غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

اول دبیرستان بودیم که برای اولین بار در درس ریاضی مثلثات داشتیم. شروع تدریس این درس همزمان شد با آبله مرغان گرفتن من و مدرسه نرفتن بعد هم تعطیلات عید و مدتی فاصله گرفتن از مدرسه. بخاطر همین وقفه طولانی خیلی طول کشید تا بتوانم مفهوم سینوس و کسینوس و دامنه و طول موج و ... را بفهمم.


چند روز پیش در حین ظرف شستن داشتم به این فکر می کردم که همین دیروز بود که ته دره ناامیدی بودم و حالا کاملا پر امیدم یادم افتاد به موج سینوسی به اینکه چقدر آن روزها برایم سخت بود که بفهمم سینوس کدام بود و مفهومش چه بود؟ به اینکه در زندگی ام بارها از صفر مبدا مختصات شروع کرده ام و رسیدم به نقطه (پی /2) با سینوس یک، یک دفعه انگار سوار آبشارهای شهربازی شده ام سر خورده ام و رسیده ام به نقطه (پی) و این روند نزولی ادامه پیدا کرده و به نازل ترین نقطه امید رسیده ام، ولی دوباره از ته دره نا امیدی بلند شده ام و دوباره، صفر و یک و صفر و منفی یک. طول موج ها گاهی چند ساعته بوده، گاهی چند ماهه، یعنی دقیقا خود خود نمودار سینوسی، و دقیقا شبیه نمودار نوار قلب! بالا، پایین،صفر و این روند همچنان ادامه دارد. یعنی تا آخرین روزی که قلب می زند، قله امید و دره ناامیدی،  قله انگیزه و دره بی حوصلگی ، قله شادی و دره غم و ... ادامه دارد. شاید بعد از این همه سال حالا بتوان گفت که خوب مثلثات را یاد گرفته ام! 

۰ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۵
صبا ..

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش

خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند

عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش

ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی

در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش

لنگری از گنج مادون بسته‌ای بر پای جان

تا فروتر می‌روی هر روز با قارون خویش

یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق

گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش

گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی

پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش

زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر

چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی‌چون خویش

باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

۰ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۴۳
صبا ..

و از نشانه های آدم ضعیف این است که استاد 1 بعد از این همه مدت می تواند اشکش را در آوردخنثی


۰ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۴۲
صبا ..

به این فکر میکنم که چند روزه می خوام اینجا بنویسم ولی نمی نویسم، نه اینکه حرفی برای نوشتن نباشه، نه! از خیلی چیزها میشه نوشت ولی نوشتنم نمیاد!!! به این فکر میکنم که چرا نوشتنم نمیاد؟ تحلیل میکنم، خودم رو! در شرایط متفاوت! نتیجه ش میشه این: من کلا درون خودم زندگی میکنم! یعنی وقتی با خودم در صلح هستم ، از عملکرد خودم راضیم دنیای بیرون جهنم هم که باشه، من برای خودم در بهشتم! از کوچکترین چیزها لذت می برم بی توجه به اینکه ممکنه هزار تا بلا سرم بیاد! بی توجه به همه چی! راحت می خندم، راحت شوخی میکنم و البته که دل دردها هم کم پیدا می شن! نه اینکه اتفاقات بیرون از من، اثری در من نداشته باشند! نه اینکه من آدم حرص خوری نیستم، مطلقا نه! ولی بیرونی ها زودگذرند، زود می تونم خودم را جمع کنم! خوب که فکر میکنم، انگار خودش زود جمع میشه! اما امان از روزی که من از عملکرد خودم راضی نباشم! امان از روزی که صلح درونی تبدیل شود به جنگ داخلی! اول از همه دل دردهای عجیب غریب شروع می شه، بعد کم کم ساکت، ساکت تر می شوم تا جایی که حتی نوشتنم هم نمی آید! بهشت بیرونی کم رنگ میشه و زشتی ها پررنگ تر! آهان؛ الان یه چیز دیگه هم فهمیدم! بواسطه اداره مبارکمان، زشت ترین ویوی ممکن از جامعه رو هر روز عمیق و عمیق تر می بینم. چند وقت پیش که در وضعیت گل و بلبل و صلح درونی بودم به این فکر میکردم که چرا متلاشی نمیشم در برابر این همه زشتی!؟! به این فکر میکردم که واقعا یعنی من اینقدر صبور شدم و خودم خبر ندارم؟!؟ اما الان متوجه شدم که کلا از اونجایی که من درون خودم زندگی می کنم، و اون زشتی ها ربطی به عملکرد من نداره! تحملش واسم سخت نیست. حالا این کشفیات خودشناسانه ام چه ربطی به شما داره و چرا من اینجا نوشتمش رو ، خودم هم نمی دونم! 

