غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی

۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

این هفته وسط کارهایم رمان "کافه پیانو" را خواندم. اصلا اصلا خوشم نیامد. خیلی سطحش پایین بود. هیچ حرفی برای گفتن نداشت، فقط توصیف کرده بود و اینقدر در مورد برندهای مختلف از سیگار گرفته تا جاروبرقی حرف زده بود که آدم یه جوریش می شد، انگار رفته بودی مغازه لوازم خانگی!! شخصیت داستان از این آدم هایی بود که ادعای روشنفکری داشت یه جوری چندش آوری بودسبز

نمی دونم چرا اکثر کتاب هایی که بارها تجدید چاپ شده و یه جورایی شهرت داره، واسه من جذاب نیست!! 

۰ نظر ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۱۶
صبا ..

گفته بودم که اهل نذر کردن نیستم! چون هر چیزی که در قالب نذر از ذهنم بگذرد را اجرا میکنم، بدون توجه به نتیجه. یعنی حتی اگر شرایط دقیقا به سمت مخالف خواسته من هم پیش برود، باز هم آن چیزی که از ذهنم گذشته را انجام میدهم.

12 ساعت طلایی را در حرم امام رضا بودم. الان که دارم می نویسم باورم نمی شود، که رفتم و برگشتم و اینقدر راضی ام. خدایا واقعا ازت ممنونم.

برای تک تک دوستان اینجام دعا کردم و به نیت همتون نماز زیارت خواندم.

۰ نظر ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۱۵
صبا ..

یکی از دوستانم مدیریت رسانه می خواند. تقریبا دو هفته پیش بود که بعد از بیش از  دو سال فرصت شد که میزبانش باشم (پایتحت نشین شده و شدیدا مشغول). کلی حرف زدیم و از کارهایش گفت و کلی توضیح داد تا آخر من فهمیدم  رشته شان دقیقا چیست و چقدر خوب می شود در ساخت فرهنگ یک کشور از ان استفاده کرد. یکی از مثال هایش این بود که اگر کسی آگاه به مدیریت رسانه باشد، مثلا می تواند با یک پست وبلاگی ، موجی راه بیاندازد تا یک فیلم توقیف شود و بر علیه ش تحصن شود. از آثار سینما بر تاریخ و سیاست و تاریخ بر سینما و رسانه حرف زدیم، من تا به حال از این زاویه حداقل به سینما نگاه نکرده بودم و خلاصه حرف های اینچنینی. یکی دو تا از کارهایش را برایم گذاشت تا بیشتر با موضوع آشنا شوم و گفت با موبایل هوشمند فعلیمان اگر دانش مدیریت رسانه را داشته باشیم و کمی حرف برای گفتن می توانیم خیلی چیزها را تغییر بدهیم.

اما از تاثیر رسانه بر ما! 8 بهمن جشنواره گل نرگس در اطراف شهر کازرون برگزار شد. من تقریبا از تنها رسانه ای که استفاده میکنم اینترنت و شبکه های اجتماعی است. (سعی میکنم که من از آنها استفاده کنم نه آنها از من). خلاصه که موجی مبنی بر برگزاری این جشنواره در شبکه های اجتماعی راه افتاد بود و تمام پیج های اینستاگرام مرتبط با شیراز تبلیغ این جشنواره را می کردند.  8 بهمن پنج شنبه بود و من که امکان مرخصی گرفتن نداشتم. جمعه ددلاین تحویل یه ریویو داشتم (از این ریویوهای ساعت دار) که قبل از آن هم فرصتی برایش نداشتم. 

