غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتابخوانی» ثبت شده است

آمار کتابخوانی م به صفر نرسه صلوات :)


کتاب لبنان زدگی نوشته سیدحسین مرکبی  رو نمی دونم از کجا سر راهم قرار گرفت. فقط میدونم تو "طاقچه" پیداش کردم و قسمت نمونه رو که خوندم خیلی جذبم کرد. اصولا حوصله کتابی که بخواد نظام رو تایید کنه یا هر چی رو نداشتم ولی این کتاب که سفرنامه اخیری به لبنان بود جنسش یه جوری بود که کشش ش بیشتر از دافعه ای بود که ازش انتظار می رفت. 

من فایل نمونه رو خوندن و خواستم کتاب رو بخرم "طاقچه" جان خطا می داد و همکاری نمی کرد. با پشتیبانی ش مکاتبه کردم و خیلی زود جوابم رو دادند و مشکل حل شد و ما نیز بسیار خشنود شدیم :) 


و اما یادداشت های من از این کتاب:


یک لبنانی روز و شب یاد می گیرد اختلافات  را عذر بنهد و بر سر اشترکات توافق کند، چون می داند حق در انحصار یک فرد یا فرقه نیست. حق ، موجودیتی خارجی است که باید با اشک و عرق و خون به آن تقرب جست.


در جامعه ای که کسانی واجد اکثریت اند نیز اقتدارگرایی کشور را نابود می کند؛ اما لزوماً نه در طرفه العینی بلکه از درون به مرور.


دموکرسی اکثریتی، دموکراسی نیست، دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت است.


به این می اندیشم که نفت حتی صدقه دادن ما را هم سکولار کرده است. در حالی که صدقات، نشان صداقت مسلمانان در اصلاح گری و سازوکاری برای اصلاح جوامع هستند، ما صدقه می دهیم که ثواب فردی ببریمً چون اصلا حگری را سپرده ایم به حکومت، دولت ؛ کمیته امداد ، بهزیستی و ... که بودجه های نفتی خودشان را دارند. گویی نفت آمده تا تکلیف اصلاح جامعه را از گردن ما ساقط کند. واقعاً عجیب است. ما حتی از اعمال خودمان هم مستغنی شده ایم! مهم نیست که ما چه میکنیم ، مهم آن است که نفت چه می کند.



ملتفت هستید که بلندنظری تنها صفت ارتفاع است و ربطی به جهت ندارد! چه باک؟! جهت در کشوری مانند لبنان همان قدر که معنا دارد بی معناست. جهت داشتن برای حفظ موجودیت لازم است ؛ اما هیچ کارکرد مستقلی ندارد. در دراز مدت این ارتفاع است که برنده را مشخص می کند.



اگر تفکیک میان ارزش های انسانی و دینی را پذیرفتیم ، دیگر راه چندانی تا تکفیر نداریم. حتی اگر پیروان روزآمدترین مرجع دینی باشیم، پذیرش این مغایرت ما به مرزبندی و مبارزه با "دیگران" فرا میخواند. نه کوشش برای هدایت هر چه روشن تر و گویاتر مبتنی بر انسانیت. باعث می شود اشکال را لقمه و بلکه نطفه دیگران بدانیم، نه کوتاهی خودمان در امر هدایت.  سپس کم کم خودمان را قوم برتر می پنداریم. قومی که حتی بی عملشان بر با عمل دیگران شرف دارد. مثلا من ِ روحانی به محاذات آن مسیونر مسیحی هیچ وقت خود را مقصر نمی دانم که چرا نرفتم در پایتخت فلان کشور آفریقائی دانشگاهی با شانزده دانشجو تأسیس کنم و سردرش به زبان فارسی بنویسم: "علم دلیل روشن است، هر کس آن را به دست آورد، دست برتر را گرفت و هرکس به دست نیاورد، زیردست شد."  تا مگر 150 سال بعد مردان حیات بخش آن مرز و بوم دست پرورده های من ِ روحانی تلقی شوند و خیابان آن دانشگاه آبرو ساز به نامم باشد.



مشکل ما این است که قرآن را وارونه گرفته ایم. قرآن را به جای ماعون و بلد از توبه و ممتحنه خوانده ایم. در جامعه ای که هنوز طعم آزاد کردن انسان گرفتار و اطعام یتیم و مستمند را نچشیده است، دنبال کافر و منافق گشته ایم.



