غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی

اول خبر خوش رو بدم:) 

جناب معاون داره جا به جا میشه و من اینقدر خوشحالم که نگو. یه شهر به آسایش می رسند  به شرطی که قضیه دیو چو بیرون رود فرشته درآید نشود ;) البته جناب معاون از نظر برخوردی و اخلاقی دیو نبودند ولی از نظر عملکرد از نظر من فراتر از دیو بودند! به نحوی که معادل الهه گان وجدان و مسئولیت پذیری و سواد و دقت در اساطیر ایرانی، یونانی و حتی مصری قلمداد می شدند :))  


------------------

امروز خیلی شلوغ بود؛ خیلی ها! از اون روزهایی که من ظهر فکر میکردم از جنگ تن به تن برگشتم بس که فشار زیاد بود. دو ساعت اول هم اون یکی همکار نبود و دیگه واویلا.


-همون اول صبح یکی از ارباب رجوع های ثابتمون که ( جایگاه ویژه ای در مسابقات پاتیناژ کردن روی اعصاب ما دارند ) حاضری شون رو زدند و جلوس کردن، این بنده خدا می دونه که من از خودش و خانوادش خوشم نمیاد!! هیچ حرف خاصی نزد! بعد یک نفر دیگه اومد و به احترام همکارآقا نشست و این دو تا شروع کردند به صحبت و ما هم رو دور تند سر و کله زدن با ملت شریف! دیگه همکار آقا شروع کرد ریز ریز غر زدن که سرمون رفت، وای چقدر حرف میزنند و ... منم یه نیم ساعت دیگه تحمل کردم دیدم نه کوتاه بیا نیستند! دیگه گفتم بهتره جلسه تون رو همین جا تموم کنید و میدون رو بدین دست ما! بعد طرف پررو پررو برگشته میگه یه کم دیگه مونده من مشاورم از ایشون تموم بشه مراعات کنید تا تموم بشه!!!!!!!!! 



- یه خانمه دیگه که باز خودش و خانوادش ارباب رجوع مون هستند و فکر میکنند طاق آسمون باز شده اینها افتادن زمین! 100 بار رفت و اومد گفت کار من چی شد؟ دیگه من بعد از 100 بار گفتن چشم! کارتون تموم شد خودمون صداتون می کنید! صدام در اومد گفتم خانوم شما یه نونوایی ساده که میرید این همه غر می زنیدف خب اندازه یه نون گرفتن حداقل صبر کن!  یه پشت چشمی نازک کرد و رفت! چند دقیقه بعدش همکارآقا رفته بیرون به اونم گفته بود چی شد چی شد؟! همکار آقا باز قضیه نونوایی رو گفته بود! بعد خانمه میگه از صبح تا حالا یه لیوان آب خنک بهمون ندادید چطور صبر کنیم؟

یعنی اینو که گفت ما دیگه حرفمون نیومد!  آخرش همکار آقا میگفت برم بهش بگم ببخشید با نسکافه و آب میوه ازتون پذیرایی نکردیم!! 


-  نزدیک ساعت 12 بود و من دیگه علائم له شدگی درونم پدیدار شده بود! نه تنها من، اون یکی همکار هم که تازه ساعت 10 اومده بود کلافه و خسته شده بود! بعد یکی اومده تو رو به ایشون میگه چقدر صبر کنم خسته شدم! همکار بهش میگه همه مون خسته شدیم! بیرون باشید کارتون که تموم شد صداتون میکنیم! میگه شما هر روز این همه کار میکنید ما عادت نداریم یه روز که میاییم اینجا بیشتر خسته میشیم وصبر نداریم!! کار ما رو زودتر راه بندازین!


- و 30 تا مورد مشابه دیگه.



۰ نظر ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۶
صبا ..

طبق رسم این چند سال اخیر تصمیم گرفتیم که عید فطر بریم سفر یه جای خنک، بعد از کلی تحقیق و تفحص قرار شد بریم سمیرم و کلا جنوب استان اصفهان که دمای هواش پایینه و آبشار و رودخونه هم زیاد داره. 

