه‌ها زیر زمین

یک روز نخلستان شود

 

معنی:

ای کسی که اسیر جهت ها (مکان) و زمان هستی, باید به خاطر این اسارت غمگین باشی,

 ولی در عین حال نباید غمگین باشی, چرا؟ چون این دانه های وجود تو یک روزی بالاخره

 تبدیل به باغی از درخت های نخل خواهند شد.

 

اما مولانا در عین حالی که ما را از این اسارت آگاه می کند و می فرمایند غم آن را بخور,

 از طرف دیگر می فرمایند که غم مخور, چرا؟ 

چون روح تو که زیر خاک قرار گرفته و این خاک و این اسارت و این تاریکی محیط او را در 

بر گرفته, مانند بذری است که بالاخره پوسته خود را کنار می زند, بالاخره جوانه می زند, 

بالاخره غلاف خود را می درد و بالاخره از تاریکی و زندان بیرون می آید و تبدیل به درختی 

تنومند می شود, تبدیل به نخلستانی می شود که از سایه و خرمای شیرین آن همه 

بهره می برند. اما شرط آن این است که تو این نیرو و توان نهفته خود را تلف نکنی, 

دور نریزی, ارزش خودت را بدانی و آن را حفظ کنی, از نور و گرمای خورشید و آب معرفت

 خود را تغذیه کنی و نیروهای خود را کم کم جمع کنی.

 

منبع:

کانال شمس تبریزی و مولانا: تلگرام

https://t.me/ShamsMowlana


۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۱۱
صبا ..

سلام. 

اول بگوییم که پرشین بلاگ خراب است و جواب کامنت را نتوان داد.

حرف زدنمان نمی آید، خیلی هم نمی آید. مولایمان مولانا می فرماید:

بر لبش قفلست و در دل رازها

لب خموش و دل پر از آوازها

۰ نظر ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۸:۲۸
صبا ..

ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم

وی مطربان ای مطربان دف شما پرزر کنم
 
ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم
وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم
 
ای بی کسان ای بی کسان جاء الفرج جاء الفرج
هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم
 
ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من
صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم
 
ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم
زیرا که مطلق حاکمم مؤمن کنم کافر کنم
 
ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما
خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم
 
تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی
سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم
 
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم
من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم
 
ای سردهان ای سردهان بگشاده ام زان سر دهان
تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم
 
ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان
آن دم که ریحان هات را من جفت نیلوفر کنم
 
ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی
چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم
 
ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی
حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم

پ.ن: یعنی مولانا تو چه حالی بوده که این غزل رو سروده؟!

۰ نظر ۲۰ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۳۴
صبا ..

خیلی وقت پیش، زری جانقلب بهم توصیه کرده بود کتاب "حدیث بندگی و دلبردگی" را بخوانم که مجموعه سخنرانی های دکتر سروش در تفسیر دعای ابوحمزه ثمالی هست. من هم گذاشتم و همزمان با ماه رمضان شروعش کردم، کل کتاب 132 صفحه بود و من دیروز موفق شدم به پایان برسانمش!! البته به طور موازی دو تا کتاب دیگر هم در این فاصله خواندم ولی خب سرعت پایینم ربطی به مطالعه آن دو کتاب دیگر نداشت. نیاز به تامل بسیار داشت این کتاب و باید در مود خاصی می بودم تا از پسش بربیایم و البته گذشته و آینده ام را نیز باید تحلیل میکردم.

نکات برجسته کتاب از دید من (البته کل کتاب برجسته و قابل هایلایت بود):

 شکرگزار کسی است که قدرت شناخت نعمت و به کارگیری آن را در بهترین راه دارد. بهره برداری درست از نعمت، خود نعمت بزرگی است.

 

ما اصلا نبودیم و قبلا کاری نکرده بودیم تا مستحق این نعمت ها بشویم. از او طلبکار نبودیم و با کارهایی که میکنیم، طلبکار نیز نخواهیم بود. برای اینکه او خود، سرمایه و سود را به ما داده است.

    

أنَّ الرّاحِلَ إلِیکِ قَرِیبُ المَسافَه : کسی که به سوی تو راه می پیماید راهش کوتاه هست. (به زودی به مقصد خواهد رسید) 

خودم نوشت: قضیه کوتاه ترین مسیر و زاویه قائمه

نکته: مسافر راهش را کوتاه کرده است. یعنی آنکه براه افتاده، نه آنکه هنوز ایستاده است. پس شما تا راه نیافتاده اید مسافتی طولانی در پیش رو دارید. ولی همین که قدم در راه می گذارید، راه کوتاه می شود. گویی مسیر به نحوی است که شما را می دواند.

 

 چون که قبضی آیدت ای راه رو         آن صلاح توست آتش دل مشو 

چونک قبض آید تو در وی بسط بین  تازه باش و چین میفکن در جبین

(خودم نوشت: برای همه قبض رخ می دهد، همان موج سینوسی است)

 

 به قول مولوی، ما در این عالم تنها وظیفه مان همین کوبیدن امیدوارانه در است.

 

 اصولا زمان حکمی از خود ندارد. حکم زمان برگرفته از موجوداتی است که ظرف زمان را پر می کنند. یعنی فضیلت شب ها و روزها به خود آدمیان بر می گردد. مولوی در این باره تعبیر قابل تأملی دارد:

هر که بی روزیست روزش دیر شد

یعنی روزی که در آن «روزی» به دست نیاید، آن روز واقعا روز نیست. تعریف روز را باید از روی روزی کرد. اگر «روزی» داشتیم، روز است و مبارک و گرنه روز ما دیر شده است، یعنی هنوز روز ما نرسیده است.

 

 باده از ما مست شد نی ما از او       قالب از ما هست شد نی ما از او

 

هر جا ما تعبیر نزول داریم ، شما بدانید صعودی در کار است.


دعا ابراز بندگی است، نه ابزار زندگی.

 

 راه خلوتگه خاصم بنما تا پس از این         می خورم با تو و دیگر غم دنیا نخورم (حافظ)

 

 

ممنون زری جانقلب


۰ نظر ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۳۰
صبا ..

عطا آن را گویند که :

در وَهم آدمی نیاید و نگذرد

زیرا هر چه در وَهم او گذرد،

اندازه همّتِ او باشد و اندازۀ قدرِ او باشد.

امّا عطای حق اندازۀ قدرِ حق باشد.


پس عطا آن باشد که لایقِ حق باشد،

نه لایقِ وَهم و همّتِ بنده!

فیه ما فیه

 

دو وجه عبارت بالا ارزشمند هست:

*-زیرا هر چه در وَهم او گذرد، اندازه همّتِ او باشد، خیلی اوقات کوتاهی از ماست و گرنه آنچه 

رویایش را می پرورانیم اندازه همت ماست و پتانسیلش را داریم.

*-مرا آن ده که لایق توست نه وهم من!

۰ نظر ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۲۹
صبا ..