جهاد معنایی فراتر از حفظ تمامیت ارضی یا در حالت ماکزیمم کشورگشایی دارد. جهاد یعنی مبارزه با موانع خارجی شکوفایی دانه های فطرت مردمان. البته این جهاد اصغر است. اصلا فرض کنیم تمام زمین را تحویل ما دادند. آیا ما صلاحیت اداره ی آن را داریم؟ جهاد اکبر اینجا معنا می یابد. جهاد اکبر فرآیند تبدیل مستضعفان به ائمه شایسته وراثت زمین است. چیزی شبیه مهندسی کشاورزی. غرض که حیات شریعت به حرکت است؛ ... از سمت حبه به سمت شجره.. خودرویی را فرض کنید که سوئیچش گم شده است. حکماً نشستن در آن اتلاف وقت، فشردن پدال گازش بی فایده و بستن کمربند در ماشینی که قرار نیست حرکت کند زحمت اضافی است. آن ماشین را می توان فقه ، پدال گازش را نماز و کمربند را حکمی متعالی همچون حجاب یا غص بصر در نظر گرفت. فقه بدون غایت دقیقا همین قدر بی معناست. اینکه این وسط پلیسی سبز شود و شما را بخاطر نبستن کمربند در خودرویی که سالهاست سویچش گم شده جریمه کند هم حکماً شوخی تاریخ است. این یعنی حتی آن پلیس هم فلسفه کل این دستگاه را نفهمیده فقط در کتاب آئین نامه خوانده کسی را که کمربند نداشت باید جریمه کرد. گویی مقوله حرکت این ماشین در طول دوران به فراموشی سپرده شده است.



دین محمد بیش از هر چیز به انسان نیاز دارد. نه هر کس شد مسلمان می توان گفتش که سلمان شد. مشکل ما همین دور زدن فرایندهاست. مشکل این است که هنوز انسان نشده مسلمان شده ایم و هنوز مسلمان نشده شیعه. قبل از انسانیت می رویم سراغ تعلیم بصیرت.


۴ نظر ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۳
صبا ..

اگه الان ننویسم این سکوت همچنان ادامه پیدا میکنه.


پس باید بنویسم.


من دوست داشتم عید بریم سفر غرب کشور که استقبال نشد. سال تحویل دسته جمعی داشتیم با بخشی از بستگان مادری و خیلی تند تند سال تحویل شد و وارد 97 شدیم، آخر شب با چند تا از مهمونا رفتیم عید دیدنی جناب حافظ!  یکم چند تا عید دیدنی رفتیم و از قبل قرار بود دوم ظهر خونه عمو بزرگه تو شهر اجدادی مون باشیم. نوادگان تهرانی هم بودند، بابا هم افتخار داد و همکاری کرد و بعد از سالها باهامون اومد، عمه خانم هم بعد از ما تشریف آورد و خلاصه 3 روز در جوار نوادگان پدری گذروندیم و البته که خیلی خوش گذشت و فقط جای گروه قم خالی بود که حتی یه نماینده هم بینمون نداشتند. من پنجم باید می رفتم سرکار که با اصرارهای شدید کل نوادگان 5 ام رو هم مرخصی گرفتم و شب قبلش تا ساعت 2 بامداد پانتومیم بازی کردیم و از بس خندیدیم و جیغ جیغ کردیم بابا هر از 10 دقیقه بهمون تذکر می داد که نصف شبه.  همون پنجم برگشتیم شیراز. تو گروه خانوادگی زدم که ما رسیدیم شیراز. در جواب نوشتن "... و مرسی که اینقدر شاد و روحیه بخش بودین..خدا خیرتون بده" و من کلی بابت این جمله خوشحال شدم.


 این فروردین میشه یازدهمین سالی که زندایی رو نداریم. هنوزم بعد از 11 سال باورش سخته که اون زن شاد و مهربون و جوون و خوش پوش و کدبانو و در عین حال با ایمان بین ما نیست. هیچ مهمونیی نیست که اسمش نیاد و هیچ شادی نیست که بیاد تو ذهنمون و زندایی در کنارش نباشه. امسال فرصتش شد که بریم سرخاک همه اموات، از اون همه آدمی (واقعا خیلی زیاد هستند) که بین ما نیستند، فقط خاطره زندایی و عمه هست که شیرین هست، که همیشه هست، که نبودنشون هنوزم دل آدم رو چنگ میزنه، بس که مهربون بودن. همونجا با خودم عهد کردم که شادی و مهربونی در هیچ شرایطی ازم دور نشه. دیگه تو این سن می دونم که زندگی بالا و پایین داره، و یه جاهایی آدم کم میاره ولی زندایی حتی تو درداش هم خودش رو نباخت، حتی تو سخت ترین روزهاش هم شادی رو از هیچ کس دریغ نکرد و همین شادی بود که نمی گذاره یادش حتی از خاطر دوستای من هم پاک بشه.


از ششم رفتم سرکار و مهمونی و مهمون و ... یه کار خیلی قشنگی که شهرداری شیراز انجام داده بود این بود که جلوی حافظیه مراسم بسیار بسیار متنوع و شاد برگزار می کردند و از گروه های موسیقی مختلف دعوت می کردند و مراسم مشاعره داشتند و ... یه شبی که ما اونجا بودیم دکتر آذر رو دعوت کرده بودن و خیلی خوب بود... و البته نوازنده های مختلف هم هر گوشه واسه خودشون می نواختند و مردم هم دورشون جمع می شدند و لذت می بردند، همه اینها در حالی بود که فضا معطر بود از بوی بهارنارنج و گل های شب بو و واقعا من که دلم می خواست تا صبح همونجا بمونم. اینجوری شد که ما تو کل تعطیلات 3 بار به دیدار جناب حافظ رفتیم.


