غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۱۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

سوم دبیرستان مون که تموم شد؛ به صورت خیلی شدیدی متفرق شدیم خیلی از بچه ها پدراشون منتقل شهر دیگه ای شدن و از شیراز رفتن. من و چند تای دیگه هم پدرامون بازنشسته شدن و از خونه های سازمانی بیرون اومدیم. پیش دانشگاهی هم که سرگرم درس و کنکور بودیم و دورادور از بعضیا خبر داشتیم. دانشگاه که قبول شدیم که کاملا متفرق شدیم. خیلی ها رو اصلا نفهمیدم چی قبول شدن و کجا خوندن!! من با سه تا از دوستای اون موقع ام ارتباطم حفظ بود و تلفنی حرف می زدیم و چون هیچ کدوم شیراز نبودن چند سالی یه بار همدیگرو میدیدیم. بواسطه یکی از اونا از یکی دیگه هم دورادور خبر داشتم.

بعدها تو فیس بوک ۴-۵ تا از بچه ها رو پیدا کردم که اونا هم شیراز نبودن و ارتباطمون در حد لایک و چند تا کامنت مختصر بود!! فکر می کردم دنیاهامون از هم فاصله گرفته و حرفی برای زدن نداریم!! بعد هم همون رابطه لایک وار تو اینستا ادامه دادیم.

چند سال پیش یکی از بچه ها رو تو اتوبوس دیدم و شماره ش رو گرفتم و از حال اون خبر دار بودم. یکی دیگه رو هم تو خیابون دیدم و با اینکه شماره ردو بدل کردیم ولی نمی دونم چرا دوباره همدیگرو گم کردیم.

پنج شنبه دو هفته پیش در ادامه تمرین های روانشناسی در یک حرکت ضربتی تصمیم گرفتم یک گروه از بچه های مدرسه مون درست کنم و همدیگرو پیدا کنیم. به دوستان ساکن در اینستا پیام دادم و شماره شون رو گرفتم و خودمم شماره ۵نفر رو داشتم و جمعا شدیم ۸ نفر!! فرداش شدیم ۱۱ نفر و هر روز یکی یکی اضافه شدیم تا حالا که از ۲۵ نفر خبر داریم. اصلا باورم نمی شد که بتونیم بچه ها رو پیدا کنیم.

یکی از بچه ها با وجودی که ما ریاضی بودیم عشق پزشکی بود و همون موقع ها بهش می گفتیم خانم دکتر!! پیش دانشگاهی رفت تجربی و بعدها شنیدم بالاخره پزشکی قبول شده!! خانم دکتر ما همکلاسی پسرخاله یکی از بچه ها بوده و از طریق پسرخاله شماره خانم دکتر پیدا شد!! 

یه روز خانم دکتر تو بیمارستان میبینه یکی از مریض هاش آشناس و متوجه میشن که همکلاسی های سابق بودن و با هم شماره رد و بدل می کنند و از طریق این لینک پزشک و بیمار تونستیم دوستایی مون رو که حالا کیلومترها از ما فاصله دارن رو پیدا کنیم. 

۱۰-۱۱ نفر فقط شیرازیم. که دیروز دقیقا دو هفته بعد از تشکیل گروه تلگرام قرار گذاشتیم و همدیگرو دیدیم. بعد از ۱۶ سال!!! حس همه مون از شدت هیجان شبیه حس رفتن سر قرار عشقولانه بود!! 

مثل بچه مدرسه ای ها خودمون رو معرفی کردیم!! و از خاطرات مشترک و شیطنت هامون (به غایت شیطوون بودیم و واقعا بهمون خوش گذشته اون دوران) گفتیم و خندیدیم. بعدش هم همه عکسامون رو تو گروه گذاشتیم ۷-۸ تا از بچه ها تهران هستند و امیدواریم اونا هم به زودی دور هم جمع بشند. یه دوست مون هم منتظره که فرشته توراهی شون تو همین روزا دنیا بود! طفلک چقدر دوست داشت بیاد و نتونسته بود.


ولی چقدر سرنوشت آدم ها و قصه زندگی شون با هم فرق داره. ما تو یه محیط دنیا اومدیم و بزرگ شدیم و دیپلم گرفتیم. پدرامون همکار بودن و خیلی چیزهای مشترک دیگه ولی حالا اووووه اینقدر قصه های زندگی مون فرق می کنه که گاهی قابل تصور نیست.


جالبی ماجرا هم اینه که حالا که دقیقا در آستانه شروع مدرسه و ماه مهر هستیم همه خاطرات اون روزهامون دوباره زنده شد. 

