غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مولانا» ثبت شده است

عالِم طالب باید:

چیزهایی را که نمی‌داند بیاموزد

و چیزهایی را که می‌داند بیاموزاند

و با کم‌هوشان با ملایمت رفتار کند

و از کودنی کودنان به خودپسندی نیفتد

و با کندفهمان تُندی نکند،

((شما نیز پیش از این چنین بودید و خدا بر شما منت نهاد)).


بخشی از مقدمه دفتر سوم مثنوی

۳ نظر ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۰۴
صبا ..

سیر نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای من

جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من

با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم

چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من

چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان

نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من

عود دمد ز دود من کور شود حسود من

زفت شود وجود من تنگ شود قبای من

آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان

ذره به ذره رقص در نعره زنان که‌های من

آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور

گفتم غم نمی‌خورم ای غم تو دوای من

گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو

لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من

گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد

گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من

گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش

خنده زنان سری نهد در قدم قضای من

گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شوم

تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من

گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل

چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من

گفتم روزکی دو سه مانده‌ام در آب و گل

بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من

گفت در آب و گل نه‌ای سایه توست این طرف

برد تو را از این جهان صنعت جان ربای من

زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم

باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من

۷ نظر ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۳
صبا ..

تعبیر جالب یونگ از انسان خوشحال و تطابق آن با جملات و ابیات شمس و مولانا و آیات الهی:



"کارل گوستاو یونگ" روانشناس سوئیسی تعبیرِ جالبی از انسانِ خوشحال دارد که بسیار از تعریفِ عادی و

 معمولِ خوشحالی فاصله دارد. بر اساسِ این تعریف،


1 - خوشحال بودن یعنی توانمندیِ بالای ما در شکیبایی و استقامت در برابر سختی ها

(فراق پخته کند. )


2 - خوشحالی یعنی اطمینانی درونی به این که درد و رنج و سختی و بیماری و مرگ، جزء لاینفک 

زندگی ست اما هیچ کدام از آنها نمی تواند مرا از پا بیاندازد. (پس نهانی ها به ضد پیدا شود)


3 - خوشحالی یعنی میل به زندگی علی رغم علمِ به فانی بودنِ همه چیز؛

 (و با خدا معبودى دیگر مخوان خدایى جز او نیست جز ذات او همه چیز نابودشونده است فرمان از آن اوست

 و به سوى او بازگردانیده مى ‏شوید. آیه 88 سوره قصص)


4 - خوشحالی یعنی در سختی ها لبخند زدن؛ ( من طَرَبَم، طرب مَنَم)


5 - خوشحالی یعنی آگاهی از توانمندی بزرگ ما برای به دوش کشیدنِ مشکلات؛ 

(پس به صورت عالم اصغر تویی/پس به معنی عالم اکبر تویی)


6 - خوشحالی یعنی بعد از هر زمین خوردن همچنان بتوانیم بلند شویم، بعد از هر گریه همچنان بتوانیم

 بخندیم و لبخند بر لبِ دیگر همنوعان بیاوریم؛

 ( برای انسان چیزی به جز آنچه که تلاش کرده وجود ندارد. سوره نجم آیه 39)


 7 - خوشحالی یعنی حضورِ کاملِ ما در هستی،


8 - خوشحالی یعنی همچون رود، جاری بودن و در حرکت بودن، عبور کردن و به عظمتی بی پایان چشم

 دوختن؛(رقص مردان خدا لطیف باشد و سبک. گویی برگ است که بر روی آب می رود. اندورم چون کوه 

و صدهزار کوه و برون چون کاه #شمس_تبریزی )


9 - خوشحالی یعنی توانایی ما به گفتنِ یک آریِ بزرگ به زندگی؛(دوست دارم زندگیییی روووو)


خوشحالی یعنی ادامه دادن.