"در پیچ و خم جاده بوی عطر گل های بهشتی نوازش گر روحت می شود، گویی به سرزمین عطرهای جاودانه رسیده ای، اینجا سرزمین عجایب است، زمین غرق در گلهای نرگس، هوا معطر از بوی ناب بهشتی، روح در آرامش، گویی دستی از آسمان، از روی زمین تو را بر فراز نرگس زار به پرواز می خواند و نرگس زار به سوی خود می خواندت"

 

بعد از خواندن مطلب فوق در یکی از سایت ها، قرار شد که حتما برویم! در چنین مواقعی من فقط به این می اندیشم که شاید سال بعد نباشم، و آن دنیا باید به خدا برای اینکه از زیبایی های دنیایش لذت نبرده ام جواب بدهم! پس تعلل جایز نبود!

بیشتر از 3 ساعت در راه بودیم تا رسیدیم. از زیبایی های جاده نگذریم. بسیار سبز در این حد که گفتیم بجای سیزده بدرمان به جاده نگاه کنیم. بالاخره رسیدیم. محل جشنواره شدیدا شلوغ بود. خیلی ها با تور از اصفهان و تهران و بوشهر آمده بودند. جلوتر رفتیم. و با یک دشت بزرگ نرگس له شده مواجه شدیم. روز قبل که جشنواره بوده گویا جمعیتی زیادی امده بودند و انگار که دشت زیر سم اسبان له شده بود. دور بخشی از نرگس زار که از آسیب قوم متوحش در امان مانده بود خار کشیده بودند و بلیط می فروختند که چند نفر چند نفر بروند در کنار نرگس های تنک شده عکس بگیرند برگردند. یعنی چنان توی ذوقمان خورد که مپرس. خیلی دلم می خواست که نرگس 6 پر و شهلا بببینم که نشد. یعنی نبود گویا! از بالای تپه اطراف فقط می شد نرگس زار متمرکز را دید و به زور با زوم خیلی زیاد چند تا عکس گرفتیم و 4 ساعت توی راه بودیم تا برگشتیم.

تمام مدتی که بالای تپه بودیم و شاهد جمعیت و نرگس زارهای له شده، فقط در ذهنم مدیریت رسانه می چرخید، حرف های دوستم! تاثیر رسانه بر فرهنگ! چطور می شود با تبلیغات و هزار چیز دیگر این مردم را به اینجا کشید اما قبلش نمی شود به آنها یاد داد که این دشت برای همه است! شهر کازرون از نظر جاذبه توریستی و گردشگری جزو شهرهای نادر ایران است. این ثروت چرا باید به این شکل مدیریت شود! و هزار چرای دیگر! چرا رسانه های ما فقط منفعت محور هستند و کسی به محتوا فکر نمی کند! چرا ما فقط به لذت آنی و منفعت یک طرفه فکر می کنیم. چرا رابطه هایمان، کارهایمان، تفریحمان، را به سمت دو سر برد، به سمت لذت طولانی هدایت نمی کنیم؟ نقش من در تولید مختوا در این دنیای رسانه چیست؟



۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۱۴
صبا ..

سلام.

1) موزیک پیشنهادی این هفته آهنگ خدا از بهنام صفوی هست:

مثل کوه پشت منی هر دقیقه

به جز تو کسی تکیه گاهم نبوده

تو بالاتر از قله های زمینی

به تو فکر کردن شبیه صعوده

همین که حواست به من هست خوبه

همین خوبه که تو منو دوست داری

همه میرن از زندگیه من اما

محاله تو یک روز تنهام بزاری

 

2) محل کارم کلا جابه جا شد! روزی که آمدم اینجا به قول خودشان یه بحران پیش آمده بود! امروز مسئولم گفت با آمدن شما تونستیم بحران را کنترل کنیم! نه اینکه من کار خاصی کرده باشم ها! نه! جناب مدیر من را فرستاد اینجا که مثلا دمم قیچی بشه! ولی انگار اینجا بهتره! آدم هاش توهم خدایی ندارند و مدیریتشان به مراتب انسانی نزدیکتر است (البته تا الان و البته شعارشان هم این است که مدیریت بر پایه تعامل باشد.)