۰ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۴۱
صبا ..

یکی از نگرانی های من بعنوان وبلاگ نویس، ارائه تصویری غیر واقعی از خودم هست. اسم وبلاگم غار تنهایی است و اصلی ترین مخاطب نوشته هایم خودم هستم، تمام تلاشم را میکنم که صادقانه احساساتم و افکارم را شناسایی کنم و بنویسم، قبل تر ها سر در وبلاگم این جمله از جناب شمس بود:

معنی سخن گفتن با کسی همچنین باشد که پیش چشم تو و دل تو حجابی  است همچنین، من آن حجاب را بر می دارم.

دقیقا می نویسم که آن حجاب برداشته شود، وقتی غمگینم پرده غم کنار می رود، وقتی سنگینم، پرده افکارم سبک می شود و ...  ولی شاید به سختی بتوان گفت که یک درصد از افکارم اینجا پیاده می شود؛ یک درصد از شخصیتم، از خود واقعی ام، از غم هایم، سنگینی ها و حتی شادی هایم. 

وقتی مخاطب نویسنده دیگری هم قرار می گیرم مدام با خودم تکرار میکنم این بخشی از زندگی اوست، نه همه ی شخصیت او!  مثل همان تصویری که تو از خودت ارائه میدهی، چه در وبلاگت، چه در سایر شبکه های مجازی، چه حتی در شبکه های حقیقی! همه ی نویسنده های حرف های قشنگ و منطقی به همه حرف هایی که می زنند، عمل نمی کنند! همه طنزپردازان واقعا طناز نیستند و همه شاعران هم آنقدر که شعرهایشان لطیف است، لطافت ندارند. باید تمرین کنم آدم ها فقط یک تصویر کوچک از دلشان، از روحشان، از زخم ها و دردهایشان، از شادی ها و صبر و توانمندی هایشان، از ادب و کمالشان ، را به نمایش می گذارند، این تصویر هیچ وقت نباید بشود نماد آن فرد در ذهن من.  آدم ها وسیع اند، وسیع تر از چند خط نوشته  و شعر و حتی وسیع تر از چندین کتاب. پذیرش وسعت آدم ها، توقعم را پایین می آورد، باید تمرین کنم.

۰ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۴۰
صبا ..

عکس هدر را خودمان گرفته ایم. یعنی از اول امسال در کمین فرصتی بودیم که هدر وبلاگمان را عوض کنیم و چه بهتر از عکس های خودمان.

همه عکس های اخیرمان شدیدا گل گلی بود و برای هدر مناسب نبود. تا اینکه انگار این ابریشم های مصریِ کنار تخته سنگ ها آمده بودند که بنشینند در قالب وبلاگمان.

----

هفته پیش چند تا شاخه گل رز از توی حیاط چیدیم و بردیم اداره، همکاران حسودی نمودند!! نتیجه اش این شد که امروز روی میز چهار تا از همکاران گل بود. 

همکار حسود داشتن هم خوب است، می شود راحت فرهنگ سازی کرد. می خواهیم چند گلدان برداریم ببریم اداره!! اگر چند وقت دیگر در اخبارها دیدید یک اداره دولتی تغییر کاربری داده به گلخانه، شک نکنید که اداره ماست.

----

این روزها دارد خیلی سریع می گذرد، آهای روزها کمی آرامتر. ما گاهی حتی فرصت نمیکنیم چند نفس عمیق بکشیم.