(همچو مستسقی کز آبش سیر نیست/ بر هرآنچه یافتی بالله مایست )

 

برگرفته از کانال https://t.me/ShamsMowlana

 

با توجه به اینکه از این 9 مورد تقریبا 7 تاش رو دارم و سعی هم دارم که اون دو مورد دیگه رو هم محقق 

کنم، پس من یک خوشحال هستم

۰ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۵۶
صبا ..

ای مانده زیر شش جهت

هم غم بخور هم غم مخور

کان دانه‌ها زیر زمین

یک روز نخلستان شود

 

معنی:

ای کسی که اسیر جهت ها (مکان) و زمان هستی, باید به خاطر این اسارت غمگین باشی,

 ولی در عین حال نباید غمگین باشی, چرا؟ چون این دانه های وجود تو یک روزی بالاخره

 تبدیل به باغی از درخت های نخل خواهند شد.

 

اما مولانا در عین حالی که ما را از این اسارت آگاه می کند و می فرمایند غم آن را بخور,

 از طرف دیگر می فرمایند که غم مخور, چرا؟ 

چون روح تو که زیر خاک قرار گرفته و این خاک و این اسارت و این تاریکی محیط او را در 

بر گرفته, مانند بذری است که بالاخره پوسته خود را کنار می زند, بالاخره جوانه می زند, 

بالاخره غلاف خود را می درد و بالاخره از تاریکی و زندان بیرون می آید و تبدیل به درختی 

تنومند می شود, تبدیل به نخلستانی می شود که از سایه و خرمای شیرین آن همه 

بهره می برند. اما شرط آن این است که تو این نیرو و توان نهفته خود را تلف نکنی, 

دور نریزی, ارزش خودت را بدانی و آن را حفظ کنی, از نور و گرمای خورشید و آب معرفت

 خود را تغذیه کنی و نیروهای خود را کم کم جمع کنی.

 

منبع:

کانال شمس تبریزی و مولانا: تلگرام

https://t.me/ShamsMowlana


۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۱۱
صبا ..

سلام. 

اول بگوییم که پرشین بلاگ خراب است و جواب کامنت را نتوان داد.

حرف زدنمان نمی آید، خیلی هم نمی آید. مولایمان مولانا می فرماید:

بر لبش قفلست و در دل رازها

لب خموش و دل پر از آوازها

۰ نظر ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۸:۲۸
صبا ..

ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم

وی مطربان ای مطربان دف شما پرزر کنم
 
ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم
وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم
 
ای بی کسان ای بی کسان جاء الفرج جاء الفرج
هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم
 
ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من
صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم
 
ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم
زیرا که مطلق حاکمم مؤمن کنم کافر کنم
 
ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما
خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم
 
تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی
سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم
 
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم
من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم
 
ای سردهان ای سردهان بگشاده ام زان سر دهان
تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم
 
ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان
آن دم که ریحان هات را من جفت نیلوفر کنم
 
ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی
چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم
 
ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی
حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم

پ.ن: یعنی مولانا تو چه حالی بوده که این غزل رو سروده؟!

۰ نظر ۲۰ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۳۴
صبا ..

خیلی وقت پیش، زری جانقلب بهم توصیه کرده بود کتاب "حدیث بندگی و دلبردگی" را بخوانم که مجموعه سخنرانی های دکتر سروش در تفسیر دعای ابوحمزه ثمالی هست. من هم گذاشتم و همزمان با ماه رمضان شروعش کردم، کل کتاب 132 صفحه بود و من دیروز موفق شدم به پایان برسانمش!! البته به طور موازی دو تا کتاب دیگر هم در این فاصله خواندم ولی خب سرعت پایینم ربطی به مطالعه آن دو کتاب دیگر نداشت. نیاز به تامل بسیار داشت این کتاب و باید در مود خاصی می بودم تا از پسش بربیایم و البته گذشته و آینده ام را نیز باید تحلیل میکردم.

نکات برجسته کتاب از دید من (البته کل کتاب برجسته و قابل هایلایت بود):

 شکرگزار کسی است که قدرت شناخت نعمت و به کارگیری آن را در بهترین راه دارد. بهره برداری درست از نعمت، خود نعمت بزرگی است.

