غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

ذهنم هنوز آرام نشده، تجربه ثابت کرده وقتی که می نویسم بعدش گشایشی رخ می دهد، شاید بعد از این نوشتن هم گشایشی رخ داد. البته درست تر این است که دلم هنوز آرام نشده، سرش هم که شیره می مالم! باز هم راه فرار برای طی کردن مسیر خودش می یابد. جالب است که من از دلم انتظار احساسات منفی دارم و او (دلم) همچنان بر احساسات مثبتش پافشاری میکند. دوباره کارهایم تلنبار شده، استرس هم همراه همیشگی و یار با وفای من است. این چند روز که تعطیل بود عملا هیچ کار نکردم، حس کار کردن نبود، وقت هایی که اداره هستم حسش است که نمی شود. باید کمی به خودم سخت بگیرم یک برنامه ریزی محکم لازم است که بتوانم از این مرحله بیرون بیایم البته موفقیت آمیز.

من single task  نیستم و می توانم از پس چند کار با هم بر بیایمنیشخند. درست ترش این است که من multi task هستم. بلند گفتم که اثرش بیشتر باشد.مژه

۰ نظر ۳۰ تیر ۹۴ ، ۲۱:۱۳
صبا ..

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩﯼ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺗﺎﻗﯽ ﮐﻮﭼﮏ

ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﻀﺎﯼ ﮐﻢ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ... ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ؟

ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ : ﺁﯾﺎ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﯽ , ﺑﺰﯼ

ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺒﻨﺪﻡ

ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ : ﺁﻥ ﺑﺰ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﯿﺎﻭﺭ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ

ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ

ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺗﺎﻕ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎ ﺯﻥ، ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﺑﺰﻏﺎﻟﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ

ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮ ﻣﺎ ﺟﻬﻨﻢ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﭼﻪ ﮐﻨﯿﻢ؟

ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ: ﺁﻥ ﺑﺰ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺒﺮ ﻭ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺒﻨﺪ

ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﮔﻞ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺁﻣﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ

ﮔﻔﺖ: ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﺳﭙﺎﺳﮕﺰﺍﺭﻡ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻋﺬﺍﺏ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﯼ .. ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ

ﺟﺎﻣﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺭﺍﺣﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﮕﻮ، ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ .....


ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﺍﻧﺪﻥ ﺑﺰ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ است و ﺗﻮﺍﻓﻖ ﻫﺴﺘﻪ ﺍﯼ ما خنثی

دلم میخواهد شاد باشم از بیرون انداختن این بز ولی می ترسم، می ترسم از رقم 

بعدی اختلاس هایی که شاید، شاید!! آشکار شوند، می ترسم، در این 10 سال 

خون مردم به لحاظ اقتصادی در شیشه شد و با پول های که بعد از 100 تحریم و 

بلوکه شدن و ... بدست می آمد چه ها که نکردند، یعنی حالا که قرار است که اگر 

مجلسین رخصت دهند و تحریم ها نباشد، چه ها کنند!!

 

-------------

 

رمضان هم در حال تمام شدن است، طولانی ترین رمضان عمرم بود به لحاظ ساعت 

روزه داری، گرم ترین هم بود، پرکارترین هم بود و متاسفانه کم بهره ترین و زمینی ترین

 رمضان عمرم. خدایا خودم می دانم که دستم خالیه ولی با کریمان کارها دشوار نیست،

 رهایم نکن

۰ نظر ۲۴ تیر ۹۴ ، ۲۱:۱۱
صبا ..

 این عبارت در دعای جوشن کبیر چشمم را گرفته است از نوع شدید:

یا مُرْشِدَ مَنِ اسْتَرْشَدَهُ، و من از تو ارشاد و هدایت می خواهم.

 

- بعد از بیشتر از 6 ماه رفتم شاهچراغ! شبستان و حیاط جدید ساخته اند! مثل مسافرها همه چیز برایم جدید بود و تازگی داشت، حس حرم امام رضا را شدیدا بهم انتقال می داد اینقدر که فردایش فکر میکردم تازه از مشهد برگشته ام!!

 

- بعد از مدت های مدید،فیلم دیدم، آن هم از نوع فارسی (تاریخ آخرین فیلم دیدنم را اصلا به یاد ندارم، بیش از 5 است). دلشدگان علی حاتمی را دیدم و بسیار لذت بردم.

 

- بعد از دو هفته موفق شدم برگه های شاگردانم را تصحیح کنم. 13 نفر افتادند!! البته قصدم این است که نمره های بالای 9 را پاس نمایم و البته تر اینکه نمرات فعلیشان از 23 است. دخترک نابینا نمره کامل گرفت بدون احتساب آن 3 نمره اضافه و چند تایی هم بالای 15 شدند. سیل التماس ها و قسم ها و ناله ها از ساعت 19 امروز جمعه 19 تیر ماه شروع شده است. یعنی شدت و میزان قسم هایی که در پیام هایشان است از میزان و شدت قسم هایی که در این سه شب قدر گذشته گفته شد بیشتر است. جالب است که من 3 جلسه اول ترم اتمام حجت کرده ام که کسی در مورد نمره حق ندارد با من صحبت کند وهمگی در پیام هایشان این مساله را متذکر می شوند که می دانند نباید در مورد نمره بحث کنند. علت استرسم شب امتحانشان دقیقا به دلیل همین روزها بود.  مثلا اینها شاگرد خوب هایم بودندخنثی

 

۰ نظر ۲۰ تیر ۹۴ ، ۲۱:۱۰
صبا ..