یه چند روزی هم یه موج استرس هم بهمون وارد شد که بهمون یادآوری بشه، همش هم خوشی و مهمونی و خندیدن نیست. 


و دوباره مهمونی و مهمون و پایان تعطیلات.


جمع بندی تعطیلات: درسته که در کنار بستگان خیلی خوش گذشت ولی من احساس خسران داشتم بعد از تعطیلات. فکر میکنم حتما باید تجربه سفر به یه جای جدید تو تعطیلاتم باشه که این حس خسران از بین بره. 


تا امروز دو کتاب خوندم:

1) مادام بواری: نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجسته‌ترین آثار او به‌شمار می‌آید.

دوستش نداشتم! روایت زندگی یک زن فرانسوی بود که برای من هیچ چیز آموزنده ای نداشت و صرفاً یک رمان بود.


2)احتمالا گم شده ام از سارا سالار. برنده ی جایزه بهترین رمان اول سال های ۸۸ – ۱۳۸۷ از بنیاد ادبی هوشنگ گلشیری.

یه شب که داشت دورهمی می داد مهمونش گفت آخرین کتابی که خونده این بوده و به نظرش خیلی خوب بوده.

ولی من اصلا دوستش نداشتم. حداقل موقع خواندن کتاب مادام بواری یه سری چیزها واسم جدید بود ولی این انگار نشسته بودی و به نشخوارهای ذهنی یه زن نسل جدید ایرانی که به زور توش داشت روشن فکری رو بهش نسبت می داد، می خوندی. خدا رو شکر که کوتاه بود و زود تمام شد.


از اینکه زندگی به نظم و روتین برگشت خوشحالم. 


باز دیشب دخترعمه تو گروه نوشته : "دست بنیانگذران نهضت شادی در خانواده نوادگان ....... درد نکنه. صبا و خواهری جان.نهضتتان مستدام باد" و من از خدا عمیقا می خواهم که این نهضت مستدام باشد برای همه مان. 




۴ نظر ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۱۵
صبا ..

یه کار دیگه رو هم تموم کردم :) کتاب "ملکان عذاب" رو خوندم و تموم شد. نویسنده کتاب آقای ابوتراب خسروی هستند و قبلا کتاب "اسفار کاتبان" رو ازش خونده بودم و خوشم اومده بود. داستان این کتاب هم مشابه همون اسفار کاتبان بود یک راوی داشت ولی در واقع جریان زندگی خودش، پدرش و پدربزرگش رو روایت می کرد، که مربوط به اعتقادات خانقاه تجدنیه بود! داستان در شیراز اتفاق می افتاد مثل اسفار کاتبان. یه اضطراب خاصی به کل فضای داستان حاکم بود و آخرش هم خوب تموم نشد! کلا به نظرم بقیه آثار ابوتراب خسروی به همین سبک باشه، به مسائل ماورائی و عرفان می پردازه ولی نمیشه فهمید که نوشته ها ناشی از توهم هست یا ... البته خود شمس شرف راوی داستان هم همین مساله رو بیان کرده بود. اسفار کاتبان هم همینجوری بود هی طرف می رفت تو یه فضای دیگه که یه چیزایی رو می دید و هی بر می گشت و می نوشت!! قلم آقای خسروی خیلی قوی هست و من کلا از خوندن کتاباش خوشم میاد و لذت می برم و دلهره ای که بهم القاء میشه در حد دیدن فیلم هست. 

نوت چندانی نتونستم از کتاب بردارم بجز:

به گمانم زمان جسمیتی دارد، که همچنان که ما از روی زمین خدا می گذریم جای پایمان را می گذاریم، حتما زمان هم پاهای غیر قابل تصوری دارد که وقتی بر تنمان می گذرد رد پایش می مامند که بر حوریه گذشته بود و چهره اش را شیار زده بود، بی آنکه حتی به من مجال داده باشد در شمایل سایه ای از کنارش گذشته باشم. 

------------

دیروز سومین سالگرد شروع به کارم توی اداره بود، هیچ حس خاصی ندارم !! 

------------

بعد از 40-50 روز که سیستم گوارشی ام در وضعیت بحران بود، بالاخره برگشت به حالت خاموشی. این دفعه سعی کردم بجای اینکه اون بهم حمله کنه من بهش حمله کنم! فقط یه قلم رو جا انداخته بودم! و گرنه احتمالا لازم نبود اصلا برم دکترم رو ببینم که بجای کم کردن استرسم ؛ یه بار اضافی هم بهم منتقل کرد! دیروز داشتم فکر میکردم برم بهش بگم "سورولّو"  (یاد آقای بابایی دبیر حسابان مون بخیر! اون سورولو رو یادمون داد، کلمه اصیل شیرازی هست به معنی هه هه! دیدی حالا؟! :) ) البته بهتره که چو بی عقلان مشم غره!! هیچ کس از 30 ثانیه بعدش هم خبر نداره!! 

