غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

این اسفند اصلا درست و حسابی اینجا ننوشتم! نوشتن به انسجام فکرم کمک میکند. این روزهای پایانی سال کمی شلوغ است و مدیریت زمان سخت. یکی از آرزوهایم این است البته آرزو نه هدف هایم این است که بتوانم بهینه از زمان استفاده کنم. احتمالا این آخرین یادداشت سال 94 در اینجا خواهد بود، اگر خدا بخواهد برنامه مان این است که یکی - دو روز قبل از سال نو به سفر برویم. باید جمع بندی کنم 94 را. 94 ای که سال صبر صبر صبر نام نهاده بودمش. چقدر سریع گذشت و چقدر آزمون و خطا داشتم امسال. وقتی که روزها می گذشت به نظر می رسید که دارد خیلی سخت می گذرد و حالا که دور شده ایم و بر قله سال 94 ایستاده ام می بینم که نه! چندان هم سخت نبود. دیگر آن سیستم ارزیابی که هر سال یه سری چیزها رو می کوبد بر فرق سرم که دیدی محقق نشد!! خاموش شده، انگار که دارم به این ایده آلم که زندگی لذت بردن از مسیر است نه رسیدن به جای خاصی و مقصد از پیش تعیین شده ای، نزدیک می شوم. راحتتر لذت می برم. قند در دلم آب می شود و لبخند بر کل وجودم می نشیند وقتی درختان جوانه زده را می بینم. وقتی آرایش ابرهایش محو تماشایم می کند.

راحتتر رنجش ها را فراموش میکنم. به ندرت کینه به دل میگیرم. و قدرت کنترل کلامم بیشتر شده، کم حرف تر و آرام تر شده ام. که البته هنوز خیلی با آنچه که می خواهم فاصله دارم ولی همین اندک بهبود هم امیدوارم می کند. ترس هایم را بیشتر می شناسم و به فکر راه حل برای مقابله با آنها هستم. اینها یعنی 94 پرماجرا سال بدی نبوده است. یعنی کمی پخته تر شده ام هر چند که اهداف مادی بسیاری در این سال محقق نشد که مهم نیست ، مهم اینست که من همچنان انگیزه دارم و اینبار تجربه ام بیشتر از قبل است. 

-------------

یاد گرفته ام که زندگی این دنیایم، با همه نداشته هایم، منتی است از طرف او. اگر گاهی گلایه می کنم از کم ظرفیتی ام است و الا ته ته قلبم باورش این است من همه وجودم بدهکار اوست، که هر چه داده است همه اش لطف است و رحمت. خلاف ادب است که طلبکارانه از او چیزی بخواهم و یا کودکانه نداشته هایم را با دیگران مقایسه کنم و پا بر زمینش بکوبم که چرا این را ندادی و چرا آن را ندارم. خودت کمکم کن که در کلام و رفتارم هم آنچه قلباً به ان ایمان دارم را جاری کنم.

----------

هفته ای یک روز می روم حافظیه! جلسات مولانا و حافظ شناسی! همان روزی که با دلِ بشدت گرفته و خسته و عمیقا درمانده از راه اداره رفتم حافظیه کشفش کردم! با مسئول کلاس ها همان روز صحبت کردم و دقیقا روزی را انتخاب کردم که هم بتوانم از محضر جناب مولانا استفاده کنم و هم خواجه ی اهل راز.

استاد مولاناشناسی مان موضوع صحبت این هفته را به مولانا و عید اختصاص داد. اینکه برای عارف لحظه به لحظه و در هر دم و بازدمی عید است. چرا که الله بدیع و عالم هر لحظه تجلی نویی از وجود اوست. مگر نه اینکه ما سالی یکبار نو شدن زمین را جشن می گیرم، در فطرمان نو شدن ماه و مطهر شدن روحمان را و .... را جشن می گیریم، اما عارف لحظه به لحظه نو شدن هستی اش را درک میکند و این است که غم به دل عارف راه ندارد و همیشه مست می عشق است.

-----------

سال 95 را سال مکتوب می نامم. باید بر نوشتن تمرکز کنم. نوشتن برنامه های روزانه و اهداف کوتاه مدت و بلند مدت. قلم انرژی خاصی دارد. باید تمرین کنم که بر زمان مدیریت کنم. وقتی به معاد فکر میکنم، به نظرم جدای از کیش و آئین هر انسانی، جدای از زمان و مکان تولد هر بشری، اولین سوالی که از او پرسیده می شود این است که وقت هایت را چگونه سپری کردی!! که در واقع ثانیه به ثانیه عمرت پی چه گذراندی؟ نگران سرافکندگی ام در جواب به این سوالم!

-------------

دوستان بزرگوارم در سال 94 بسیار مایه قوت قلبم بودند. عمیقا میگویم که دوستتان دارم و هر موقع که بخواهم دعایی کنم در ردیف اولین کسانی هستید که به ذهنم می آیید. بهترین ها را همیشه از خدا برایتان می خواهم و امیدوارم سال 95 را به نیکی، به شادی، به سلامتی و به دل خوش آغاز کنید. اگر ناخواسته باعث رنجش خاطری شده ام یا دلی را به دردآوردم با تمام وجود عذرخواهی میکنم و امیدوارم که بزرگواری کنید و ببخشید. ممنون میشوم اگر در دعاها و انرژی های مثبتتان هم یادی از من بکنید.

 

یا حق.

94/12/23 

۰ نظر ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۱۸
صبا ..

قبلا اینجا نوشته بودم که انگار روی پیشانی ام نوشته اند آدرس دان یا شاید هم راهنمای شهر یا اصلا نمی دانم چی نوشته اند ولی حتما یک چیزی نوشته اند در این حد که مثلا یک دفعه یک ماشین کنار پایم ترمز می زند که خانم! خانم! فلان جا را چطور می توان رفت؟ جالبی قضیه اینجاست که من حتی اگر سفر چند ساعته به شهر دیگری هم داشته باشم، در همان چند ساعت هم یکی دوبار چنین اتفاقی می افتد. دیگر کاملا به این مساله عادت کرده ام.

اما انگار به برچسب های روی پیشانی ام لیبل دیگری هم اضافه شده است و آن هم برچسب دخترٍ خوب سراغ دار است. تمام دوستانم که برادری دارند یک دور خواسته اند که برای برادرشان دختر مناسبی پیدا کنم. امروز که یکی از دوستانم پیام داده که بردارش گفته به صبا بگو برای من کاری انجام دهد! من: چه کاری(فقط یک کار تخصصی در ذهنم می چرخید)؟ یک دختر خوب می خواهد از توعینک. اکثر دوستان من متاهل هستند و شاغل یعنی تعداد افرادی که من می شناسم از آنها بیشتر استسوال نکند فهمیده اند من در فانتری هایم 6-7 تا دختر دارم و توقع دارند یکی از آنها را به برادرشان بدهمگاوچران . خدایا تعداد دخترانی که من می شناسم را افزایش بده که شرمنده مردم نشوم. خدایا احیانا اگر دلت خواست که تعداد آقایانی که دختر با شرایط من را می خواهند افزایش دهی من اصلاَ حرفی ندارمگاوچران تازه حتی اگر دلت خواست برچسبی در این راستا در کنار بقیه برچسب ها بر روی پیشانی ام تعبیه کنی باز هم من حرفی ندارم. خجالت

۰ نظر ۱۷ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۱۷
صبا ..

من سر به تنم زیاد بود از اول

شالوده ام از تضاد بود از اول

ابعاد مرا عشق به هم ریخته بود

روحم به تنم گشاد بود از اول

۰ نظر ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۱۶
صبا ..