 

ما اصلا نبودیم و قبلا کاری نکرده بودیم تا مستحق این نعمت ها بشویم. از او طلبکار نبودیم و با کارهایی که میکنیم، طلبکار نیز نخواهیم بود. برای اینکه او خود، سرمایه و سود را به ما داده است.

    

أنَّ الرّاحِلَ إلِیکِ قَرِیبُ المَسافَه : کسی که به سوی تو راه می پیماید راهش کوتاه هست. (به زودی به مقصد خواهد رسید) 

خودم نوشت: قضیه کوتاه ترین مسیر و زاویه قائمه

نکته: مسافر راهش را کوتاه کرده است. یعنی آنکه براه افتاده، نه آنکه هنوز ایستاده است. پس شما تا راه نیافتاده اید مسافتی طولانی در پیش رو دارید. ولی همین که قدم در راه می گذارید، راه کوتاه می شود. گویی مسیر به نحوی است که شما را می دواند.

 

 چون که قبضی آیدت ای راه رو         آن صلاح توست آتش دل مشو 

چونک قبض آید تو در وی بسط بین  تازه باش و چین میفکن در جبین

(خودم نوشت: برای همه قبض رخ می دهد، همان موج سینوسی است)

 

 به قول مولوی، ما در این عالم تنها وظیفه مان همین کوبیدن امیدوارانه در است.

 

 اصولا زمان حکمی از خود ندارد. حکم زمان برگرفته از موجوداتی است که ظرف زمان را پر می کنند. یعنی فضیلت شب ها و روزها به خود آدمیان بر می گردد. مولوی در این باره تعبیر قابل تأملی دارد:

هر که بی روزیست روزش دیر شد

یعنی روزی که در آن «روزی» به دست نیاید، آن روز واقعا روز نیست. تعریف روز را باید از روی روزی کرد. اگر «روزی» داشتیم، روز است و مبارک و گرنه روز ما دیر شده است، یعنی هنوز روز ما نرسیده است.

 

 باده از ما مست شد نی ما از او       قالب از ما هست شد نی ما از او

 

هر جا ما تعبیر نزول داریم ، شما بدانید صعودی در کار است.


دعا ابراز بندگی است، نه ابزار زندگی.

 

 راه خلوتگه خاصم بنما تا پس از این         می خورم با تو و دیگر غم دنیا نخورم (حافظ)

 

 

ممنون زری جانقلب


۰ نظر ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۳۰
صبا ..

عطا آن را گویند که :

در وَهم آدمی نیاید و نگذرد

زیرا هر چه در وَهم او گذرد،

اندازه همّتِ او باشد و اندازۀ قدرِ او باشد.

امّا عطای حق اندازۀ قدرِ حق باشد.


پس عطا آن باشد که لایقِ حق باشد،

نه لایقِ وَهم و همّتِ بنده!

فیه ما فیه

 

دو وجه عبارت بالا ارزشمند هست:

*-زیرا هر چه در وَهم او گذرد، اندازه همّتِ او باشد، خیلی اوقات کوتاهی از ماست و گرنه آنچه 

رویایش را می پرورانیم اندازه همت ماست و پتانسیلش را داریم.

*-مرا آن ده که لایق توست نه وهم من!

۰ نظر ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۲۹
صبا ..

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش

خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند

عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش

ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی

در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش

لنگری از گنج مادون بسته‌ای بر پای جان

تا فروتر می‌روی هر روز با قارون خویش

یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق

گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش

گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی

پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش

زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر

چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی‌چون خویش

باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

۰ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۴۳
صبا ..

و چقدر من به این یک بیت معتقدم : 

بخور آن را که رسیدت مهل از بهر ذخیره

که تو بر جوی روانی چو بخوردی دگر آید

-----

و قرار است به این بیت نیز عمل کنم:

تو سخن گفتن بی‌لب هله خو کن چو ترازو

که نماند لب و دندان چو ز دنیا گذر آید

۰ نظر ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۳۲
صبا ..