۱۱ نظر ۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۱:۱۵
صبا ..

بالاخره یه کاری رو تموم کردم! :)

مردی به نام اوه تمام شد؛ خوب بود؛ اینم قسمت هاییش که دوست داشتم:


این روزها همه چیز حول کامپیوتر می چرخد، انگار دیگر کسی نمی تواند یک خانه بسازد، مگر این یک مشاور با پیراهن خیلی تنگ اول لب تابش را باز کند. مگر کلوسئوم و اهرام مصر را هم به همین تربیت ساخته اند؟ خداوندا سال 1889 توانستند برج ایفل را بسازند ولی این وزها امکان ندارد بتوانند یک خانه سه طبقه مسخره بسازند بدون اینکه وقفه توی کارشان بیفتد و آن هم به این خاطر که یک نفر باید برود و باتری کوشی موبایلش را شارژ کند.



یک باز که از زنش پرسید چرا همیشه این قدر شاد است، زنش پاسخ داد: "یک پرتو آفتاب کافی است برای تابناکی ظلمت". .... سپس با عشوه و لبخند گفت: "عزیزم، تو منو گول می زنی." و خودش را در بازوهای عضلانی اوه رها کرد. "اوه تو توی دلت می رقصی، جایی که کسی نبینه و واسه همینه که همیشه دوستت دارم، چه بخواهی، چه نخواهی" 

خودم نوشت: دیدگاهش رو دوست داشتم؛ میشه به همه آدم ها به این دید نگاه کرد.



در زندکی هر کس لحظه ای وجود دارد که در آن لحظه تصمیم می گیرد می خواهد چه کسی باشد. کسی باشد که بگذارد دیگران بهش بدی کنند یا نگذارد. و وقتی آدم از این موضوع بی خبر باشد، اصلا آدم ها را نخواهد شناخت. 



سونیا همیشه می گفت: "دوست داشتن یه نفر مثه این می مونه که آدم به یه خونه اسباب کشی کنه. اولش آدم عاشق همه چیزهای جدید می شه، هر روز صبح از چیزهای جدیدی شکقت زده می شه که یکهو مال خودش شده اند و مدام می ترسه یکی بیاد توی خونه و بهش بگه که یک اشتباه بزرگ کرده و اصلا نمی تونسته پیش بینی کنه که یه روز خونه به این قشنگی داشته باشه، ولی بعد از چندسال نمای خونه خراب میشه، چوب هاش در هر گوشه و کناری ترک می خورن و آدم کم کم عاشق خرابی های خونه میشه. آدم از همه سوراخ سنبه ها و چم و خم هایش خبر داره، آدم می دونه وقتی هوا سرد می شه، باید چی کار کنه که کلید توی قفل گیر نکنه، کدوم قطعه های کف پوش تاب می خوره وقتی آدم پا رویشان می گذاره و چه جوری باید در کمدهای لباس را باز کنه که صدا نده و همه اینها رازهای کوچکی هستن که دقیقا باعث می شن حس کنی توی خونه خودت هستی "



مرگ مساله عجیبی است. آدم ها در کل عمرشان جوری زندگی می کنند که انگار مرگ اصلا وجود ندارد، در صورتی که بیشتر وقت ها مهم ترین دلیل زندگی است. بعضی ها آن قدر زود متوجه حضور مرگ می شوند که با شور و هیجان بیشتر٬ با لج بازی یا با دیوانه بازی بیشتر زندگی می کنند. بعضی ها باید حضور مداوم مرگ را احساس کنند تا بفهمند نقطه مقابلش چیست. بعضی ها آنقدر درگیرش هستند که حتی قبل از این که اجلشان سر برسد، توی اتاق انتظار نشسته اند. ما از مرگ می ترسیم ولی ترس واقعی بیشترمان از این است که این شتر درِخانه شخص دیگری بخوابد. همیشه برزگترین ترسمان از این است که مرگ سراغمان نیاید و در این دنیا تک و تنها بمانیم. 



و زمان مسئله عجیبی است. بیشترمان فقط به خاطر زمانی زندگی میکنیم که پیش رو داریم. برای چند روز دیگر، چند هفته دیگر، چند سال دیگر. یکی از دردناک لحظه ها در زندگی احتمالا لحظه ای است که آدم می بیند سالهای پیش رویش کمتر از سالهای پشت سرش هستند و وقتی زمان زیادی برایش نمانده باشد، دنبال چیزهایی می گردد که به زندگی کردن بیرزد. شاید خاطرات. بعدازظهرای آفتابی با کسی که آدم دستش را می گرفت، بوی غنچه های تازه شکفته شده باغچه، یکشنبه های توی کافه، شاید نوه های کوچولو. آدم راهی پیدا می کند تا به خاطر آینده شخص دیگری زندگی کند.

۵ نظر ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۳:۱۴
صبا ..

خب فکر کنم خیلی دارم نق کاری می زنم و این انرژی خودم رو بیشتر از همه می گیره. انگار مجبورم نق بزنم، والااا :))


خب تو وبلاگ مرحومم آخرین کتابی رو که نوشته بودم کیمیا خاتون بود.