۳ نظر ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۳۷
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۰
صبا ..

خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست

تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری.


کتاب ملت عشق رو که می خوندم به وضوح و صریحا شمس رو عامل آشنایی مولانا با مست و جزامی و گدا و روسپی و ... می دانست که از دیدگاه اونا هم بتونه به دنیا نگاه کنه.

به خودم که نگاه می کنم و شرایطی که درش قرار دارم. محیط کارم باعث شد با طیف وسیعی از آدم هایی آشنا بشم که محال بود در شرایط عادی سر راهم قرار بگیرند. مسائل و داستان ها و مشکلاتی رو دیدم که حتی قبل از جابه جاییم به اینجا به ذهنم هم خطور نمی کرد. هیچ وقت آدم مرفه و بی دردی نبودم ولی خب هیچ وقت هم نوع انتخاب هام و محیط اطرافم بهم اجازه نمی داد که اینقدر مستقیم همه چیز رو لمس کنم.

خیلی صبح ها که واقعا به سختی از رختخواب جدا میشم؛ تو راهم به این فکر می کنم که کمتر کسی هر روز به چالش صبر دعوت میشه و تو دعوت شدی؛ پس از فرصتت استفاده کن.

 از بی دردی خیلی ها گاهی دردم می گیره؛ (نه از اینکه در رفاه هستند) ولی واقعا خیلی از آدم ها فرصت و موقعیت قرارگیری در وضعیت کمک کردن براشون پیش نمیاد؛ نمیگم نمی خوان چون واقعا محیط اطراف آدم گاهی مانع از دیدن خیلی چیزها میشه.

درسته که از محیط کارم و عوامل وابسته ش خیلی ناراضیم ولی خب نباید از حق بگذریم که باعث شده دیدگاهم به دنیا تکون اساسی بخوره؛ باعث شده که از خیلی چیزها نترسم و تو خیلی موقعیت ها دست وپام رو گم نکنم. 

امیدوارم تجربه های این روزهام رو هیچ وقت فراموش نکنم و در جهت انسان شدن؛ و بهتر شدن گام بردارم.

۲ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۰
صبا ..

از در که میاد تو میگه اینجا چقدر شلوغه!! اتفاقی افتاده؟!!


بهش میگم بیرون منتظر باشید تا کارتون انجام بشه؛ 


میگه پام درد می کنه تو بشینم؟ سرمو به علامت جواب مثبت تکون میدم. میگه اگه میشه کار من زودتر انجام بدین چون وقت من طلاست!! استاد جامعه شناسی هستند و کتاب دارن در مورد اینکه بشر اولیه چی چی بوده؟!! 

همکار بهش میگه منظورتون اینه که کار بقیه مردم رو ول کنیم کار شما رو انجام بدیم. به گفته خودش قانع میشه.


از افتخارات و شاگرداش میگه. از وقتی که باید برای کتاباش بگذاره و انتقادش به ساختار نظام!!


ولی نمی دونه چرا اداره ما شلوغه!! و وقتی به صورت غیر مستقیم بهش میگیم جامعه اینجاست آقای دکتر جامعه شناس!! راه کوچه علی چپ رو در پیش می گیره!!


چهره ش که میاد جلوی چشمم دردم میاد. صداش که میاد تو ذهنم که از افتخاراتش میگه دردم میاد. 


خروار خروار مقاله حقیقتا مزخرف علمی سالانه تو دانشگاههای ما تولید میشه؛ چندتاشون دردی از این جامعه دوا می کنه؟!


دلم می خواست بگم؛ شما با این همه منم منم؛ جز تولید درد کار دیگه ای هم برای جامعه کردی؟!!


۵ نظر ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۰
صبا ..

گلدونای تو اداره رو یادتونه؟!


خب خوشکلن دیگه :) بعد هر کی میاد تو اتاق در مورد گل و نگهداری گل و ... از من می پرسه!! تا حالا هم چند تا گلدون مریض آوردن که روشون کار کنم!! البته مریض که چه عرض کنم؛ مرگ مغزی بودن. منم دستگاهها رو ازشون قطع کردم و جواز دفن شون رو صادر نمودم :(

 تو یکی از گلدونهای بجامانده از اون محرومین کامکوات کاشتم که طفلک بهار نداد!! تو یکی دیگه شون سبزی کاشتم!! گلدون رو کرت!بندی کردم به سه بخش! ریحون و جعفری و لوبیا کاشتم. ریحونا کلی سبز شدن :)) لوبیاها سر از خاک در آوردن :)) و جعفری ها هنوز در عالم ذر هستند :))

 امروز صبح یکی از همکارها که خودشون باغ و زمین کشاورزی دارن  اومد محصولاتم رو دید و لقب کشاورز نمونه بهم داد. بهشون قول دادم نفری یه برگ ریحون بهشون بدم!! ظهر هم خدماتی مون اومده دنبالم میگه بیا گلدون اتاق فلانیا رو ببین بگو چی کارش کنیم؟!! 