جالبیه این سفر این بود که قرار بود پنج شنبه صبح بریم و شنبه شب برگردیم که اونجا که رفتیم به این نتیجه رسیدیم که جمعه عصر برگردیم، قرار بود یه جاهایی بریم که به دلایل مختلف از جمله خشکسالی و اینکه نمونه بهترش اطراف شیراز هست نرفتیم! قرار بود یه جاهایی نریم ولی به دلیل اینکه سر راهمون بود رفتیم. قرار بود محل اقامتمون یه جایی مربوط به اداره ما باشه، که رفتیم و دیدیم کارمند مربوطه سوئیت خودشون رو به اسم اداره جا زده و رفتیم یه جای دیگه :) و خیلی هم بهتر بود.  خلاصه که بنده که برنامه ریز این سفر بودم اصلا یه برنامه دیگه ریخته بودم سفره واسه خودش یه جور دیگه پیش رفت و خیلی هم دقیق پیش می رفت :) 

یکی از جاهایی که قرار نبود بریم غار ده شیخ (deh-sheikh) بود، مسیر رفتمون رو از جاده یاسوج رفتیم و کاملا هم از وجود این غار مطلع بودیم ولی بخاطر اینکه من خونده بودم که ورودی ش باید نشسته بریم و فکر میکردیم یه کوهیپمایی داره که واسه مامان مقدور نبود قرار نبود بریم. ولی تو راه که تابلوها رو دیدیم وایسادیم پرسیدیم گفتن که ماشین تا نزدیک غار میره و سخت هم نیست، دیگه ما هم دیدیدم همونجاییم خب، گفتیم میریم میبینیم نشد نمی ریم دیگه! رفتیم دیدیم و خیلی بهتر از تصور ما بود، همون پایین کوه ماشین رو پارک میکردیم و بعد خودشون با پاترول می بردن تا نزدیکی های غار و بعد هم 40-50 تا پله و بعد یه غار محشـــــــــــــــــــر. هر چی از زیبایی غار بگم کم گفتم از عجایب خلقت بود و چون ما پنج شنبه رفته بودیم بجز ما 3-4 نفر دیگه بودن و خیلی خیلی عالی بود. 

عمر غار به 135 میلیون سال پیش می رسید و آرایش استلاگمیت و استلاگتیت هاش واقعا بی نظیر بود.  عکساش رو اگر دوست داشتین سرچ کنید و لذت ببرید :)


جمعه هم که تصمیم شد برگردیم قرار شد بیایم آباده و از اتوبان اصفهان - شیراز برگردیم. ساعت 7.30 هم که فوتبال بود، جاده خلوت خلوت! یه جاهایی که فقط خودمون تو جاده بودیم:) یه جاهایی فقط ما بودیم و کامیون ها :) پلیس راهها هم هیچ کس نایستاده بود :)) و تو جاده ای که قدم به قدم پلیس وایساده هیچ کس نبود:) دیگه فوتبال هم تو جاده با رادیو شنیدیم و بسیار خوشحال شدیم که بردیم.  با توجه به این برد زیبا من گفتم دیگه شیراز نمی تونیم وارد بشیم و دروازه قرآن ترافیکه! ولی خوشبختانه لاین مخالف ترافیک بود در حد همون جام جهانی :)) ولی لاین ما باز بود و زود خدا رو شکر رسیدیم خونه :) 


خدایا شکرت:)

۵ نظر ۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۲
صبا ..

تا حالا سابقه نداشته من اینقدر طولانی ننویسم، از خیلی چیزا هم باید بنویسم ولی هی میگم حالا بعدا :)



خدایا شکرت خیلی زیاد. پارسال ماه رمضون روزهای خیلی خیلی سختی رو داشتیم سختیش در تصورمون نمی گنجید؛ دعایی که اون روزها می کردم این بود که همه اون سختی ها رو اسباب خیر دنیا و آخرتمون قرار بده؛ تمام سعیم رو کردم گلایه نکنم و کل پارسال تا آخر سال 96 تمام زندگی ما برپایه تمرکز زدایی بود! بیشترین تعداد سفر و تفریح در عمرم تا امروز مربوط به سال 96 هست و دلیلش حجم بار سنگینی بود که تحملش اصلا آسون نبود و باید یه جوری مدیریتش می کردیم. این ماه رمضان و این شب ها دعا میکنم برای همه کسانی که مثل روزهای سال گذشته ما نه تنها صورتشون رو با سیلی سرخ میکنند که اسباب حسادت بقیه هم میشند !! دعا میکنم هیچ دلی اونقدر دردمند نباشه که حتی دردش رو هم نتونه بگه. دعا میکنم که بشم اسباب و وسیله ای که حتی شده ذره ای بتونه بار درد و غصه یکی از مخلوقات خدا رو کم کنه. 