سرعت کتابخونی ام هم مثل سایر کارهام لاک پشتی هست. از عید شروع کردم سرکار کلیدر می خونم هنوز به صفحه 500 نرسیدم، البته سرکار که جای کتاب خوندن نیست ولی دقایقی پیش میاد که کاری نیست یا در حالت waiting  هستم. ان شالله با همین سرعت پیش برم کی تمومش میکنم؟؟


"کتاب خاندان فخر ملکی" رو خوندم، نویسنده محترمش رو تو اینستا فالو میکنم. اصلا خوشم نیومد از کتابش! در حد کتاب نبود، داستان های کوتاهی بود که بیشتر به نظر من مناسب چاپ شدن در مجله بود و فضای طنز داستان بعد از داستان دوم تکراری می شد و جذابیت نداشت، هر چند که طنز سخیف نبود و انتقاداتش کامل وارد بود ولی خب به هر حال برای من جذاب نبود.


"من پیش از تو" رو خوندم. اینو زود خوندم. فکر کنم یک هفته ای شد. اینم زمانش خیلی مناسب بود. کلا کتاب هایی که خوشم میاد ازشون رو هر موقع می خونم انگار مناسب ترین زمان واسش هست. رمان خوبی بود. حرف برای گفتن و فکر کردن داشت و یه جاهایی ذهنت رو به تفکر در مورد زندگی خودت وا می داشت.


بعد "ملت عشق" رو شروع کردم که به میمنت و مبارکی بعد از سه ماه امروز تمومش کردم. خوب بود، نگاهش به زندگی مولانا و رابطه ش با شمس از دید آدم های مختلف جالب بود. هر چند مستند تاریخی نبود، خیلی جاها تخیل نویسنده بود. کلا زمان خوندن این کتاب واسم مناسب بود!! نگاه فمنیستی داشت یه جورای ظریفی اون پشت مشت ها! و خیلی هم تاکید رو عشق داشت و یه جاهایی زده بود اخلاق رو نابود کرده بود ولی پیام کلی کتاب و کلا اینکه چند تا راوی داشت رو دوست داشتم. نکات یادداشت برداری شده رو ان شالله خواهم نوشت.


"ملاله" رو هم شروع کرده بودم ، ولی جذاب نبود، نمی دونم ولش میکنم یا ادامه ش میدم. چند تا کتاب نصفه دیگه هم تو فیدیبو دارم که باید اول اونا رو بخونم. 

۴ نظر ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۵۲
صبا ..

این روزها خیلی کم با لب تاپم تنها میشم و واسه همین کمتر اینجا می نویسم. کم کم دارم اوردوز آدم می کنم بس که تعداد ملاقات ها و مهمونی ها زیاد شده! دیروز با دوستای دوره لیسانسم رفته بودیم باغ جهان نما! که یه دفعه استاد1 و خانوادش رو دیدم و از اون موقعیت هایی هم بود که اصلا قابل پیچوندن نبود! استاد1 حال استاد2 رو می پرسه و میگه یه قرار بگذاریم با هم بریم بیرون! تو دلم گفتم حالا که من دارم پرونده های قرارها رو میبندم، شما هم باید از غیب برسی و درخواست قرار بدی. منم مشتــــــــــــاق  دیگه خلاصه یه چشم گفتم و جمعش کردم


--------


کتاب کیمیا خاتون رو تقریبا تموم کردم. کیمیا خاتون دختر خوانده مولانا و همسر شمس بوده. هر چقدر از دردی که این کتاب رو دلم گذاشت بگم کمه! 


کلا هر موقع داستان شمس و مولانا رو به هر شکلی میخونم یاد سارا می افتم! نقش سارا تو زندگی من شبیه نقش شمس تو زندگی مولانا بود (لازمه نیست که بگم قیاس مع الفارقه!! لازمه؟!). تو این کتاب از یه بُعد دیگه شمس رو بررسی کرده بود و بدقلقی هاش رو خیلی خوب به تصویر کشیده بود و بدقلقی های سارا هم دقیقا همینجوری بود! و آخرشم که کیمیا و مرگش یه جورایی باعث هجرت دوم شمس بود که بخشی از قطع ارتباط من و سارا  هم بخاطر پیشنهاد ازدواج سارا برای داداشش و انتظاراتش در این راستا بود. البته همون اولای دوستی مون من داشتم کتاب "پله پله تا ملاقات خدا" رو می خوندم و سارا می گفت این طرز فکرت تحت تاثیر اون کتاب هست ولی خب به نظرم من خیلی هم تحت تاثیر نبودم! در هر صورت حضور سارا تو زندگی من با همه بدقلقی هاش یک نقطه عطف بسیار مهم بود که باعث شد دیدگاهم به خیلی مسائل تغییر کنه و خیلی چیزها رو از زاویه بازتر و زیباتری ببینم و تا همیشه بخاطر چیزهایی که بهم یاد داد ازش ممنونم.