یه همچین کشاورز نمونه ای هستم من :)


پ.ن. ابعاد زمین کشاورزیم ۳۰*۳۰ سانتیمتر می باشد :)

۶ نظر ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۱
صبا ..

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

۳ نظر ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۸
صبا ..

دیروز با مامان رفتیم شاهچراغ دعای عرفه.


یادم نمیاد آخرین بار کی تو مجالس مذهبی رفته بودم. معمولا تو خونه می مونم. خلاصه اینکه از قبلش به مامان گفته بودم که خودس زود زود نره و صبر کنه من از سرکار بیام و بعد با هم بریم.

موقع ناهار حرفمون رفت سر  آقای شین ! یکی از همکارهای قدیمی بابا که هیچ خبری ازشون نداریم و ... خلاصه با زود باش زود باش مامان رفتیم شاهچراغ.خیلییییی شلوغ بود. دعا هم یه نیم ساعتی طول کشید تا شروع بشه. تو حیاط بودیم و گرم بود .مداحه هم خداییش کوتاهی نمی کرد تا می تونست چرت و پرت می گفت. به شعاع دومتری مون هم چند تا زن بودن که انگار اومده بودن تشییع جنازه جوون ۲۰ ساله شون!!! یک جیغ هایی می زدن! پرده صماخ مون کش می اومد! خلاصه یه چند بار اومدم به مامان بگم من میرم بیرون خودم واسه خودم یه جایی پیدا می کنم؛ گفتم ولش کن! دیگه نشستم و دعا شروع شد و بسیار هم کیف کردم و واسه همه دوستان هم دعا کردم و واسه مداحه هم دعا کردم که با آل سعود محشور نشه بس که تلاش در انحراف دین داشت طفلک! دیگه همونجا هم به خودم قول دادم برای حفظ همین یه ذره اعتقاداتم دیگه تو مراسم ها شرکت نکنم!! خلاصه آخر دعا رو نخوند و خودم خوندم و پاشدیم اومدیم بیرون! رفتیم سر دزک (اومدین شیراز خواستین خرید کنید؛ بعد از شاهچراغ برید اینجا) تو مغازه ها چرخیدیم که یهو مامان گفت عه دخترای آقای شین!!! در کمال تعجب بسیار چند دقیقه با اونا احوالپرسی کردیم و رفتیم گشتیم. کلا قصد خرید نداشتیم. فقط من یه شال می خواستم که در نهایت من یک مانتو؛ یک شلوار و دو تا شال و مامان یک کفش و دو تا شلوار خریدیم!! و اومدیم. 


امروز صبح هم به قصد پیاده روی رفتیم سمت کوهمره سرخی (۳۵ کیلومتری جاده شیراز -بوشهر) کلا رودخونه داره و شنیده بودیم آبشار هم داره. دیگه اینقدر رودخونه رو ادامه دادیم تا از دور پشت درخت ها دیدیم داره یه آبی میریزه. رفتیم مسیر آبشار رو پیدا کردیم اینقدر بکر و بی نظیر بود که آدم باورش نمی شد همین بغل شیرازه. خدا رو شکر بخاطر این طبیعت زیبا. بعدش همچنان مسیر رودخونه رو ادامه دادیم تا به کوه رسیدیم. پایین کوه شالیزار بود که منظره ش خیلی خیلی قشنگ بود. کنارشم پر از درخت انار بود که شاخه هاش پر بود از انارهای قرمز. ترکیب طبیعتش خیلی چشم نواز بود. تو کل مسیر هم همش باید از آب رد می شدیم. مامان اولش امتناع می کرد. برگشتن می گفت فقط از تو آب بریم. بهتره!!


خدایا شکرت.


خدایا کمک کن پلیدیهای درونمون رو قربانی کنیم.


عیدتون مبارک.

۱ نظر ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۰۸
صبا ..

خب فکر کنم خیلی دارم نق کاری می زنم و این انرژی خودم رو بیشتر از همه می گیره. انگار مجبورم نق بزنم، والااا :))


خب تو وبلاگ مرحومم آخرین کتابی رو که نوشته بودم کیمیا خاتون بود.


