غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۱۳ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

دختر معمولی عزیز، دعوتمان نموده به چالش کتابخوانی. گویا مد شده است در وبلاگستان، تا باشد از این مدها و قرطی بازی های کتابی و مطالعاتی باشدلبخند.

معرفی کردن کتاب به مخاطبانی که درست نمی شناسی شان کار آسانی نیست. مخصوصا که من هم از قوانین و چارچوب این مد مطلع نیستم. 

موضوعات مورد علاقه من در کتاب خوانی، تاریخ است و خواندن زندگی افرادی که هنجارشکنی کرده اند و معمولا هم این هنجارشکنی دینی و اعتقادی است، قهرمان کتاب های مورد علاقه من آدم هایی هستند که از دیدگاه دینِ عامه پسند موجه اند، طبق عرف پیش می روند و اما همیشه در ذهنشان خلائی را حس میکنند که ساختارها و تعاریف عامه پسند پاسخگوی آن خلاء نیستند و بالاخره روزی می رسد که با یک لگد محکم نیشخند همه ی آن ساختار و تعاریف را می شکنند و زندگی جدید با سبک و دیدگاه جدیدی شروع میکنند. کتاب هایی که به زندگی یک شخصیت واقعی اینچنینی می پردازند، از محبوب ترین کتاب های  خوانده شده توسط من هستند. اگر شما هم از چنین شخصیت هایی خوشتان می آید کتاب های لیست پایین را توصیه میکنم:

1) پله پله تا ملاقات خدا. سرگذشت مولانا جلال الدین رومی. نوشته استاد زرین کوب. همه با مولانا آشنا هستند ولی جزئیات این کتاب و ادبیاتی که برای نوشتارش بکار رفته کمک میکند تصویر بهتری از مولانا در ذهن داشته باشید.

2) شعله ی طور. سرگذشت حسین بن منصور حلاج. باز هم نوشته دکتر زرین کوب. حلاج همان کسی بود که بانگ "انا الحق" می زده و به جرم الحاد کشته می شود.

3) فرار ار مدرسه. زندگی امام محمد غزالی. باز هم دکتر زرین کوب. هنوز به اخر کتاب نرسیدم.

این سه تا کتاب به شیوه رمان گونه نوشته شدند اما ادبیاتشان امروزی نیست، نه اینکه سخت باشند اما به هر حال متن ادبی هستند.

2 تا رمان با شخصیت های اینچنینی هم معرفی کنم که ادبیات امروزی بکار گرفته اند و اینکه شخصیت هایشان به هر حال واقعی نیستند و حاصل تخیل نویسنده هستند.

1) روی ماه خدا رو ببوس. اثر مصطفی مستور. زمان رمان همین روزهاست و شخصیت هایش هم آدم های معمولی مثل خود ما.

2) "سیذارتا (Siddhartha)" اثر هرمان هسه . شخصیت های 4 تا کتاب بالا ، همگی مسلمان بودند و هنجارشکنی اسلامی داشتند، اما داستان سیذارتا به هند برمیگردد، به بودیسم و مرتاضی گری. سیذارتا خیلی از این چارچوب ها را امتحان میکند و در نهایت بر اساس سلوک خاص خودش زندگی را ادامه میدهد.

 ----------

برویم سراغ تاریخ:

دوست داشتنی ترین کتاب تاریخی یک سال گذشته ام. کتاب "همه مردان شاه" بود. در نقد این کتاب آمده که 100% مستند تاریخی نیست. اما ارزش خواندن دارد. قضیه از کودتای 28 مرداد 1332 شروع می شود و کتاب رجوع می کند به گذشته، شخصیت اصلی داستان مصدق است، زندگی مصدق از ابتدا بررسی می شود، قضیه ملی شدن صنعت نقت و حواشی آن.نویسنده کتاب یک خبرنگار امریکائی هست که خیلی مهیج و جذاب داستان کتاب و حوادث آن روزها را به تصویر کشیده. یک جوری که همش دلت می خواهد زود کتاب را بخوانی تا بفهمی اخرش چه می شود.

 

 

امیدوارم اگر این کتاب ها را برای خواندن انتخاب می کنید، لذت ببرید. 

برای اینکه بازی هم از سمت من تمام نشود، سیلویا  و آسمان عزیز هم اگر دوست داشتند، بازی را ادامه دهند.

 

 

دیدین داشت یادم می رفت، یک کتاب روانشناسی بسیار عالی جا ماند.

