غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

واقعیت این است که سگ سیاه افسردگی بدجور پاچه ام را گرفته و من هم به جبرانش هیچ کوتاهی در گرفتن پاچه دیگران نمیکنم :)


اینقدر همه مسائل پیچیده و نگران کننده است که فقط دلم می خواهد دنیا تمام شود تا همه چیز تمام شود. می دانم که اگر زندگی خودم تنها همین الان تمام شود حجم بزرگی غم و اندوه و مشکل به زندگی اطرافیانم تحمیل می شود؛ دلم گور دسته جمعی می خواهد تا ذهنم شاید پس از مرگ بتواند آرام باشد!!


می دانم که کره زمین در بین کهکشان راه شیری و سایر اجرام نقطه آبی کوچکی بیش نیست و مسائل و مشکلات ما یک میلیاردیم این نقطه آبی در زمان حال هست؛ با همه حقارت خودمان و مشکلاتمان و این که بود و نبودمان هیچ تاثیری در این دم و دستگاه عظیم ندارد ؛ ترجیحم نبودن است؛ نه که تجربه بودن همه اش درد باشد و بدبختی و رنج ولی وقتی عاجر می شوی از حل مسائل حقیر زندگیت! وقتی حقارت خودت و مشکلاتت (که همه اش هم از جبر جغرافیاست) مدام جلوی دیدگانت است وقتی تمام افعالت مشکوک به غلط بودن است؛ از سر استیصال و ناچاری ترجیح می دهی که تمام شود تجربه این هستی که شاید ، شاید بتوانی سبکی را هم تجربه کنی. 


و البته دلم می خواهد دنیا تمام شود که شاید بتوانم با صاحبش ملاقات کنم و شوق این ملاقات و شنیدن پاسخ سوال های همیشه بی جوابم و امید به فهمیدن علت این همه زشتی بیشتر تشویقم می کند به نبودن. 


کاش صبحی نیاید.



تا اینجا رو دیشب نوشته بودم . ولی منتشرش نکردم چون نوشته ام تلخ بود زیاد؛ دیروز یک روز شدیدا سخت و بد کاری بود که نتیجه اش افکار فوق هست و میخوام این یادداشت اینجا باشه تا بدونم که محیط کار می تونه چه به سر روان آدم بیاره.


البته که من درگیر افسردگی هستم و درگیر فشارهای شش گانه از شش جهت! ولی قصد وا دادن ندارم! این روزهای سخت هم میگذره و البته روزهای سخت تری هم در راهه که اگر بخوام به این افسردگی دامن بزنم از پسش برنمیام.

۵ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۰
صبا ..

از کرامات جناب معاون این هست که هر کاری که به ما مربوط هست رو وقتایی که شأن نزول فرمودند در دفترشون، طوری دستور میدن که انجام نشه و کارهایی که اصلا به ما مربوط نیست و انجام شدنش خلاف قانون هست براحتی انجام میشه.


یکی از شاهکارهاشون تو هفته گذشته این بوده: 

یک سری پرونده داریم که یه سری فرم ثابت روشون قرار می گیره و ما این فرم های ثابت رو خودمون پر میکنیم بر اساس محتویات پرونده و جناب معاون امضا می کنند. یه روز من سرمای زشتی خورده بودم و خیلی بی اطلاع صبح سرکار نرفتم، یکی از همکارا هم همون روز صبح اطلاع داده بودن که دو ساعت دیر میان؛ جناب معاون هم اصولا شبیه شهاب سنگ هستند و یهو تو آسمان اداره بارش میکنند! بعد همکار آقا اون روز صبح خودش تنها بوده و 30 تا از همون پرونده هایی که روشون فرم قرار داره رو میز همکار بوده و! فرم ها هم خالی! بودند، خودش تنها هم خیلی کاری از دستش بر نمی اومده که میگه بگذار لااقل امضای این پرونده ها رو بگیرم تا کارا یه کم جلو بره (طبق شناختی که از رئیسش داره :)))  ). بعد 30 تا پرونده رو با فرم خالی شون می فرسته اتاق جناب معاون و 10 دقیقه بعد پرونده ها با فرم های امضا شده برمیگرده !!! بعد از نیم ساعت یک پرونده دیگه رو جناب معاون می فرسته اتاق ما و میگه این یکی رو یادتون رفته فرمش رو پرکنید :|  پرش کنید تا امضاش کنم!! 


بعد ملت شریف ایران دنبال 9 میلیارد دلار و دکل و خود خلیج فارس و دریای خزر می گردن!  نمی دونند که آقایون اصلا نمی دونند چی رو  چرا امضا میکنند!؟


البته طبق اون چیزی که ما از جناب معاون می بینیم گاهی اوقات خوب میدونه چی رو باید امضا کنه و  البته که مشت نمونه خروار هست :(



۱ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۴
صبا ..