3)همکاران آنجایم! هر روز یکی شون زنگ زده و حالم را پرسیدند، همکارانی که فقط 40 روز باهاشون همکار بودم! (تو پرانتز بگم: من درخواست داده بودم که جابه جا بشم و روز اخر کار تو قسمت قبلی در حال آموزش نیروی جایگزین بودم که وقابع یادداشت پیشین اتفاق افتاد و جناب مدیر در کسری از ثانیه مقصد جابه جایی من را تغییر دادلبخند)

4) کمی کش آمدم. ظرفیتم را می گویم. 

5) دارم به در حال زندگی کردن نزدیک میشم. البته از جهت لذت بردن از زندگی. بحران های زندگی که دست بردار نیستند. اینکه یک لحظه بخاطر دیدن تصویری، شنیدن صدایی، دیدن محبت و احترام خالصانه ای لبخند بر روی لبم می نشیند، همانجا سعی می کنم که شکرش را بجا بیاورم، به خودم هم یاداوری میکنم که دم را غنیمت دان، هر چند می دانم که مثلا یک ساعت بعد اتفاق های خوبی نخواهد افتاد، ولی به خودم متذکر می شوم که تو فقط همین ساعت را دریاب، شاید اصلا ساعت دیگری در کار نباشد، تو لذتت را ببر. 

6) خدا را شاکرم که شماها رو دارمخجالت

۰ نظر ۱۷ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۱۳
صبا ..

Everybody wishes they could go to heaven but no one wants to die

این جمله چقدر واسم جالب بود. بهشتم که بخوای بری اول باید یه دور بمیری و ما خیلی از موقع ها اینقدر از مردن تو کارهامون می ترسیم که بهشت رو هم از دست می دیم!


۰ نظر ۱۴ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۱۲
صبا ..

بیشتر از 40 روز هست که اوضاع اداره همه انرژی ام را گرفته، اصلا دلم نمیخواست اینجا بنویسم و اینقدر امیدوار بودم که در یادداشت قبلی ام نوشتم سحر نزدیک است، شرایط اینقدر برایم بغرنج بود که منی که اهل نذر کردن نیستم، نذر کرده بودم که اگر از این شرایط بخیر و خوشی بیرون بروم به اندازه چند ساعت هم که شده بروم زیارت امام رضا. 

توی این مدت هم تا انجایی که می توانستم سعی کردم اوضاع روحی ام را حفظ کنم. اینقدر دچار اسپاسم فکری بودم که شب ها که برمی گشتم خانه  و تمام وجودم بغض بود، قدرت گریه کردن هم نداشتم. اینقدر این مدت ریلکسیشن و مراقبه کردم که کمی جسمم لااقل در امان باشد، (چند روز بود که وضعیت گوارشی ام با بالا بردن دوز دارو از بحران خارج شده بود که با شروع این شرایط دوباره وارد بحران شد). دیشب! (ساعت اداری ما تا 2 است) اما همه امیدهایم دود شد رفت هوا! انگار که یک سدی در وجودم بشکند، احتمالا سد اشک هایم بود! به جبران همه این 40 روز اشک ریختم، و امروز هم که مدیر واحدمان خواست که حرف های آخر را بزند و اعلام کند ناراضی است از رفتن من  که فقط بنابرخواست خودم موافقت کرده و مطمئن است که جناب مدیر جای بهتری را برایم در نظر گرفته اشک ها بازهم امانم نمی دادند! رفتم که صورتم را بشویم که از بلندگو پخش شد، "بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر!" خدایا یعنی می گذرد این روزهای تلخ؟!!

می روم که جای بعدیم مشخص شود که مشخص می شود جناب مدیر به تریج قبایشان برخورده و لج کرده اند که من دیشب!! گفته ام به فلان قسمت دسترسی ندارم و امکان انجام فلان کار توسط من میسر نیست (هر چند که آخرش کاری که به من هیچ ربطی نداشت را هم انجام دادم!) و همه ی قول ها و وعده ها و تو خوبی ها و ... فراموش شد.