"بی شعوری" اثر خاویر کرمنت. معرکه است این کتاب. راهنمای عملی شناخت و درمان خطرناک ترین بیماری تاریخ. فقط حیف که این کتاب را نمی توان به خیلی ها تقدیم کرد.چشمک 

 

 

پی نوشت مهم: اگر کسی اینجا را می خواند که وبلاگ دارد و علاقه مند به معرفی کتاب است، خوشحالمان می کند که در کامنت دانی اعلام کند، و اگر کسی اینجا را می خواند و وبلاگ ندارد یا به هر دلیلی دلش نمی خواد پستی در این زمینه بنویسد، خوشحالمان می کند اگر در کامنت دانی کتاب مورد علاقه اش را معرفی کند.

۰ نظر ۲۹ آبان ۹۳ ، ۲۰:۴۶
صبا ..

بهتر بود که صبر می کردم و روز آخر این یادداشت را می نوشتم اما ذهنم همراهم نیست و این روزهای آخر سرخوشی به تمرکزش بیشتر از همیشه نیاز دارم. این ماهها خیلی سخت گذشت، اینقدر بین خواسته دل و تصمیم عقلم نوسان داشتم که حس می کردم عن قریب است که متلاشی شوم، حالا هم حس میکنم کش آمده ام، یک چیزی به تنم زار می زند، چند روز دیگر من می شوم کارمند یک ازگان شدیدا بیمار (بخوانید کثیف) دولتی. دلم از اول راضی نبوده و نیست، بارها قهر کرد و رفت گوشه ای کز کرد. تا قبل از این همیشه فکر می کردم که تمام تصمیمات زندگیم بر مبنای  منطق بوده و این عقل بوده که حرف آخر را می زده است. اما وقتی این بار دلم این همه مقاومت کرد، این همه کولی بازی درآورد که آنچه را که نمی پسندد قبول نکند، همه ی زندگیم، همه ی تصمیماتم را مرور کردم، همیشه این دل بود که حرف آخر را زده بود و پای همه ی سختی ها و ناملایمات هم ایستاده بود، دلم یاد گرفته بود که منطقی حرف بزند، یاد گرفته بود دل عقل را هم بدست آورد و حالا .... . تنها کاری که عقل برای آرامشش کرده این است که وعده داده این شرایط موقت است و مدام زمزمه کرده "حیف باشد دل دانا که مشوش باشد". دل طفلکیم هم رضایت داده.

هیچ حسی ندارم، نه خوشحالی، نه ناراحتی، نه ذوق، نه درد دقیقا مثل سِر شدن های دندانپزشکی. فقط پر از ترسم، دلم می خواهد هنوز شروع نشده زودتر تمام شود. بروم صفحه بعد اول خط و چیزهای تازه بنویسم.  می ترسم از اینکه عادت کنم!!می ترسم به خط قرمزهایم نزدیک شوم!! نکند اینقدر قوی نباشم که ردشان کنم! نکند دلم باز هم برود قهر و دیگر برنگردد!! نکند عقل مکارانه دلم را دور بزند!! نکند دلم یادش برود که چه می خواسته!!

رب مهربانم دریاب مرا.

۰ نظر ۲۸ آبان ۹۳ ، ۲۰:۴۵
صبا ..


این روزا وقت ثبت نام کنکور ارشد وزارت علوم هست. من هم بواسطه ی همان چند ساعت معلمی در جریان اعمال شنیع سازمان سنجش و وزارت علوم قرار میگیرم. هفته پیش بچه ها نالان و گریان می گفتند که دو تا از گرایش های رشته شان را برده اند زیر گروه یک رشته دیگه قرار داده اند و بواسطه این امر نیکو عملا برای آن دو گرایش باید 6 تا درس جدید خوانده شود (دو ماه مانده به کنکور و حتی کنکورهای آزمایشی خود سنجش هم از این تغییر مطلع نبوده و اما وزارت علوم اعلام کرده ماهها پیش این تغییرات تصویب شدهخنثی) و خیلی از بچه ها سرخورده و افسرده  کتبشون را به گوشه ای پرتاب نموده و سر به بیابان نهاده اند و عده ای دیگر هم با زمین و زمان  رایزنی کردند و کلیه خبرگزاری ها و ... رو مطلع نمودند و نهایتا تعداد کمی از آنها از غربال ناامیدی و بی همتی گذشتند و شنبه به سازمان سنجش و وزارت علوم مراجعه کردند و آن قدر خوب از حق طبیعی و مسلم شان دفاع کردند و پی گیری و پافشاری نمودند که بالاخره سازمان  سنجش قبول کرد که این تغییرات موکول شود به سال آینده و اصلاحیه و ... را ابلاغ فرمودند.