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو  خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

قیصر امین پور

۱ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۱
صبا ..

مراسم عقد و عروسی خواهرم به خوبی و به شادی برگزار شد و بار سنگینی از روی دوش همه مون برداشته شد.


من که نقش تنها خواهر عروس رو داشتم هم حجم کارها و مسئولیت هام خیلی زیاد بود، هم به شدت استرس داشتم که آیا واقعا خواهرم انتخاب صحیحی داشته و آیا واقعا خوشبخت خواهد شد. شدت استرسم اینقدر زیاد بود که تقریبا از 4 شنبه غذا خوردنم به صفر رسید تا دیشب! خدا رو شکر بدو بدوهای این چند وقت نتیجه خوبی داشت و مراسمی با کمترین حاشیه برگزار شد و فامیل هم ابراز داشتند که خیلی بهشون خوش گذشته و مراسم متفاوتی بوده. 


هنوز هم نگران خواهرم هستم! و این نگرانی و ترس و بی اعتمادی بخاطر ترس کلی من از آدم هاست که بخاطر محیط کارم خیلی خیلی بیشتر از حجم نرمال هست. 


امیدوارم که همه زوج ها با درایت و مهارتشون در کنار هم تا همیشه خوشبخت باشند و چالش های زندگی را با موفقیت و سربلندی پشت سر بگذارند.



۱۲ نظر ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۴
صبا ..
أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ 

وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ 

الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ 

وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ 

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا 

إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا

فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ

وَإِلَى رَبِّکَ فَارْغَبْ 

خدایا من منتظر روزی هستم که که بتونم بگم بار گرانم را از پشتم برداشتی ؛ باری که داشت پشت من را می شکست، منتظر روزی هستم که با افتخار به اینکه به حرف تو ایمان داشتم به هر کسی که در شرایط سخت قرار داره نه دو بار که ده بار و صد بار بگم با هر سختی آسانی است.



۵ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۴:۴۸
صبا ..

الان دقیقا به تاریخ و ساعت سالگرد تولدم هست.


و من فقط به این فکر میکنم که:

"آیا میان آن همه اتفاق 

من از سر اتفاق زنده ام هنوز؟!"


قطعا که اتفاقی نیست! یکی از معانی اسم واقعیم هدیه هست، معنی که مامانم به خاطرش اصرار داشته که اون اسم رو برای من انتخاب کنه و من همیشه فکر میکردم و اعتقاد داشتم که باید جوری زندگی کنم که شبیه هدیه ی زندگی پدر و مادرم و البته اطرافیانم باشم. الان وسطِ وسط زندگیم هستم و می دونم که هدیه نبودم ولی تلاشم رو کردم. ولی حالا که هنوز زنده ام و در سالگرد جدید تولدم دوباره فرصت زندگی بهم داده شده باید بیشتر حواسم به این باشه که در فرصت باقیمانده به رسالتم عمل کنم و حداقل با بودنم یا با شنیدن اسمم لبخندی بر لبان اطرافیان بیارم.

رسالت سنگینی ست مخصوصا در این روزهایی که ... ولی خب حتما از پسش بر می اومدم که روزهایی کودکی و نوجوانی ام چنین فکری در ذهنم شکل گرفته است.


16 تیرماه 1397 - شیراز



۸ نظر ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۰
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ تیر ۹۷ ، ۲۳:۳۶
صبا ..

سالیان دراز است که لبه پرتگاه زندگی میکنم و عمق خوشی هایم یک سانت و عمق غم هایم فرسنگ هاست و حالا که همان چرخه نفرت انگیز و شوم همیشگی دوباره فعال شده؛ هیچ حسی ندارم؛ فقط آرزویم این است که صبح های این زندگی کمتر از انگشتان یکدست باشد. خسته ام از امید ساختن؛ خسته ام از عذاب وجدانی که برای ساختن امیدهایم یک لحظه هم دست سنگینش را از ذهن من برنمی دارد. خسته ام از اینکه بجای خوشی و لذت از شادی هایم و تلاش هایم باید حواسم به پرتگاه باشد و دلم میخواهد تمام شود همه چیز؛ حتی حالا که دقیقا وقت برداشت محصول هست.

۳ نظر ۰۹ تیر ۹۷ ، ۱۷:۰۹
صبا ..

رَبِّ یَسِرْ و لا تُعَسِّر سَهِّل عَلَینا یا رب العالمین 

۲ نظر ۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۹:۵۳
صبا ..

اعوذ بالله من شر جمهوریه الاسلامیه الایران😣


تو تمام بحران های این یکسال اخیر مدام این جمله رو تکرار کردم:

Every things come to you at the right moment, be pateint and trust the process.

و خیلی چیزهای مثبت دیگه ولی الان واقعا هیچ امیدی به هیچ اتفاق مثبتی نیست.

۵ نظر ۰۴ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۰
صبا ..