وقتی به آدم هایی فکر میکنم که یه جورایی بهت نیاز دارند ولی طلبکار هستند، پررو هستند، گستاخند و انگار ارث پدرشون دستت هست و حاضر نیستند برای رفع نیازشون که مساله چندان ضروری هم نیست یک ساعت صبر کنند، به شدت عصبی میشم و به هم میریزم، آدم هایی که وقتی بهشون اعتراض میکنی به تریج قباشون هم برمیخوره و تو را موظف می دونند که در همه حال جوابگوشون باشی. خدایا در اینکه من به تو محتاجم که شکی نیست، ولی نمی خوام محتاجِ طلبکار باشم، نمی خوام وقتی که نیازی دارم ضروری یا غیر ضروری مثل همون آدم هایی که عصبیم می کنند، فقط یکسره به خواسته ام اصرار کنم. 

امشب شب بیست و یکم ماه رمضان هست. اعتراف میکنم بجز تشنگی و گرسنگی و ضعف جسمی تا الان بهره خاصی از رمضان نبردم، امشب نظر لطفت را از من دریغ نکن. حقیقتا دوست ندارم همه روزهام مثل هم باشه، اونم روزهای خاص ولی اسیر روزمرگی شدم و بدو بدوهای دنیا، ازت می خوام که کمکم کنی در مسیر درست قرار بگیرم، مسیری که به تو ختم بشه. اینکه این همه بدویی که آخرش به یک جای این دنیای فانی برسی، نه تنها که ذوق نداره که درد هم داره. کمکم کن که خودم رو از این درد دور نگه دارم. 

۰ نظر ۱۶ تیر ۹۴ ، ۲۱:۰۳
صبا ..

و سلام خدا بر پرشین بلاگ بادعصبانی

یک عالمه چیز نوشته بودم همشو هم ذخیره کرده بودم ولی پرید.

هیچی دیگه خلاصه ش میشه امروز تولدمههورا

۰ نظر ۱۶ تیر ۹۴ ، ۱۸:۵۸
صبا ..

امروز شاگردانم امتحان فاینال داشتند، هفته پیش سوالاتشان را طرح کرده بودم و فرستاده بودم. از دیروز استرس این را داشتم که نکند سوالاتم سخت باشد و نتوانند جواب دهند، آخر بجز یکی - دو سوال اصلا یادم نمی آمد چه چیزی طرح کرده امزبان. مدام هم فراموشم می شد که بروم نگاهی به سوالات بیاندازم و خودم را از استرس خلاص کنم. دیشب موقع خواب تصمیم گرفتم اگر سوالات سخت بود نمره هایشان را روی نمودار ببرم!! بعد همان موقع به این فکر  کردم که واقعا چرا من استرس امتحان شاگردانم را دارم؟! بعد دوباره بسط دادم به اینکه اگر روزی مادر شوم احتمالا از استرس تربیت فرشته ام خل خواهم شدعینک بعد دوباره فکرم رفت سمت خالقم، من که بنده ی ناچیزی هستم و علم به چیز خاصی ندارم حواسم به درسی که خودم تدریس کرده ام است، به سوالاتش، به شاگردانم، به توانایی هایشان، مگر می شود او که نهایت علم و دانش است، اصلا خود علم و دانش است، خود مدیریت است، خود معلمی است حواسش به من و توانایی های من نباشد، مگر ممکن است همین طوری بی هوا رهایم کند! نه ممکن نیست!

بعد از امتحان شاگردانم گفتند که سوال هایم خیلی خوب بودهلبخند و من قند در دلم آب می شود وقتی که شاگردانم را خوشحال می بینم.

دیشب استاد2 پیشنهاد دادند که استاد1 را امروز در دانشکده مان(اسبق) ببینیم، حقیقتا دلم نمی خواست و مقاومت کردم، فرصت فکر کردن خواستم. می ترسیدم از اینکه خاطرات بدم زنده شود! ولی احساس کردم که اگر نروم دارم نهال کینه و بد دلی را در دلم پرورش میدهم. فکر کردم و نهایتا قبول کردم که بروم و رفتم. بخاطر اینکه رمضان بود رفتم، که فقط حرف من نباشد، که کمی هم کوتاه بیایم! خوب بود - همه چیز- خاطراتم خوبم فقط زنده شد، نخواستم که پر و بال بدهم به احساسات منفی و موفق شدم، در واقع سبک شدم. 

۰ نظر ۰۳ تیر ۹۴ ، ۱۸:۵۷
صبا ..