----

مدتی بود که اینترنت منزلمان زرت و زرت قطع می شد، عملا در هر یک ساعت ربع ساعتش قطع بود، و سرعت دانلودمان هم با وجود پهنای باند فراخ نهایتا به 20 کیلو می رسید. روزی بر آن شدیم که تا ته ماجرا را در نیاورده ایم از پا ننشینیم. لذا با پشتیبانی محترم تماس گرفتیم و مشکل را بیان نمودیم. همان موقع سیستمشان قطع بود حواله کرد به نیم ساعت بعد. نیم ساعت بعد عملیات تکرار شد و جواب انها همان قبلی بود، یک ساعت بعد مجددا تماس گرفتیم و باز ماجرا تکرار شد. نهایتا بار چهارم کسی جواب داد که من خطتان را بررسی کرده ام. اما شما هم اکنون با خط دیگری با ما تماس بگیرید تا وضعیت نویز خطتان چک شود، علت قطعی ها نویز است!! ما هم اینچنین نمودیم و اپراتور بعدی که جواب داد و شرح ماوقع که برای بار پنجم گفتیم فرمود که همکارمان گویا اصلاحات را بر روی خط شما انجام داده (همکارش به من گفت از اینجا مشکلی نیست!!) اما خط شما نویز دارد و مودمتان را ببرید سر خط تا وضعیت نویز باز هم چک شود. حالا سر خط ما در حیاط  مشترک با چند واحد دیگر است و اصلا سر خط به این آسانی ها قابل پیدا شدن نیست. ما هم گفتیم اوکی. و با پدر جان وعده کردیم که یک روز که بیکار بودیم برویم سرخط و ... را بجوییم و دنباله ماجرا. 

اما اتفاق جالبی که پس از چند روز توجهمان را به خودش جلب کرد، سرعت دانلودمان بود که از 20 کیلو به یک مگ رسید و تعداد دفعات قطع شدن به هفته ای یکبار یا حتی کمتر کاهش یافت. و پس از کشف این یافته بود که آه از نهادمان بلند شد که  نویز خط خودتان هستید و تشکیلاتتان خنثی.

 

نتیجه اخلاقی داستان های فوق به عهده خواننده.

۰ نظر ۲۶ آبان ۹۳ ، ۲۰:۴۲
صبا ..

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند


و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

۰ نظر ۲۵ آبان ۹۳ ، ۲۰:۳۷
صبا ..

از آخر حرفم شروع میکنم. هر وقت دلم اینجوری بگیرد و بروم سراغ دیوان خواجه اهل راز، می رسد به این مصرع که "تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس". حالا نه که من اهل دانش و فضل باشم ها. کلا انگار رسم روزگار اینگونه است که برای کسی که اهل دانش و فضل است همین گناه کافی باشد که در حقش جفاها شود. حالا چرا اصلا اینها رو گفتم. مرتضی پاشایی عزیز رفت. حقیقتا و از اعماق قلبم ناراحت شدم. بماند که تا همین چند روز پیش که می گفتند برایش دعا کنید فکر می کردم که فوتبالیست باشد!! و این یعنی که منی که در اکثر ساعات بیداریم پس زمینه تمام کارهایم، موسیقی در حال پخش است، این سبک موسیقی را نمی پسندم، تنها یادگاریش در ذهنم تیتراژ برنامه ماه عسل بود، با تمام این اوصاف چیزی از ناراحتیم که کم نکرد هیچ، به او حسودیم هم شد. من همانی هستم که بارها در همین وبلاگ خدایم را بخاطر اینکه بذر حسادت در بستر دلم نیست شاکر بوده ام. اما امروز به رفتن مرتضی پاشایی حسودی کردم، به اینکه در اوج رفت، به اینکه چقدر هوادار داشت، به اینکه چقدر دوست داشتنی بود. امروز به این فکر کردم که خیلی ها در همین سن از سرطان و یا امراض مهلک تر از پا در می آیند، اما هیچ کس نمی فهمد که این آدم آمد و رفت، به این فکر میکنم که کم نیستند آدم هایی که آن بالا از فضل و دانش شان گفتم، آنها هم گاهی زود میروند و جز تعداد کمی از شاگردان و اطرافیانشان کسی نمی فهمد. به این فکر میکنم که کم هستند دانشمندانی که از این مرز و بوم بر روی همین سرطان کوفتی و امراض کوفتی تر دیگر کار میکنند و دنیا دیگر لنگه آنها را ندارد و گمنام هستند و تا همیشه هم گمنام باقی می مانند. دلم از غربت علم و دانش گرفته است. از آن گرفتن ها.