امسال یاد گرفتم دعا کنم اگر کسی بهم بدی کرد؛ نارو زد، دروغ گفت یا هر چیزی که آرامش من رو به هم زد، خدا هیچ وقت واسش تلافی نکنه، اینقدر قدر غرق نعمت و خوبی و شادی و سلامتیش کنه که از رفتار بدش شرمنده بشه و خودش بشه شروع زنجیره خوبی؛ شروع خیر و خودش بشه اسبابی برای جبران بدی های گذشته ش در مقایس بزرگتر. 


امشب آخرین شب قدر هست این فراز از دعای جوشن کبیر رو امسال خیلی دوست داشتم:


 یَا مَنْ خَلَقَنِی وَ سَوَّانِی یَا مَنْ رَزَقَنِی وَ رَبَّانِی یَا مَنْ أَطْعَمَنِی وَ سَقَانِی یَا مَنْ قَرَّبَنِی وَ أَدْنَانِی یَا مَنْ عَصَمَنِی وَ کَفَانِی یَا مَنْ حَفِظَنِی وَ کَلانِی یَا مَنْ أَعَزَّنِی وَ أَغْنَانِی یَا مَنْ وَفَّقَنِی وَ هَدَانِی یَا مَنْ آنَسَنِی وَ آوَانِی یَا مَنْ أَمَاتَنِی وَ أَحْیَانِی 


انگار فیلم کوتاه از کل زندگی م هست. یه جورایی خیالات رو راحت میکنه که در حین اینکه تو کل زندگیت این همه دست و پا می زنی و میدویی و تلاش میکنی ولی درست که نگاه میکنی هیچ کاره ای :) همین پارادوکس لبخند میاره رو لبم :)


-------------


آخرین مقاله باقی مانده از تز ارشدم یک ماهی هست که ریوایز خورده و استاد2 هفته ای یکبار ایمیل میزنه که چی شد؟! تو این مدتی که اینجا ننوشتم دست و دلم به نوشتن جواب داوران مقاله هم نمی رفت، گفتم بیام اینجا بنویسم شاید دست و دلم از رو رفت و 4 خط دیگه نوشت و تمومش کرد و رفت.  یعنی میشه پرونده این مقاله ها به زودی بسته بشه؟!


------------


زری جان اومد شیراز و همدیگرو تو شاهچراغ دیدیم؛ دومین دوست وبلاگی بود که میدیدمش! البته اولی شیرازی بود :)  حس خیلی خوبی داشتم از دیدن خودش و بچه های دسته گلش و چه کاری خوبی کردیم همو دیدیم. زری بیا بگو من چقدر شبیه نوشته هام بودم؟


--------------

آخیش بالاخره طلسم سکوت رو شکستم :)

۱۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۲
صبا ..

شنبه که رفتم دکتر کاملا انتظار داشتم وقتی میپرسم میتونم روزه بگیرم بگه نه! برای همین خیلی تو ذوقم نخورد!


رمضان 5 سال پیش هم نتونسته بودم روزه بگیرم ولی حس اون موقع ام کجا و حس الانم کجا؟


هیچ اثری از معنویت درونم دیده نمیشه و این مساله یک شبه اتفاق نیافتاده و ذره ذره به اینجا رسیدم؛ الانم از وضعیتم شکایتی ندارم فقط می نویسم که بدونم چه روندی رو دارم طی میکنم نگران آینده هستم و نیستم، هستم چون نادانی نسبت به هر موضوعی استرس آور هست و نیستم چون توی این سالها شاید از میزان ذکرهام کم شد، شاید دیگه دعای عربی خوندن موجب آرامشم نشد، ولی نیرویی درونم شکل گرفت که شاید بشه بهش گفت توکل، اینکه کمتر ناله کنم و کمتر منتظر معجزه های عجیب و قریب باشم، بیشتر به تلاش خودم تکیه کنم و نتیجه اصلا واسم مهم نباشه چون که توی همه اتفاقای ظاهرا بد هم میشه درس گرفت؛ میشه تجربه کسب کرد و میشه بزرگ شد. 


ولی هیچ کدوم از اینها دلیل نمیشه، که نخوام موقع افطار و سحر یا هر موقع که حال دلتون خوب بود واسم دعا کنید.


۱۰ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۵۵
صبا ..

این یادداشت برای من خیلی آموزنده بود و دوست داشتم که همیشه داشته باشمش. متن اصلی را اینجا ببینید.  


در کل جهان هستی بسیار پیچیده‌تر از آن است که بتوانیم دربارۀ درست و غلط بودن کارها نظر بدهیم، چون همیشه چیزهایی هست که نمی‌دانیم که نمی‌دانیم.