هر موقع یاد سارا می افتم براش آرزوی آرامش میکنم.


-------------


صبح امروز می خواستم گل بچینم ببرم اداره دستم سنگیم بود و گفتم فردا می برم! رسیدم اداره همکار میگه مطمئن بودم که امروز گل میاری! حالا هیچ حرفی هم قبلا در این مورد نزده بودیما! کلا لو رفتم!

۰ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۸
صبا ..

تنبل شده ام در نوشتن، نوشتنم می آید، ولی خب ترجیح می دهم ننویسم، یک حسی بین تنبلی و .... نمی دانم، کلمه کردن حس ها گاهی زیادی سخت هست.

برویم سراغ کتاب ها:

اسفار کاتبان:

2 سالی بود توی صف "کتاب هایی که باید بخوانم" بود، توی کتاب فروشی های شیراز پیدایش نکرده بودم، و بالاخره توی طاقچه پیدایش کردم. خواندمش و لذت بردم.

قصه آشنایی سعید(مسلمان) و اقلیما (یهودی) در راستای تحقیقی دانشگاهی با موضوع نقش قدیسان در ساخت جوامع، داستان در شیراز اتفاق می افتاد، یک جورایی یادآور سریال مدار صفر درجه. اسم خیابان ها و قرارهایشان توی حافظیه و... واضحاً!! خوشایند من بود. داستان 3 ادبیات متفاوت را دنبال می کرد، بخشی مربوط به کتب یهودی که اقلیما مرجع تحقیقش قرار داده، بخشی متون قدیمی که از زبان پدر سعید بود، و بخشی هم راوی داستان که امروزی ست، فهم بعضی جاهایش سخت بود،  ولی روند داستان به گونه ای جذاب بود ک سختی اش مانع پیشرفتت نمی شد. و البته قدرت قلم نویسنده اش (ابوتراب خسروی) و تصویر سازی اش  واقعا بی نظیر بود. من که واقعا لذت بردم. و تصمیم گرفتم چند اثر دیگر هم از ایشان بخوانم.

 

جانستان کابلستان:

دوست خوبمان آقای مسافر، چندی پیش این کتاب را توصیه کرده بودند. توی صف بود ولی آن ته ها، یک هویی دلم هوس سفرنامه کرد و رفتم سراغ این کتاب. لذت بردم از خوانندش، قلم رضا امیرخانی جذبم کرد و البته کسب اطلاعات در مورد افغانستان ، در قالب یک سفرنامه مهیج چیزی بود که حس کنجکاوی درونم را ارضا می کرد. اوایلش دلم خواست که من هم تا هرات بروم اما جلوتر که رفتم از تصمیمم منصرف شدم!!

 

سه شنبه ها با موری:

خیلی تعریف این کتاب رو شنیده بودم، از خیلی وقت پیش ها دلم می خواست بخوانمش. کتاب خوبی بود، ترجمه خوب و روان. ولی زمان مناسبی برای خواندنش نبود، به حرف هایی از این جنس نه تنها نیاز نداشتم، شاید دلم هم نمی خواست بشنوم. شاید هم خیلی قوی نبود که نتوانست من را تحت تاثیر قرار دهد. یک جورهایی کلیشه بود،کلیشه ای که خودم درگیرش هستم، کلیشه ای که گاهی به ذهنم می گویم، هیس!!! بس است دیگر. 

۰ نظر ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۹
صبا ..

خیلی وقت پیش، زری جانقلب بهم توصیه کرده بود کتاب "حدیث بندگی و دلبردگی" را بخوانم که مجموعه سخنرانی های دکتر سروش در تفسیر دعای ابوحمزه ثمالی هست. من هم گذاشتم و همزمان با ماه رمضان شروعش کردم، کل کتاب 132 صفحه بود و من دیروز موفق شدم به پایان برسانمش!! البته به طور موازی دو تا کتاب دیگر هم در این فاصله خواندم ولی خب سرعت پایینم ربطی به مطالعه آن دو کتاب دیگر نداشت. نیاز به تامل بسیار داشت این کتاب و باید در مود خاصی می بودم تا از پسش بربیایم و البته گذشته و آینده ام را نیز باید تحلیل میکردم.

نکات برجسته کتاب از دید من (البته کل کتاب برجسته و قابل هایلایت بود):

 شکرگزار کسی است که قدرت شناخت نعمت و به کارگیری آن را در بهترین راه دارد. بهره برداری درست از نعمت، خود نعمت بزرگی است.

 

ما اصلا نبودیم و قبلا کاری نکرده بودیم تا مستحق این نعمت ها بشویم. از او طلبکار نبودیم و با کارهایی که میکنیم، طلبکار نیز نخواهیم بود. برای اینکه او خود، سرمایه و سود را به ما داده است.