۰ نظر ۲۳ آبان ۹۳ ، ۲۰:۴۰
صبا ..

اعتراف می کنم دچار غرور شده بودمخنثی

۰ نظر ۲۱ آبان ۹۳ ، ۲۰:۳۹
صبا ..

دانشجوی کارشناسی که بودم، شب های امتحان یک کمیته حذف تشکیل می دادیم و هر فصل و مطلبی که خوشمان نمی آمد را حذف می کردیم، توجیه مان هم این بود که در موقع انتخاب واحد هیچ جا امضا نکردیم و تعهد ندادیم که حتما فلان فصل را بخوانیم، پس نمی خوانیم، به همین سادگی{#emotions_dlg.e1} 

حالا که گاهی معلم هستم دلم می خواهد قبل از بعضی کلاس ها همان کمیته حذف را تشکیل می دادیم و بعضی مطالب را حذف می کردیم. حقیقتا بعضی مطالب هیچ کاربردی ندارد جز برای طرح شدن در کنکور و البته خفت کردن معلمی مثل من {#emotions_dlg.e31} 

۰ نظر ۱۹ آبان ۹۳ ، ۲۰:۲۸
صبا ..

حسین بن علی (ع):

کارها همه با خداست و هر روز او را مشیّتی است، اگر قضای الهی بر وفق مراد باشد، ما او را بر نعمتهایش سپاس می­گزاریم و برای ادای شکر از او توفیق می­طلبیم؛ و اگر قضای الهی میان ما و آرزوهایمان جدایی اندازد، 

1)کاری منکر نکردیم و هر که نیت او حق است و سریرت او تقوا اگر به مقصود نرسد ملامتش نکنند.

2)عمل کسی که خالصانه و برخاسته از تقوای الهی باشد، در نزد خدا فراموش نمی­شود.

1* : برگرفته از کتاب آه، بازخوانی مقتل نفس المهموم

2* : سایر منابع


۰ نظر ۱۷ آبان ۹۳ ، ۲۰:۲۷
صبا ..

کتاب هایی که مد نظرم بود که این چند روز بخونم رو نتونستم پیدا کنم و البته اون گزینه هایی هم که کاندید خوندن شدن با اون چیزی که من دنبالش بودم فاصله داشت ولی به هر حال تصمیم دارم که بخونمشون. نهایتش سرنخی میشه برای مطالعه بیشتر و کند و کاو اساسی تر.

از دیروز شروع به خوندن رمان "بادبادک باز" اثر خالد حسینی نوسنده افغان ساکن آمریکا کردم. امروز تمام شد!! داستان گیرایی داشت و البته در کنار اون، اطلاعات اضافی در مورد افغانستان رو به خواننده منتقل می کرد که برای منی که در همسایگی افغانستان زندگی میکردم و گاها با مردمش در تماس بودم این اطلاعات جدید بود. خوندن این کتاب رو توصیه میکنم. هر چند غم غریبی رو به دلم منتقل کرد. داستان بود اما واقعیت تلخی رو پرده برداری میکرد که هیچ وقت اینقدر دقیق و نزدیک بهش نشده بودم.

اون حس خبر خوش هم مربوط به تولد یه نوزاد جدید بود. نوزادی که من نمی دونستم مسافر این دنیاست و از شنیدن خبر حضورش غافلگیر و خیلی زیاد خوشحال شدم. چون که این نوزاد یا اومدنش پیام آور سلامت مادرش بود و از این بابت خیلی خوشحالم.

۰ نظر ۱۲ آبان ۹۳ ، ۲۰:۲۶
صبا ..

کُلَّ یَوْم هُوَ فِى شَأْن

و هر روز طرح تازه اى ابداع مى کند.

 

 

از اینکه بعضی روزهام تکراریه و هیچ ایده و طرحی ندارم خجالت زده ام.

۰ نظر ۰۸ آبان ۹۳ ، ۲۰:۲۵
صبا ..