 

 پس بگذار به‌یک‌باره خیالت را راحت کنم: فرضت را بگذار روی اینکه همه‌چیز غلط است و ما مجبوریم بین غلط و غلط‌تر انتخاب کنیم. چون تا وقتی چیزهایی هست که از دید ما پنهان است نمی‌توانیم راجع به‌ درستی یک کار نظر قطعی بدهیم.

 

 درست و غلط نسبی است، چیزی که از نظر من درست است ممکن است از نظر تو کاملاً غلط باشد.

 

 ما طبق مدل‌ها زندگی می‌کنیم. دست و پا، روز و شب، چپ و راست و… این‌ها همه مدل‌هایی است که برای راحت‌تر کردن خودمان در دسته‌بندی و فهم چیزها ساخته‌ایم. وگرنه نقشه، هرگز خود سرزمین نیست.

درست و غلطی وجود ندارد، یا به عبارتی کلاً همه مدل‌ها غلط هستند، معیار سنجش ما باید مفید یا غیرمفید بودن مدل‌ها باشد. (+)

 

 اصلاً فکر کن ببین چرا دنبال این هستی درست و غلط بودن کارهایت را بفهمی؟

 

 البته من نفهمیدم کار درست به معنای اخلاقی مد نظر توست یا به معنای شغلی و حرفه‌ای؟

 

 اخلاقیات نسبی است. ازدواج و فرزندآوری از نظر عموم مردم کاری اخلاقی و مثبت است، ولی درعین‌حال فکر کرده‌ای که این دو می‌توانند موضوعاتی غیراخلاقی باشند؟ (+)

 

 تا یادم نرفته بگویم در خرابۀ بی ‌در و پیکری که ما زندگی می‌کنیم احتمال اینکه دائماً در حال انجام کارهای غلط‌تر باشیم بسیار است. چون بسترها طوری فراهم شده که خواسته و ناخواسته در راستای نابود کردن طبیعت و اقتصاد و آیندۀ کشور حرکت می‌کنیم. بگذریم.

 

 راهکار کاربردی: درست و غلط را نه با کلماتی مثل درست و غلط، بلکه با شاخص‌های دیگری اندازه‌گیری کن. این سؤال‌هایی است که من برای رسیدن به درست و غلط یا درست‌تر بگویم مفید یا غیرمفید بودن یک کار از خودم می‌پرسم.
این سؤالات از دل چکیدۀ آموخته‌های من در سال‌های اخیر به‌دست‌آمده:

آیا این کار در راستای منافع و رشد بلندمدت من هست؟

  آیا این کار الهام‌بخش اطرافیان و مخاطبان من هست؟ می‌توانم الگوی مناسبی برای آن‌ها باشم؟

  آیا حاضرم کارم را بدون دریافت پول نیز انجام بدهم؟

 آیا این کار به کسی آسیب می‌زند؟

  آیا این کار خلوت و آرامش مرا حفظ می‌کند؟

  آیا این کار به من اجازۀ خلاقیت و ابتکار می‌دهد؟

  آیا این کار به تقویت رابطۀ عاطفی من کمک می‌کند؟

  آیا این کار به رفاه و سلامتی من کمک می‌کند؟

  آیا این کار شوق لازم برای سحرخیزی را در من ایجاد می‌کند؟

  آیا این کار فرصتی را فراهم می‌کند تا بدون قید و شرط به دیگران کمک کنم؟

  در این کار رهبری می‌کنم یا پیروی؟

  انگل هستم یا مولد؟

و…

این‌ها بخشی از سؤالاتی است که من برای سنجش مفید یا غیرمفید بودن کارهایی که انجام می‌دهم در نظر می‌گیرم. تو بیشتر بخوان، بهتر هضم کن و فهرست خودت را بساز.

راستی از تو چه پنهان، من به‌ درستی یک چیز کاملاً ایمان دارم:

مهربانی.



پ.ن: این روزها فکر میکنم هیچ وقت مهربان نبوده ام بس که از مهربانی فاصله دارم :|

۳ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۴۶
صبا ..