    

أنَّ الرّاحِلَ إلِیکِ قَرِیبُ المَسافَه : کسی که به سوی تو راه می پیماید راهش کوتاه هست. (به زودی به مقصد خواهد رسید) 

خودم نوشت: قضیه کوتاه ترین مسیر و زاویه قائمه

نکته: مسافر راهش را کوتاه کرده است. یعنی آنکه براه افتاده، نه آنکه هنوز ایستاده است. پس شما تا راه نیافتاده اید مسافتی طولانی در پیش رو دارید. ولی همین که قدم در راه می گذارید، راه کوتاه می شود. گویی مسیر به نحوی است که شما را می دواند.

 

 چون که قبضی آیدت ای راه رو         آن صلاح توست آتش دل مشو 

چونک قبض آید تو در وی بسط بین  تازه باش و چین میفکن در جبین

(خودم نوشت: برای همه قبض رخ می دهد، همان موج سینوسی است)

 

 به قول مولوی، ما در این عالم تنها وظیفه مان همین کوبیدن امیدوارانه در است.

 

 اصولا زمان حکمی از خود ندارد. حکم زمان برگرفته از موجوداتی است که ظرف زمان را پر می کنند. یعنی فضیلت شب ها و روزها به خود آدمیان بر می گردد. مولوی در این باره تعبیر قابل تأملی دارد:

هر که بی روزیست روزش دیر شد

یعنی روزی که در آن «روزی» به دست نیاید، آن روز واقعا روز نیست. تعریف روز را باید از روی روزی کرد. اگر «روزی» داشتیم، روز است و مبارک و گرنه روز ما دیر شده است، یعنی هنوز روز ما نرسیده است.

 

 باده از ما مست شد نی ما از او       قالب از ما هست شد نی ما از او

 

هر جا ما تعبیر نزول داریم ، شما بدانید صعودی در کار است.


دعا ابراز بندگی است، نه ابزار زندگی.

 

 راه خلوتگه خاصم بنما تا پس از این         می خورم با تو و دیگر غم دنیا نخورم (حافظ)

 

 

ممنون زری جانقلب


۰ نظر ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۳۰
صبا ..

هفته اول اردیبهشت کتاب "چراغ ها را من خاموش میکنم" اثر زویا پیرزاد را به توصیه دوست عزیزم زری جان خوندم. از خواندنش لذت بردم، خیلی ظریف و جذب کننده روند داستان پیش می رفت و در حین داستان اطلاعاتی در مورد دهه 40آبادن و سبک زندگی آن موقع می داد که برای من که علاقه مند به رویدادهای تاریخی هستم خوشایند بود. و از آن طرف هم دغدغه ای را که در زندگی هر زنی روی می دهد خیلی زیرپوستی بیان کرده بود. مرسی زری جان بابت معرفی کتاب.

بعدش با "طاقچه" آشنا شدم. و چند تا از کتاب های مورد علاقه ام که توی لیستم بود را توانستم با قیمت خیلی پایین توی طاقچه پیدا کنم.

بعد از اینکه کتاب "وقتی نیچه گریست" را خواندم. تصمیم گرفتم بقیه آثار اروین.د.یالوم را هم بخوانم. کتاب بعدی "درمان شوپنهاور" بود. از این کتاب هم واقعا لذت بردم. اصلا دوست نداشتم تمام شود. تصویر سازی نویسنده خیلی قوی بود، احساس می کردم دارم سریال می بینم. کتاب ترکیبی از روانشناسی (در واقع گروه درمانی) و فلسفه (آراء شوپنهاور) بود. بر خلاف 99% کتاب هایی که تا حالا خواندم که داستان همگی حداقل مربوط به 30-40 سال پیش الی پیش از میلاد مسیح بود، داستان این کتاب مربوط به سال 2004-5 بود و از این نظر هم کتاب واسم جذاب بود.

نکاتی از کتاب که از دید من باید هایلایت می شد را اینجا هم می آورم:

*   نیچه راجع به حسرت خوردن انسان به دوران طلایی کودکی می گفت، چون دوران کودکی روزهایی فاقد نگرانی و سنگینی آوار زمان گذشته و اندوه زمان آینده بودند نسبت به آن احساس حسرت داریم.

*    شاید قصد داست به فرزند خود محدود شدن انسان را هنگام انتخاب گزینه ها، بیاموزد که در ازای هر "بله" باید یک "نه" هم باشد. چندین سال بعد آرتور نوشت: "هر کس می خواهد همه چیز بشود، نمی تواند هیچ چیز باشد."

*    اسپینوزا علاقه زیادی به استفاده از عبارتی لاتینی با مفهوم "از منظر ابدیت" داشت و می گفت اگر از منظر ابدیت به رویدادهای عذاب آور روزانه بنگریم. آن را کمتر مختل کننده خواهیم یافت.

*    رنج های بزرگ ، احساسات مربوط به رنج های کوچکتر را از بین می برند. برعکس در غیبت رنج های بزرگ،حتی کوچکترین دردسر و مزاحمت، عذابی بزرگ به همراه دارد.

*    باید در درون انسان، آشوبی پدید آید، تا ستاره ای رقصان از او زاییده شود.