خودم را شدیدا سپرده ام بخدا، به اندازه سر سوزنی هم بار بر روی وجدانم حس نمیکنم، بس که این روزها زمزمه کردم "وَعَسَى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ" به این باور رسیده ام که این اوضاع نابه سامان فعلی مقدمه اتفاق نیکی ست.  هر کاری هم که از دستم بر می آمده انجام داده ام، آن وقت ها همیشه سارا می گفت در این شرایط خدا منتظر است ببیند تو چه کار میکنی! حالا حداقل خیالم راحت است که من سهم خودم را انجام داده ام و دیگر نوبت اوست. 

پی نوشت1: مشکل ندیده و سختی نکشیده نیستم ولی وقتی فقط یکبار فرصت زندگی دارم و قرار است بشر دوپایی که پشتش به دستهای کثیف پشت پرده گرم است، برایم تصمیم غیر معقول بگیرد، واکنش نشان می دهم.

پی نوشت2: به انرژی های مثبت و دعای خیرتان شدیدا نیاز دارم.

۰ نظر ۱۲ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۱۱
صبا ..

تقریبا 6 ماه پیش بود که اینجا نوشتم مقاله سوم بالاخره ریوایز خورد و من 6 ماه وقت گذاشتم تا یک و فقط یه مقاله رو ویرایش کنم. اینکه چقدر از خواب و آسایش و استراحت و تفریحم زدم بماند. اینکه چقدر ناامید شدم و دوباره شروع کردم بماند. اینکه این اواخر اینقدر تمرکزم پایین بود که 10 دقیقه ساعت موبایلم رو کوک میکردم و از اینکه تونستم 10 دقیقه تمرکز کنم و دو تا جمله کم و زیاد کنم چقدر خوشحال می شدم بماند. اینکه نتیجه دلخواهم بالاخره بدست نیامد و مجبور شدم از زحمات 3 ماهم چشم پوشی کنم بماند! اینکه هنوزم این مقاله کار داره و تازه امشب به استاد2 ایمیل شد و هنوز چند تا رفت و برگشت دیگه داره هم بماند! اینکه ممکنه ژروناله ریجکتش کنه و یا در بهترین حالت بازم ریوایز بخوره بماند! مهم اینه که من پشیمان نیستم! مهم اینه که ناراضی نیستم! نمی گم که راضی هستم و خوشحالم که این همه انرژی گذاشتم ولی مسیری بود که دوربرگردون نداشت. راضیم که دارم به آخراش نزدیک میشم.

 

امیدوارم که سحر نزدیکه. حرف نگفته زیاد دارم میام و می نویسم.

۰ نظر ۱۱ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۱۰
صبا ..

اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند

بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند


اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست افتد

به امر شاه لشکرها از آن بالا فروآید


اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویران

بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند


شمار برگ اگر باشد یکی فرعون جباری

کف موسی یکایک را به جای خویش بنشاند


مترسان دل مترسان دل ز سختی‌های این منزل

که آب چشمه حیوان بتا هرگز نمیراند


 


----------


از حادثه ی جهان زاینده مترس

وز هر چه رسد چو نیست پاینده مترس

این یک دم عمر غنیمت می دان

از رفته میندیش و ز آینده مترس

۰ نظر ۰۶ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۰۹
صبا ..

موزیک پیشنهادی این هفته!! آهنگ "ممنونم" از حامد محضرنیا ست در راستای این یادداشت (+):

 

تا تو رو دارم حس می کنم دنیا تو دستامه

وقتی که عشقت مثل نفس همیشه همرامه

دیگه باور کن که بودنت تموم دنیامه

به تو نزدیک وقتی که تنها زیر بارونم

خیلی دلتنگم تو این روزایی که پریشونم

چجوری بگم خدا جون از تو ممنونم

ممنونم واسه این زندگی و هوای تازه

واسه هر چی که من و یاد تو می ندازه

واسه امروز که نمی زاری تموم شه

من تو رو دوست دارم بی حد و اندازه

۰ نظر ۰۲ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۰۸
صبا ..