هفته پیش 5 روزش رو مهمون داشتیم از قم و اتاق ما نیمه اشغال بود. صبح ها من که همیشه عجله دارم و دیرم شده! حالا فرض کنید یکی هم تو اتاق خوابیده باشه دیگه چی میشه :)) 

سه شنبه صبح جعبه عینکم رو توی کیفم دیده بودم ولی وقتی رسیدم اداره نبود! معمولا تا سر خیابون اصلی رو با خواهری میام. کلی دعا کردم که اگر افتاده، کف ماشین خواهری باشه و تو تاکسی ننداخته باشم هیچ صدا و خاطره ای هم از افتادنش نداشتم، ظهر که اومدم خونه دیدم رو کمد کنار تختم هست، مامان میگه من صبح پاشدم دیدم رو اپن هست از زنعمو پرسیدم مال شماست گفته نه! ولی من مطمئنم کف سالن بوده و زیرپای یکی له شده و بعد رفته رو اپن!!


چهارشنبه تعطیل بود :)


پنج شنبه لقمه صبحونه م رو جا گذاشتم و البته سرکوچه یادم اومد ولی دیگه دیرم میشد بخوام برگردم.


امروز - شنبه- نزدیک اداره که شدم اومدم پول تاکسی رو بدم دیدم کیف پول ندارم :| هر چی گشتم هم ندیدم! به راننده گفتم واییییی آقا من کیف پولمو جا گذاشتم یه شماره کارت بده به حسابت بریزم! اونم یه کم تعارف کرد و گفت پول لازم داری بهت بدم و ... مسافرم داشت نمیشد بهش بگم بیا در اداره از یکی بگیرم باهات حساب کنم. دیگه شماره کارتش رو داد و رفت و البته علاوه بر پول، دست کلید هم نداشتم :| که حواسم به این یکی بود که واسه ظهر من نمونم و یه اتاق با در باز و بدون کلید! (کیف پول و کلیدم تو یه کیف دیگه بود که پنج شنبه باهاش رفته بودم بیرون)


به نظرتون فردا خودم میرم سرکار؟ یا جا می مونم خونه؟ یا چی؟  :))

۶ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۲۳
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۰۰
صبا ..

عاشق اون وقتایی هستم که مامانم میاد تو اتاق و من دارم نماز میخونم ولی همچنان سوالش رو می پرسه: 

مثلا  چایی می خوری؟ حالا این رو میشه مثلا یه جوری جواب داد که البته چون در اتاق پشت سر من هست بازم جواب دادن سخته ولی من واقعا نمی دونم در جواب شام چی می خورین وسط نماز باید چی کار کنم؟ :)


-------------------


یا تو اداره ، تو اتاقمون من  فقط خانم هستم، بعد بارها و بارها پیش میاد طرف از در میاد  تو و تو چشمای من زل میزنه و میگه آقای همکارآقا؟!! و دقیقا میشه از تو چشماش خوند که منتظره من بگم بله خودم هستم. 

چند روز پیش بود که من به همکار آقا اشاره کردم  و میگم ایشون هستن و خداییش خنده ام گرفته بود و فکر کنم یه لبخندی هم رو لبم پدیدار شد، بعد طرف یه جوری نگاه میکرد که انگار مثلا من خودم هستم و دارم الکی پاسش میدم :)) 

۳ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۴
صبا ..

این روزها که تقریبا 2-3 روز در هفته هوا بارانیه و نم نم باران داریم، این روزهای اردی بهشتی که برای من یادآور بهشت هست و شهر من در اوج دلربایی هست، این روزها که هوا خنک هست، من برای قطره به قطره این باران تو را سپاسگزارم، برای هر دمی که از این هوای لطیف می گیرم از تو ممنونم؛ از تویی که با باران رحمتت این روزها غافلگیرمون می کنی و ازت می خوام که باران رحمتت در همه جنبه های زندگی فردی و اجتماعی شامل حالمون بشه و حال دلمون رو هم کمی خوش کنه. 

۳ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۵۰
صبا ..

نوشتن یادداشت روزانه چقدر کنجکاوی آفرین است. چیزی را که آدم نمی‌گوید و نمی‌تواند، مهم‌تر از چیزی است که یادداشت می‌کند.


سیمون دوبوار 


---------


جلو کلمه را نگیریم، بگذاریم جاری شود. کلمه را درست همان لحظه‌ای که به ذهن خطور کرد باید ثبتش کرد. سریع، خیلی سریع باید نوشت، قبل از اینکه لحظهٔ حضورش در ذهن را از دست بدهیم. من اسم این شیوهٔ نوشتن را گذاشته‌ام «ادبیات بی درنگ». این شیوه را پیش می‌برم، البته بدون تخطی از نظم طبیعی جمله. دشوارترین نوع نوشتن، دشواریِ آزاد نویسی، همین است. رنگ و بوی کلام - و کتاب – را باید آزاد گذاشت تا بتراود.


 مارگریت دوراس

۴ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۳۳
صبا ..