*    افلاطون نتیجه گرفته که عشق، درون فردی می شکفد که عاشق است، نه درون فردی که عاشق او می شوند.

*   باید اطمینان یابی که مبادا قضاوت های ذهنی، قضاوت های عینی را از گسترده دید تو پنهان سازند.

*    شوپنهاور، چه نتایجی از دانش درونی خود راجع به بدن به دست آورد؟ نیروی حیاتی سیری ناپذیر و پرقدرت درون انسان و همه طبیعت را، اراده نامیده و چنین نوشت: «... بر هر جای زندگی که بنگریم، جنبشی می بینیم که نماد جان و در سرشت خویش، همه پدیده ها محسوب می شود» . رنج چیست؟ «جلوگیری از این جنبش با استفاده از مانعی که میان اراده و هدف قرار می گیرد». خوشبختی چیست؟ "دستیابی به هدف". ...

*    یکی  از روش های کاربردی توسط تعدادی از افراد روان درمانگر در گروه درمانی یا گروه های رشد فردی ، تمرینی است به نام من کیستم. اعضای گروه هفت پاسخ جداگانه به پرسش «من کیستم« را روی هفت کارت می نویسند و سپس آنها را به ترتیب اهمیت ردیف میکنند. آنگاه از آنها می خواهند هر بار یک بار کارت را برگردانند، از پاسخ فرعی آغاز و بر این امر تمرکز کنند که اگرآن پاسخ از آنها دور شود، یعنی در آن زمینه هویتی نداشته باشند، چه خواهد شد. این روند تا زمانی که به ویژگی های اصلی یا محوری برسند ادامه خواهد داشت. شوپنهاور نیز از روش مشابهی استفاده می کرد و ویژگی ها متنوع نسبت داده به خود را به نوبت و به ترتیب، دور می افکند تا به آنچه خویشتن محوری نام داشت برسد. "گاهی به این دلیل ناراحت می شدم که خود را غیر از آن میپنداشتم که بودم و آنگاه برای رنج وبدبختی موجود، متاسف می شدم و گاهی خود را خطیب یا مدرسی می پنداشتم که هنوز به مقام استادی دانشگاه نرسیده و بنابراین فاقد شنونده است. یا خود را فردی فرض می کردم که عده ای از افراد بی خرد، راجع به او سخنانی ناشایست می گویند یا عده ای از افراد شایعه ساز در مورد او وراجی میکنند. گاهی خود را عاشقی می دیدم که دختر محبوب، اعتنایی به او ندارد. گاهی خود را بیماری خانه نشین می یافتم. گاهی نیز خود را فردی با بدبختی های مشابه، به حساب می آوردم. در واقع هیچکدام از آنها نبودم. این پارچه ها را به عنوان تن پوش، مدتی کوتاه مورد استفاده قرار داده ام و سپس به دور انداخته ام و پارچه دیگری پوشیده ام. پس من کیستم؟ ..."

۰ نظر ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۵
صبا ..

فروردین 3 سال پیش خیلی دنبال کتاب "قلندر و قلعه" گشتم که روایتی از زندگی سهروردی است، ولی خب نتوانستم کتاب را پیدا کنم و بجایش یک کتاب کوچک از افکار و عقاید سهرودی (+) را خواندم. فروردین امسال اما موفق شدم که کتاب قلندر و قلعه را بخوانم و چقدر بهم چسبید این کتاب. از آدم هایی که زبان سرخشان سر سبزشان را بر باد می دهد خوشم می آید، از آدم هایی که مثل بقیه آدم های زمانشان زندگی نمی کنند و اصلا هم برایشان اهمیتی ندارد که دیگران چه فکری درباره شان می کنند خوشم می آید. اگر شما هم کمی از فلسفه و عرفان خوشتان می آید خواندن این کتاب را توصیه می کنم. خواندن این قیبل کتاب ها توقعم را از کتابخوانی بالا می برد و به راحتی نمی توانم با کتاب های دیگر ارتباط برقرار کنم!!

-----

قبل از عید کتاب "تنهایی پر هیاهو" را خواندم. کتاب خوبی بود اما آخرش خیلی دردناک تمام شد، مطلقا حدس نمی زدم چنین پایانی در انتظار شخصیت اول داستان باشد. از کتاب های مونولوگ وار هم خوشم می آید.

----

یک روز داشتم حساب می کردم که اگر هر ماه بتوانم یک کتاب بخوانم می شود سالی 12 کتاب و اگر در خوش بینانه ترین حالت 50 سال دیگر زندگی کنم می شود 600 کتاب. و این یعنی فاجعه. بعد کلی با خودم چانه زدم که ماهی دو کتاب می خوانم و بعدتر ها وقتم آزاد می شود و بیشتر می توانم کارهایی که دلم می خواهد را انجام دهم و آخرش در محاسباتم رسیدم به نهایتا 1500 کتاب. چقدر کم وقت دارم و چقدر کار برای انجام دادن!! یعنی سهم من از این همه نویسنده و اثر ادبی و ... فقط همین قدر استناراحت

۰ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۶
صبا ..