سرعت کتابخونی ام هم مثل سایر کارهام لاک پشتی هست. از عید شروع کردم سرکار کلیدر می خونم هنوز به صفحه 500 نرسیدم، البته سرکار که جای کتاب خوندن نیست ولی دقایقی پیش میاد که کاری نیست یا در حالت waiting  هستم. ان شالله با همین سرعت پیش برم کی تمومش میکنم؟؟


"کتاب خاندان فخر ملکی" رو خوندم، نویسنده محترمش رو تو اینستا فالو میکنم. اصلا خوشم نیومد از کتابش! در حد کتاب نبود، داستان های کوتاهی بود که بیشتر به نظر من مناسب چاپ شدن در مجله بود و فضای طنز داستان بعد از داستان دوم تکراری می شد و جذابیت نداشت، هر چند که طنز سخیف نبود و انتقاداتش کامل وارد بود ولی خب به هر حال برای من جذاب نبود.


"من پیش از تو" رو خوندم. اینو زود خوندم. فکر کنم یک هفته ای شد. اینم زمانش خیلی مناسب بود. کلا کتاب هایی که خوشم میاد ازشون رو هر موقع می خونم انگار مناسب ترین زمان واسش هست. رمان خوبی بود. حرف برای گفتن و فکر کردن داشت و یه جاهایی ذهنت رو به تفکر در مورد زندگی خودت وا می داشت.


بعد "ملت عشق" رو شروع کردم که به میمنت و مبارکی بعد از سه ماه امروز تمومش کردم. خوب بود، نگاهش به زندگی مولانا و رابطه ش با شمس از دید آدم های مختلف جالب بود. هر چند مستند تاریخی نبود، خیلی جاها تخیل نویسنده بود. کلا زمان خوندن این کتاب واسم مناسب بود!! نگاه فمنیستی داشت یه جورای ظریفی اون پشت مشت ها! و خیلی هم تاکید رو عشق داشت و یه جاهایی زده بود اخلاق رو نابود کرده بود ولی پیام کلی کتاب و کلا اینکه چند تا راوی داشت رو دوست داشتم. نکات یادداشت برداری شده رو ان شالله خواهم نوشت.


"ملاله" رو هم شروع کرده بودم ، ولی جذاب نبود، نمی دونم ولش میکنم یا ادامه ش میدم. چند تا کتاب نصفه دیگه هم تو فیدیبو دارم که باید اول اونا رو بخونم. 

۴ نظر ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۵۲
صبا ..

مرخصی گرفتم که یه سری کارهای بانکی انجام بدم.


میرم بانک؛  طبقه دوم کار دارم که خلوته و در بدو ورودم فقط یه مشتری هست. کارمند بانک کارم رو انجام میده و در همین حین سیستمش قطع میشه. من هیچی نمی گم و ادامه همون حرف های قبلی. ولی اون هی ابراز نگرانی می کنه از اینکه سیستم قطع هست. بهش میگم نگران نباشید که سیستم قطعه و من هم چندان عجله ای ندارم (در صورتی که واقعا عجله داشتم!) میگه شاید شما عجله نداشته باشین ولی کار ما مهمه و اینجور بخواد طول بکشه تا ساعت ۱۱ شب باید بمونیم و هی وام بدیم!!! خداییش خنده ام گرفت؛ بهش گفتم من بخاطر این بهتون گفتم که در شرایط مشابه ارباب رجوع های ما قصد کشتنمون رو دارن!! گفتم که درک می کنم سیستم قطع هست و از دست شما کاری برنمیاد که شما نگران نباشید. دیگه هیچی نگفت!!


این خود مهم پنداری مردم کشتتمون!! 


 این عجله و همیشه وقت نداری ملت ایران رو کجای دلم بگذارم!!!پس اونایی که همیشه سر قرارها دیر میان و‌جلسه ها رو دیر برگزار می کنند  و... کیا هستند؟؟


طلبکار بودن در هر کسوتی که جای بحث نداره!!



 از مزایای کارمند بودن در یک محیط پرتنش اینه که روتین های مسخره اداری و ادا و اصول کارمندها کاملا پذیرفته شده س واسم و همه چیز با لبخند قابل حل شدنه :)

۰ نظر ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۰
صبا ..

عالِم طالب باید:

چیزهایی را که نمی‌داند بیاموزد

و چیزهایی را که می‌داند بیاموزاند

و با کم‌هوشان با ملایمت رفتار کند

و از کودنی کودنان به خودپسندی نیفتد

و با کندفهمان تُندی نکند،

((شما نیز پیش از این چنین بودید و خدا بر شما منت نهاد)).


بخشی از مقدمه دفتر سوم مثنوی

۳ نظر ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۰۴
صبا ..