---

اوصیکم بالشیراز فی الاردی بهشتگاوچران

----

این متن را خیلی می دوستیم:

اردیبهشت را می شود یک گوشه تکیه زده به دیوار نشست، پاها را جمع کرد 
توی بغل و آرام آرام عاشقی کرد...
اردیبهشت را می شود آرام آرام مُرد..!
به من باشد میگویم هیچ عشقی نباید توی اردیبهشت تمام شود ،  
هیچ دلی نباید توی اردیبهشت بگیرد ، تنگ شود...
اصلا" اردیبهشت را باید دوباره از نو عاشق شد..!
بهار باید اول جادهء دل بستن باشد ، اول عاشقی کردن ها...
اردیبهشت را باید کامل عاشقی کرد...
آن زمان که دلت و احساست بنفش ملایم است و دنیا عینهو رنگین کمان 
چند رنگ عشوه میاید و چشمک میزند، اردیبهشت را باید روی دور آهسته زندگی 
گذاشت و زندگی کرد...
اردیبهشت را باید از پشت تمام شال های نخی رنگی به تماشا نشست...
ملایم آرام یواش...
دقیقا "یواش"...

---

فردا روز بزرگداشت معلم و استاد هست. این روز رو به همه دوستان خوبم که در مقام معلم یا استاد در حال خدمت کردن هستند تبریک می گم و امیدوارم همیشه بتونید عاشقانه سرکلاس های درس تون حاضر بشید.

 

دلم برای معلمی کردن تنگ شده

۰ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۹
صبا ..

یک سیستم شبه اتوماسیون جدیداً توی اداره راه افتاده، بعد امروز همکار میگه روی یکی از دکمه هاش نوشته "بنجل"!! به نظرت یعنی چی؟

من:متفکریول

همکار بعد از یکی دوساعت: منظورش همون spam هست.

من:قهقههخندهآختعجبهیپنوتیزم

فرهنگستان لغت :دروغگوخنثی


۰ نظر ۰۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۸
صبا ..

گاهی حس می کنم بی احساس ترین موجود زمینم، سنگ تر از سنگ و دقیقا همان گاهی ها می شوم شکننده ترین و حساس ترینم.

مجسمه متبلور جمع اضدادمخنثی

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۷
صبا ..

فروردین 3 سال پیش خیلی دنبال کتاب "قلندر و قلعه" گشتم که روایتی از زندگی سهروردی است، ولی خب نتوانستم کتاب را پیدا کنم و بجایش یک کتاب کوچک از افکار و عقاید سهرودی (+) را خواندم. فروردین امسال اما موفق شدم که کتاب قلندر و قلعه را بخوانم و چقدر بهم چسبید این کتاب. از آدم هایی که زبان سرخشان سر سبزشان را بر باد می دهد خوشم می آید، از آدم هایی که مثل بقیه آدم های زمانشان زندگی نمی کنند و اصلا هم برایشان اهمیتی ندارد که دیگران چه فکری درباره شان می کنند خوشم می آید. اگر شما هم کمی از فلسفه و عرفان خوشتان می آید خواندن این کتاب را توصیه می کنم. خواندن این قیبل کتاب ها توقعم را از کتابخوانی بالا می برد و به راحتی نمی توانم با کتاب های دیگر ارتباط برقرار کنم!!

-----

قبل از عید کتاب "تنهایی پر هیاهو" را خواندم. کتاب خوبی بود اما آخرش خیلی دردناک تمام شد، مطلقا حدس نمی زدم چنین پایانی در انتظار شخصیت اول داستان باشد. از کتاب های مونولوگ وار هم خوشم می آید.

----

یک روز داشتم حساب می کردم که اگر هر ماه بتوانم یک کتاب بخوانم می شود سالی 12 کتاب و اگر در خوش بینانه ترین حالت 50 سال دیگر زندگی کنم می شود 600 کتاب. و این یعنی فاجعه. بعد کلی با خودم چانه زدم که ماهی دو کتاب می خوانم و بعدتر ها وقتم آزاد می شود و بیشتر می توانم کارهایی که دلم می خواهد را انجام دهم و آخرش در محاسباتم رسیدم به نهایتا 1500 کتاب. چقدر کم وقت دارم و چقدر کار برای انجام دادن!! یعنی سهم من از این همه نویسنده و اثر ادبی و ... فقط همین قدر استناراحت

۰ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۶
صبا ..